چشمام داشت میرفت اما بعد از تماس رفیق و خبر لبنان، اخبار رو زیرورو کردم. بیانیه سپاه رو دیدم. سیدحسن نصرالله سالمن الحمدلله.
به عنوانِ یه ایرانیِ شیعه، شرمندهی حرفای پزشکیانم...
خدای نهجالبلاغه میدونه که حرفای اون تو امشبِ لبنان چقدر مؤثره...
پزشکیان باشه و امیرِ نهجالبلاغه.
تو زلزلهی سفیدسنگ ما رفتیم برای کار با کودک، که بچهها نترسن و حالشون بد نباشه و زلزله هم براشون خاطرهی خوش بشه...
تو سیلِ گلستان رفتیم برای بچهها جشن مبعث بگیریم و بهشون عیدی بدیم. اهل تسنّن هم بودن ولی به بچهها وسط گِل و لای خیلی خوش گذشت...
کاش میشد بریم لبنان... غزّه... من نمیدونم چه کاری ازم برمیاد، اما بلدم بچهها رو خوشحال کنم... بلدم کاری کنم نترسن... زیرِ بمب و موشک هم به قهقهه بخندن...
بلدم ازشون عذرخواهی کنم که بهعنوانِ یه ولایی و انقلابی، خوب جهاد تبیین نکردم که پزشکیان رأی نیاره...
بلدم ازشون عذرخواهی کنم که تو امشبِ لبنان، کوتاهی و کمکاریِ من هم سهیمه...
بهخاطرِ شیعهی بیخاصیتی که هستم بلدم ازشون معذرت بخوام...
کاش اعزامم کنن.
از ظهر که خبر رو شنیدم، گریه نکردم.
فکر کردم.
به اینکه سرداری داریم که بهجای شرکت در دستهبندیِ انتخابات، بیاد سینه سپر کنه و مثلا بگه تا سه ماه دیگه اثری از اسرائیل نیست، وَ بشه روی حرفش حساب کرد؟!
آخه وقتِ داغِ شهید حججی چنین سرداری داشتیم!
از ظهر که خبر رو شنیدم، تو لاکِ خودم نرفتم.
فکر کردم.
به اینکه چقدر از نقونالههای مذهبیا تو اینجور وقتا راسته؟!
که چرا نزدن؟ نکشتن؟ اعدام نکردن؟
که اصلا مگه بیشتر از ولی فقیه حالیشون میشه؟
که چرا بهجای نقوناله، مطالبه نمیکنن؟
که اصلا مگه مطالبهگری بلدن؟!
از ظهر که خبر رو شنیدم، مثلِ خبرِ آخرِ اردیبهشت که به همم ریخت، به هم نریختم.
فکر کردم.
به اینکه سید به مزدِ جهادش رسید. شهادتش درد نیست.
به اینکه درد اینه که این دردها برای ما دیگه درد نیست!
درده؟!
یعنی واقعا از سرِ حقیقتِ ایمان و عقیده پروفایلاتون شده سیدحسن؟! یعنی مثلا فردا جوری اندوه دارین و جوری زندگی میکنین که انگار عزیز از دست دادید؟!
یعنی همونقدر پریشونید که اگه پدر و مادر یا بچه و عزیز از دست میدادید؟!
از ظهر که خبر رو شنیدم، مثلِ آخرِ اردیبهشت، بیحوصله نشدم که از جمع گریزون باشم که مبادا کسی حرفی بزنه و من طوفان به پا کنم.
فکر کردم.
به اینکه جمعیتِ تشییعِ سیدابراهیم خیلی چشمگیر بود. اما تبیین برای انتخابات نه! پس اون جمعیت قابلِ اتکا نیست(!)
به اینکه بله! پزشکیان در قلبِ نیویورک مثلِ عقبموندهها نشست و گفت من سیاست بلد نیستم(!) پس شکر خورد که بیتخصص وارد کار شد و این و امیرِ نهجالبلاغه فرموده! اما کی اون و رئیسجمهور کرد؟! انقلابیها و ولاییهایی که جز در موبایلهاشون عرضهی یه امر به معروف و نهی از منکرِ ساده ندارن(!) پس شکر میخورید میپرید به پزشکیان و سپاه و نظام و نقوناله میکنید!
