eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
در تلخ‌ترین و پرخشم‌ترین روزهای عمرم نفس می‌کشم وَ دیشب رئیسم داشت ازم می‌پرسید چطور همیشه پرانرژی و شاد هستی و بمبِ حس‌های خوب؟! وَ در مدرسه همکارای جدیدم گفتن چقدر خستگی‌ناپذیری! ساعتِ دوازدهِت همون ساعتِ هفتِ صبحته و بی‌اون‌که زنگای تفریح در استراحت ببینیمت، در بگووبخند و انرژی پخش کردن تو فضایی! با عرضِ عذرخواهی از رفیقم وَ هرکه مَحرمِ تلخی‌های منه، یکی از مصادیقِ شکرگزاری رو همین ویژگی‌م می‌دونم. الحمدلله ربّ العالمین❣
من هیچ مغازه و خونه‌ای رو دیروز و امروز ندیدم که مشکی زده باشه، یا یه قاب از سیدحسن نصرالله گذاشته باشه و یه جعبه خرما برای تسلیت. ینی یکی‌شون مذهبی‌انقلابی نبوده؟! می‌گم شما مذهبی‌انقلابیا فقط تو مجازی عرضه‌ی حرف زدن دارین؟! ازدواج‌کرده‌هایی که دین‌تون کامل شده و جهادِ شوهرداری می‌کنین، یه چای نتونستین دم کنین یه روضه بگیرین خونه‌تون؟! عقب‌مونده‌این اگه اداواصولِ خودتون و باور کنین😂 شماها هییییییییچ دردتون نیومده از شهادت سیدحسن نصرالله(!) الکی هم نشینین پاشین بگین کاش می‌شد رفت لبنان! کاش می‌شد رفت فلسطین! پروفایلاتون همه فیکه، مثلِ سرتاپاتون😂
سربه‌راه
من هیچ مغازه و خونه‌ای رو دیروز و امروز ندیدم که مشکی زده باشه، یا یه قاب از سیدحسن نصرالله گذاشته ب
به قرآن اگه از دیروز تا امروز یکی‌تون زنگ زده باشه صداسیما که بگه من می‌خوام انتقام حسن نصرالله گرفته شه! چطوری می‌تونین ادای عزادارا رو دربیارین؟! دروغ؟! ریا؟! لقمه...
از فرداس که نانویسنده‌ها شروع کنن به نوشتن😂 دیگه لبرییییییییییییز می‌شیم از کتابای سیدحسن نصرالله😂 ببینید کِی گفتم☺️ سردار سلیمانی رو یادتونه دیگه؟! الآن این‌قددددددددر که از سردار کتاب داریم، از قرآن، چاپِ جدید نداریم😂 ولی مرام و مسلک و اعتقادشون در قحطیه(!) کتاب نوشتن... پروفایل گذاشتن... مجازی کار کردن... همایش و دورهمی و تجمع برگزار کردن... هم وجدان و ساکت می‌کنه، هم اعتبار و آبرو میاره، هم چی؟ زحمت و دردسر نداره😎 ولی امر به معروف و نهی از منکر و مطالبه‌گری و کنشگریِ حقیقی لبریییییییز از دردسر و هزینه است(!) اعتبار و آبرو هم نمیاره؛ حزب الشیطان بهت حمله می‌کنن، حزب الله هم تو دلت و خالی می‌کنن و یا بهت تقیه یاد می‌دن یا با برچسبِ تندرو سعی به خفه کردنت دارن... بالاخره تو با هر حرکتی داری یادشون می‌ندازی چه بی‌عرضه‌هایی هستن(!) با جربزه‌ها رو خدا برد پیش خودش، مذهبی‌لب‌ودهنای عقب‌مونده موندن با دهنای همیشه‌باز😫🥱
