eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
از دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش صدام افتاده؛ وقتی بدنم خسته می‌شه این‌طوری می‌شم. خش‌دار شده صدام. دیروز پاهام خسته شدن و زنگِ آخر نشسته تدریس می‌کردم و طفلی دخترای انتهای کلاس، برای دیدنم اومدن دورِ میز نشستن روی زمین و درس گوش دادن و نوشتن. امروز زنگِ آخر چشمام از شدتِ خستگی رو به بیهوشی بود. الآن فقط می‌خوام بخوابم در حالی که جدولِ کارهای فوری و ضروری‌م به قدری پُره که نمی‌دونم باید چه کار کنم... پارسال این‌طوری نبودم... امسال زنگای تفریحم استراحت ندارم و بعد از هر کلاس، دخترا خودشون و به من می‌رسونن و یا فردی یا گروهی با من صحبت دارن، گروه پژوهش هم هست و اصرار دارم روز کتاب جشن بگیرم، خودخواسته است البته، لذت می‌برم که از صبح یک‌نفس با دخترام. همکارام کمی روم زوم هستن که برام مهم نیست. تو این کار نیومدم که از نگاه‌های دیگران بترسم یا مراعاتِ بزرگا رو کنم. اما از این‌که بدنم یاری نمی‌کنه نگرانم و عصبانی. دیروز یکی از نهم دویی‌ها اومده بود از لای درِ نهم یک زل زده بود به من. مشغولِ تدریسِ گروه اسمی بودم. یکی گفت خانوم الناز یه ربعه پشت در نگاهتون می‌کنه. نگاهش کردم و پرسیدم چرا کلاست نیستی؟ گفت با فلانی‌ داریم و حال نمی‌کنم، پیچوندمش. دعواش کردم و راضیش کردم بره کلاسش. قبلِ رفتن گفت خانوم! خیلی خودتون و خسته نکنید، خسته‌تون میاد سرِ کلاسِ ما، من غصه می‌خورم... این جمله خیلی اذیتم کرد... خیلی ناراحت شدم... من واقعا بازیگرِ قهّاری‌ام. شد دوازده سال که معلمم و هیچ‌وقت کسی تو مدرسه حتی نفهمیده شبِ گذشته‌ش مثلا تا صبح خون گریه کردم. این‌که دخترم گفت از خستگیم غصه خورده و اصلا فهمیده، خیلی خیلی به همم ریخت... امروز واقعا از صبح خسته بودم... بی‌نا... فقط از خودم کشیدم... اما مطمئنم دخترام فهمیدن... رفته بودم دفتر کیفم و بذارم و چایم و بردارم که بیام سالن جوابِ پژوهشی‌ها رو بدم، دورم حلقه زده بودن و وقتی ایده‌هاشون و گوش می‌دادم، یکی‌ از هفتما هی بهم شیرینی می‌داد. گفتم یکی با چاییم خوردم، ممنون. گفت خانوم بازم بخورین همه‌ش سرِ پایین، ضعف می‌کنین... یعنی هفتمی که فقط یه ماهه با من آشنا شده هم متوجه شده یا من از حرف دیروز الناز حساس شدم؟... کرمتون بود چند تا صلوات هدیه کنید آقا امام زمان ارواحنا فداه که جونم پُر شه... هنوز ماه اول رو پشت سر گذاشتم... بعیده از من این ضعف... من پارسال زنگای تفریح بازی می‌کردم و ورجه‌وورجه و خسته نبودم...😭
دینا؛ ۱۵ ساله❣
مهدیه؛ ۱۴ ساله❣
می‌فهمن. دقیق‌تر از اونی که فکر می‌کنیم.
دختری که اون‌طرفِ میزِ کتابخونه نشسته، فیزیک می‌خونه. مبحثِ «اتساع زمان» از نسبیتِ خاص آلبرت انیشتین هست. کتابش نوشته: «جسمی که حرکت می‌کند، هر یک ثانیه‌ای را که می‌گذراند عملاً بیشتر از یک جسم ثابت طول می‌کشد.» حس می‌کنم منظورش همون؛ همّت بلند دار که با همّتِ بلند هرجا رَوی به توسنِ گردون سواره‌ای ِ صائبِ ما ادبیاتی‌هاست! دوست دارم خیلی Steam بشینیم در این باره با هم صحبت کنیم.
این دانش‌آموزِ جدیده. خیلی هم شاخ تشریف داره! سرِ امتحان تقلب کرد و فکر کرد ندیدم. ماجرای «تقلب به مثابه‌ی دزدی» رو هم کشک گرفت. امتحان که تموم شد صداش زدم و گفتم بیاد جای میزم. ازش پرسیدم لازمه درباره‌ی امتحانت چیزی به من بگی؟ کمی نگام کرد و گفت ببخشید... تقلب نکردم... می‌خواستم ببینم اوضاع برای بقیه چطوره... گفتم مشکلی نیست. چون بار اوله با من امتحان می‌دی و با هم آشنا نیستیم، این‌بار نصفِ نمره رو ازت می‌گیرم، از دفعات بعدی اگر اتفاق افتاد همون صفر. جلوی خودش گوشه‌ی برگه‌ش نصف نمره رو گرفتم. آب دهن قورت داد و رفت نشست. حالا نمره‌ش کم شده و به من نمره بدهکار شد! همون‌جور که نمراتِ ذخیره‌ی پارسالِ دخترا رو که با تلاش جمع کردن، امسال هرجا لازم‌شون شه طلب‌شون و می‌دم، تا یک صدمِ آخرِ طلبم رو هم می‌گیرم😁 این محاسباتِ دقیق، هشتگ رو برای دخترا معنا می‌کنه!
