دوست داشتم اعتراض کنم اما دلایل محکمتری برای سکوت داشتم.
دخترام شاکی میومدن بهم میگفتن خانوم دیگه تو کلاس نمیشه حرف زد!
یاد پارسال افتادم که یکی از شاگردام گفت خانوم این خارجیا خیلی باشعورن! آشغال نمیریزن تو خیابون! هر روز دوش میگیرن!
گفتم عزیزم از باشعوریشون نیست، مجبورن! آشغال بریزن جریمه نقدی میشن. دوش نگیرن چون دستشویی خودشون و نمیشورن، از بوی خودشون خفه میشن!
حالا ماجرای مدارس ما شده!
ما خیلی دخترامون خوب خواهند شد، اما نه از ایمان و شعورشون، بلکه از ترسشون(!)
حذف خداباوری و رشد سکولاریسم و دموکراسی (دیکتاتوری مدرن) یعنی همین:
بهجای تقوا، ترس تو دلها بکار. دیگه کسی عبد نخواهد شد، برده میشه؛
خوش به حالِ بردهدارها(!)
هدایت شده از بهشت توس ☫
سلام ای خسته زائرها
وای تشنه مسافرها
سلام ای چشم برراه شماچشم مجاورها
سلام ای قطره های راهی دریا
ولادت امام رضا(ع)
#صحن_انقلاب
https://eitaa.com/beheshtetoos
سربهراه
سلام ای خسته زائرها وای تشنه مسافرها سلام ای چشم برراه شماچشم مجاورها سلام ای قطره های راهی دریا ول
چقدر عکس و شعرِ این فرسته دلنشینه❣
بعد از مدرسه با رفیق اومدیم کتابخونه. برقا رفت. همه گفتن اَهههههه!
رفیق گفت خدا لعنت کنه هرکی به پزشکیان رأی داد، سه سال قطعی برق نداشتیم با آقای رئیسی!
همه ساکت شدن😂
یه عده رفتن بیرون و من و رفیق و دو نفر دیگه به کار و درس ادامه دادیم.
در تاریکی.
در سرمای خاموش شدنِ شوفاژها.
یک ساعت گذشت باز دخترا غُر زدن، من گفتم عوضش فیلترینگ حل میشه. دوباره همه ساکت شدن😂
بعد از دو ساعت برقا اومد.
اونا که رفتن، برگشتن و پرسیدن شما تو تاریکی چه کار کردید؟
ما گفتیم به کارمون ادامه دادیم😁
یکی از دخترایی که با ما مونده بود گفت:
آدم بخواد درس بخونه، کار کنه، هیچ بهانهای نداره✌️😎
این حرفش و باید با آبطلا کوبید فرقِ سرِ خیلیها!
سربهراه
تو دندانپزشکی منتظر دکتریم، رفیق میگه ماشین دکتر لکسوس سیصده. میگم از لکسوس ۵۷۰ من پایینتره هنوز
اوندفه دندون عقلم و نکشیدم؛ هم ترسیدم، هم پولم کم بود.
امشبم همهی تلاشم و کردم بپیچونم، اما رفیق خِفتم کرد و بُرد.
خیلی خیلی میترسیدم. رفیق به دکتر گفت خیلی میترسه آقای دکتر. دکتر هم کشو رو باز کرد و مثلِ یه پسربچهی تُخسِ شیطون، آمپول و یهو از کشو بیرون کشید و مثلِ برادری که خواهرش و اذیت میکنه و سوسک میگیره جلوش، آمپول و گرفت جلوم و منِ ترسیده رو خندوند😂
حالا سنِ پدرم و داره ها، ولی شرارت هنوز در وجودش موج میزنه😂
این خاصیتِ کساییه که کارشون و دوست دارن😊
موقعِ کشیدن که انبر و آورد، دیگه خییییییییییلی ترسیده بودم. بالای سرم ایستاد و پرسید چند سالته؟
من مُردم از خنده😂 داشتم فکر میکردم بگم بیست سالمه نمیفهمه دروغ گفتم، ولی دقیقهی آخر زبونم راست گفت الحمدلله. گفتم بالای سی.
حالا دکتر مُرده بود از خنده و مسخرهم میکرد😂
هرچی گفتم دندون قبلی که کشیدم خیلی اذیتم کرد و واقعا ترسیدم، بازم نگاهش بهم درست نشد😂😂😂
ولی به خدا قبلیه رو کشیدم، اینقدر اذیت شدم که فشار من و مادرم با هم افتاد و مادرم زیر بغلم و گرفته بود از روی یونیت بلند شم و من دستِ اون و گرفته بودم نیفته😢 دندونم کشیده نمیشد و هی انبر لعنتی رو تو دهنم میچرخوند...😫
اون موقع بیپول بودم نتونستم پیش دکتر ادیب بیام. دیگه هم نمیتونستم درد بکشم. دکتر ادیب؛ دکتر گرونیه که هرچی میگیره نوش جونش، پول تخصص و کار خوب و تمیزشه.
