این جشنوارهها و مسابقات رو اینجا میفرستم چون یکیتون پیام داده بود و این چیزا رو دوست داشت.
من دیر و زود پاسخگو بودم و هستم، ولی شما پاسخگو نبودید و حق حرف زدن رو از دست دادید😎
نمیشه خدمات از دنیا خواست و خدمتی به دنیا نکرد! اینطوری روحیهی ارباب_رعیتی گسترش پیدا میکنه.
اینقدر تو مجازی کانالدارها لیلی به لالاتون گذاشتن، خیال کردید ۴۱ بشه ۴۲ ممبر، باید پاتون و بوسید(!)
از آسیبهای فجازی همین کاهش شعور و افزایش طلب هست.
مذهبی و غیرمذهبی هم نداره.
مبتلا بهش زیاده...
کاش ضد این فرهنگ عمل کنیم...
من دلم برای اونی که در مواقع حساس و دقیق برام کلیپای خفن میفرستاد خیلی تنگ شده😢
یا اونی که با ذوق برام از کتاب خوندناش میگفت و من واقعا کِیف میکردم😍
وای اونی که برام کادوی تولد حافظ خونده بود... بعد لینک ناشناس، صوت نمیفرستاد کانال زده بود... 🥰
اما خب، همونام جواب یه سوالم و ندادن و این یعنی شروع دومینوی طلبکار شدن.
نه سؤاله مهمه، نه جوابه، مهم نقش داشتن در شیوع بیتفاوتیه.
من تو این دومینو و شیوع شرکت نمیکنم😎
+کادوی تولدم از شما: لینک
صبح با گلودرد و گرفتگیِ بینی بیدار شدم. پلکِ چشمِ چپم یا از سرماخوردگی یا از بیحسی دیشب، کمی افتاده.
همهچیز مهیّای انداختنِ خودمه، اما هدفگذاریِ جدیدِ مالی وَ برنامهی پیشِ رو بهم انگیزهی بلند شدن میده.
مؤسسه فعلا پنجشنبهم و پُر نکرده و من کمالِ استفاده از دو روزِ تعطیل رو میکنم.
هفتهی پیشِ رو چنان سنگین و کمرشکنه که فقط سپردمش به خدا و امام زمان علیه السلام.
جان برای بلند شدن ندارم، اما زمان هم برای تعلّل ندارم!
بلند میشم. اتاقم و گردگیری میکنم. جارو میزنم. به گلها آب میدم. اسپند دود میکنم. آشپزخونه و هال رو مرتب میکنم. لباسها رو میشورم. نماز میخونم. چهار صفحه قرآن و دو صفحه تفسیر میخونم. ترفندِ مؤثریه که تازگیها انجامش میدم؛ فشارِ کار که بالا میره، به صفحاتِ روزانهی قرآنم اضافه میکنم. زمان برام کِش میاد. خدا من رو راه میبره. خودم نازپروردهتر از اونم که از پسِ برنامهای که برای خودم چیدم بربیام؛
شنبهها مدرسه با برگهها، نمرات آبان، جلسهی اولیا، طراحی سؤالات آذر، برنامهی روز پژوهش، رسیدگی به شاد، شورای دبیران، مطالعه و طراحی روشهای نوین تدریسی، تکمیل دفتر شاخص، تکمیل دفتر ماهانه.
شنبهها خصوصی با پیدا کردن کلیپ و طراحی تدریس حرکتی برای شاگرد پسری که نمیتونه نود دقیقه بشینه و درس گوش بده.
شنبهها خصوصی با پیدا کردنِ سختترین سؤالات برای دختری که خوب متوجه میشه و سؤالها رو به سرعت پاسخ میده.
شنبه شبکاری با کولهای که از دو دست لباس و برگه میترکه و جایی برای خوراکی نداره و باید دو روز ناهار و خریدنی بخورم. البته ساقه طلایی برای همین روزاست!
