eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
از لجن‌ترین شوخی‌های عالَم اینه که کسی بهم بگه شوهر کنی دیگه نمی‌تونی این‌قدر بری کربلا(!) جواب می‌دم قرار بود مثل تو شوهر کنم تا الآن گاوداری نمونه‌ی مشهد رو داشتم! تا بپوکه تو خودش. وَ دونه دونه‌ی این بانمکای ژذابی که با هر جایگاه و نسبتی برای ابد از زندگیم حذف می‌شن رو یادداشت می‌کنم می‌برم محضر حضرت زینب سلام الله علیها. قلمِ اون پایی که حرمتِ عقیده رو می‌شکنه باید شکست. گردنِ اونی که فکر کنه نقطه قوتِ ما، نقطه ضعفِ ماست رو باید شکست.
خندان و شادمان درس می‌دادم: از محبّت خارها گل می‌شود وز محبّت سرکه‌ها مُل می‌شود دخترم پرسید: خانوم واقعا با محبّت حل می‌شه؟! وَ خنده‌م خشکید... وَ دستم روی تخته موند... وَ نگاهم خیره به چشم‌هاش از رمق افتاد... وَ خاطراتم مرور شد... آدم‌ها توی ذهنم رفت‌وآمد کردن... جوانی‌م؛ روزهایی که با لطافتِ ادبیات می‌خواستم دنیا رو گلستون کنم برام زنده شد... روزهایی که شکستنِ غرورم برام سخت بود، اما می‌شکستم و با شاخه‌های گل به گفتمانِ همه‌ی آدم‌ها می‌رفتم یادم اومد... شاید معلم نباید همه‌چیز رو راست بگه... اما قرار من با خودم واقع‌گراییه... حتی تلخ... حتی زهر... حتی سم... نه! گفتم نه! وَ نگفتم یاد حدیث امام حسن علیه السلام افتادم که به کسی که ازشون سؤال پرسیده بود دخترم و به کی شوهر بدم؟ ایشون سه بار فرموده بودن به کسی که ایمان داره... دخترت بداخلاق باشه، چون مؤمنه برای رضای خدا تحمل می‌کنه... دخترت خوش‌اخلاق باشه، چون مؤمنه از خوبیش سوءاستفاده نمی‌کنه... گفتم نه و نگفتم سؤالش یادآور جهانی بود که از من ویران شده...
یکی از دخترام که نه با من کلاس داشت، نه طبقه‌ی بالا بود که من و ببینه، اومد دمِ دفتر و صدام زد و حالم رو پرسید! گفت بهترین؟ من ماسک‌زده، با صدای گرفته و چشم‌های تب‌دارِ بی‌حال گفتم الحمدلله. گفت حال روحی‌تون هم بهتره؟ وَ من جا خوردم! خندیدم و گفتم عالی‌ام! تو از کجا فهمیدی من سرما خوردم؟! دو تا بازوم و نگران گرفته و مراقبم بود و جواب داد: من خیلی چیزا می‌دونم خانوم... می‌خواین جلسه‌ی پژوهش‌ِ زنگ تفریح رو کنسل کنم تا هر وقت حالتون بهتر شد؟ اولین جایی که ذهنم اومد اینجا بود... هنوزم اولین جایی که ذهنم میاد اینجاست! چون بعد از نهم دویی‌های پارسال و دهم‌های امسال من دیگه موبایلم خیلی دست بچه‌ها نمی‌چرخه... دخترام و دوست دارم ولی اون ارتباط قلبی‌ای که با نهم دویی‌ها داشتم و دارم و دیگه با اینها ندارم... باور نکردم اون‌قدر ارتباط قلبی با من گرفته باشه که حالم رو ندیده بدونه... نیمه‌ی خالی لیوان برام پررنگ‌تره... اگر اینجایی باید بدونی اینجا چاهِ منه در تاریکیِ غربتِ دنیا. بودنت اینجا نه تنها حالم رو خوب نمی‌کنه... که امنیتِ فروخورده‌ها و نگفته‌های من رو هم می‌گیره...
