eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
رسیدم خونه. وارد اتاقم شدم و آهنگِ همسایه هجوم آورد بهم. لبریز خشمم و درموندگی. با لباس‌های درنیاورد
من بدعصبانیتم. امام خمینی تو چهل حدیث می‌گن آدم عصبانی عقل ازش زایل می‌شه، منم! توجیه نمی‌کنم. خیلی خیلی بده. چندین ساله درگیرشم که اصلاحش کنم. اما هنوزم می‌دونم بدعصبانیتم. احترام‌شکن، رفاقت‌خراب‌کن، آسیب‌زننده. همه‌ی عقل و منطقم تو عصبانیت دود می‌شه! و الآن دیگه دارم به اون مرز می‌رسم. کلید و من‌کارتم و برداشتم و زدم بیرون. کجا؟ نمی‌دونم. احتمالا تا هرجا شد پیاده می‌رم که خشمم فروکش کنه. می‌کنه؟ نمی‌دونم. چون بیرون هر لحظه‌ش مبارزه است. مبارزه. باز هم مبارزه با فساد و بی‌تفاوتی. ممکنه بدتر بشم؟ شاید! پس چرا رفتم؟ موقعیت خشمم و ترک کردم که سر خونواده و خصوصا مادرم خالی نکنم. از استراحت و کارام عقب می‌مونم؟ بسیار! ممکنه وقتی برگردم فقط بخوابم تا صبح که برم مدرسه؟ ممکنه! همه‌ش میفته گردنِ همسایه‌ی اهل گناه؟ نه! در قیامت با تک‌تک همسایه‌ها کار دارم؛ خصوصا مذهبی‌هاشون!
همکارم داشت می‌گفت پروفایلات و می‌بینم هی به کوه و در و دشتی، منم ببر! گفتم فعلا یکی‌مون عروس شده، اون یکی‌مون افسرده، برنامه‌ای نداریم، کوه و در و دشت‌ها امن نیست دو_سه نفره بریم. بدون این‌که دروغ بگم پیچوندمش. ولی پیله موبایلش و دست گرفت و گفت من تور مذهبی می‌شناسم، بیا با اونا بریم‌. من دوست دارم برم ولی تنها بودم، خیالت راحت، اینا مثل خودتن، مذهبی مذهبی! مثل یه احمق ذوق کردم و نشستم که ببینم و آمار دربیارم و بعد خودم و رفیق بریم‌. صفحه رو باز کرد و تو کوه و در و دشت یه گلّه دختر و پسرِ قاطی و جلف نشونم داد که فقط کله‌هاشون روسری بود و یکی‌شون چادر سرش بود و البته چادرش زینتی و جلوباز، با بلوز و شلوار جین آبی و یه لایه آرایش(!) داشتم فکر می‌کردم ینی من و همین‌قدر مزخرف دیده که من و اینا رو یکی کرده و می‌گه مث خودتن؟! متعجب نگاهش کردم و پرسیدم! خیلی برام مهمه که مذهبی مزخرف نباشم! مذهبی مزخرفا حضرت زهرا سلام الله علیها رو کتک زدن و حق مولا رو گرفتن و سرها به نیزه بردن و هی مسموم کردن و تبعید! گفتم من شبیه اینام؟! خندید و گفت نه والا! تو خیلی تندرویی(!) اینا معاشرتی‌ترن و سخت نمی‌گیرن(!) همین‌که گفت تو تندرویی خیالم راحت شد. تو دلم گفتم خدایا شکرت... یه آن دلم ریخته بود که بیا! سرافکنده‌ی حضرت مهدی علیه السلام شدم... یه مذهبی خاک بر سر که فقط نماز می‌خونه و حجاب داره و همه کثافتای عالَم و هم می‌کنه! گوشی و دادم بهش و گفتم شانس آوردی! یه آن فکر کردم اشتباه گرفتی! می‌خواستم جوابی بهت بدم که تا عمر داری یادت نره! توصیه می‌کنم با عرق‌خورا بری تور، ولی با مذهبی خاک‌برسرا نه!