سربهراه
صبح با گلودرد و گرفتگیِ بینی بیدار شدم. پلکِ چشمِ چپم یا از سرماخوردگی یا از بیحسی دیشب، کمی افتاده
یکشنبه مدرسه و مخلّفاتش.
یکشنبه چشمبهراهِ کنسلیِ کلاس خصوصیِ عصرم که برم خونه و بخوابم و اگرنه بعد از سی ساعت بیخوابی نمیدونم تدریسم چند درصد متقن و مؤثره(!)
دوشنبه دبیرستان با طراحی سؤال ماهانه، با کپی مدارک، با طرح درس، با نمرهی آبان، با سؤالات آذر.
دوشنبه کتابخونه با کوهی از برگهها که امید دارم تموم شه تا فردا.
سهشنبه مدرسه با مخلّفات.
سهشنبه کتابخونه با برگهها... با کارگاهِ مسخرهی بیهدفِ نویسندگی که قبولش نکردم چون فقط برای رزومهی کتابخونه به مناسبتِ روز کتاب گذاشتن و اگه میرفتم باید یه گلّه آدمِ بیاستعدادِ مدّعی رو تحمل میکردم که توهم دارن اوشین هستن و ایییییییییییینقدر رنج کشیدن و تهش به موفقیت رسیدن و شدن طهرانیمقدم که حالا میخوان زندگینامهشون و بنویسن و چاپ کنن که ما یه وقت در تلاطم زندگانی بی الگو نمونیم(!) 🤢
البته که اگه در تماسِ بعدی قیمت رو بالا ببرن حتما قبول میکنم؛
چون وقتی آدمها بابتِ توهماتشون هزینه کنن و به نتیجه نرسن، شاید آدم نشن ولی حتما و مطمئنا کمی بادهای دماغشون خالی میشه!
قیمت بره بالا حتما قبول میکنم تا بعد از تدریسم بهشون بگم عزیزانم! شما هیییییییییییییچ استعدادی برای نویسندگی ندارید و اینقدر در اینستاگرام و صفحاتتون الکی لایکتون کردن که هوا برتون داشته(!) لطفا برگردید و برای همون جماعتِ اسکولتر از خودتون بنویسید😊
صراحت!
در این دنیای مملو از چاخان و دروغ و ریا، فلاح در صراحت است.
چهارشنبه دبیرستان با حجمِ عقبموندگیِ کتابِ دوازدهمها، با پایهی ادبی نداشتنشون، با تدریسِ ریشهها از بای بسم الله...
چهارشنبه با شورای بیخاصیتِ دبیران... با اتلافِ وقت وقتی میشه اون سه ساعت رو خوابید و دقیقتر کار کرد... با کللللللللللللللی خالهزنکبازی... با شوخیهای جنسیِ بابِ دورهمیهای فرهنگیانِ بیفرهنگترین... با صحبتهای لغوِ دبیرانِ مجرّد که تنها دستاوردِ یک دختر رو شوهر کردن میدونن و همین عقبموندههای ذهنی دارن تدریس میکنن و اگه ما ایییییییییییییینهمه دخترِ بیخاصیتِ عقبموندهی دنبالِ شوهر در مذهبی و غیرمذهبی داریم، زیرِ سرِ این معلمهاست... که امیرکبیر فرمود عقبموندگیِ یک ملّت تقصیرِ معلمهاشه.
برای این هفته باید سرِ پاتر باشم. خوابآوره اما چارهای نیست. آموکسیسیلین رو میخورم. آویشن دم میکنم. عسل و لیمو به سبکِ اربعین. میوهی زیاد آماده میکنم. آبنمک قرقره میکنم. ناهارِ مایع میخورم که آب بدنم تضمین شه.
وَ به اتاقم میام تا بشینم پای برگهها...
پای برگههای فراوانم...
که اگه تا فردا شب تموم شه، هفتهم کمی سبک میشه...
خدایا شکرت که حواست بهم هست.
خدایا شکرت که امروز صبح سرما خوردم.
