eitaa logo
♡مشڪےبہ‌رنگ‌حجاب♡
512 دنبال‌کننده
6هزار عکس
364 ویدیو
443 فایل
دوستان پیام سنجاق شده رو بخونید و وارد کانال جدید بشید تا با قدرت دوباره شروع کنیم عذر بخاطر کمکاری این چند وقت اما درس میشع️
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌸 ••🌱•• توے دلت بگو حسین (ع) نگاهم میڪنہ عباس (ع) نگاهم میڪنہ حتے اگرم اینطور نباشہ خدا به حسین میگـه: حسینم... نگا این بندمو خیلے دلش خوشہ ناامیدش نکن‌‌‌‌... یه نگاهیم بهش بکن این خیلی مطمئن حرف میزنه‌ها🙃 @Sarall🌱😎
سلام ..🌈🌈 دو تا مطلب برا گفتن دارم برای شما اعضای محترم🌹🌹 دوستان عزیزم ..💜💜 1⃣از امروز تا ولادت امام زمان .عج. چهل روز مونده ..❤️ به دلم افتاد یک چله ای بگیریم .. به نیت تعجیل در ظهور آقامون امام زمان .عج. و از بین رفتن ویروس کرونا .. و سلامتی هموطنانمون .. چله ی دعای عهد (وقتش: از بعد از نماز صبح تا قبل از اذان ظهر 😊😊) لطفاً برای رفع این مشکلات چله رو برگزار کنیم🌹🌹💜💜💙💙❤️❤️ 2⃣سلام مجدد😍😍☺️ ماهرکدوم سه صلوات نذر امام رضا کردیم تو هم به سه نفر اس بده تا تو سه میلیون صلوات شریک بشی اگه میتونی به نفرای بیشتری بدی که اجرت با امام رضا.ع. این دو موضوع یادتون نره هاااا💟🌈🌈 ممنونم از همکاریتون♥️♥️📝 @Sarall
🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥 ‍ از آنجایی که وقتی تقدیر چیز دیگری باشد، زمین و زمان دست به دست یکدیگر میدهند تا کار خودشان را پیش ببرند، سیاوش هم طبق مثل معروف مار از پونه بدش می آید، هرجایی که میرفت تازه عروس و داماد را میدید و دوباره ذهنش درگیر ماجرایی میشد که قصد داشت آن را فراموش کند. به محض دیدن این دو نفر در کنار هم، ناخواسته در رفتار و کردارشان دقیق میشد. دختری که نجابت و حیا از تمام رفتارش مشهود بود و پسری که از دین تنها ماسکی به صورت داشت ولی خب، این چیزی بود که فهمیدنش کار راحتی نبود. سیاوس چون هم جنس نیما بود، تشخیص رفتار های کاذب یا ریزه کاری های یک پسر برایش راحت بود . او معنی تک تک حرکات و نگاه های دزدانه نیما را میفهمید...خصوصا با آن سابقه ای که دیده بود. اما سیاوش فراموش میکرد راحله یک دختر است. آن هم دختری چشم و گوش بسته که جز پدر متین ش با پسری دیگر دمخور نبوده که بتواند حتی در مخیله اش چنین چیزی راه بدهد. از طرفی حیا و نجابتش مزید بر علت شده بود. وقتی کسی خود در وادی نباشد نمیتواند در مورد بقیه حتی تصور اشتباهی بکند چرا که همه را با نیت و رفتار خود میسنجد... و سیاوش که توجهی به این نکته نداشت تصور میکرد راحله میفهمد و دم بر نمی آورد برای همین عصبانی میشد ... به هرحال برای سیاوش، دیدن این دو نفر در کنار هم تبدیل به یکی از بدترین مناظر عمرش شده بود. اما چرا? در این دنیا زیادند آدم هایی که قربانی ظاهر سازی ها و نفاق میشوند اما جرا سیاوش این بار اینقدر حساس شده بود?هر بار که این سوال در ذهنش جاری میشد برای خودش سخنرانی راه می انداخت که: خب هرکی باشه ناراحت میشه! این همه حماقت اعصاب خرد کنه... واقعا این دختر براش مهم نیست کی همسرشه? و خب این توضیح اخلاقی میتوانست آرامش کند هرچند زیر این آرامش تلاطمی داشت که علتش را نمیفهمید. شاید چون باید دنبال جواب دیگری میگشت ... آن روز در اتاقش نشسته بود و از پنجره اتاق درختهای حیاط خلوت دانشکده را میپایید. باد آرامی می آمد و برگهای سست شده از درخت جدا میشدند و سیاوس مات، خیره به فواره کوچک حوض غرق در افکار خودش بود. منتظر رسیدن ساعت سلف بود. همان طور که خیره مانده بود کسی را دید که از گوشه حیاط وارد میدان لابی شد و روی یکی از نیمکت ها نشست... ... .....★♥️★..... @Sarall .....★♥️★.....
🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥 ‍ سیاوش اخم هایش را در هم کشید: -ااه! بله، طبق معمول جناب نیما بود. بعد از کلاس از دانشکده آن طرفی آمده بود تا منتظر نامزدشان بمانند. کم کم دانشجوها از در سالن کلاس بیرون آمدند. چند دانشجوی دختر خنده کنان وارد حیاط شدند و سیاوش ناخودآگاه سرش را به طرف نیما چرخاند تا واکنشش را ببیند. درست همانطور که انتظار داشت. نیما با نگاه های معنی دار و چشمانی که وقاحت از آنها میریخت تک تک قدم های آنها را دنبال میکرد. سیاوش اخم هایش در هم رفت و مشتش گره شد.زیر لب غر زد: -اقلا اون ریش هارو بتراش..اون تسبیح رو بنداز دور...عوضی سیاوش آدم مذهبی به آن معنا نبود اما به اصول اخلاقی پایبند بود و خب، هرچند دین فقط اخلاق نیست اما بخش اعظم باور ها و اعتقادات مذهبی، برای رشد باور های اخلاقی است و کسی که اخلاق گرا باشد نقاط مشترک زیادی با دین داری خواهد داشت. در همین اثنا، خانم شکیبا را دید که از در سالن بیرون آمد. شاید برای اولین بار بود که اینطور در حرکات این دختر دقیق میشد. نوع راه رفتن، حرف زدن و متانت این دختر ناخواسته احترام برانگیز بود. و شاید بهتر است بگوییم همان حس و باوری را که راحله، آن روز معذرت خواهی بعد از دیدن استاد پارسا از پشت پنجره پیدا کرده بود امروز سیاوش تجربه میکرد. آن روز اگر حیای راحله باعث شده بود که نگاه از استاد برگیرد امروز، احترامی که سیاوش برای حریم چنین دختری قائل بود باعث شد تا نگاهش را خیره نکند تا مبادا حتی در خلوت گستاخی کرده باشد. چرا که شکستن حرمت کسی که تمام تلاشش را برای حفظ حریم خود میکند عین ناجوانمردی ست. باید گفت راحله خوب قضاوتی در مورد استادش کرده بود: " با اصالت" راحله از دوستانش خداحافظی کرد و با روی باز سراغ همسرش رفت و در کنارش نشست. بعد از کمی احوالپرسی، تلفن نیما زنگ زد، نیما چیزی به راحله گفت و راحله هم با لبخند پاسخش را داد و بعد نیما از فضای لابی دور شد. سیاوش نگاهش بین این دو نفر در تبادل بود. گاهی نیما، گاهی شکیبا... حرکات نیما برایش تازگی نداشت. میدانست چنین رفتارها و خنده هایی چه معنایی دارد برای همین سعی میکرد به او توجهی نکند چون میترسید از فرط عصبانیت یکدفعه بلند شود و برود یقه پسرک را بگیرد و تا جایی که میتوانست کتکش بزند... ... .....★♥️★..... @Sarall .....★♥️★.....
