سربهراه
گفتم هفتهی آخرِ کلاسهاست، برای دخترام تیپ بزنم. با شلوار جین اومدم و سر تا پا روشن و قرتی، از گزین
مدیرم امروز میگن دیروز بازرسِ گزینش بهشون گفته این خانم فارسیتون رو باید عروس کنین! بعد جدا از پروندهم و کارش، نشسته آمارم و درآورده که چند تا بچهایم و مامان و بابا چهکارهان و شرایطِ ازدواجیم چیه...
قشنگه که آموزش و پرورش با من در تناقض گیر کرده!
العزّة لِله✌️
@sarbehrah
هشتما برام کیک پختن😍 خودشون😍 یخمک خریدن😍 کیک چون جلسه آخره، یخمک چون من روزِ دختر بهشون عیدی دادم و خودم دخترم، اونام به من عیدی دادن😍
اینا هموناییان که با شورش کلاسشون شروع شد و تازه بعدِ عید اعتراف کردن به صمیمیتم با نهما حسادت داشتن و دوست داشتن با اونا هم صمیمی باشم❣
دخترای من❤️❤️❤️
@sarbehrah
فردوس خانم علوم رو آتیش زده!
نهمِ دو بهم ریخته... خانم علوم از حرفهایی که شنیده، زده زیرِ گریه و رفته دفتر... دفتر ریخته نهمِ دو و داد و فریاده که بلنده... مدیر با بلندترین صدایی که داره فریاد میکشه که فردوس بفهمه اشتباه کرده... معاون با تهدید و توبیخ در تلاشه فردوس رو نصیحت کنه... نهم دوییها گُر گرفتن و شدن آتیشبیارِ معرکه... کلاسهای دیگه با نگاههای سنگینشون فردوس رو له کردن...
فردوس با هر بازخوردِ اطرافش بیشتر داد میزنه... رکیکتر جواب میده... پلهای بیشتری رو خراب میکنه...
کدوم گوریه مشاورِ بیعرضهمون که این بلبشو رو جمع کنه؟! گرچه اگه بود خودش قندش میافتاد و همه باید اون رو جمع میکردیم(!)
چقدر همهچیز و همهکس نابهجاست...
فردوس کارِ درستی کرده؟
معلومه که نه!
ولی این و کِی میشه بهش ثابت کرد؟
وقتی آروم بشه و فکرش برگرده سرِ جاش.
چرا نهم دو من و دوست داره؟
چون از جنسِ خودشونم!
من عصبانیهای لجباز رو میشناسم، چون خودم بد عصبانی میشم و بد لج میکنم.
بینِ جمعیت جلو میرم و میرسم روبروی فردوس. فردوس هنوز داره داد میزنه و رگباری جواب میده. دو تا دستهام و میذارم روی صورتش. ساکت میشه و نگاهم میکنه. میکشمش تو بغلم. یه دستم و میذارم روی سرش و دستِ دیگهم و قفل میکنم دورِ کمرش. سخت به آغوشش میکشم.
مدیرمون میاد جملهی بعدی رو با داد بگه که دستم و به نشونهی کافی بودن بلند میکنم و روبروی صورتش نگه میدارم. ساکت میشه. با دست اشاره میکنم بقیهی کلاسا پراکنده شن.
مدیر میره. معاون میره. همکارا میرن. بچهها میرن. من میمونم و نهم دوییها و فردوسی که تو بغلم نفسنفس میزنه و محکم بازوهام و گرفته.
تا به این سن که رسیدم هیچکس نفهمید وقتی عصبانی میشم اول باید آرومم کنه، بعد توجیهم! اول آرومم کنه، بعد توبیخم! اول آرومم کنه، بعد نصیحتم! اول آرومم کنه، بعد طردم! بعد تحقیرم! بعد توهین! بعد ارشاد و اصلاح و تربیت! اول آرومم کنه، بعد حرف بزنه! بعد بزنه! بعد! بعد! بعد!
آخ که اگه امام خمینی نبود من این سمت دوام نمیآوردم... امام خمینی برای این سمت خیلی زیاده... امام خمینی از سرِ مذهبیا و انقلابیا خیلی زیاده... چه برسه به ضدّ و مقابلاش(!)