از مردم: ۱. در اتوبوسم. خلوت است. فارسیِ دوازدهم مطالعه می‌کنم. خانمِ جوان و چادریِ صندلیِ روبه‌رو تلفنِ همراهش را نشانم می‌دهد و می‌پرسد: می‌شود ببینی درست نوشتم یا نه؟ تلفن را می‌گیرم. نوشته «من چند بدکارم به شما». اصلاح می‌کنم «من چقدر به شما بدهکارم؟». تلفنش را پس می‌دهم و جمله را می‌خواند. صورتش می‌شِکُفد. با لبخند می‌گوید دستت درد نکند. دستم درد نمی‌کند، ویرایش شغلِ دوست‌داشتنیِ من است. بازی با کلمات، تخصص و سوادِ من است. نگفتم معلم هستم. معلمِ فارسی هستم. کتابِ روی کوله‌ام را ندید. لبخند زدم و گفتم جیبتان پرپول، سرتان بلند. لبخندش عمیق‌تر شد. دوباره تشکر کرد: دستت درد نکند. وَ پیاده شد. فارسیِ دوازدهم را بستم. یک تسبیح صلوات هدیه کردم به آقا امام زمان روحی له الفدا که بدهی آن زن تسویه شود. که خدا از جایی که گمان نمی‌کند، غرقِ روزی‌اش کند. بی‌حساب. وارسته از خَلق. ۲. ردیفِ آخرِ صندلی‌های اتوبوس که بالاتر از مابقیِ صندلی‌هاست، کنارِ شیشه، زنِ چادریِ جوانِ خندانی، لیوانِ یک‌بارمصرفی را از دهانه، روی شیشه گذاشته و هی حرکتش می‌دهد. برخی خیال کرده‌اند دیوانه است، من اما از روی دقت و وسواسش روی حرکتِ لیوان، دانسته‌ام مشغولِ کاری هدفمند است. آخِر کار اتوبوس ترمز می‌کند و لبه‌ی لیوان از روی شیشه بلند می‌شود و پروانه‌ای از داخلِ آن می‌جهد. نگاهِ زن به نگاهِ من گره می‌خورد. هر دو می‌خندیم. شکارِ پروانه ناموفق بود.
هوا، هوای طرقبه_شاندیزه، ولی من دارم می‌رم شورای دبیران😩
شورای دبیران: ۱.به همّتِ دوربین و شنود در کلاس‌ها، دارن کارِ دبیرها رو هم بررسی می‌کنن. از دو کلاس عکس گرفته بودن و انداخته بودن روی پرده که مقایسه کنن. مدیر گفتن کلاسِ سمت چپ معلم داره درس می‌پرسه و چشم تو چشمِ بچه‌هاست ولی یکی پاهاش و روی میز گذاشته، یکی سرلخته، یکی داره ته کلاس می‌رقصه... کلاس سمتِ راستی دو به دو هر ردیف دارن کار گروهی می‌کنن، دبیر هم نشسته پشت میز داره دفترنمره‌ش و کامل می‌کنه و حتی به دخترا نگاه نمی‌کنه، ولی همین‌طور که می‌بینید کلاس در نظم کامله و هیچ‌کس جز درس کاری نداره. همه برگشته بودن با غیظ من و نگاه می‌کردن چون کلاس سمت راستی، کلاس من بود و دبیر کلاس سمت چپی خیلی نرم تحقیر شد! ۲. معاون دو گزارش کار انداختن روی پرده که سمت راستی پی‌دی‌اف‌شده، جدول‌کشی، دسته‌بندی و با طراحی بود، سمت چپیه یه پیامِ دو‌خطی تو شاد! معاون گفتن خودتون این دو گزارش رو تحلیل کنید و ببینید کی کارش و درست انجام داده! خب دوباره همه با کدورت من و نگاه کردن، چون طراحی گزارش سمت راستیه یه طراحی خطاطی_ادبیاتی بود که مشخص می‌کرد گزارش مال منه! بقیه خیلی شیک تحقیر شدن! ۳. معاون آموزشی اومد گفت دبیر داشتیم سؤالای آزمون جامع رو دستی نوشته و صبحِ آزمون به ما داده! خدایی زشته..