سربهراه
۱۹۴۸ مُشتی زورگوی آواره، ریختن سرِ فلسطین و گفتن خونهی شما، خونهی ماست! یا برید یا بیرونتون میکنی
غزّهی مظلومِ مقتدر یک ساااال مقاومت کرد و خون داد و جون داد و دختربچه و نوزاد داد و چیزی نمونده که کمرِ اسرائیل رو بشکنه...
که یکی از تنها کشورِ شیعهی دنیا میره پشتِ میکروفون و میگه ما با دنیا سر جنگ نداریم... بیاین صلح کنیم(!)
تموم شد؟
نه!
لبنان هم به خاک و خون کشیده شد...
رسیده بودم به اینجای ماجرا که بگم یکی باید که نترسه و جماعتی که نترسن...
به اینجای ماجرا که آره! میارزه! شاید میوهی عدل رو خودمون نچشیم، اما برای بچههامون میمونه!
به اینجای ماجرا که دیگران کاشتند و ما خوردیم... ما بکاریم و دیگران بخورند.
به اینجای ماجرا که یکی نترسید و ایستاد.
نترسیدن و ایستادگی یاد داد.
یکی شبیه محمّد صلوات الله علیه... شبیهِ علی علیه السلام... شبیه فاطمه سلام الله علیها... شبیه حسین علیه السلام...
یکی شبیه خودش؛ خمینی!
ایستاد و نترسید.
وَ شد.
وَ حکومتِ نزدیک به عدل شد.
پس شدنیه...
به اینجای ماجرا رسیده بودم و میخواستم عمیقتر بگم اما رسیدم.
باید پیاده شم.
وَ شما رو با روضهی عدالت، شبِ جمعه تنها بذارم که ببینید نظر شما چیه؟
میارزید؟
به اینهمه تلخی... میارزید؟
من درس خوندم، کار کردم، پدرِ فعالیت اجتماعی رو درآوردم، مینویسم، میخونم، پول درمیارم،
اما کارِ خونه یه چیز دیگهست😍
قبلا همینجا نوشتم و اثبات کردم کارِ خونه چه محاسبات و مناسباتِ دقیقی داره و خانوادهدارها (نه خانهدارها) چقدر باهوش و دقیق و خفنان😎
من در کار خونه بیهنر و بیمهارتم و آزادی عمل برای یادگیری هم ندارم... همین مختصری هم که بلدم صدقهسرِ اردوهای جهادیِ حقیقیِ روزگارانِ دوره...
تأکید میکنم؛
معدود زنانِ خانوادهدار، قشرِ سالم، استاندارد، معتدل وَ فوقالعاده باهوش هستن،
نه غالبِ خانهدارها که جایگزینشون میشه ربات و کلفت هم آورد(!)
سربهراه
۴. رفتم براشون اسپیکر خریدم که وقتِ انشا نوشتن موسیقی براشون پخش کنم. خیلی دلم میخواست مدلای فانتزی
به رفیق میگم یاغیِ بامرام قراره بیاد دیدنم. میگه حیفِ اون دختر، کاش درسم میخوند...
میگم نسلِ درسخونهای بامرامِ مؤدب منقرض شده، اونا گذشتگاناند!
این نسل دو بخشه؛
یا درسخونهای تکخورِ بیآدابن...
یا درسنخونهای بامرامِ بامعرفتِ مؤدب...
وَ با کدوم میشه زندگی کرد؟
درسنخونهای بامرامِ بامعرفتِ مؤدب...
همونهایی که هرچقدر بهشون صمیمیت بدی، بیشتر بهت احترام میذارن و خودشون و خر نمیکنن... اما درس نمیخونن...
وَ این برای مایی که درسدوستیم و چندبعدی غمانگیزه...
به هر روی؛
ما به او محتاج بودیم، او به مامشتاق بود❣
چشمام داشت میرفت اما بعد از تماس رفیق و خبر لبنان، اخبار رو زیرورو کردم. بیانیه سپاه رو دیدم. سیدحسن نصرالله سالمن الحمدلله.
به عنوانِ یه ایرانیِ شیعه، شرمندهی حرفای پزشکیانم...
خدای نهجالبلاغه میدونه که حرفای اون تو امشبِ لبنان چقدر مؤثره...
پزشکیان باشه و امیرِ نهجالبلاغه.
تو زلزلهی سفیدسنگ ما رفتیم برای کار با کودک، که بچهها نترسن و حالشون بد نباشه و زلزله هم براشون خاطرهی خوش بشه...
تو سیلِ گلستان رفتیم برای بچهها جشن مبعث بگیریم و بهشون عیدی بدیم. اهل تسنّن هم بودن ولی به بچهها وسط گِل و لای خیلی خوش گذشت...
کاش میشد بریم لبنان... غزّه... من نمیدونم چه کاری ازم برمیاد، اما بلدم بچهها رو خوشحال کنم... بلدم کاری کنم نترسن... زیرِ بمب و موشک هم به قهقهه بخندن...
بلدم ازشون عذرخواهی کنم که بهعنوانِ یه ولایی و انقلابی، خوب جهاد تبیین نکردم که پزشکیان رأی نیاره...
بلدم ازشون عذرخواهی کنم که تو امشبِ لبنان، کوتاهی و کمکاریِ من هم سهیمه...
بهخاطرِ شیعهی بیخاصیتی که هستم بلدم ازشون معذرت بخوام...
کاش اعزامم کنن.