گر غباری رسد از کوی دوست
چه غم باشد، این از الطاف اوست
گو بر همه صبح و شام، یاران را
آید از مغربمان،آنان که رفته اند پابوس
بر هر ذره ای، عطر یار سوار است
پشتابید تا که غرق شویم در این اقیانوس
با اشک چشمان بازمان میزبانیم
سالهاست در این ساحل، منتظر فانوس
کار ما اینجا، نه این بازیچه ها، نیست که نیست.
سالهاست که فرهاد این بیستون، جز ما کسی نیست که نیست.
ما داعیه دار آسمان هفتمیم
ور نه این سقف کذا، طعنه ای بیش نیست که نیست
ما غم دوری از آن عرش معلا را داریم
ور نه این اشک، برای طب این داغ، نیست که نیست.
خوشا عکسی که گیرندت و خود دانی
که این قاب است و نیستی تو زندانی
تو آزادی که جانت می رود،تن می شود خاکی
و خون سرخ تو شاهدی است بر این رندانی
تب تو گرمای این دنیا و داغ عاشقی است جانا
قطره خونی که ریزد بر زمین در این هوای بارانی
به لفافه می گویم، خودش می داند این مطلبم را
نبات و زعفران خانه ام تمام شده است، نمی طلبی مرا
وضعیتی ندارم، بی مطلبم، بی مطلع و آخرم بی پایان
وضعیت دوستانم یا اربعین بود و یا صحن و سرای سلطان
اصلن حَسَن، بعد پدر هم حواسش بیشتر بوده به حُسَین
انگار که گفته باشد همه اش برای تو حُسَین
صحن و سرا و زائری که من نمی خواهم
باشد برای تو اربعین و مشایه و بین الحرمین
چه فرقی می کند، چاییش تلخ باشد یا که رقیق
دستت کنی رکابش را، فیروزه باشد یا عقیق
دلتنگی اگر برای بین الحرمین یا که سلطان طوس
صحنش آنجاست که خوب کرده ای گریه ای عمیق
سِرّ این چیست و چه دارد در دلِ خود معنا
جمعه ها چه بی قرار است که شبش دل می رود کربَلا
ما را حسینی کرده اند از روزی
که مادرمان شیر غم تورا داد
گونه های ما سرخ است آری
چون که گریه گرم او بر آن افتاد