وقتی کشید، هنوز گاز نذاشته بود میپرسیدم تموم شد؟! واقعا تموم شد؟!
وَ اینقدر تشکر کردم ازش که باورکردنی نبود همون ترسوی دودقیقهی پیشم! همونکه بالای سی سالشه ولی قدّ بچهی سه ساله ترسیده بود😂😂😂
این جشنوارهها و مسابقات رو اینجا میفرستم چون یکیتون پیام داده بود و این چیزا رو دوست داشت.
من دیر و زود پاسخگو بودم و هستم، ولی شما پاسخگو نبودید و حق حرف زدن رو از دست دادید😎
نمیشه خدمات از دنیا خواست و خدمتی به دنیا نکرد! اینطوری روحیهی ارباب_رعیتی گسترش پیدا میکنه.
اینقدر تو مجازی کانالدارها لیلی به لالاتون گذاشتن، خیال کردید ۴۱ بشه ۴۲ ممبر، باید پاتون و بوسید(!)
از آسیبهای فجازی همین کاهش شعور و افزایش طلب هست.
مذهبی و غیرمذهبی هم نداره.
مبتلا بهش زیاده...
کاش ضد این فرهنگ عمل کنیم...
من دلم برای اونی که در مواقع حساس و دقیق برام کلیپای خفن میفرستاد خیلی تنگ شده😢
یا اونی که با ذوق برام از کتاب خوندناش میگفت و من واقعا کِیف میکردم😍
وای اونی که برام کادوی تولد حافظ خونده بود... بعد لینک ناشناس، صوت نمیفرستاد کانال زده بود... 🥰
اما خب، همونام جواب یه سوالم و ندادن و این یعنی شروع دومینوی طلبکار شدن.
نه سؤاله مهمه، نه جوابه، مهم نقش داشتن در شیوع بیتفاوتیه.
من تو این دومینو و شیوع شرکت نمیکنم😎
+کادوی تولدم از شما: لینک
صبح با گلودرد و گرفتگیِ بینی بیدار شدم. پلکِ چشمِ چپم یا از سرماخوردگی یا از بیحسی دیشب، کمی افتاده.
همهچیز مهیّای انداختنِ خودمه، اما هدفگذاریِ جدیدِ مالی وَ برنامهی پیشِ رو بهم انگیزهی بلند شدن میده.
مؤسسه فعلا پنجشنبهم و پُر نکرده و من کمالِ استفاده از دو روزِ تعطیل رو میکنم.
هفتهی پیشِ رو چنان سنگین و کمرشکنه که فقط سپردمش به خدا و امام زمان علیه السلام.
جان برای بلند شدن ندارم، اما زمان هم برای تعلّل ندارم!
بلند میشم. اتاقم و گردگیری میکنم. جارو میزنم. به گلها آب میدم. اسپند دود میکنم. آشپزخونه و هال رو مرتب میکنم. لباسها رو میشورم. نماز میخونم. چهار صفحه قرآن و دو صفحه تفسیر میخونم. ترفندِ مؤثریه که تازگیها انجامش میدم؛ فشارِ کار که بالا میره، به صفحاتِ روزانهی قرآنم اضافه میکنم. زمان برام کِش میاد. خدا من رو راه میبره. خودم نازپروردهتر از اونم که از پسِ برنامهای که برای خودم چیدم بربیام؛
شنبهها مدرسه با برگهها، نمرات آبان، جلسهی اولیا، طراحی سؤالات آذر، برنامهی روز پژوهش، رسیدگی به شاد، شورای دبیران، مطالعه و طراحی روشهای نوین تدریسی، تکمیل دفتر شاخص، تکمیل دفتر ماهانه.
شنبهها خصوصی با پیدا کردن کلیپ و طراحی تدریس حرکتی برای شاگرد پسری که نمیتونه نود دقیقه بشینه و درس گوش بده.
شنبهها خصوصی با پیدا کردنِ سختترین سؤالات برای دختری که خوب متوجه میشه و سؤالها رو به سرعت پاسخ میده.
شنبه شبکاری با کولهای که از دو دست لباس و برگه میترکه و جایی برای خوراکی نداره و باید دو روز ناهار و خریدنی بخورم. البته ساقه طلایی برای همین روزاست!
سربهراه
صبح با گلودرد و گرفتگیِ بینی بیدار شدم. پلکِ چشمِ چپم یا از سرماخوردگی یا از بیحسی دیشب، کمی افتاده
یکشنبه مدرسه و مخلّفاتش.
یکشنبه چشمبهراهِ کنسلیِ کلاس خصوصیِ عصرم که برم خونه و بخوابم و اگرنه بعد از سی ساعت بیخوابی نمیدونم تدریسم چند درصد متقن و مؤثره(!)