امام خمینی تو چهل حدیثش شیواتر از هر مشاور و مراقب و معاونی گفته تو خشم، عقل از آدم زایل میشه... خدای امام خمینی همهی قسمها و نذرهای در حالِ خشم رو بخشیده و حساب نکرده... اونوقت نه مذهبیِ قرآنخوندهش، نه غیرمذهبیِ غربزدهش میفهمه که وقتِ خشم نباید همهی ارشاد و اصلاحهای دنیا رو انجام داد!
لعنتی یا آرومش کن، یا صبر کن تا آروم شه!
من آدمهایی که بعد از خشم هم پای من موندن رو یه طورِ دیگه دوست دارم،
اما کسی که موقعِ خشم بلد باشه آرومم کنه یا صبر کنه آروم شم رو زیاد ندیدم...!
اونقدر زیرِ لب برای آروم شدنِ فردوس صلوات میفرستم تا خودش از آغوشم جدا شه.
تا لبخندش...
وَ برگشتنِ عقلش...
وَ اونجا که خودش بهم گفت کارِ اشتباهی کرده...
@sarbehrah
تازه یخمک رو اینقدر حرفهای از وسط نصف کردم، مشتری پیدا شد یخمکاشون و دادن من نصف کنم😂😂😂
از استاد پناهیان که خدا عاقبتبخیرشون کنه یاد گرفتم:
وقتی با بچهها خوشم و میخندم با دلیل باشه، وقتی هم با بچهها اخم و تنبیه دارم باز با دلیل باشه.
دلیل هم همیشه شفاف و تبیینشده باشه.
به زبونِ ساده و با مثال:
پدری که وقتی از سرِ کار میاد خسته است، یهو بچهش میپره بغلش کنه، دستش میخوره خریدِ بابا میریزه ماست پخش میشه کفِ فرش. باباهه چون خسته است، شروع میکنه به داد و فریاد و تنبیهِ بچه.
یه شبِ دیگه باباهه میاد اما خسته نیست، اتفاقا روزِ کاری و پرپولی داشته و سرمست و خوشاخلاقه. وقتی از سرِ کار میاد، یهو بچهش میپره بغلش کنه، دستش میخوره خریدِ بابا میریزه ماست پخش میشه کفِ فرش. باباهه چون سرحاله، میگه فدای سرت بابا! خودشم میشینه فرش و تمیز میکنه.
بچه اینجا دچارِ سردرگمی میشه. خطا کردن یا نکردن رو متوجه نمیشه. در عینِ حال میفهمه بحث «خطا» نیست، «حالِ بابا»ست. پس محورِ رفتار و کردار میشه «حالِ بابا».
این بچه تو این خانواده ولایتپذیری و تعهد و اخلاقیات یاد نمیگیره.
بهوقت خندیدن و بهوقت مراقبِ رفتار بودن و یاد نمیگیره. اون پدر هم بهمرور خندهش بیطرفدار میشه و اخمش بیاثر.
@sarbehrah
من الآن باید آرامگاه فردوسی میبودم؛ بین محدودی شاخِ ادبیات، کللللللللی عقدهایِ ادبیاتفهمنما، وَ انگشتشماری گمنامانِ ادبیاتفهم و ادبیاتدوست.
اما اتاقم هستم در حالِ امضای کوهی از برگه😒
این زوایای پنهانِ معلمی رو کسی نمیدونه چون اغلبِ جامعه رو معلمنما برداشته و معلمنماها اصولا کار نمیکنن و برگهها رو میدن به دانشآموزا که تصحیح کنن؛ مثلِ دبیر دینیمون! به روش هم بیاری میگه میخوام به بچهها مسؤولیت بدم که مسؤولیتپذیری یاد بگیرن(!) اما حتی اجازه نمیده یه ارائهی آزاد سرِ کلاسش برگزار شه😎
یه آرامگاه فردوسی و زمستان خوندن سرِ مزارِ سومبرادرانِ سوشیانت، طلبم از خودم.
@sarbehrah
سربهراه
تازه یخمک رو اینقدر حرفهای از وسط نصف کردم، مشتری پیدا شد یخمکاشون و دادن من نصف کنم😂😂😂 از استاد پ
بارها نوشتم که با یه سخنرانی و یه کتاب به این مسائل نمیشه رسید!
«منظومهی فکری» باید از مطالعه یا شنیدنِ سخنرانی بهدست بیاد تا «قدرتِ تحلیل، استنباط و تبیین» داشته باشید.