خدایا شکرت که هنوز میوهها تموم نشده و هنوز تو شیشه عسل مونده بود.
خدایا شکرت که آخر هفته مریضم کردی تا بتونم به خودم برسم.
خدایا شکرت که توانم دادی روالِ آخر هفتهم و انجام بدم.
خدایا شکرت که من و در مدیریت جشن کتاب سربلند کردی.
خدایا شکرت که برای دندونم رزق رسوندی و تونستم پیش دکتر ادیب برم.
خدایا شکرت که سختیِ دندون رو به من سهل کردی.
خدایا شکرت که به جسمم قوّت دادی و کمخوابی و کمخوراکی رو تحمل میکنه.
خدایا شکرت که من رو به فراتر از طاقتم آزمون نمیکنی.
خدایا شکرت که زندگیم و پیش میبری و به من تحمل و توان و شادی بخشیدی.
خدایا شکرت که از نِق زدنم کاستی و به شکر کردنم افزودی.
خدایا شکرت که هنوز برای تخمه شکستن دندون دارم.
خدایا شکرت که برنامهی جشنم به فاطمیه نخورد.
خدایا شکرت که اجازهی سیاه پوشیدن برای فاطمیه رو بهم دادی.
خدایا بابتِ همراهی شکرت.
خدایا بابتِ همهی پشت پردههایی که نمیدونم و به ذهنم هم خطور نمیکنه شکرت.
سربهراه
این و دیدم و نیم ساعت گریه کردم... دوباره دیدم و یک ساعت ذوق کردم... ذخیرهش کردم و سهباره دیدم و ک
حالم ساعت به ساعت داره بدتر میشه و آموکسیسیلین که میخورم خوابِ عالَم میریزه به جونم.
بخشی از برگههام و سامون دادم و مونده هفت دسته...
برای فردا کلی طراحی سؤال و کارای سیستمی ریختم...
اما هر لحظه ممکنه کنارِ بخاری برم زیر پتو...
کلیپ این دخترژاپنیه رو چند بار نگاه میکنم. چقدر مسلمونی درس میخونه؛
نه و ده میخوابه و سه پا میشه. قشنگ زمانِ توصیهشدهی اسلام.
شامش و هفت تا هشت میخوره.
با علم رسیدن به درستیِ چیزی که اسلام هزار و چهارصد سال پیش گفته و خیلی شیک دارن اجراش میکنن و فرهنگسازی و اسمی هم از اسلام نمیبرن... بعد دخترای من عاشق و شیفتهی ژاپنیها و کرهایها و هر خری جز انسانهای مسلمون هستن(!)
سرِ کلاس هشتم، درس دوم از نهجالبلاغه بود. در شگفتی مورچه گفتم خدا تو قرآن برای مورچه فعل «شکستن» آورده و چند سال پیش تازه علم غرب کشف کرد سلولهای بدن مورچه از جنس شیشه است!
معلمِ قرآن که مطالعه نداشته، در جواب شگفتی دخترا گفته نه، اینطور نیست!
دخترم اومده بود میگفت خانوم شما رو باور کنیم یا خانم قرآن رو؟
گفتم هرکس درست و علمی و مستدل حرف میزنه.
گفت از کجا بفهمیم؟
گفتم تحقیق کنید! اگر واقعا پیگیرید، تحقیق کنید روی این مطلب.
اما اگه همین و یه غیرمسلمونِ سرلخت بگه، حتما باور میکنن و به دیده میکشن...
آه!
قراره روزهای سختتری رو تجربه کنیم...
روزهای خیلی خیلی سختتر...
خدایا حفظمون کن.
قلبهایی رو که خودت هدایت کردی، ثابتقدم بدار و در کشاکشِ زمانه حفظ بفرما.