‌. چطور ما از دانش‌آموزها توقع نظم و تمیزی داشته باشیم؟! فقط یک نفره که تو این مجموعه تایپ‌شده، پی‌دی‌اف‌شده، با ورد، با پاسخنامه، با فونت نازنین و ۱۴، با سربرگ مدرسه، با طراحی و تمیز به ما سؤال تحویل می‌ده. حتی دانش‌آموزا دیگه می‌دونن فقط برگه‌ی کدوم دبیره که مشکل نداره و همه‌چیزش دقیقه. دوباره همه با خشم به من نگاه کردن و حسابی تحقیر شدن! ۴. روانشناسی غرب می‌گه مقایسه بده و حسادت میاره، اما در اسلام می‌بینیم پیامبر این‌قدر از امیرالمؤمنین علیه السلام تعریف کردن که ریشه‌های حسادت به ایشون قوی شد. کارشون اشتباه بوده؟ ابدا! الگوی درست باید معرفی شه. البته ظرفیت هیچ انسانی، ظرفیت مولا نیست، چون ایشون مغرور نشدن، ولی الگوی درست باااااااید معرفی شه. برای همین من همیشه به تک‌بیستِ امتحانام جایزه می‌دم. از این‌که همکارام نامحسوس تحقیر شدن ناراحتم؟ ابدا! معلمِ شلخته، نسلِ شلخته تربیت می‌کنه. چطور ساعت‌ها به ناخن و دماغ‌شون می‌رسن؟! چطور همیشه سر حقوق و مزایا و تعطیلات ورّاجی می‌کنن و دهن‌شون کجه؟! وظیفه و تعهدشون رو هم مثلِ آدم انجام بدن. اگه نمی‌تونن پس به حقوق بیشترم چشم نداشته باشن؛ این تفاوت خروجی ممتاز دانشگاه فردوسی با خروجی پیام نور و آزاد و دولتی غضنفرآباد و سهمیه‌ای‌های بی‌تلاشه! ارزش‌گذاری‌های حقیقی باید اِحیا شه. ۵.ناهار آوردن با نوشابه‌ی کوکاکولا. داشتم فکر می‌کردم بعد از این‌همه که بی کلمه‌ای حرف زدن، به واسطه‌ی کادر مجموعه، تو چشم بودم و سبب حسد و خشمِ همکارا، جا برای کار فرهنگی هست یا نه؟ داشتم فکر می‌کردم چون از من خشمگینن، کار سلبی نکنم و نگم کوکا اسرائیلیه چرا خریدین، کار ایجابی کنم و بگم وای! کاش عالیس یا زمزم می‌خریدین یا لیموناد، انقدددددددددد لیموناد خوش‌طعمه که واقعا جگر آدم حال میاد! همین‌طور مشغولِ خودخوری بودم که دبیر زبان سر نوشابه رو باز کرد و گاز داشت و ریخت روی میز. مدیر به شوخی گفتن خانم زبان! کارنکرده‌این‌ها! روی دست‌مون می‌مونین. من هم سریع جواب دادم نه نه! تقصیر خانوم زبان نیست، نوشابه اسرائیلیه، کارش گند زدنه! آهِ بچه‌های فلسطینه که سفره‌مون و گرفت... کاش مارک غیراسرائیلی می‌خریدین. حالا همه برگشتن و من و نگاه می‌کنن. دبیر دینی و قرآن که کمابیش طرف من هستن اما بی‌عرضه و بی‌تفاوت، به من لبخند زدن‌. آخر جلسه معاون و مدیر ازم پرسیدن مارکای ایرانی نوشابه رو می‌گین برای دفعه‌ی بعد؟ :) مامانِ مدرسه هم رفتن برام یه لیوان آب آوردن و گفتن آبش ایرانیه، بخور عزیزم گلوت خشکه بعد از ناهار :) ۶. امام جماعت پیدا کردیم و مدرسه جماعت داره با شش نفر نمازخون! کادر مدرسه و البته همه، خیال می‌کنن پیغمبرن و اهل معجزه😂 یا خیال می‌کنن خودشون بی عیبن و فقط مونده بچه‌های مردم رو درست کنن😁 داشتن خودشون و شرحه شرحه می‌کردن که چه کنیم همه بیان نماز؟ من در سکوت، سرم و انداخته بودم پایین و تو این مسخره‌بازی شرکت نداشتم که دبیر دینی گفت نمره بذاریم برای نماز... سریع سرم و بلند کردم و گفتم همین‌قدر خودمون ریاکاریم کافیه! سر استخدامی چادر سر می‌کنیم، سر امتیاز دبیر برتر نماز می‌خونیم، سر بازرس پروفایل رهبر می‌ذاریم، بسه دیگه! این بچه‌ها رو مثل خودمون بزدل مزدور بار نیاریم!