یعنی باید «سیر» داشته باشید؛ سیر مطالعه یا سیر سخنرانی یا سیر عملیاتی.
بهطور مثال چند سال فقط روی سخنرانیهای استاد پناهیان تمرکز کنید، یادداشتبرداری کنید، تحلیل کنید، عملیاتی کنید تا به پارادایمِ فکری برسید، بعد برید سراغِ یکی دیگه.
یا کتابای استاد مطهری رو مجموعهای و مدتی مطالعه کنید.
اینکه پراکنده به هر سخنران و کتابی نوک بزنید به نتیجه نمیرسید! نه خودتون روشن میشید، نه میتونید کسی رو روشن کنید!
یادم نمیاد به کدوم عالم کتاب تعارف کردن، ایشون دو تا یا یکی برداشتن. گفتن همهش رو برای شما آوردیم. گفتن اگه همهش بخونم، پس کِی فکر کنم؟!
بنابراین اگر واقعا در خودتون احساس نیاز به یادگیری میکنید، منبعِ متقنی رو انتخاب کنید و در بازهی زمانیِ معینی به مطالعه یا گوش دادنِ پویا (یعنی با تحلیل و تفکر) بپردازید.
من و چهار نفر از دوستانم یک سال و نیم وقت گذاشتیم و سخنرانیهای استاد پناهیان رو با چهل حدیث امام خمینی کار کردیم. خودم نوجوانی سیرِ مطالعاتی برداشتم و نتیجهی این منظومهای پیش رفتن رو دارم میبینم.
زمانهی عجله و نوک زدن به کانالها و پیجها و پراکنده یاد گرفتنیم که نتیجهش میشه سطحی بودن، کفِ روی آب بودن، بهراحتی شبهه در دل انداختن و مردّد کردن.
در چنین زمانهای شما صبورِ پویا باشید و درختِ گردو بکارید!
@sarbehrah
الآن ساعت چنده؟
۲۲: ۲۰
از چه ساعتی داریم حرف میزنیم؟
۲۱: ۱۵
کی این موقع شب تماس گرفت؟
مدیرم!
شروعِ صحبت؟
امروز برگههای امتحانیِ هفتم رو دادم. دختر شارلاتان اسمش و روی برگه ننوشته بود. من از هرکس اسمش و یادش بره بنویسه یک نمره کم میکنم. گفت فردا مدیریتِ اصلیِ مدرسه میخواد بیاد با من صحبت کنه.
گفتم دختر شارلاتان برای من یه مبحثِ تمومشده است. حتی یک ثانیه برای کسی وقت نمیذارم. گفت نه. بحث دختر شارلاتان نیست.
گفتم پس چیه؟
اصلِ ماجرا:
گفت از من نشنیده بگیرید؛ سه هفته است هی دارن با مؤسس و کارشناس اداره جلسه میذارن برای سالِ بعد و دبیرستان. هم نمیخوان شما رو از دست بدن، هم روش و استقامتتون براشون سخته.
تو دلم بشکن زدم که تونستم برسونم به حرفِ استادپناهیان که گفتن بهدردبخور باشین که همه محتاجِ تخصص و سوادتون باشن تا اگه با عقایدتون هم مشکل داشتن، یا مجبووووووور شن زیردستِ تفکرِ شما باشن یا اگه رهاتون کردن دلشون کباب شه.
هزار الحمدلله. هزار الحمدلله. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. این لحظه و این عزت و این شادی؛ پای ملخی از دهانِ مور، تقدیم به سلیمانِ زمانم❤️
میگم خب؟ به من چه ارتباطی داره؟ وقت و کلاسای من و برای چی میخوان بگیرن؟
گفت در تلاشن راضیتون کنن کمی شل بگیرین!
عجب!
خودم ذهنم کجا رفت؟
اردوی جهادی دانشگاه فردوسی... وقتی میخواستن ببرن چارتکاب... من و قبل از اردو دعوت کردن بردن تو آشپزخونهی نهاد... نشستن روبروم... گفتن محتاجِ تخصصتیم و مجبوریم ببریمت... اما دهنت و ببند! کثافتکاریهای ما بسیجیها رو به رخمون نکش... بیشعوریِ ما مذهبیها رو علنی نکن... اسرافِ بیتالمال به تو چه؟! نابود کردنِ فرهنگِ روستا به تو چه؟! به تو چه که دیگه اردوهای جهادی محفلِ خودسازی نیست؟! به تو چه که هدررفتِ سرمایه و نیرو داریم؟! به تو چه که این اردوها نمایشی و رزومهپُرکنه، نه یاورِ مستضعفین؟!