از ظهر که خبر رو شنیدم، هی قرآن بالا بردنِ سیدابراهیم تو سازمان ملل یادم نیومد که مثلِ تیرماه هی وسطِ خیابون و بیابون لب بچینم!
فکر کردم.
به همهی گاوفکرهایی که وقتی عزادارِ اسماعیل هنیه بودیم، نگرانِ شیعههای پاکستان شده بودن که حتی نمیدونن از کِی، چرا، به چه دلیل وَ با کٖی در جنگن وَ امروز صبح هم پیگیرِ اخبارِ پاکستان نبودن و هیچ صبحِ دیگهای هم پیگیر نمیشن :))
از ظهر که خبر رو شنیدم، نرفتم گوشهی اتاقم به غصه خوردن!
دقیقا نشستم جلوی تلویزیون، پیشِ چشمِ خانواده، پای اخبار شبکهی شش،
وَ فکر کردم.
به اینکه ما مسلمان نیستیم.
به اینکه من گولِ هیچ پروفایل و بیوگرافی و پُفنالهی مذهبیجماعتی رو نمیخورم!
هیچکس رو درد نگرفته!
من ندیدم کسی برای شهید رئیسی خونهش روضه بگیره(!)
هیچکس برای اسماعیل هنیه سردرِ خونهش مشکی نزد(!)
بالاخره کلی مذهبیِ ازدواجکرده داریم که شعار میدن برای تکاملِ دین ازدواج کردن دیگه(!) اصلا درس نمیخونن و فعالیتی ندارن چون در حالِ جهاد اکبر و شوهرداریان(!) پس خونه و همسرِ موافق دارن از خودشون(!) چطوری میشه که کارِ به این سادگی نکردن و مُبلّغِ دردِ شیعه نبودن؟!
از ظهر که خبر رو شنیدم، منزوی و ناامید نشدم، مثلِ شنبهای که خبر اومد پزشکیان شده...
همون(!)
فکر کردم.
به اینکه فقط کٖی مونده؟
سیدعلی خامنهای!
با کیا؟
با چنین مذهبی، انقلابی، ولاییهایی(!)
خب!
رسیدیم به گردنهی اُحُدِ تاریخ!
به شایعهی پیامبر شهید شده!
به موندنِ علی... تکوتنها در میانهی میدان!
به انتخابهای سرنوشتساز؛
باشه پیامبر شهید شد؟ راهش که شهید نشده! پای راهش میمونم!
خب!
یکی تکیه زده به دیوارِ کعبه و ندا سر داده:
«بر همهی مسلمانان فرض است که با امکانات خود در کنار مردم لبنان و حزبالله سرافراز بایستند و در رویارویی با رژیم غاصب و ظالم و خبیث آن را یاری کنند.»
خب! مسلمانم دیگه؟ به اسم! پس بهم واجب شد!
بهتر بود بدونِ گوشزدِ ولی فقیه، خودم میفهمیدم... بهتر بود کار به دغدغهی ایشون نرسه... بهتر بود بار نباشم براشون... اما خب... کوتاهی... کمکاری... کجفهمی...
ما مذهبیا اولین باری نیست که اماممون رو به دغدغه میندازیم! اصولا این کارِ همیشهمونه از صدر اسلام! اصولا برای همین در بیامامی زندگی میکنم و جمعهها ندبهای دورِ هم میخونیم و راضی به خونه برمیگردیم :)
با امکاناتِ خود...
با امکاناتِ خود.
ینی لازم نیست سپاهی باشم برم لبنان! ینی لازم نیست پزشک و پرستار باشم با هلال احمر برم! ینی لازم نیست چریک باشم، متخصصِ ابزار جنگی یا مهندسِ نقشههای استراتژیک باشم.
با امکاناتِ خود.
ینی همینی که هستم و هرچی که در اختیارمه.
دیگه فکر کردن بسه!
بلند شدم.