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 ‍ اما از رفتار آرام شکیبا که مشغول صحبت با دوستش بود هم کلافه میشد. چرا این دختر اینقدر بیخیال بود? واقعا برایش مهم نبود که نیما چه میکند? درست است که نیما حفظ ظاهر کرده است اما چرا شکیبا از رفتارهایش چیزی نمیفهمد?نمیتوانست خودش را قانع کند که این دختر خنگ باشد..پس یعنی برایش مهم نبود?...نتوانست تحمل کند... ساعتش را نگاه کرد. خداروشکر، ساعت یازده بود. بلند شد و از اتاق زد بیرون. در همین حین تلفن نیما هم تمام شده بود و پایین پله های نزدیک بخش ایستاده بود تا نامزدش هم بیاید. قبل از اینکه سیاوس از پله ها پایین بیاید راحله از جلوی پله ها رد شد، او استاد پارسا را ندید چون تمام حواسش پی همسرش بود. ولی سیاوش نگاه پر از اشتیاق دخترک را که به همسر آینده اش دوخته شده بود دید...همسری که هرگز لیاقت این نگاه را نداشت... نگاهی که میشد مهری خالص را در آن دید و سیاوش با دیدن این حالت به یکباره تمام خشمش فروکش کرد و وقتی صدای شکیبا را شنید سر جایش خشک ماند: -بابا خوب بودن نیما جان?سلام میرسوندی سیاوش سر جایش میخکوب شده بود. نشنید نیما چه جوابی به راحله داد. برای اینکه جلب توجه نکند گوشی اش را در اورد و مشغول ور رفتن با آن شد و با ناباوری زیر لب گفت: -بابا? یعنی این پسر گفته بود پدرش پشت خط است و این دختر باور کرده بود? یعنی اینقد ساده بود? همانطور خیره به صفحه گوشی مانده بود. چند لحظه ای طول کشید تا به خودش بیاید. سلانه سلانه به طرف صندلی ها رفت و روی یکی شان ولو شد. جواب تمام سوال هایش را گرفته بود. دختری صادق که دچار مردی منافق و دروغگو شده بود. باید کاری میکرد. این دختر داشت تمام آینده اش را ب پای مردی میریخت که از تنها چیزی که بهره نداشت عاطفه بود...آن نگاه مشتاق و معصوم.. نمیتوانست بی تفاوت باشد... تصمیمش را گرفت. باید کاری میکرد. به حکم انسانیت و شرافت باید راهی پیدا میکرد. ... .....★♥️★..... @Sarall .....★♥️★.....
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 ‍ مهانی خانوادگی مادر راحله رسم داشت هر چند ماه یکبار،دختر پسر های بالای بیست سال را جمع میکرد و مهمانی برایشان برگزار میکرد. مهمانی که مخصوص جوانها بود. در این فضا با هم آشنا میشدند، صحبت میکردند و احیانا اگر کسی قصد ازدواج داشت میتوانست فردی را که با روحیاتش مناسب بود پیدا میکرد. در ابتدا بسیاری یا این مهمانی مخالف بودند. معتقد بودند این مهمانی میتواند جوانها را از راه به در کند و اسباب بی بند و باری شود. برای همین در سال های اول خیلی از جوانها اجازه آمدن به این مهمانی را نداشتند. بعضی ها حرفهایی پشت سر مادر راه انداختند. حرف هایی که تنها در ذهن های کوته بین و ابله می تواند رشد کند. اینکه مادر میخواهد با این کار برای دختران خودش شوهر دست و پا کند. اما وقتی کسی از درستی راهش اطمینان دارد چرا باید به طعنه ها و حرف های بی ارزش توجه کند? این مهمانی خیلی قبل از اینکه دخترها ب