یادم اومد اونجا سرشون داد زدم به من کارتِ بسیجِ فعال دادید پارهش کردم چون عار و ننگمه مثلِ شما باشم. چون هدفم از اردو جهادی اومدن زمین تا آسمون با توی ریاکارِ احمق فرق داره. من هر کاری که درست باشه میکنم و تو و رئیست و گندهتر از رئیست هم نمیتونن جلوم و بگیرن!
چارهای نداشتن! هزار الحمدلله. من و بردن اردو. هزار الحمدلله. مسؤولِ کارگروهِ کودک بودم و نیروها رو باید ساماندهی میکردم، اما کارگروههای نوجوان و جوان هم از من برنامه میگرفتن! روزِ آخر تو نظرسنجی بهترین تیم، تیمِ من شد. الحمدلله. بهترین عملکرد اسمِ من بود. الحمدلله. کلی هم آتش سوزوندم و کارهایی کردم که درسته اما خوشایندِ بیسیمبهدستهای حکمبگیر نبود!
به رفیق گفتم فردا میخوان برای چی بیان با من صحبت کنن، اون یادِ کِی افتاد؟
یادِ ارشدم... دانشگاه فردوسی... دانشکدهی ادبیات دکتر علی شریعتی... اتاقِ استادِ نخبهم دکتر سلمان ساکت... وقتی دید فریبِ حرفهای صد من یک غازش رو نمیخورم، انگشتِ اشارهش و گرفت رو به صورتم و گفت: تو حق نداری کسی رو به زور ببری بهشت!
خندیدم و گفتم بهشت جای هر بیسروپایی نیست، اشتباه نکنین! ما هیچ علاقهای نداریم کسی رو بیلیاقت هول بدیم بهشت.
انگشتِ اشارهم و گرفتم رو به صورتش و گفتم: شما حق ندارید کسی رو به زور ببرید جهنم!
بله! ماجرا اینه!
آدما زوووووور میزنن تا تو رو شبیهِ خودشون کنن! یک سالِ تحصیلی گذشته و استقامتِ من رو بر اصول و مبانی دیدن، اما میخوان در نهایت یکی بشم شبیهِ خودشون! این چیزیه که اونا میخوان! همه میخوان!
برای همین میگم انتخابِ دوست و محیطِ شغلی مهمه!
برای همین از بینِ کلی آدم، رفیق رو به لطفِ امام رضا جان دارم که شاگرد اولِ دانشگاهِ فردوسیه. درس خوندن رو فریضه میدونه و خدمت به انقلاب. ترسو و بزدل و چلهبگیر نیست که امر به معروف و بپیچونه. کاری و فعاله و حلالخورِ اهلِ طیبات. اشتباهاتش رو توجیه نمیکنه و درگیرِ تدریج نیست.
تفکر داره و اصول و مبانی. هردمبیل و وابسته به کانال و شخص و جامعه و خوشایندِ خودش نیست.
با سطحِ بالا زندگی میکنم که سطحم بالا شه، نه یه احمقِ سطحِ پایینِ خودمؤمنپندار(!) برای رفیق همیشه وقت دارم، همیشه پیامها و تماسهاش رو جواب میدم، همیشه پایهی بیرون رفتنها و برنامههاش هستم. پایهی همهچیزِ آدمیام که صفر تا صدِ زندگیش برنامه داره و میدونم فکرِ همهجا رو کرده. فکر. فکر. فکر داره. تحلیل داره. منظومهی فکری داره. استدلال داره. برنامه داره. هدف داره. بهجای لب و دهن و ورّاجی، عمل داره.
از اینجا لازم میدونم به رخ بکشم. منّت بذارم. یادآوری کنم. مرور کنم:
@sarbehrah
به مدیرم گفتم سه تا امتحانِ نهم کشوریه: فارسی، ریاضی و علوم. اومدن تو این چند روز مشابهش رو برگزار کردن. روزِ امتحانِ ریاضی بچهها گریه کردن که این سؤالا برامون آشنا نیست... اصلا تو کتاب نداشتیم! اونم ریاضیای که معلمش داره خداتومن پول میگیره و پنجشنبهها تقویتی میذاره(!) ببخشید! مگه دبیر کامل درس بده، نیازی به تقویتی میشه؟!