از اولِ مهر، هر هفته خواستم شبکاریهام و بپیچونم و رفیق نذاشته؛
هر بار خواستم خصوصیهام و بپیچونم و رفیق نذاشته؛
هر دفعه خواستم به خاطر مدیرِ بینظم و بیبرنامه و مزخرفِ متوسطهی دوم، بزنم زیرِ همه حرفام و باز رفیق نذاشته؛
فقط و فقط مدرسهم و دخترام برام جایگاه ویژه دارن. تو هر سفر و برنامهای جوری همهچیز رو میچینم که کمترین آسیب به اونا برسونه. اونروز با اون تهوعِ آبروبَر، حتی یک بار به ذهنم نرسید مرخصی بگیرم و پلاستیک مشکی گذاشتم جیبم و کلاس به کلاس رو برگزار کردم.
الآن هم با بد شدنِ لحظه به لحظهی حالم تنها نگرانیم نرسیدنِ برگههای دخترامه که بهموقع آبانشون رو حساب کنم،
وَ همزمان دارم به پیچوندنِ شبکاریِ شنبه و خصوصیِ یکشنبه و شستنِ مدیرِ متوسطهی دوم صبحِ دوشنبه فکر میکنم و اگه رفیق این فرسته رو بخونه باز زنگ میزنه و با حرفهای یحیی سنواری، من و آهو میکنه!
نزنگی ها! آموکسی خوردم میخوام لِفت بدم.🤧😷
وقتی امر به معروف و نهی از منکر نمیکنین؛
وقتی برابرِ خطا واکنشی ندارید؛
وقتی دین براتون قائم به شخصه؛
وقتی برای تکلیف بهانه میارید و تعلّل میکنید؛
وقتی از هر خری میترسید اما از خدا نه؛
وقتی با قسمتای دیگهی دین، تأویل میکنید که انجام وظیفه نکنید؛
چطور میتونین برای فاطمیه عزادار باشید؟!😒
اسکولا حضرت زهرا سلام الله علیها دردشون میخ و در و سیلی و تازیانه نبود(!)
تو کدوم صحبتهای بعد از واقعهشون شنیدید که برای محسنِ ازدسترفتهشون روضه بخونن یا حرفی بزنن که وای بچهم و کشتن؟!
وقتی چهل شب درِ خونهی همه رفتن چی شنیدن؟
یکی گفت مگه بقیه بیعت کردن که من بکنم؟
خب شما هم وقتی میپرسن ازت چرا امر به معروف و نهی از منکر نمیکنی که همین و میگی(!)
یکی گفت میترسم چون بقیه همه با ابوبکر بیعت کردن.
شمام همین و میگین! میترسم چون بقیه همه طرفدارِ اینان(!)
یکی گفت حالا مگه با بیعتِ من یکی چیزی درست میشه؟
شماها هم همین و میگین دیگه😂
چرا تو محیط کارت برابر ناحق ایستادگی نمیکنی؟
چون اگه حرفی بزنی ممکنه کارت و از دست بدی!
خب اونا که با حضرت زهرا سلام الله علیها بیعت نکردن هم نگران نون شبشون بودن! غلط میکنی لعنتشون میکنی!
من هنگِ عزاداریهاتونم تو فاطمیه و محرّم😂😂😂
مذهبیعقبموندهها!
شما هرچی الآن هستید و هر کار الآن میکنید،
موقع هر کدوم از ائمه علیهم السلام هم بودید معلوم بود چی بودید و چی کار میکردید!
گریه و زاری بکنید، ولی این ایام یه بازشناسی از خودتونم داشته باشید و ببینید چقدر همینی که هستید مورد تأیید حضرت زهرا سلام الله علیهاست.
حضرت آقا میفرمایند من از فاطمیه رزق یک سالِ کشور رو میگیرم.
رزقِ عاقبت بخیریتون و بگیرید و به اشکای تمساحتون مفهوم و معنا بدید. حُبّتون و به عمل بکشونید و پیرو باشید.