آقای ضدّ منافقِ بی‌تعارف در اجرای حدودِ الهی؛ آقای تولیت که هم حواست به لقمه‌ی حلال و طاهر رسوندن به مردم بود و غذای حرم رو محصورِ حرم نکردی، هم حواست به لقمه‌ی حلال و طاهرِ معنویِ مردم بود و حرم رو تالار و فشن‌شو نکردی؛ آقای قوه‌ی قضاییه که پرونده‌ی نورچشمی‌ها رو دقیق‌تر حسابرسی می‌کردی و پرونده‌ی کولبرها رو پدرانه؛ آقای رئیس‌جمهور که تو قلبِ آمریکای ترامپ و بایدن و براندازهای هار، قرآن بالا بردی و تو خیابون‌ها باصلابت قدم زدی و هی علیکم السلام‌گویان جوابِ همه رو دادی... آقای دست‌به‌سینه‌ی سربه‌زیرافکنده در برابرِ مردم... آقای قاطع و سربلند برابرِ دشمن... آقای حامیِ سفارت ایران در سوریه... آقای شبِ ۲۵ فروردین... آقای موشک‌های به سمتِ اسرائیل... آقای علی‌فکر، علی‌منش، علی‌رفتار، علی‌نگاه، علی‌مرام... آقای امام رضایی... آقای اهل ولایت... مجاهد... مبارز... مؤمن... متواضع... نیاز دارم باشی..‌. به قرآنِ بالابرده‌ت برابرِ چشمِ همه‌ی دنیا نیاز دارم... من هنوز ازت عصبانی‌ام وَ تو حتی مزارت و سهمم نکردی... من رعیتت بودم و تو رهام کردی... بعدِ تو هنوز کسی رو رئیسِ جمهور صدا نکردم... التیام نیافتی... مرهم نگرفتی..‌. سرد نشدی... اینجایی؛ داغِ روی سینه‌م... حلالم نکن که تبیین‌گرِ خوبی برات نبودم... اما من حلالت کردم که آخرِ اردیبهشت رهام کردی و رفتی...
خانوم! جانم؟ موضوعای کتاب خیلی چرته. انشا نوشتنم نمیاد! پس نویسنده‌ی خوبی نیستی. چرااااااااا؟! چون نویسنده‌ی ماهر و متخصص، اونیه که از دلِ معمولی‌ترین و دمِ دست‌ترین موضوعات، خاص‌ترین و مهم‌ترین نکات رو استخراج کنه. «باشگاه پنج صبحی‌ها، عقاید یک دلقک، بی‌شعوری، خودت باش دختر...» موضوعات خاص دارن، اما نگارشِ فاجعه! پس کتاب زرد یا پوچ هستن! جز اون‌هایی که سرشون تو گوشیه، کسی نمی‌شناسه این کتاب‌ها رو! مامان‌بزرگت می‌شناسن این کتاب‌ها رو؟ نه... اما گلستانِ سعدی رو پیرزنِ بی‌سوادِ دورترین روستا هم می‌شناسه. موضوعِ گلستان چیه؟ زندگیِ معمولی. روابط معمولی. اتفاقای معمولی. سفرهای معمولی. مشکلات معمولی. اما با نگارشِ خاص! برای همین سعدی می‌شه، سعدیِ آخرالزمان±! ±هرکس به زمانِ خویشتن بود من سعدی آخرالزمانم
آوردنِ کلمه‌ی «توسط» در جملاتی که معلوم هستند صحیح نیست. خانوم مثل چی؟ لبنانِ مظلومِ مقتدر «توسط» اسرائیلِ بی‌هویتِ جعلیِ وحشیِ خاک‌برسر بمباران شد، اما این گرگِ هارِ منطقه «توسط» جمهوری اسلامی ایران به رهبریِ سیدعلی خامنه‌ایِ مقتدر، قطعا از بین خواهد رفت. خب، حالا با هم اصلاحش کنیم: [کلِ کلاس یک‌صدا] اسرائیلِ بی‌هویتِ جعلیِ وحشیِ خاک‌برسر، لبنانِ مظلومِ مقتدر را بمباران کرد، اما جمهوری اسلامی ایران به رهبریِ سیدعلی خامنه‌ایِ مقتدر، این گرگِ هارِ منطقه را قطعا نابود خواهد کرد. ✌️