روزِ امتحانِ علوم چند برگه سفید گرفتید؟! مگه علوم هم تقویتی نداره؟!
روزِ امتحانِ فارسی رو یادتونه؟ تا برگهها رو دادید چی شد؟
مدیرم گفت خدا خیرتون بده... آره یادمه... بچهها گفتن این سؤالا هموناییه که خانم باهامون کار کرده...
گفتم شما و معاون با ذوق کلاس به کلاس رفتید و گفتید دخترا همون سوالای دبیرتونه! بچهها هنوز راه میرن میگن فارسی آسون بود! به نظرتون فارسی کشوری آسون بود یا معلمشون اینقدر کار کرده که این به چشمشون آسونه؟!
زبان به تمجیدم باز کرد. من ولی از تمجیدش بینیازم. حرفش و شکستم و گفتم متوجهید معلمشون در چه شرایطی اینقدر خوب باهاشون کار کرده؟! در شرایطی که حداقل چهار جلسه از هر کلاسم به هوا رفته چون یا شما، یا مؤسس یا اداره میخواستین با من جلسه بذارین که با شارلاتان کنار بیام! معلمِ ریاضی و علومتون با وجودِ داشتنِ کلاسهای کامل، با وجودِ فریبِ کلاسهای تقویتی که درآمدِ خوبی داره نتونستن کاری کنن! اینا براتون قابل مقایسه و فهم نیست؟!
گفت به خدا من همین دیروز به مؤسس گفتم تنها دبیری که بیشترین هدیهی روزِ معلم گرفت خانم فارسی بود و همین یعنی بچهها دوستش دارن.
گفتم وَ شده از خودتون بپرسید چطور بچهها معلمی رو دوست دارن که سختگیرترینه و نمره نمیده؟!
سکوت کرد! از نظرِ من بدیهیه که این چیزا رو همه بدونن. اما رفیق میگه تو توقعِ فهمت از بقیه خیلی بالاست. میگه بقیه همون دختراتن که فقط قد کشیدن. یعنی چطور میتونی نفهمیدنِ دخترات و با دلسوزی درک کنی و کمکشون کنی بلکه بفهمن؟ بزرگا هم همینن. اما من قبول نمیکنم. تا ۲۱ سالگی تحتِ تربیتیم. از ۲۱ به بعد بد یا خوب باشیم دستِ خودمونه. پس انتخابِ خودِ آدماست که بفهمن یا نادان باقی بمونن! پس جای ترحم و درکی ندارن! رفیق حتی معتقده نوشتنِ چنین مطالبی در فضای عمومی کژفهمی میاره تا فهم، اما من از ترسِ کژفهمیِ مخاطب، اصول رو پنهان نخواهم کرد!
میگم شما همهتون دارین با سلیقه برخورد میکنین. «من» توجیه نشدم، «من» درک نمیکنم، «من» نظرم اینه، «من» این کار رو بکنم... این «من»ِ شما مسیرِ زندگی نیست، زندگی «اصول» داره. من براتون صفحه کتاب فرستادم از شهید مطهری. من بهتون اصول نشون دادم. گفتم دارم بر مبنای چی و کی جلو میرم. حرفی از «من» نزدم. کتاب و مطالعه کردید و چیزی نگفتین. یعنی که دیدید و بهتون ثابت شد حرف و عملم «مبنا» داره. یک سالِ تحصیلی گذشته و دیدید هزار الحمدلله دست از اصول و مبناها نکشیدم، چطور فکر کردید وقتم و بگیرید و حرف بزنید راضیم میکنین؟! لابد خیال کردید اینجا دبیر نباشم بیکار میمونم(!)