با امکاناتِ خود؛
دخترام امروز گفتن فردا مانتو زرشکیه رو بپوشم. چندین نفر از کلاسهای مختلف هم گفتن. زرشکیه. قرار بود بپوشم. اما مانتوی مشکیِ شهادتها رو برداشتم.
کیفِ مشکی. کفشِ مشکی.
فردا رژم میمونه خونه. پنسام خونه. زیورآلاتم خونه.
با امکاناتِ خود؛
فردا در کلاسهام، در دفتر و با همکارام، حتما مسیر رو میبرم سمتِ اعلامِ موضعم.
موضعم.
شفافتر از هر وقتی.
کی برام مونده؟
سیدعلی.
کجای تاریخم؟
گردنهی اُحُد!
چکار باید بکنم؟
با امکانات خود در کنار مردم لبنان و حزبالله سرافراز بایستم و در رویارویی با رژیم غاصب و ظالم و خبیث آن را یاری کنم.
پس وقت، وقتِ پُفناله و ادا و اصولهای مذهبیجماعتِ بیدرد نیست!
با امکاناتِ خود؛
قلمم. کانالم. کلاسم. شبکارم. پوششم. فن بیانم. اطلاعاتم. مطالعاتم. مناسباتم. دوستانم. زبانِ درازم. روی زیادم. جسارتم.
حتی با امکاناتِ بالقوهی خودم؛
نیّاتم!
خدایا اگر خونه از خودم داشتم پنج روز روضهی سیاسی میگرفتم.
سرِ موضعم از هیچکس خجالت نمیکشم. با هیچکس رودربایستی ندارم.
خدایا رزقی که ندارم رو با نیتم برام محاسبه کن.
مطالبه میکنم. نقوناله و آهوندبه نه(!) مطالبه میکنم؛
سایت رهبری. سایت ریاست جمهوری. صداوسیما. مجلس. شورای شهر. قلمم اینجا به دردم نخوره، میخوام صد سال سیاه نتونه بنویسه!
«فریادِ انتقامم سوختِ موشکهاست»، پس مطالبه میکنم. انتقام رو مطالبه میکنم.
سلاحی که پزشکیان در نیویورک زمین گذاشت رو من برمیدارم.
دنیا حالا اتفاقا جای موندن شده. چون پرچم دستِ کیه؟
رهبرِ من!
کی دیگه مونده؟
رهبرِ من!
وَ رهبرِ من فرمودن:
در قدس نماز میخونیم!
امکانات... مطالبه...
وَ دعا؛
گرمترین سلاحِ مؤمن!
دعا میکنم؛
اونجوری که برای کنکورم دعا کردم! برای شغلم! برای ارشدم! برای مشکلاتم!
نذر و دعا میکنم نابودی اسرائیل رو ببینم و کل مدرسه و خانوادهم و کوچهمون و شیرینی بدم.
نذر و دعا میکنم تا جوانم پا به مسجدالأقصی بذارم و اونجا نماز بخونم.
نذر و دعا میکنم تا جوانم به پزشکیان سیاست یاد بدم و در کاخ سفید هیئت برگزار کنم.
نذر و دعا میکنم تا جوانم ظهور رو ببینم و در رفتوآمد به مقرّ حکومت، سهله... پیر بشم.
نذر و دعا میکنم عاقبتبخیرِ «والمستشهدین بین یدیه» بشم.
اندوه و فکر کافیه!
حتی بیانیهی عبدالملک الحوثی هم تأیید حرف آقا بود. پس تکلیف روشنه؛
«بر همهی مسلمانان فرض است که با امکانات خود در کنار مردم لبنان و حزبالله سرافراز بایستند و در رویارویی با رژیم غاصب و ظالم و خبیث آن را یاری کنند.»
یا صاحبالزمان!
از شما مدد.
تکدبیرِ سه درسِ هر سه پایه ام و همیشه با کوهی از برگه میام خونه و کوه روی کوه همیشه در حال بررسی انشا و برگهام، فعلا فرصت نمیکنم اما شاید بیخیالِ مقالهی امام حسین علیه السلام شدم و شروع کردم به خردخرد بررسی کردنِ کلیدواژهی #مردم در سخنرانیهای پنج سالِ اخیرِ آقا.
