اولین خمیازهای که تو کلاس میبینم، سریع روشهای متنوع رو استفاده میکنم.
امروز گفتم کتابا رو برعکس کنید. خودم هم این کار رو کردم. اینکه خود معلم هم پایهی دانشآموز باشه خیلی خیلی مهمه.
گفتم شما برعکس بخونید، اشتباه خوندید میره نفر بعد، منم برعکس نکات رو میگم.
همین یه کارِ ساده همهشون و به وجد آورد! ملیکا میگه خانوم عاشقِ این کاراتونم😂
تو کلاس دوازدهمها هم امتحان کردم؛ اونجا هم جواب داد و دوست داشتن😊
دفعه بعد میخوام بگم برعکس کنن، بغلدستیشون خط ببره، اونیکی بخونه😂
رفیق زحمت کشید طبق طرحم، اجزای جمله رو برام عروسک ساخت.
با آهنربا میزنم روی تخته.
ماجرای خانوادهی جمله رو با عروسکها آموزش میدم.
اییییییییییییییییییییییینقدر دوست داشتن که خدا میدونه😍
البته نوع قصهگویی هم مهمه؛ من طنز میکنم براشون و میخندونمشون.
مثلا اونی که گردنِ باباهه است؛ مُسنده.
اونی که قابلِ تا خوردنه و غیب میشه؛ قید هست.
نیمی از مشکلاتم با دستور زبان با این عروسکا حل شد😊
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این هم از خلاقیتهای خودشونه برای پاسخ دادن به خودارزیابیها:
کار گروهیِ مسابقهای_رقابتی با بازی😍😍😍
من فقط گفته بودم از روش معمولی استفاده نکنید، به کارهای موبایلی (پاورپوینت، کلیپ، تصویرسازی...) و فردی هم نمرهی کمتری میدم.
یکیشونم با دست و بشکن زدن برای شعر موسیقی درست کرده که واقعا قشنگ و خلاقانه بود😍
فیلم زیبای اون دخترم چهره داره و نمیتونم بذارم.
معدنِ استعدادن که در رفاه و امکانات دارن میخشکن...
پنجشنبهها پَر...
خدایا من ناشکر نیستم؛ ناتوانم!
من یحیی سنوار نیستم، اما نظم و رشد و مقاومتش رو در بیست و چند سال زندانی بودن دیوانهوار دوست دارم...
من طهرانیمقدم نیستم، اما از خستگیِ کار و تلاش بیهوش شدنش رو همیشه عاشق بودم...
خدایا من ابراهیم رئیسی نیستم، اما بیتوجه به شرایط و طعنهها، هدفمند و بیتوقف تلاش کردنش رو مجنون و شیفتهام...
من خودمم؛ کم... سطحی... ناپایدار... فانی...
شما به آبروی اینها که اسم بردم بهم توان و اراده بده... کمکم کن جوری تلاش کنم و ادامه بدم که شما از دیدنم هزار بار به خودت افتخار کنی...
لینک
رسیدم خونه.
وارد اتاقم شدم و آهنگِ همسایه هجوم آورد بهم.
لبریز خشمم و درموندگی.
با لباسهای درنیاورده نشستم جایی که دیگه امن نیست... دیگه روحم و تازه نمیکنه... دیگه نفس نمیکشم...
پر از خشمم و آستانهی صبرم تموم شده...
من همهی راهها رو رفتم...
همهی راهها رو...
اگه همسایههای دیگه هم معترض بودن، نقص و گناهِ همسایه تو اتاق من نبود...
چند سالِ پیش وقتی همسایهی بغلی برای پسرش اومد خواستگاری، مامان خوشحال و مطمئن بود که من بله میگم و اون به آرزوش میرسه و من و تو رخت سپید میبینه... چون همسایه بغلی و پسراش همه نمازخون و اهل خدا و پیغمبرن...
ولی من بازم گفتم نه.
مادرم پرسید چرا؟! اینا که مذهبیان!
گفتم مشکل اینجاست که فقط مذهبیان(!) غیرمذهبی شرف داره به مذهبی بیتفاوت!
نماز میخونن اما تو راهپیماییها شرکت نمیکنن... روزه میگیرن اما تو انتخابات یه وقتی میرن که خطری تهدیدشون نکنه... مادرشون محجبه است و عروس محجبه میخوان اما به بیحجابا چیزی نمیگن... با مادرم دربارهی فاسد شدنِ جامعه و آهنگ گذاشتن این همسایه غیبت میکنن، اما تذکر نمیدن...
به مادرم گفتم خدا باید محاسبهشون کنه، اما من برام مهمه پدر فرزندم نگاه تمدنی و بسترسازی ظهور داشته باشه... وَ ظهور با بیتفاوتها محقق نمیشه!
سربهراه
رسیدم خونه. وارد اتاقم شدم و آهنگِ همسایه هجوم آورد بهم. لبریز خشمم و درموندگی. با لباسهای درنیاورد
من بدعصبانیتم. امام خمینی تو چهل حدیث میگن آدم عصبانی عقل ازش زایل میشه، منم!
توجیه نمیکنم. خیلی خیلی بده. چندین ساله درگیرشم که اصلاحش کنم. اما هنوزم میدونم بدعصبانیتم. احترامشکن، رفاقتخرابکن، آسیبزننده.