همه ساکت شدن! مدیر گفتن پیشنهاد شما چیه؟ گفتم نمازخونای حقیقی نمازشون و بخونن، بقیه هم زنگ تفریح‌شون باشه. مهم تعداد نمازگزار نیست، مهم نیت و خلوصه‌. اصل ماجرا نجات‌دهنده است، وگرنه شما همه رو به صف کن هزار رکعت بخونن، تا از ترس شماست یا به سودای نمره، هنوز هیچ کلاسی بی دوربین امن از خطاهای جنسی نیست! ۷. بیست دقیقه بعد از شروع جلسه، برقا رفت. همکاران فرهیخته‌م داشتن غُر می‌زدن که گفتم الآن وقت قِر دادنه😂 پارسال آقای رئیسی بودن هیچ شورایی بی‌برق نبود، امسال به پزشکیان رأی دادین باید از این به بعد هیزم با خودمون بیاریم و‌ شمع😂😁
زن‌داداش برام ترشی آورده. بی‌خیالِ صدای گرفته‌م، قاشق می‌زنم تو دبّه و پُر از ترشی می‌ذارم دهنم و کِریج‌کِریج تُردیِ کلم و سیر و فلفل و هویج رو می‌جَوَم و لذّت می‌برم. زن‌داداش که می‌ره، مامان می‌گه کِی می‌خوای با دوستت بری خونه‌ش؟ کلی استرس داره و برنامه ریخته کیک چی‌ درست کنه و شیرینیِ فلان بپزه. جاخورده به مامان نگاه می‌کنم. مامان همین‌طور که سرش گرم کاراشه ادامه می‌ده: می‌گه کیکم بد شد آبروم جلوی دوستای آبجی می‌ره، بهش گفتم دوستاش مثل خودش جهادی‌ان، بندِ چی بخورن نیستن، دارن میان خونه‌دید و دورهمی، سخت نگیر. من از خودم خجالت‌زده‌ام و ساکت فقط به حرفای مامان گوش می‌دم چون... یک ماهِ پیش زن‌داداش گفت شما چرا خونه‌مون نمیاین؟ گفتم اصلا خونه هستم که بیام؟ گفت با دوستاتون بیرون می‌رین، خونه منم بیاین، با دوستاتون بیاین. من تو شوخی و خنده گفتم اتفاقا رفیق دوست داره خونه‌ت و ببینه، یه روز میام باهاش. اون حرف برای منِ سرشلوغِ دور از معاشرت‌های غیرضرور، فقط یه حرف بود... اما برای زن‌داداشِ خونه‌دارِ اهل مهمونی و معاشرتم، یه برنامه‌ی جدی که یک ماهه داره براش طرح می‌ریزه و نگرانشه... دو دنیای متفاوت با یه حرف... چیزی که حتی یک ثانیه فکر من و مشغول نکرده... دغدغه‌ی جدیِ یک ماهِ زن‌داداشم شده... از بی‌شعوریم شرمگینم! تو دفترِ برنامه‌هام یادداشت کردم تا با رفیق جور کنم بریم این دختر بیشتر از این درگیر و منتظر نباشه... دروغ نیست که خواهرشوهر، خواهر نمی‌شه! نه! خواهرشوهر حتی رفیق نمی‌شه! امضا: یه خواهرشوهر!
طراحی سؤال می‌کردم. همسایه آهنگ گذاشت. اول تمرکزم به هم ریخت. بعد ضربانِ قلبم بالا رفت. بعد عصبی شدم. جدولِ هِدِر رو نتونستم متعادل با صفحه دربیارم. پی‌دی‌اف تمیز نشد. ذهنِ به‌هم‌ریخته‌م که می‌تونست تو پنج دقیقه مشکل رو حل کنه، تو بیست و پنج دقیقه این کار رو کرد. سؤالام و بستم تا فردا هم بررسی کنم و مشکلی نداشته باشه. باید برگه تصحیح کنم ولی نمی‌تونم تو اتاق بمونم. اثراتِ گناه‌های ما فقط مالِ ما نیست! آهنگ گوش دادنِ همسایه علاوه بر این‌که روحِ خودش رو خالی می‌کنه، تعادلِ روانش رو به هم می‌ریزه، وابسته‌ش می‌کنه، متوهمش می‌کنه، قلبش رو کِدِر می‌کنه، گوش‌ش رو پر از لغو می‌کنه، برکتِ زندگیش رو می‌بره، جسم و روحِ من رو هم آزرده کرده، امنیت روانیم رو از بین برده، تمرکزم بر سؤالات شاگردام و گرفته، ضررش به شاگردام هم می‌رسه، منِ عصبی‌شده که آستانه‌ی تحملم اومده پایین و تو اتاقم نتونستم تنفس کنم، اگه خشمم به کسی برسه، بدیِ همسایه به اونم رسیده، وَ این چرخه تا هرجا بره گردنشه... خدایا به‌خاطر گناهانِ چرخه‌دارم هزار استغفرالله... به‌خاطرِ هر گناهی که فکر می‌کردم فقط به خودم مربوطه و جهانی رو ویران کرده هزار استغفرالله... خدایا من و همسایه رو ببخش و هدایت کن... خدایا ظلمی که به خودمون و دنیا کردیم به حق امام زمان علیه السلام ببخش و جبران کن... خدایا من و همسایه رو آگاه و هدایت کن و جهان رو از شرّ ما در امان بدار... خدایا من و همسایه رو در غفلت و گناه و حق‌الناس از دنیا نبر... خدایا به من و همسایه آرامشِ حقیقی رو عطا بفرما و ما رو از بیهودگی نجات بده...
