eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
۱. از یه خیابون اصلی و شلوغ دارم می‌رم که صدای موسیقی حماسی ضدصهیون به گوشم می‌خوره. یه موکب می‌بینم با پرچمای لبنان و فلسطین و پرچم عزیزِ خودم. میرم می‌بینم کلللللللی خانوم محجبه‌ی خادم داره برای ده قدم موکب(!) روی میز و نگاه می‌کنم می‌بینم سینی پر از آشه. روی آش‌ها کشک😍 دلم ضعف رفت و داشتم می‌رفتم سمت‌شون که دیدم هرکی رد می‌شه، با وجود این‌که دعوتش می‌کنن به آش، ولی کسی برنمی‌داره! خب این مسأله تا جایی که می‌دونم تو مشهد غیرطبیعیه😂 ما هرجا چیزی مُفت باشه براش سرودست می‌شکونیم😂خصووووووووصا شکم😁 لذا مشکوک شدم و ایستادم نزدیک‌تر تا وضعیت رو رصد کنم. دیدم مردمِ بنده‌خدا تا با ذوق میان برن آش بردارن، صندوقی که گذاشتن و نشون می‌دن که هزینه‌ش به جبهه‌ی مقاومت کمک می‌شه! وَ مردم یا در رودربایستی که تا آش رفتن مجبور می‌شن پولی به صندوق بریزن، یا شجاع‌تراش، راه‌شون و می‌گیرن و می‌رن! خب مذهبی‌عقب‌مونده‌ها! اگه چیزی می‌خوای بفروشی و هزینه‌ش و بدی مقاومت، بنویس که این بازارچه است یا خرید این محصول برای کمک به جبهه است. اما موکب ینی نذری! ینی رایگان! یاد اربعین میفتم؛ نوشتم که موکبای ایرانی تا می‌رفتی یه لیوان آب ازشون بگیری صندوق نشونت می‌دادن، اما من ندیدم حقیرترین موکب عراقی (از نظر ظاهر) کلمه‌ای چیزی بگه. معمولا دم در موکب‌شون گهواره حضرت علی اصغر علیه السلام دارن که هرکی دوست داره کمکی می‌کنه. امروز به دخترای پژوهشم گفتم کار بد کردن، بدتر از کار نکردنه! ۲. امروز این‌قدر دخترای پژوهشم و دعوا کردم که این‌قدر روی مسؤول گروهم فشار اومد که زنگ مطالعات که امتحان داشتن زده زیر گریه و گفته نمی‌تونم امتحان بدم و معلمش و قورت داده! آورده بودنش دفتر و می‌پرسیدن چته و هی دبیر بدبختِ مطالعات رو هورت می‌کشید. من تازه از کلاس اومده بودم. پشت سرش بودم و من و ندید. عصبی و به هم‌ریخته بود. دیدم داره دبیر مطالعات و می‌شوره، اشاره کردم مدیرمون که یه دقه ولش کنین. مدیرمون به بهانه‌ی تلفن، بحث و رها کردن و رفتن. من رفتم کنار دخترم و گفتم چی شده؟ تا من و دید اشکاش گولّه گولّه ریخت. دستش و گرفتم بردم بیرون. وایسادم گریه کنه. سبک که شد بی‌مقدمه گفتم حالا وقت درست کردنشه. پشت چیزی قایم نشو. گندی که زدی درست کن. گفتم همه‌ی گره‌هایی که برات کور شده بنویس روی کاغذ، بیار با هم برنامه بریزیم براش. تو این خشم و طوفانِ امروزم، یکی از هفتما اومده دفتر صدام می‌زنه می‌گه خانوم! این کارای پژوهش که کردن رو دوست ندارین؟ عصبانی گفتم افتضاحه. گفت می‌خوام بسپارینش به من. انجامش می‌‌دم. ایستادم و جدی نگاهش کردم. گفتم اینا که با من کار کردن، بزرگترامن نتونستن، تو که دو ماهه شاگردمی! برو بچه من تو کار بداخلاقم، اذیت می‌شی. ایستاده بود وسط سالن و من دمِ دفتر. صاف وایساد جلوم گفت من هستم. آی من از کله‌خرای جسور خوشم میاد😁 آی خوشم میاد😁 دفترم و گذاشتم روی صندلی. رفتم تو سالن. در دفتر و بستم. ایستادم روبه‌روش. تو چشماش نگاه کردم و گفتم بچه‌های پژوهش بابت تلاشی که می‌کنن، دعوایی که می‌شن، سختی‌ای که می‌کشن، حتی ۰/۲۵ نمی‌گیرن! مفت و مجانی دارن با من سروکله می‌زنن‌. اینجا نمره‌ای نیستا! صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت نمره نمی‌خوام‌. می‌خوام این دیوار رو بسازم. آی من از کله‌خرای جسور خوشم میاد😁 خدا کنه با جَنَم و عُرضه هم باشه. درجا به گروه پژوهشم اضافه‌ش کردم و گفتم برات صوت می‌فرستم چی می‌خوام ازت. دستش و مشت کرد و گفت آخ جون و رفت! دخترام دیوونه‌ان😂😂😂 فشار و سخت‌گیری و دعوا براشون آخ جون داره😂😂😂 ۳. بُکش و خوشگلم کن؛ شرح حال معلمی که خدا تومن پول داده کفشی خریده که رنگش با کیف و مانتو و ساعت و پنس و جورابش هماهنگ باشه و رگه‌های کنارش با بند کیف و کیف موبایل، اما پاهاش پر از تاول شده، مچ هر دو پاش دردناکه و از ساعتِ چهار به بعد،کلاس‌ها رو می‌لنگه! ۴. با حقوقم موافقت کردن😂 فردا بازم متوسطه دومم😂 خدا رو شکر حلال_حروم سرم می‌شه و بیشتر از چیزی که اصوله و درست نمی‌خوام، وگرنه الآن در وضعیتی‌ان که هرچقدر بگم، مجبورن قبول کنن😂😎 نهم دویی‌هام پیام دادن خانوووووووم! چشم‌مون روشن! پروفایل دخترای جدیدتون و می‌ذارین؟! نو که اومد به بازار، کهنه شده دل‌آزار؟! فردا قول دادم با هم عکس بگیریم بذارم پروفایلم😁 کسی جرأت داره با اینا دربیفته؟!😂😂😂 ۵. قبلا سالن‌ها و حیاط دوربین داشت، اما حالا حتی کلاس‌های مدرسه رو دوربین و شنود گذاشتن! امروز همه‌ی دخترا تو حیاط بودن چون تو کلاس نمی‌تونستن حرف بزنن...
دوست داشتم اعتراض کنم اما دلایل محکم‌تری برای سکوت داشتم. دخترام شاکی میومدن بهم می‌گفتن خانوم دیگه تو کلاس نمی‌شه حرف زد! یاد پارسال افتادم که یکی از شاگردام گفت خانوم این خارجیا خیلی باشعورن! آشغال نمی‌ریزن تو خیابون! هر روز دوش می‌گیرن! گفتم عزیزم از باشعوری‌شون نیست، مجبورن! آشغال بریزن جریمه نقدی می‌شن. دوش نگیرن چون دستشویی خودشون و نمی‌شورن، از بوی خودشون خفه می‌شن! حالا ماجرای مدارس ما شده! ما خیلی دخترامون خوب خواهند شد، اما نه از ایمان و شعورشون، بلکه از ترس‌شون(!) حذف خداباوری و رشد سکولاریسم و دموکراسی (دیکتاتوری مدرن) یعنی همین: به‌جای تقوا، ترس تو دل‌ها بکار. دیگه کسی عبد نخواهد شد، برده می‌شه؛ خوش به حالِ برده‌دارها(!)
هدایت شده از بهشت توس ☫
سلام ای خسته زائرها وای تشنه مسافرها سلام ای چشم برراه شماچشم مجاورها سلام ای قطره های راهی دریا ولادت امام رضا(ع) https://eitaa.com/beheshtetoos
چقدر فارسی دوازدهم شیرینه❣ دارم از خستگی منهدم می‌شم اما هزار الحمدلله که برگشتم به دوازدهم😍🙏❣
وااااااای خدای من! کوچه پشتی مدرسه شُله داره😍😂😁❤️❣✌️😎
مجله‌ی بخارا یکی از جدی‌ترین مجلات علمیِ کشوره و بسیار بسیار خفن!