دوشنبه دبیرستان با طراحی سؤال ماهانه، با کپی مدارک، با طرح درس، با نمرهی آبان، با سؤالات آذر.
دوشنبه کتابخونه با کوهی از برگهها که امید دارم تموم شه تا فردا.
سهشنبه مدرسه با مخلّفات.
سهشنبه کتابخونه با برگهها... با کارگاهِ مسخرهی بیهدفِ نویسندگی که قبولش نکردم چون فقط برای رزومهی کتابخونه به مناسبتِ روز کتاب گذاشتن و اگه میرفتم باید یه گلّه آدمِ بیاستعدادِ مدّعی رو تحمل میکردم که توهم دارن اوشین هستن و ایییییییییییینقدر رنج کشیدن و تهش به موفقیت رسیدن و شدن طهرانیمقدم که حالا میخوان زندگینامهشون و بنویسن و چاپ کنن که ما یه وقت در تلاطم زندگانی بی الگو نمونیم(!) 🤢
البته که اگه در تماسِ بعدی قیمت رو بالا ببرن حتما قبول میکنم؛
چون وقتی آدمها بابتِ توهماتشون هزینه کنن و به نتیجه نرسن، شاید آدم نشن ولی حتما و مطمئنا کمی بادهای دماغشون خالی میشه!
قیمت بره بالا حتما قبول میکنم تا بعد از تدریسم بهشون بگم عزیزانم! شما هیییییییییییییچ استعدادی برای نویسندگی ندارید و اینقدر در اینستاگرام و صفحاتتون الکی لایکتون کردن که هوا برتون داشته(!) لطفا برگردید و برای همون جماعتِ اسکولتر از خودتون بنویسید😊
صراحت!
در این دنیای مملو از چاخان و دروغ و ریا، فلاح در صراحت است.
چهارشنبه دبیرستان با حجمِ عقبموندگیِ کتابِ دوازدهمها، با پایهی ادبی نداشتنشون، با تدریسِ ریشهها از بای بسم الله...
چهارشنبه با شورای بیخاصیتِ دبیران... با اتلافِ وقت وقتی میشه اون سه ساعت رو خوابید و دقیقتر کار کرد... با کللللللللللللللی خالهزنکبازی... با شوخیهای جنسیِ بابِ دورهمیهای فرهنگیانِ بیفرهنگترین... با صحبتهای لغوِ دبیرانِ مجرّد که تنها دستاوردِ یک دختر رو شوهر کردن میدونن و همین عقبموندههای ذهنی دارن تدریس میکنن و اگه ما ایییییییییییییینهمه دخترِ بیخاصیتِ عقبموندهی دنبالِ شوهر در مذهبی و غیرمذهبی داریم، زیرِ سرِ این معلمهاست... که امیرکبیر فرمود عقبموندگیِ یک ملّت تقصیرِ معلمهاشه.
برای این هفته باید سرِ پاتر باشم. خوابآوره اما چارهای نیست. آموکسیسیلین رو میخورم. آویشن دم میکنم. عسل و لیمو به سبکِ اربعین. میوهی زیاد آماده میکنم. آبنمک قرقره میکنم. ناهارِ مایع میخورم که آب بدنم تضمین شه.
وَ به اتاقم میام تا بشینم پای برگهها...
پای برگههای فراوانم...
که اگه تا فردا شب تموم شه، هفتهم کمی سبک میشه...
خدایا شکرت که حواست بهم هست.
خدایا شکرت که امروز صبح سرما خوردم.
خدایا شکرت که هنوز میوهها تموم نشده و هنوز تو شیشه عسل مونده بود.
خدایا شکرت که آخر هفته مریضم کردی تا بتونم به خودم برسم.
خدایا شکرت که توانم دادی روالِ آخر هفتهم و انجام بدم.
خدایا شکرت که من و در مدیریت جشن کتاب سربلند کردی.
خدایا شکرت که برای دندونم رزق رسوندی و تونستم پیش دکتر ادیب برم.
خدایا شکرت که سختیِ دندون رو به من سهل کردی.
خدایا شکرت که به جسمم قوّت دادی و کمخوابی و کمخوراکی رو تحمل میکنه.
خدایا شکرت که من رو به فراتر از طاقتم آزمون نمیکنی.
خدایا شکرت که زندگیم و پیش میبری و به من تحمل و توان و شادی بخشیدی.
خدایا شکرت که از نِق زدنم کاستی و به شکر کردنم افزودی.
خدایا شکرت که هنوز برای تخمه شکستن دندون دارم.
خدایا شکرت که برنامهی جشنم به فاطمیه نخورد.
خدایا شکرت که اجازهی سیاه پوشیدن برای فاطمیه رو بهم دادی.
خدایا بابتِ همراهی شکرت.
خدایا بابتِ همهی پشت پردههایی که نمیدونم و به ذهنم هم خطور نمیکنه شکرت.