سن مجاز برسند شروع شده بود و بعد از ازدواج آنها هم ادامه می یافت. زمان به آدم های بی فکر نشان میداد که چطور طعمه نفس شان شده اند. وقتی دیدند مادر دختر های خودش را قبل از بیست سالگی به این مهمانی راه نداد و حتی ب خواستگاری های برخواسته از جمع جواب منفی داده شد فهمیدند ک اشتباه کرده اند. از طرفی وقتی تعریف فضای مهمانی و شرط و شروط اولیه پذیرش در آن جمع و حد و حدود را دیدند کم کم خانواده ها مشتاق شدند که فرزندانشان زودتر به سن مطلوب برسند تا آنها را به مهمانی بفرستند. چرا ک دیده بودند یک ارتباط سالم فامیلی چقدر از انحراف جلوگیری میکرد. شروط باعث میشد مهمانی به هرج و مرج بدل نشود. مهمانان حق نداشتند شماره ای رد و بدل کنند یا پا را از حیطه ادب و اخلاق فراتر بگذارند. اگر کسی درخواستی داشت میبایست از طریق خانواده پیگیری میشد و حتی اگر در خارج از این جمع کسی قوانین را رعایت نکرده بود از جمع حذف میشد. مهمانی از صبح جمعه شروع میشد. از روز قبل هرکدام از اعضا به نوعی در تدارک مهمانی کمک میکردند. کارهای بیرون از منزل به عهده اقایان جوان بود، همینطور کارهای سنگین که نیازمند نیروی مردانه بود. تدارک غذا و دسر و شیرینی هم به عهده خانم ها. مهمانی قسمت های مختلف داشت... ... .....★♥️★..... @Sarall .....★♥️★.....
🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂 ‍ بعد از دعای ندبه صبح جمعه، یک صبحانه مفصل،بازی های دسته جمعی، پانتومیم، اجرای نمایش نامه های معروف، نماز جماعت، داستان سرایی دسته جمعی، مسابقات ورزشی بین پسرها در حیاط و مسابقات هنر های خانه داری بین دخترها... و در نهایت، غروب، همه روی ایوان جمع میشدند و با هم دعای فرج میخواندند و بعد از آن دیگر تا شب مراسم شستشوی ظروف، تمیز کردن خانه برقرار بود و آخر شب همه با ارامش به خانه برمیگشتند. همه دور هم جمع میشدند، میگفتند، میخوردند، شوخی میکردند اما هیچ گاه خبری از جلف بازی و کارهای خلاف شرع و خلاف شان آدم های موقر پیدا نمیشد. جوان نیازمند شور و شوق است و باید راه سالمی برای رفع آن پیدا شود و این وظیفه بزرگتر هاست.... و حالا بپردازیم به مهمانی آن روز که ماجرای مد نظر ما در آن اتفاق افتاد... سر مسابقه پانتومیم قرار شد یارکشی انجام شود و تیم های سه نفری تشکیل شود. هرکسی مشغول یارگیری بود که نیما به راحله پیشنهاد کرد که بهاره، نوه عمه ی راحله، به عنوان یار سوم انتخاب شود. راحله برای لحظه ای ماتش برد، از بین این همه آدم چرا بهاره? نه صرف اینکه چون دختر بود. بهاره دختر چندان موقر و موجهی نبود. راحله قصد قضاوت کردن در مورد بهاره را نداشت اما با تیپ و شخصیتی که بهاره داشت قاعده و منطقی اش این بود که نیما تمایلی به حضور او در گروه نداشته باشد چرا که هرچه باشد نیما نماینده تیپ خاصی از تفکر بود و این تفکر باید یک جایی نمود پیدا میکرد. این فکر ها در ذهن راحله گذشت، جوابی برایشان نداشت ولی از طرفی دوست نداشت قضیه را باز کند و حساسیت به خرج دهد، برای