اسپیکر رو که می‌ذارم روی میز، می‌گن اوووووووووو! این چیه خانوم؟ می‌گم براتون اسپیکر گرفتم، وقتِ انشا نوشتن موسیقی بذارم بلکه کمتر از دستِ من حرص بخورین :) ذووووووق می‌‌کنن و دست می‌زنن برام. دخترای تازه‌ورود با تعجب نگام می‌کنن. پوشه‌ی بی‌کلامم رو پخش می‌کنم و می‌شینم به کتاب خوندن. هر کتابی که دوست دارم بچه‌ها بخونن اما از ترسِ پدر و مادرای احمق‌شون نمی‌تونم رُک اسم ببرم، زنگای انشا می‌گیرم دستم به خوندن و اونام صد بار میان اسمش و می‌بینن و خوره می‌شه به مغزشون و میفتن دنبالش و می‌خونن :))) مشغولِ نوشتن هستن که یکی از تازه‌ورودا طاقت نمیاره و با صدای بلند، رو به من می‌گه: خانومای مدرسه قبلیم این‌جوری نبودن... اصلا انشا نمی‌نوشتیم، چه برسه به این‌که اسپیکر بخرن بیارن برامون آهنگ بذارن(!) لبخند می‌زنم، اما شاگردِ دیگه‌م که از بچه‌های پارساله با غرور و خیلی جدی، بی‌اون‌که سر از برگه‌ش بلند کنه جواب می‌ده: اونا دوسِت نداشتن، ولی خانوم ما رو دوست دارن، من مامانم من و آدم حساب نمی‌کنه ولی خانوم ما رو آدم حساب می‌کنن، براشون مهمیم. همکارام تو دفتر می‌گن اینا نفهمن... هیچی حالیشون نیست... منم همیشه معتقدم نفهمی از خودِ معلمه.
یکی از نهمای تازه‌ورود: خانوم چرا مشکی پوشیدین؟! چرا پنس نزدین؟! آدمِ عزادار مگه دل و دماغِ به خودش رسیدن و داره؟! عزادار؟! عزادارِ کی؟! نهمای قبلیم که بهم شناخت دارن با صدای یواشکی بهش می‌رسونن: سیدحسن نصرالله دیگه! نهمِ تازه‌وارد، پِقّی می‌زنه زیرِ خنده و با خنده بهم می‌گه: تسلیت می‌گم خانوم! من خیلی جدی زل می‌زنم به چشماش و می‌گم: چرا به من تسلیت می‌گی؟! مگه خودت عزادار نیستی؟! خنده رو لبش می‌ماسه. من ادامه می‌دم: تو ظالمی؟! هاج‌وواج نگام می‌کنه. دوباره می‌پرسم و از حالتِ صورتم می‌فهمه تا جواب نگیرم ول نمی‌کنم. تو ظالمی؟! جاخورده و متحیّر: نه خانوم! ظالما رو دوست داری؟! نه خانوم! به یکی دیگه ظلم کنن، تو قاه‌قاه می‌خندی؟! نه خانوم! طرفدارِ بچه‌ کشتنی؟! نه خانوم! طرفدارِ ناحق کشتنی؟! نه خانوم! بی‌هویتی و زبونت دراز؟! نه خانوم! اونی که آخره و من و نمی‌بینه، بلند می‌شه می‌ایسته. نفساشون حبس شده و همه‌ی کلاس ساکته. همسایه‌ت و از خونه‌ش بندازن بیرون، به خاک و خون بکشن، تو می‌خندی؟! نه خانوم! ظلم دیدن لذت داره؟! نه خانوم! مردِ یه خونواده رو به نامردی کشتن، خنده داره؟! نه خانوم! امیدِ کسی رو ازش گرفتن، مسخره‌شدنیه؟! نه خانوم! پس با مایی. با حزب‌الله. منم بهت تسلیت می‌گم که یکی از مردانِ قبیله‌مون و ازمون گرفتن. وَ در حالی که هنوز همه‌شون شوک‌زده‌ان، حضور و غیاب رو شروع می‌کنم.
من وقتی تو اتوبوسم و با باروبندیل و جای نشستن نیست، کاری جز نوشتن و گوش کردن ندارم. گوشام از هندزفری پاره شد، پس نوشتن مونده. هنوزم تو اتوبوسم!