مردم...
مردم...
این واژه داره اذیتم میکنه...
مردم درست انتخاب نکرد... درست دردمند نشد...اصلا مطالبه نکرد...
مردم به ذلت خو کرد... به شکم و زیر شکم رضایت داد...
مردم با غزّه نبود... نیست...
مردم متوجه لحظاتِ حساسمون نشده...
مردم...
این کلمه برام سخت شده...
وَ ظهور حولِ این کلمه میچرخه، نه کلمهی #مسؤولین !
برای ظهور، مردم باید پای کار باشن... چون مردم وارث زمین میشن... اما مردم روی صراط حرکت نمیکنن...
معنیِ بیتی که پیشبینی شده به کلماتِ بیت نمیخوره...
نتیجهی بشارتدادهشده با مواد اولیه جور نیست...
عصبی و سردرگمم...
چیزی رو که متوجه نمیشم، بهمم میریزه...
نفهمیدن عصبیم میکنه...
نمیخونه! دو دو تا چهار تای این مردم با پیشبینیهای ظهور نمیخونه...
نیاز دارم با نگاهِ آقا به مردم وَ مردم در نگاهِ آقا به تحلیل و خروجی برسم.
شارلاتان با دخترش نشسته بود تو ماشین، دمِ درِ مدرسه. ما که رسیدیم دخترش و فرستاد تو که بره سرِ کلاس. مامانِ مدرسه دیده بود. جلوش و گرفته بود. دختره نامهی اداره رو نشون داد. که اونا گفتن عیبی نداره، بیاد همینجا.
مدیرم رسیدن. کلهی صبح که هنوز ساعتِ اداری نبود، کسی بهشون زنگ زدن که ساعتِ اداری تو اتاقش پیداش نمیکنی تا کارت راه بیفته(!)
دستور داد این دختر همینجا ثبتنام شه! حتی با منّت گفتن امسال فرم هم میپوشه... مدیرم خیلی صحبت کردن. اما اونطرفِ تلفن حرف، حرفِ خودش بود!
مدیرم خسته شدن و گفتن باشه...
تلفن و قطع کردن و با حرص موضوع رو گفتن.
من بودم و معاونا و مامانِ مدرسه و دو تا از همکارجدیدا.
من نه عصبانی شدم، نه داغ کردم. داشتم دفترنمرهم و تکمیل میکردم. خیلی آروم و بیخیال، با لبخند گفتم مشکلی نیست. حتما خیره. فقط هر زمان اومد داخل و ثبتنام شد بفرمایید من رفع زحمت کنم.
اینقدر قاطعم و حرفم، حرف، که کسی چیزی نگفت. فقط مدیرم و معاونا و مامانِ مدرسه سرِ جاشون خشک شدن و هاجوواج نگام کردن. من مشغولِ کارم بودم. مدیرم موبایلشون و برداشتن و رفتن تو سالن. بعد از ده دقیقه صدای بلندشون داخلِ دفتر هم میومد. داشتن به مؤسس میگفتن این آقا اومد تو، من از مدرسه میرم، یه مدیرِ جدید بگیرید.
مامانِ مدرسه عصبانی رفتن جلوی پنجره و به ماشینِ شارلاتان نگاه کردن. ایشون پرسابقهترین عضو مدرسهان. همه رفتن و اومدن و ایشون سالهاست مامانِ مدرسهان و جاشون از همهی ما مستحکمتر. موبایلشون رو برداشتن و همینطور که شماره میگرفتن گفتن منم میرم. یا جای اون اینجاست یا جای ما. نمیشه یه همکارِ خوب داریم اون و از دست بدیم که اداره برامون کف بزنه!
رفتن تو سالن و صدای بلندشون اومد که داشتن به مؤسس میگفتن من تا حالا نگفتم میرم، اما به خدا این مرد ثبتنام شه، همکاری از ما کم شه، منم میرم.
بعد راهِ حیاط و گرفت و ما فهمیدیم داره میره سراغِ شارلاتان. مدیرم رفتن که جلوشون و بگیرن. من حرکتی نکردم. به کارم میرسیدم. از موضعم کوتاه نمیام. زیر بار زور نمیرم. تو تعارف و احساسات قرار نمیگیرم. از اداره و هیچ وصل و خری هم نمیترسم.