بعد از مدرسه با رفیق اومدیم کتابخونه. برقا رفت. همه گفتن اَهههههه! رفیق گفت خدا لعنت کنه هرکی به پزشکیان رأی داد، سه سال قطعی برق نداشتیم با آقای رئیسی! همه ساکت شدن😂 یه عده رفتن بیرون و من و رفیق و دو نفر دیگه به کار و درس ادامه دادیم. در تاریکی. در سرمای خاموش شدنِ شوفاژها. یک ساعت گذشت باز دخترا غُر زدن، من گفتم عوضش فیلترینگ حل می‌شه. دوباره همه ساکت شدن😂 بعد از دو ساعت برقا اومد. اونا که رفتن، برگشتن و پرسیدن شما تو تاریکی چه کار کردید؟ ما گفتیم به کارمون ادامه دادیم😁 یکی از دخترایی که با ما مونده بود گفت: آدم بخواد درس بخونه، کار کنه، هیچ بهانه‌ای نداره✌️😎 این حرفش و باید با آب‌طلا کوبید فرقِ سرِ خیلی‌ها!
این اینجا باشه تا فردا تو اتوبوس درباره‌ش بنویسم الآن دارم بیهوش می‌شم (بروزن‌‌ومعنای‌سرفصل)
سربه‌راه
تو دندان‌پزشکی منتظر دکتریم، رفیق می‌گه ماشین دکتر لکسوس سیصده. می‌گم از لکسوس ۵۷۰ من پایین‌تره هنوز
اون‌دفه دندون عقلم و نکشیدم؛ هم ترسیدم، هم پولم کم بود. امشبم همه‌ی تلاشم و کردم بپیچونم، اما رفیق خِفتم کرد و بُرد. خیلی خیلی می‌ترسیدم. رفیق به دکتر گفت خیلی می‌ترسه آقای دکتر. دکتر هم کشو رو باز کرد و مثلِ یه پسربچه‌ی تُخسِ شیطون، آمپول و یهو از کشو بیرون کشید و مثلِ برادری که خواهرش و اذیت می‌کنه و سوسک می‌گیره جلوش، آمپول و گرفت جلوم و منِ ترسیده رو خندوند😂 حالا سنِ پدرم و داره ها، ولی شرارت هنوز در وجودش موج می‌زنه😂 این خاصیتِ کساییه که کارشون و دوست دارن😊 موقعِ کشیدن که انبر و آورد، دیگه خییییییییییلی ترسیده بودم. بالای سرم ایستاد و پرسید چند سالته؟ من مُردم از خنده😂 داشتم فکر می‌کردم بگم بیست سالمه نمی‌فهمه دروغ گفتم، ولی دقیقه‌ی آخر زبونم راست گفت الحمدلله. گفتم بالای سی. حالا دکتر مُرده بود از خنده و مسخره‌م می‌کرد😂 هرچی گفتم دندون قبلی که کشیدم خیلی اذیتم کرد و واقعا ترسیدم، بازم نگاهش بهم درست نشد😂😂😂 ولی به خدا قبلیه رو کشیدم، این‌قدر اذیت شدم که فشار من و مادرم با هم افتاد و مادرم زیر بغلم و گرفته بود از روی یونیت بلند شم و من دستِ اون و گرفته بودم نیفته😢 دندونم کشیده نمی‌شد و هی انبر لعنتی رو تو دهنم می‌چرخوند...😫 اون موقع بی‌پول بودم نتونستم پیش دکتر ادیب بیام. دیگه هم نمی‌تونستم درد بکشم. دکتر ادیب؛ دکتر گرونیه که هرچی می‌گیره نوش جونش، پول تخصص و کار خوب و تمیزشه. وقتی کشید، هنوز گاز نذاشته بود می‌پرسیدم تموم شد؟! واقعا تموم شد؟! وَ این‌قدر تشکر کردم ازش که باورکردنی نبود همون ترسوی دو‌دقیقه‌ی پیشم! همون‌که بالای سی سالشه ولی قدّ بچه‌ی سه ساله ترسیده بود😂😂😂