امروز صبحانه رو سر سفره خوردم. سفره برای من قداست داره. سفره برای من منبعِ محبت و عشق و علاقه است. اگه کسی جایی مهمانم کنه، از روی سفره‌ش می‌فهمم چقدر بهم علاقه داره. نه این‌که چند مدل غذا بیاره یا مارک ظروفش چی باشه، نه! این‌که قشنگ‌ترین سفره‌ش و برام بیاره یا یه‌بارمصرف... این‌که خرده‌های نون رو تمیز کرده باشه یا مونده باشه... این‌که سفره رو باسلیقه چیده یا فقط ریخته وسط... این‌که سفره‌ش و با بسم الله شروع کنه یا تعارف... این‌که خودش سر سفره بشینه و لقمه به لقمه‌ی من بخوره یا هی در رفت‌وآمد باشه و بگه من فعلا اشتها ندارم‌.‌.. من از سفره طرفم و روانشناسی می‌کنم... تربیتش رو تحلیل می‌کنم... آرزوها و عقده‌هاش و می‌فهمم... یکی از همکارام می‌گفت ناهارم و خوردم، برای شوهرم گذاشتم اومدم پیامت و دیدم که... پریدم وسط حرفش و گفتم مگه با شوهرت ناهار نمی‌خوری؟! گفت نه، دیرتر از من گرسنه می‌شه... وَ از همون شب همکارم در چشمم زن بی‌عرضه‌ای شد که نمی‌تونه ساعت مشترکی برای سر یه سفره بودن پیدا کنه... تو یکی از سفرام که بیشتر از دو هفته طول کشید، یکی ازم پرسید من ندیدم به خونواده‌ت زنگ بزنی، دلت تنگ نمی‌شه؟ گفتم نه! با تعجب نگاهم کرد و گفت چرا؟! دوست‌شون نداری؟ گفتم دوست‌شون دارم، اما در خونه‌ی ما کسی مراقب سفره نبود... کسی از دیر و زودهای همه یه ساعتِ مشترک استخراج نکرد... کسی یک وعده همه رو دور هم جمع نکرد... سفره که نباشه، تعلق خاطری هم نیست... سفره که نباشه، قهرها طولانی می‌شه... کدورت‌ها عمیق... دوری از هم عادت... سفره برای من منبعِ ارضای حیوانی نیست؛ سفره مقدسه، متبرّکه، منبع عشق و محبّته.
سربه‌راه
ساعت سه بیدارم کنین. چفیه بندازیم و شامی که ۹ گرفتیم و گذاشتیم بالای سرمون بخوریم. یکی یه لقمه‌ی کوچ
تو سفر هرکی هرجور خورده معمولا، اما من و رفقام چفیه پهن می‌کنیم، یعنی که سفره‌مون. دعای سفره می‌خونیم. برای هم صبر می‌کنیم. تو سفر، خصوصا جهادی و اربعین، تو خسته‌ای، گشنه‌ای، بی‌اشتهایی، صبر کردن معنایی نداره. اما من دوستایی انتخاب کردم که صبر می‌کنن. برای منی که با مقاومت و دیر از خواب پا می‌شم صبر می‌کنن، برای دوست نی‌نی‌ها که فس‌فسو و آروم کاراش و می‌کنه تا آماده‌ی غذا خوردن بشه، صبر می‌کنیم، برای منشی معبد آمون که بدغذا و نخور هست، صبر می‌کنیم. اعتقاد به سفره در حالت عادی که هنر نیست، ببین کی تو قهر و دعوا سفره رو نگه می‌داره، کی تو سفر و سختی سفره رو نگه می‌داره، کی تو نداری و بی‌پولی همون یه تیکه نون خشک رو سر سفره نگه می‌داره، اون ارزش دوستی... هم‌سفری... هم‌سری... هم‌اتاقی... هم‌کلاسی... همکاری داره.