مامانِ مدرسه رو کسی حریف نشد. خودش و رسوند به ماشینِ شارلاتان. سرش و خم کرد و با داد... جوری که صداش ساعتِ هفت و ربعِ صبح تو خیابون پیچیده بود... بهش گفت راهت و بگیر و برو! اینجا جای تو نیست! برو شرّت و کم کن!
مردک نامهی ممهورِ اداره رو گرفت بالا. مامان زد زیرِ نامه و گفت من اداره نمیشناسم، راهت و بگیر و برو!
مدیر گفتن مگه تو مجوزِ فرزانگان بهت ندادن؟ خب برو دیگه!
شارلاتان گفت باااااااااید دخترم اینجا باشه!
مدیر اومدن بالا و آماده شدن برن اداره. قبلِ رفتن صدام زدن و بهم گفتن من نمیذارم این برگرده اینجا. اگه برگشت منم با شما میام.
استوار اما با لبخند ایستادم و بدرقهشون کردم.
زنگِ تفریحِ دوم برگشتن. با خنده. که ما پیروز شدیم. چون تو اداره شارلاتان حمله کرده به مدیر و مؤسس و حراست وارد عمل شده. پروندهش و میدن بهش و مدرسهی ما راحت میشه.
خیلی خوشحال شدم. خیلی زیاد. هیچکس جای من هفت ماه نجنگید و با ترسولرز صبحا مدرسه نرفت... هیچکس جای من هفت ماه تو راهِ اداره از کلاساش کم نشد... فحش نخورد... توهین نشنید...
هیچکس جای من هفتماه انگشتِ اشاره سمتش نبود... موضوعِ صحبت نبود...
هیچکس هفت ماه جای من پروفایلاش تحت نظر نبود... تو تکتکِ گروهای درسیش نفوذی نبود...
هیچکس جای من هفت ماه... آه!
اربعین به امام حسین علیه السلام گفتم. گفتم آقا خودش که هیچی... اما یقهبستهها و پیشونیپینهبستهها و تسبیحبهدستها خیلی در حقم ظلم کردن... من برای عدالت ایستاده بودم و اونا با عکس سردار سلیمانی به من حمله کردن...
خیلی خوشحال شدم... خیلی خیلی زیاد!
تا اینکه معاون پرسیدن گورش و کجا فرستادن؟
مدیرم لبخندشون ماسید...
گفتن فرزانگان...
فرزانگان...
مدرسهی تیزهوشان...
شما نمیدونید چطور سوختم...
نمیدونید منِ محکم و قُد چطور اشکام ریخت...
چطور صورتم سرخ شد...
نمیدونید چون شما جای من دبیرِ کلاسهای آزمونهای خاص نیستید...
چون شما جای من دانشآموزایی ندارید که سنوسالشون، سن شادی و تفریحه اما تا دهِ شب از این کلاس به اون کلاسن تا بتونن آزمونِ ورودیِ فرزانگان رو قبول شن...
چون شما جای من باهاشون مصاحبه کار نمیکنین...
چون شما جای من با دختربچههایی نیستین که هزاران آرزو دارن و آیا بتونن بهش برسن یا نه...
من برای عدالت جنگیدم...
برای جابهجا نشدنِ ۰/۲۵...
برای یکی نشدنِ زور و تزویر با تلاشِ ستایشهام...
من یک سال برای عدالت اعصابم و گذاشتم... تحقیر شدم... تهدید شدم... برای عدالت هر صبح از هر کوچهای ترسیدم...
من برای عدالت کفشای آهنین پا کردم و ادارهها و اتاقها و مُشتی هرزهی تسبیحبهدست رو تحمل کردم و خم به ابرو نیاوردم...
برای عدالت هیچکس اشکم و ندید و نذاشتم کسی شرحههای دلم رو ببینه...
برای عدالت... برای عدالت جنگیدم که امثال دختر شارلاتان با زور به جایگاهِ علم و تلاش دستدرازی نکنن... که ظالمین بر ما امیر نشن و ضعفای مستعد، محروم و منزوی...