این جشنواره‌ها و مسابقات رو اینجا می‌فرستم چون یکی‌تون پیام داده بود و این چیزا رو دوست داشت. من دیر و زود پاسخگو بودم و هستم، ولی شما پاسخگو نبودید و حق حرف زدن رو از دست دادید😎 نمی‌شه خدمات از دنیا خواست و خدمتی به دنیا نکرد! این‌طوری روحیه‌ی ارباب_رعیتی گسترش پیدا می‌کنه. این‌قدر تو مجازی کانال‌دارها لی‌لی به لالاتون گذاشتن، خیال کردید ۴۱ بشه ۴۲ ممبر، باید پاتون و بوسید(!) از آسیب‌های فجازی همین کاهش شعور و افزایش طلب هست. مذهبی و غیرمذهبی هم نداره. مبتلا بهش زیاده... کاش ضد این فرهنگ عمل کنیم... من دلم برای اونی که در مواقع حساس و دقیق برام کلیپای خفن می‌فرستاد خیلی تنگ شده😢 یا اونی که با ذوق برام از کتاب خوندناش می‌گفت و من واقعا کِیف می‌کردم😍 وای اونی که برام کادوی تولد حافظ خونده بود... بعد لینک ناشناس، صوت نمی‌فرستاد کانال زده بود... 🥰 اما خب، همونام جواب یه سوالم و ندادن و این یعنی شروع دومینوی طلبکار شدن. نه سؤاله مهمه، نه جوابه، مهم نقش داشتن در شیوع بی‌تفاوتیه. من تو این دومینو و شیوع شرکت نمی‌کنم😎 +کادوی تولدم از شما: لینک
صبح با گلودرد و گرفتگیِ بینی بیدار شدم. پلکِ چشمِ چپم یا از سرماخوردگی یا از بی‌حسی دیشب، کمی افتاده. همه‌چیز مهیّای انداختنِ خودمه، اما هدف‌گذاریِ جدیدِ مالی وَ برنامه‌ی پیشِ رو بهم انگیزه‌ی بلند شدن می‌ده. مؤسسه فعلا پنج‌شنبه‌م و پُر نکرده و من کمالِ استفاده از دو روزِ تعطیل رو می‌کنم. هفته‌ی پیشِ رو چنان سنگین و کمرشکنه که فقط سپردمش به خدا و امام زمان علیه السلام. جان برای بلند شدن ندارم، اما زمان هم برای تعلّل ندارم! بلند می‌شم. اتاقم و گردگیری می‌کنم. جارو می‌زنم‌. به گل‌ها آب می‌دم. اسپند دود می‌کنم‌. آشپزخونه و هال رو مرتب می‌کنم‌. لباس‌ها رو می‌شورم. نماز می‌خونم‌. چهار صفحه قرآن و دو صفحه تفسیر می‌خونم. ترفندِ مؤثریه که تازگی‌ها انجامش می‌دم؛ فشارِ کار که بالا می‌ره، به صفحاتِ روزانه‌ی قرآنم اضافه می‌کنم. زمان برام کِش میاد. خدا من رو راه می‌بره. خودم نازپرورده‌تر از اونم که از پسِ برنامه‌ای که برای خودم چیدم بربیام؛ شنبه‌ها مدرسه با برگه‌ها، نمرات آبان، جلسه‌ی اولیا، طراحی سؤالات آذر، برنامه‌ی روز پژوهش، رسیدگی به شاد، شورای دبیران، مطالعه و طراحی روش‌های نوین تدریسی، تکمیل دفتر شاخص، تکمیل دفتر ماهانه. شنبه‌ها خصوصی با پیدا کردن کلیپ و طراحی تدریس حرکتی برای شاگرد پسری که نمی‌تونه نود دقیقه بشینه و درس گوش بده. شنبه‌ها خصوصی با پیدا کردنِ سخت‌ترین سؤالات برای دختری که خوب متوجه می‌شه و سؤال‌ها رو به سرعت پاسخ می‌ده. شنبه شب‌کاری با کوله‌ای که از دو دست لباس و برگه می‌ترکه و جایی برای خوراکی نداره و باید دو روز ناهار و خریدنی بخورم. البته ساقه طلایی برای همین روزاست!