نه که باز اولین عروسیِ پرگناهِ بعد از فاطمیه رو برید و وقتی بگن چرا رفتی؟ بگی صلهی رحم واجبه(!)😂😂😂
کشانکشان از مدرسه راهیِ کلاس خصوصیام و دارم فکر میکنم بابتِ ادامه دادنم و متوقف نشدن، با اینکه جسمم بیماره و روحم اندوهگین، چه جایزهای به خودم بدم(!)
که در تلاطمِ غفلتِ شهر، آقامصطفی جلوم سبز شد!
نگاهش از صد تا فحش و تَشَر برام سنگینتره...
یک عمر کمکاری و بیهودگی خورد تو صورتم...
من برای وظیفه و تکلیفم دنبالِ جایزه و تشویق بودم و آقامصطفی، وسط خیابون زمزمه میکرد:
آرزو داشتم که در معرکههای سخت و طوفانزای حوادث،
در نبرد مرگ و زندگی بین حق و باطل،
پرچم خونین حسین علیه السلام را بر دوش بکشم
و با فداکاری هستی خود
یک حلقه به زنجیر دراز شهدای راه حق بیفزایم
و انسانیت را یک قدم به کمال نزدیکتر کنم...
#انّی_ظلمت_نفسی
سربهراه
پارسال این موقع موجِ زن، زندگی، آزادی بود، امسال موجِ غزّه. تو هر دو تا چی نیاز داشتیم که سمتِ حق ب
پادکست ۲۶ آبان ماه.m4a
حجم:
4.9M
شاگردای من در نوشتنِ یادداشت، انشا، پاسخهای کوتاه، ارائههای درسی، روزنامهدیواری و... حواسشون هست اسراف نکنن. برخی در فکرشون نهادینه شده و برخی هنوز در سطح بردگان و از ترس رعایت میکنن، اما سفت و سخت یادشون دادم اسراف نداشته باشن.
هر کاری مادامی که جایگزین بهتری نداشته باشه، هنوز قابل استفاده است.
مثل پادکستِ سوسنگرد که پارسال یکی از مخاطبینِ اینجا زحمتش و کشید و هنوز بهتر از اون ندارم که باهاش برای ماجرای غمانگیز و زنانهی سوسنگرد کار کنم و هنوز قابل استفاده است❣
خانوم چرا تیپ مشکی زدین؟!
فاطمیه است.
فاطمیه چیه؟!
[صدای خندهی برخی دخترا]
به ایّام شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها میگن فاطمیه.
خانم مگه ایّام جمع یوم، نمیشه روزها؟ برای چی روزها شهادت؟ چرا مثل بقیه یک روز نیست؟
چون حضرت زهرا سلام الله علیها یه رازن... رازی که با منتقمشون کشف میشن...
[قیافههای قفل... یعنی که نفهمیدن]
اگه من بمیرم شما راحت شید ولی وصیت کنم همه بیان تشییع پیکرم به جز نهم یک، چه معنی میده؟
وااااای خانوم خدا نکنه! این چه مثالیه؟!
بگین ببینم!
خانوم یعنی از ما بیزار بودید!
آفرین! زدی به هدف! چرا ازتون، دور از جونتون بیزار بودم؟
خانوم اینقدر که حرصتون دادیم!
[خندهی دخترا]
آفرین! چه جوابای دقیق و درستی!
اونوقت وقتی همه بیان تشییع، شما نیاین، بقیه چی میگن؟!
وااااااای خانوم آبرومون میره! همه میفهمن ما چه کلاسی بودیم!
آی بارکالله! حالا دور از جونتون شما قلدر باشید. بگید ما هرطور شده میایم تشییع. منم دور از جونتون ازتون بیزارم. میخوام با نبودنتون تو تشییعم، رسوای عالمتون کنم. پس چه کار میکنم؟ وصیت میکنم همهچیزم مخفی باشه... زمان مرگم... مکان دفنم... مزارم... همهچی یواشکی باشه... فقط همونا که باید بدونن و بیان، بدونن... شما صبح از خواب بیدار شی و ببینی ای بابا! رفت آبروتون! هیچی که هیچی! تشییع بدون شما برگزار شده... هیچکسم جای مزار رو بهتون نمیگه... زمان دقیق فوت رو هم بهتون نمیگن!