سربه‌راه
خندان و شادمان درس می‌دادم: از محبّت خارها گل می‌شود وز محبّت سرکه‌ها مُل می‌شود دخترم پرسید: خانوم
نه ادبیات، نه محبت، هیچ‌کدوم برای این دنیا کافی نبود. من هر دو رو امتحان کردم. اَداست، جواب نیست. اما ایمان... ایمان... من سر ایمان فریاد زدم و لبخندش و از من نگرفت! به ایمان لبخند زدم و سرم فریاد نکشید! من همه‌ی دهشتناک بودنِ عصبانیتم و به ایمان نشون دادم و طردم نکرد! ایمان رو طرد نکردم و هوا برش نداشت! ایمان اَدا نبود... ادبیات ریخته بود و اَدا بود! محبت ریخته بود و زِر بود! ایمان اما نادر بود و حقیقی بود! من با ایمان خود خود خود حقیقی‌م بودم و برای رضای خدا تحملم کرد... با ایمان بهترینم بودم و قدرشناسم بود... غیر از این، نه ادبیات دنیا رو نجات داد، نه محبت کسی رو عوض کرد! انگشت‌های یک دست هم نشد ایمان... ایمان سخت پیدا می‌شه و اسلام ریخته... اگر قرار به فرار و مهاجرت و دل بستنه، فقط به ایمان فرار... به ایمان مهاجرت می‌کنم... به ایمان دل می‌بندم که دنیام و گرم کنه... از ایمان خارها گل می‌شود از ایمان سرکه‌ها مُل می‌شود
هیچ‌کس تحملِ حقیقی ما رو نداره؛ نه اونی که نزدیک‌ترینه نه اونی که مؤدب‌ترینه نه اونی که باکلاس‌ترینه نه اونی که پولدارترینه نه اونی که خوش‌اخلاق‌ترینه نه اونی که بامحبت‌ترینه نه اونی که بزرگترینه نه اونی که عاقل‌ترینه نه اونی که تحصیل‌کرده‌ترینه نه. فقط اونی که ایمانش قوی‌تره همه‌جوره‌ی تو رو می‌پذیره. مؤمن‌ها امن‌ترین آدم‌های روی زمین‌ان... اما نادر‌. نادر‌. خیلی خیلی خیلی نادر... برای همین همه در ناامنی محضیم و تنها!
ساعت سه بیدارم کنین. چفیه بندازیم و شامی که ۹ گرفتیم و گذاشتیم بالای سرمون بخوریم. یکی یه لقمه‌ی کوچیک هم بگیریم برای وقتی ضعف کردیم. یه کیف سبک برداریم که فقط ساندویچا رو توش بذاریم و بطری آب برای وضو و دستمال کاغذی. گوشی، پاسپورت، دینارا جا نمونه ها! از بین زائرا یواش راه بریم بیدار نشن. از سوله بزنیم بیرون، سوزِ سرمای نجف استخوون پودر می‌کنه! چفیه‌هامون و بپیچیم دور سرمون. مدینة الرضا للزائرین رو ترک کنیم و از پله‌برقی‌های طبقه‌ای بالا بریم. مرقد صافی صفا رو رد کنیم و بیفتیم تو ورودی حرم. بازم نذارین من دِهین بخرم و زجرکُشم کنین که بوی شیرینِ داغ‌شون رو می‌شنوم و باید ازشون بگذرم... باشه! خدای منم بزرگه! یه روز پولدار می‌شم میام دهین‌گردیِ نجف! تا یخ نزدیم تو حیاط حرم بمونیم... روبه‌روی ایوان طلا... اربعینا که نمی‌تونیم ببینیم، حداقل الآن غنیمت بدونیم... یخ که زدیم بریم صحن حضرت زهرا سلام الله علیها. تا اذان صبح نماز و زیارت داشته باشیم. بعد از نماز جماعت بریم ضریح انگوریِ مولا و برگردیم صحن حضرت زهرا سلام الله علیها بخوابیم. تخت بخوابیم. من تو شهر یک روز کاملم بخوابم چشمام پف نمی‌کنه؛ بس که خوابم بی‌کیفیته و خسته ازش پا می‌شم! دلم برای اون چهار ساعت خواب صحن حضرت زهرا سلام الله علیها تنگ شده که همه‌مون با چشمای تنگ و ریزشده از پف بیدار شدیم و ترکیدیم از خنده... بس که عمیق خوابیده بودیم و راحت... بخوابیم که سه پاشیم... خیاری بخوابیم که زیرِ یه پتویی که تو این جمعیت پیدا کردیم جا شیم... من چقدر خوابیدن تو مدینة الرضا رو دوست دارم... 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
سلام بر عمودهای چشم‌به‌راهِ مشّایه...
سلام بر موکب‌های خالی از هیاهو...
سلام بر بادهای نیمه‌شبِ طریق الحسین...
سلام بر بیابانِ بی‌رونقِ بدونِ زائر...
سلام بر چراغ‌های خاموشِ قاعة للنّساء...
سلام بر وان‌های بدونِ آبِ خاک‌گرفته...