هیچ فحشی اشکم و درنیاورد... هیچ تحقیری... حتی اونجایی که کارمندِ بیسوادِ پیامنوری چون حریفم نشد بهم گفت با مدرکِ لیسانس اینقدر طرفدار داری؟!
حتی داغِ مدرکِ ارشدِ معدل الفِ فردوسیم من و اون روز نشکوند... خم شدم تو صورتش و گفتم واسه مدرکم طرفدار ندارم، واسه شعورم طرفدار دارم، چیزی که توی پیامنوری نداری! وَ آتیشش دادم...
هیچی تو اون یک سال اشکم و درنیاورد چون به امیدِ عدالت میجنگیدم... به امیدِ عدالت میدویدم...
هیچی من و نشکست چون از هر جلسه سربلند برمیگشتم سرِ کلاسم و با وجدانی آسوده تو چشمای امثالِ ستایش نگاه میکردم... چون هرگز دروغ نگفتم به دخترام که من از حقتون نمیگذرم، شما هم نگذرید...
حالا همون دختر...
با معدلِ پونزده...
با نامهی ممهورِ یقهبستهها و تسبیحبهدستها و پیشونیپینهبستهها...
بی آزمون...
بی مصاحبه...
رفت و نشست کنارِ اونایی که جون کندن تا به اون نیمکت رسیدن...
من امروز نشکستم... بلکه فروریختم...
فروریختم...
فروریختم...
اگه نمازجماعت باشیم،
امامِ جماعت رکوع بره، ما هم میریم. سجده کنه، ما هم سجده میکنیم.
چون ما تابعِ امام جماعتیم.
تابع بودن یه مکتبه.
مکتب ینی چی؟
ینی اگه وسطِ نماز، امام جماعت شهید شد، نماز نمیشکنه، ترک نمیشه، تابعین (نمازگزارا) نمیشینن به گریه و زاری.
یکی از صفِ اول میاد و امام جماعت میشه.
نماز ادامه پیدا میکنه.
اون شهید بشه، از صف اول یکی دیگه میاد.
این ینی مکتب.
ینی کاری به فرد نداشتن.
ینی وابستهی راه بودن.
یعنی مسیر. نه شخص.
یعنی مسیر. نه راننده.
در عین حال مکتب یعنی چندین نفر باید صف اول باشن.
پس ما صف اولی نیاز داریم.
گریهکُن نمیخوایم.
صف اولی میخوایم.
برای مکتب، از صف اول شهدا رو میچینن.
صف اول یعنی امام جماعت وسط نماز شهید شد،
نماز
متوقف
نشه.
کار تشکیلاتی یعنی همین.
اسمش تو بسیج و هیئت و مذهبیا زیاده ولی اصلش نیست(!)
تشکیلاتی یعنی پیامبر عمرش محدوده، اما راهش نه.
تشکیلات یعنی صف اولت پُر باشه که امام جماعتت و زدن، نماز ادامه پیدا کنه.
اینجاست که فردپرستی ممنوعه!
به همین دلیله که اومانیسمِ غربی ضد اسلامه!
اینجاست که علم روانشناسی و توسعه فردی و خزعبلاتِ بابشده حتی بین مذهبیا... میشه مقابل اسلام.
از نماز فرادیٰ نه به امام میرسیم، نه به صف اول، نه به مکتب، نه به تشکیلات.
بمیری، خودت و راهت و خاطرت مُرده.
پس تکلیف روشنه.
امام جماعت شهید شد باید چه کار کنم؟
خطبهی ۱۱۱ نهجالبلاغه؛
از سخنان آن حضرت است وقتى که در نبرد جمل، پرچم را به دست فرزندش محمّد حنفیه داد:
اگر کوهها از جاى بجنبد تو ثابت باش.
دندان بر دندان بفشار.
سرِ خود را به خداوند بسپار.
قدمهایت را بر زمین میخکوب کن.
دیده به آخرِ لشگرِ دشمن بینداز.
به وقتِ حمله چشم فروگیر و آگاه باش
که پیروزى از جانب خداى سبحان است.