وای خانوم خیلی بده!
اما یه انتقامِ دقیق و هوشمندانه است!
[سکوت و دقت]
یه انتقامِ زنانه از کل تاریخ!
[سکوت و دقت]
به حضرت زهرا سلام الله علیها ظلم عظیمی شد... به زنی جوان... به زنی باردار... به دخترِ پیغمبری که حتی یک روز از رفتنش نگذشت...
اگه این انتقامِ هوشمندانه طرح نمیشد، ظالمها کارایی که کردن رو ماستمالی میکردن...
همونها که پیش چشمِ شوهرش کتکش زدن، تو تشییع و دفنش زارزار گریه میکردن و نمایش عزاداری اجرا میکردن...
ولی اینطوری رسوای زمانه شدن...
هرکی هم کوچکترین تردیدی داشت که اینا ظالمن، شاید از ترس به رو نیارن، اما تو دلشون میگن حتما یه چیزی بوده که اینا از هیچی خبر نداشتن و محروم شدن!
خب خانوم چرا بعدش مشخص نشد؟ مگه اینا مال زمانهای قدیم نیست؟ چرا هنوز هی همهش عزاداریم؟
چون ظالمها هنوز از بین نرفتن... ظلم هنوز جاری هست... زمین پر از مظلومه... و هنوز ظالمها با قلدری دارن ظلمشون رو ماستمالی میکنن!
چون هنوز زنهای جوان پیشِ چشمِ شوهرشون کتک میخورن... هنوز زنان باردار بچههاشون از بمب و موشک سقط میشه... هنوز دنیا برای ظالمها کف میزنه... اوکراین شروعکنندهی جنگ بود، اما دنیا برای اون دلسوزی میکنه... به فلسطین ظلم شده اما همه اون و دعوت به صلح میکنن...
فاطمه سلام الله علیها علیه ظلم ایستادگی کرد... ظلم تموم نشده که فاطمه تموم بشه!
[سکوت... بُهت... دقت...]
ظلم تموم نشد چون فاطمه سلام الله علیها یکی بود... ظلم وقتی تموم میشه که همهی ما فاطمه سلام الله علیها باشیم... برابر ظلم قیام کنیم... قیامی اونقدر درست و حق که بعد از سالها و قرنها هنوز فراموش نشده...
مهسا امینی فراموش شد... زن، زندگی، آزادی فراموش شد... حاصلش لختیِ محجبهها نبود... حاصلش نابودی جمهوری اسلامی نبود... همونایی که قبلا هم لخت بودن، لخت شدن(!)
اما قرنهاست در تلاشن فاطمیه محو شه و فاطمیه هر سال، پررنگتر از قبل میشه...
یک زن
قیامی اونقدر درست و قاطع و بهوقت کرد
که یک تاریخ هنوز متحیّرشه!
یک زن!
[وَ لبخندی قدرتمندانه و فخرفروشانه و از موضعِ بالا بهشون میزنم.]
این یه تبلیغه؟ ابداً!
این سندِ افتخارِ معلمیِ منه❣
زنگِ تفریح، یکی از دخترای افغانستانیم اومد و این کارت و داد بهم و گفت:
خانوم این یه رستورانه تو مشهد که غذاهای افغانستانی داره. شما غذاهایی که من میارم میخورین و کلی هم بهم انرژی میدین، رفته بودیم رستوران، این و گرفتم برای شما که اونجا هم برید.
عزیزم...
عزیزِ هموطنم قبل از ظلم...
عزیزِ هموطنم بعد از ظهور...
معلومه که میرم😍 خدا روزیرسونه و حتما اینجا رفتن و میذارم تو برنامهم و میام برات تعریف میکنم دوست داشتم یا نه😍❤️