به رخ کشیدم که من اگه یک ساعت بشینم پشتِ لپتاپم و ویراستاری کنم حقوقِ یک ماهِ شما رو تو یه ساعت درمیارم. بهرخ کشیدم که فقط سرِ عشق و عقیدمه که معلم شدم. بهرخ کشیدم که تنها دبیرِ شمام که از پسِ نهم دو برمیاد و تکتکِ دخترایی که پدر و مادرشون ریختن سرم، حالا جزوِ اوناییان که زنگای تفریح از کنارم تکون نمیخورن و رازهای زندگیشون رو میدونم. بهرخ کشیدم که بچهها بهجای مشاوری که دلبهدلشون میده و هر غلطی هم کرده باشن بهشون میگه خودت و دوست داشته باش و سرزنش نکن(!) میان با من حرف میزنن که رُک میکوبم تو صورتشون که خاک بر سرت، از بیعرضگیته و حالا باید جبرانش کنی! به رخ کشیدم یک ماهه مشاورتون نمیاد مدرسه چون مراجع و کاری نداره و هر روز زنگای تفریح و حتی وسطِ کلاسم، بچهها صدام میزنن که با من صحبت کنن.
از موضعِ بالا گفتم اینا رو شما خودتون باید متوجه میشدید، اما متأسفانه تفکر و تحلیل در آدمها مرده و اینقدر درگیرِ «من»هاشون هستن که بررسی نمیکنن پدیدهها رو تا خودشون به نتیجه برسن.
وَ ضربهی نهایی رو زدم:
به مدیر و مؤسس بگید من به اندازهی کافی مدارا و بزرگواری کردم. از کلاسها و وقتم گذاشتم. توضیح دادم. حرف زدم. دیگه کافیه. یک سال روش و منشِ من رو دیدین.
اونان که باید انتخاب کنن.
یا قیدِ من رو بزنن یا من با همین روش و منش، به شرطِ قیدشده در قرارداد که حقِ دست زدن به نمراتم رو برای هیچ دانشآموزی ندارن، با حقوقی بیشتر وَ بدون جلسه و از کلاس زدنی سالِ بعد اینجا میمونم.
اگه قراره فردا مزاحمم بشن، فقط با این شرایطه وَ تمام.
تو شبکاری هم پُستِ بالایی داشتم. اما کثافتکاریها رو بهرخ میکشیدم. رئیسم یه شب من و برد تو یه اتاق و بهم گفت چرا نمیگی چشم؟ گفتم درستی نمیبینم که بگم چشم! گفت چشم نگی از ما نیستی! گفتم هزار الحمدلله!
@sarbehrah
تنزّلم دادن. رده و پستم اومد پایین. اما جای من هنوز پیدا نکردن و هنوز شبهای شبکاری تلفنِ منه که زنگ میخوره باید بدوم برم فلانجا که کار مونده :)
هزار الحمدلله... هزار الحمدلله... هزار الحمدلله...
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
من یه دخترم که تو ادارهی آموزش و پرورش و جلوی مثلا همکارام، تهدیدِ جانی شدم... هیچکس جز مدیرم که اونجا بود و دید، وَ رفیقم که لرزشِ صدای من رو از پشتِ تلفن شنید، نمیفهمه چی شنیدم و چی بهروزم گذشت... اما دست از اصول نکشیدم و دیگه برام قابلِ تحمل نیست که احمقی به خودش زحمتِ فکر کردن و فهمیدن نده و به امیدِ شل شدنم بخواد بیاد با من حرف بزنه(!)
به رفیق میگم برام دعا کن عاقبت بخیر شم... ابتلا و آزمون وحشتناکه... ما کلی دوست و آشنای محکم دیدیم که شل شده... آه... همین چند روزِ پیش فهمیدیم یکی از محکمهای مذهبی و انقلابیمون عباپوش شده... خدا میدونه چقدر از عاقبتمون ترسیدیم... خدا میدونه چقدر زیرِ لب از خدا خواستیم همین سرِ سوزن ایمان رو برامون حفظ کنه...
من به پیامهای ایتا و پیامکهام نگاه میکردم و فقط به اونایی اول جواب میدادم که میدونم بودنشون تو زندگیم من و تقویت میکنه و سطحم و بالا میبره...
فقط آدمای عاقبت بخیر و بر صراط مستقیم رو اولویتِ زندگیم میذارم...
آخرالزمان وحشتناکه وقتی تو ندبه میخونیم کجاست آن اِحیاکنندهی دین؟
یعنی دین دیگه نمیمونه که نیاز به زندهکننده داره... یا صاحبالزمان! از شما مدد... ما رو حفظ کنید... رشد بدید... عاقبتبخیرمون کنید...
@sarbehrah