همهی عقل و منطقم تو عصبانیت دود میشه!
و الآن دیگه دارم به اون مرز میرسم.
کلید و منکارتم و برداشتم و زدم بیرون.
کجا؟ نمیدونم.
احتمالا تا هرجا شد پیاده میرم که خشمم فروکش کنه.
میکنه؟ نمیدونم.
چون بیرون هر لحظهش مبارزه است. مبارزه. باز هم مبارزه با فساد و بیتفاوتی.
ممکنه بدتر بشم؟ شاید!
پس چرا رفتم؟
موقعیت خشمم و ترک کردم که سر خونواده و خصوصا مادرم خالی نکنم.
از استراحت و کارام عقب میمونم؟ بسیار!
ممکنه وقتی برگردم فقط بخوابم تا صبح که برم مدرسه؟ ممکنه!
همهش میفته گردنِ همسایهی اهل گناه؟ نه!
در قیامت با تکتک همسایهها کار دارم؛ خصوصا مذهبیهاشون!
همکارم داشت میگفت پروفایلات و میبینم هی به کوه و در و دشتی، منم ببر!
گفتم فعلا یکیمون عروس شده، اون یکیمون افسرده، برنامهای نداریم، کوه و در و دشتها امن نیست دو_سه نفره بریم.
بدون اینکه دروغ بگم پیچوندمش. ولی پیله موبایلش و دست گرفت و گفت من تور مذهبی میشناسم، بیا با اونا بریم. من دوست دارم برم ولی تنها بودم، خیالت راحت، اینا مثل خودتن، مذهبی مذهبی!
مثل یه احمق ذوق کردم و نشستم که ببینم و آمار دربیارم و بعد خودم و رفیق بریم.
صفحه رو باز کرد و تو کوه و در و دشت یه گلّه دختر و پسرِ قاطی و جلف نشونم داد که فقط کلههاشون روسری بود و یکیشون چادر سرش بود و البته چادرش زینتی و جلوباز، با بلوز و شلوار جین آبی و یه لایه آرایش(!)
داشتم فکر میکردم ینی من و همینقدر مزخرف دیده که من و اینا رو یکی کرده و میگه مث خودتن؟!
متعجب نگاهش کردم و پرسیدم! خیلی برام مهمه که مذهبی مزخرف نباشم! مذهبی مزخرفا حضرت زهرا سلام الله علیها رو کتک زدن و حق مولا رو گرفتن و سرها به نیزه بردن و هی مسموم کردن و تبعید!
گفتم من شبیه اینام؟!
خندید و گفت نه والا! تو خیلی تندرویی(!) اینا معاشرتیترن و سخت نمیگیرن(!)
همینکه گفت تو تندرویی خیالم راحت شد. تو دلم گفتم خدایا شکرت... یه آن دلم ریخته بود که بیا! سرافکندهی حضرت مهدی علیه السلام شدم... یه مذهبی خاک بر سر که فقط نماز میخونه و حجاب داره و همه کثافتای عالَم و هم میکنه!
گوشی و دادم بهش و گفتم شانس آوردی! یه آن فکر کردم اشتباه گرفتی! میخواستم جوابی بهت بدم که تا عمر داری یادت نره! توصیه میکنم با عرقخورا بری تور، ولی با مذهبی خاکبرسرا نه!
از مردم:
۱. در اتوبوسم. خلوت است. فارسیِ دوازدهم مطالعه میکنم. خانمِ جوان و چادریِ صندلیِ روبهرو تلفنِ همراهش را نشانم میدهد و میپرسد: میشود ببینی درست نوشتم یا نه؟
تلفن را میگیرم. نوشته «من چند بدکارم به شما». اصلاح میکنم «من چقدر به شما بدهکارم؟».
تلفنش را پس میدهم و جمله را میخواند. صورتش میشِکُفد. با لبخند میگوید دستت درد نکند.
دستم درد نمیکند، ویرایش شغلِ دوستداشتنیِ من است. بازی با کلمات، تخصص و سوادِ من است. نگفتم معلم هستم. معلمِ فارسی هستم. کتابِ روی کولهام را ندید. لبخند زدم و گفتم جیبتان پرپول، سرتان بلند.
لبخندش عمیقتر شد. دوباره تشکر کرد: دستت درد نکند. وَ پیاده شد.
فارسیِ دوازدهم را بستم. یک تسبیح صلوات هدیه کردم به آقا امام زمان روحی له الفدا که بدهی آن زن تسویه شود. که خدا از جایی که گمان نمیکند، غرقِ روزیاش کند. بیحساب. وارسته از خَلق.
۲. ردیفِ آخرِ صندلیهای اتوبوس که بالاتر از مابقیِ صندلیهاست، کنارِ شیشه، زنِ چادریِ جوانِ خندانی، لیوانِ یکبارمصرفی را از دهانه، روی شیشه گذاشته و هی حرکتش میدهد.
برخی خیال کردهاند دیوانه است، من اما از روی دقت و وسواسش روی حرکتِ لیوان، دانستهام مشغولِ کاری هدفمند است. آخِر کار اتوبوس ترمز میکند و لبهی لیوان از روی شیشه بلند میشود و پروانهای از داخلِ آن میجهد. نگاهِ زن به نگاهِ من گره میخورد. هر دو میخندیم. شکارِ پروانه ناموفق بود.