همین لبخندی زد و همانطور که سعی میکرد خونسرد جلوه کند پرسید: -چرا اون? نیما همانطور که داشت برای گروه های بغلی کری میخواندبدون اینکه توجه چندانی به راحله کند در بین رجز هایش جواب داد: -دفعه قبل خوب حدس میزد.. خب این جواب کمی راحله را آرام کرد. با خودش فکر کرد او زیادی حساس شده. قصد نیما تنها استفاده از نیروی ذهنی بهاره است. بالاخره گروه ها تشکیل شد. بازی خوبی بود ولی حواس راحله بیشتر به نیما بود. رفتارش طوری نبود که بتواند اعتمادش را جلب کند. شوخی های مکرر، خنده های نابجا، اصلا انگار نه انگار راحله کنارش است. بیشتر از اینکه با راحله حرف بزند و مشورت کند مشغول بهاره بود. با هم کری میخواندند، دست میزدند. هر بار که برنده میشدند جیغ میزدند. راحله احساس کرد برایش قابل تحمل نیست. کمی خودش را کنترل کرد اما اخر سر احساس کرد درونش یک دیگ بخار گذاشته اند. گرمش شد، گونه هایش برافروخته بود اما نمیتوانست چیزی بروز دهد. موقعیت حرف زدن نبود. برای همین آرام از میان جمع به بیرون خزید. رفت روی ایوان تا شاید کمی خنک شود. پنج دقیقه، ده دقیقه ...اما خبری از نیما نشد. شاید اصلا نباید بیرون می آمد. با آمدنش میدان را به نفع حریف خالی کرده بود. رفتار بهاره برایش قابل درک تر بود تا نیما... ... .....★♥️★..... @Sarall .....★♥️★.....
🔴 دروغی که مسیح علینژاد به آیت‌الله مکارم شیرازی نسبت داد 🔸 مسیح علینژاد با پخش بخشی از بیانات آیت‌الله مکارم شیرازی در صدای آمریکا، مدعی شد که ایشان برای مقابله با توصیه به خواندن حدیث کساء نموده‌اند چرا که خواندن این حدیث کار هزاران دارو را میکند! ✍️ این درحالی است که آیت الله مکارم ضمن توصیه به مردم برای جدی گرفتن مسائل پزشکی و توصیه‌های بهداشتی، از آن‌ها خواسته برای حفظ آرامش و روحیه خود زیارت عاشورا و حدیث کساء بخوانند. ✅ شنیدن دقیق سخنان و توصیه‌های آیت‌الله مکارم شیرازی تاکید می‌شود. @Sarall
قانع مشوید از خط استاد به خواندن حُسنی که نهان در خط یار است ببینید @Sarall
هميشه پارچه سياه كوچکی بالای جيب لباس سبز پاسداری اش دوخته شده بود؛ دقيقا روي قلبش... روی پارچه حک شده بود "السلام عليك يا فاطمة الزهرا". همه میدانستند حاج محسن ارادت دور از تصوری به حضرت زهرا دارد... هر وقت پارچه سياه كم رنگ ميشد از تبليغات، پارچه نو ميگرفت و به لباسش مي دوخت.... كل محرم را در اوج گرمای جنوب با پيراهن مشكی ميگذراند. در گردان تخريب هم هميشه توی عزاداری و خواندن دعا پيشقدم بود. حاج محسن بين عزاداريها بارها و بارها دم "يا زهرا(س)" ميداد و هميشه عزاداريها رو با ذكر حضرت زهرا(سلام الله عليها) به پايان مي برد. پ.ن: ما فرق میکند با معبرهای شما!! نوع ِ ... ... ! تخریبچی هایت را بفرست ... اینجـا، گرفتار ِمعبر ِ ... احاطه کرده تمام خاکریزهایمان را .. 🌷 @Sarall
نگاهشان بند بند وجودمان را می‌لرزاند💔 از ما چه میخواهند و ما چه میکنیم؟؟ ای پرنده های عرش محتاج دعایتانیم... تا شرمنده نگاهتان نشویم...😔 💞 @Sarall