یکی از نهمی‌ها اومد پای میزم، این دفترِ برنامه‌ریزی رو گذاشت و گفت: رفته بودم سعدی دنبالِ کتاب، این دفتر و دیدم یاد شما افتادم. هم ادبیاتیه، هم برنامه‌ریزیه که شما همه‌چی‌تون با برنامه است. برای شما گرفتم. من؟ این: 😍😭🥲❣❤️
سربه‌راه
از دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش صدام افتاده؛ وقتی بدنم خسته می‌شه این‌طوری می‌شم. خش‌دار شده صدام. دیروز پاها
تمومِ کلاسای امروز، انشای گروهیِ پاتخته‌ای گرفتم. مسابقه‌ای برگزار کردم و فقط به گروهِ برنده نمره دادم. این‌قدر رقابتی انشا نوشتن که همه‌مون نفس‌نفس می‌زدیم😂 خی‌لی خوش گذشت😍 من دیوانه‌ی روزایی‌ام که قراره ازشون گروهی و رقابتی کار بکشم😁 واقعا به همه‌مون خوش می‌گذره😍😍😍 من زنگ تفریح به هیچ وجه بچه‌ها رو نگه نمی‌دارم، هرجای تدریسم باشم، زنگ می‌خوره قطعش می‌کنم که برن نفس بکشن، امروز نهما مگه می‌ذاشتن من از کلاس بیام بیرون😂 این‌قدر که کِیف کردیم☺️
نهما می‌پرسن Inside Out 2 رو دیدین؟ می‌گم آره، خی‌لی هم چسبید، من اگه فیلمی رو نپسندم، از هر دقیقه‌ای باشه ادامه نمی‌دم، هیچی وسوسه‌م نمی‌کنه تا آخرش برم. این اواخر هیچ فیلمی رو تا آخر ندیده بودم، این و بدونِ رد کردن و تا آخر دیدم. ذووووق می‌کنن و می‌گن خانوم انیمیشن شانس رو هم ببینید. می‌‌پرسم اینم محتوا داره؟ قشنگه؟ خیلی منطقی و دوستانه می‌گن به قشنگی درون و بیرون نیست، ولی یه جزئیاتی داره که شما رو جذب می‌کنه. قبول می‌کنم و درون و بیرون و با هم کمی نقد می‌کنیم. یکی از این جدیدا می‌پرسه آهنگ هم گوش می‌دین خانوم؟ تا میام جواب بدم، از دخترای قبلیم می‌گه خانوم فقط مداحی گوش می‌ده و بی‌کلام. حالا من تا حالا مداحی برای اینا نذاشتم😂 اون یکی می‌گه خیلی هم سلیقه‌ی بی‌کلام‌شون خفنه، بذار باز برای انشا برامون موسیقی بذارن، می‌بینی. یکم می‌گذره و من بحث رو از روی همین موسیقیِ بی‌کلام می‌برم روی سینمایی «چ». براشون موسیقی فیلم رو می‌ذارم. از شدتِ خفن بودنش حسابی کِیف کردن. از شاخ‌های جدیدم می‌پرسه خارجی بود؟ می‌گم نه! ایرانیه. با تعجب نگام می‌کنن. منم شروع می‌کنم با هیجان و شبیه یه فیلم‌بازِ حرفه‌ای، نه یه معلم، از چ حرف می‌زنم. از چمرانِ عزیزم. مصطفی چمرانِ شمع. (مثل دکتر شریعتیِ شمع... ) این نخبه‌ی کچلِ عظیم‌الروح. از این‌که قلبِ آمریکا بوده می‌گم... چند قدمیِ کاباره و مشروب و دخترای رنگارنگ... با بهترین ماشین... بهترین دانشگاه... بهترین خونه... بهترین درآمد... از زنِ آمریکاییشم که مذهبیا معمولا سانسور می‌کنن گفتم😁 از بچه‌هاش که رها می‌کنه و اینم مذهبیا سانسور می‌کنن و چمرانِ دلبخواه‌شون رو نمایش می‌دن، نه چمران، همون‌طوری که بود؛ یک انسان! با همه‌ی فرازوفرودها و درست و غلط‌هاش. فکر می‌کنین بحث رو کجا می‌کشونم؟ بله! به چمرانِ در لبنان... به لبنان. خیلی فیلم‌بازانه از هنرِ حاتمی‌کیا حرف می‌زنم؛ از به وقت شام و خروج. صحنه‌ی تراکتوری با راننده‌ی زن رو مقابل مرقدِ بی‌بی‌سیده‌‌ی فیلم، خیلی زنانه تعریف می‌کنم. مثال می‌زنم به بارگاهِ حضرت معصومه سلام الله علیها که مردها اون‌جا تا کمر برابرِ ایشون تعظیم می‌کنن و بزرگ‌مردهایی مثلِ علامه‌هامون، از خاک‌بوسیِ همین دختر به علم و برکت می‌رسیدن و قله‌های موفقیت رو فتح می‌کردن. حالا فیلم چ براشون خیلی خفن شده. من نمی‌گم. خودشون می‌گن: خانوم! اسمش همین چ هست؟ بزنیم دانلود کنیم همینه؟ آخر هفته‌ی من شد انیمیشن شانس، آخر هفته‌ی اونا شد چ و خروج! فیلم‌شون و دیدم که فیلم‌م و ببینن😊 احتمالا خودم هم چ رو دوباره ببینم. 😍
وَ اما گُلِ رزقِ امروزم😍... باشه تو اتوبوسِ شبم می‌نویسم😊