رفقا !
میشه لطف کنید یه صلوات جهتِ گشایش در یکسری امورات بفرستید؟
[ دَمِتون دمادَم🧡]
ثآقِب | saqeb
خُنُکایِ مغربِ پاییز و وقتِ سرخیِ آفتابِ لبِ بوم زدم به راهِ حرم، دلِ تنگِ وصله پینه رو ورداشتم آوردم میونِ صحنِ امام رضای بیبی معصومه س،با رفیق به مثابه اعیون و اشراف نشستیم وسطِ گلِ قالی و سر حدات قالی رو قُرُق کردیم، مردم انگاری که از هم پرهیز کنن تُنُک نشسته بودن و چشماشونو دخیل بسته بودن به گنبد.بالعکسِ داخلِ صحن یکی حجرههای روبرومون آدما مثلِ ریسمون میپیچیدن به هم،هر ازگاهی میدیدی یکی یه برگه به قاعدهی کفِ دست بزرگتر؛ میومد بیرون،رو برگه ها هم به خطِ خوش نوشته بودن [ یا زینب س ] [ یا فاطمه س ] و اسماء متبرکهی دیگه...ماهم دلمون هوس کرد بدیم برامون خط بنویسن...با رفیق رفتیم تا داخلِ حجره از قضا مزارِ شریفِ شهید شهرود مظفرینیا داخلِ حجره بود...یه آقایی و یه خادمی نشسته بودن؛آقا خط مینوشت و خادمم دستوراتِ وزارتِ بهداشتو اجرا میکرد.
همه که رد شدن رسید نوبتِ ما به رفیق گفتم چی بنویسیم؟ حقیقتا تو خیالاتم یکی دوبار، بهش فکر کرده بودم که اگه قرار باشه بدم خطاط خط بنویسه چی بگم؟! منتهی اون لحظه مُخچه یاری نمیکرد...رفیق گفت من سر سپردهی بیبی رقیهام؛ میگم بنویسه یا رقیه بنت الحسین ع. منم مسلماً باید سر سپرده یا دل سپردهی یکی میبودم که سریعا بگم دلم در طلبِ چیه؟! یکم فکر کردم دیدم بیشتر از نازِ صدای قلمِ خطاط، دلمون نیاز داره به آرامش! تندی گفتم بنویس [ لاحَولَ و لا قوَه الا بالله العَلی العَظیم ] نوشت! برگه رو که داد دستم دیدم این دل؛ با دلِ دمدمای غروب فرق میکنه...ارکانش اصلا ریخته به هم! تا خونه از رو خط میخوندم: لا حَول ولا قوَه اِلا بِالله العَلی العظیم.
_اصلا شما فکر کن چی نیاز داری بشنوی ازخدا که تاحالا بهت نگفته؟
همونو آنی میندازه تو دلت!
منم نیاز داشتم یکی بهم بفهمونه
آی بشر! قُل! لا حَولَ و لا قُوَهَ اِلا بِالله العَلی العظیم...و تمام.
🖊 #ثآقِب
وقتی اشتباه میکنی یه اشتباهه
اگه با هزار دلیلِ عقل توجیهش
کنی میشه هزار و یک اشتباه !
[ آقا مصطفی چمران ]