همه ساکت شدن!
مدیر گفتن پیشنهاد شما چیه؟
گفتم نمازخونای حقیقی نمازشون و بخونن، بقیه هم زنگ تفریحشون باشه. مهم تعداد نمازگزار نیست، مهم نیت و خلوصه. اصل ماجرا نجاتدهنده است، وگرنه شما همه رو به صف کن هزار رکعت بخونن، تا از ترس شماست یا به سودای نمره، هنوز هیچ کلاسی بی دوربین امن از خطاهای جنسی نیست!
۷. بیست دقیقه بعد از شروع جلسه، برقا رفت.
همکاران فرهیختهم داشتن غُر میزدن که گفتم الآن وقت قِر دادنه😂
پارسال آقای رئیسی بودن هیچ شورایی بیبرق نبود، امسال به پزشکیان رأی دادین باید از این به بعد هیزم با خودمون بیاریم و شمع😂😁
زنداداش برام ترشی آورده. بیخیالِ صدای گرفتهم، قاشق میزنم تو دبّه و پُر از ترشی میذارم دهنم و کِریجکِریج تُردیِ کلم و سیر و فلفل و هویج رو میجَوَم و لذّت میبرم.
زنداداش که میره، مامان میگه کِی میخوای با دوستت بری خونهش؟ کلی استرس داره و برنامه ریخته کیک چی درست کنه و شیرینیِ فلان بپزه.
جاخورده به مامان نگاه میکنم. مامان همینطور که سرش گرم کاراشه ادامه میده:
میگه کیکم بد شد آبروم جلوی دوستای آبجی میره، بهش گفتم دوستاش مثل خودش جهادیان، بندِ چی بخورن نیستن، دارن میان خونهدید و دورهمی، سخت نگیر.
من از خودم خجالتزدهام و ساکت فقط به حرفای مامان گوش میدم چون...
یک ماهِ پیش زنداداش گفت شما چرا خونهمون نمیاین؟ گفتم اصلا خونه هستم که بیام؟
گفت با دوستاتون بیرون میرین، خونه منم بیاین، با دوستاتون بیاین.
من تو شوخی و خنده گفتم اتفاقا رفیق دوست داره خونهت و ببینه، یه روز میام باهاش.
اون حرف برای منِ سرشلوغِ دور از معاشرتهای غیرضرور، فقط یه حرف بود... اما برای زنداداشِ خونهدارِ اهل مهمونی و معاشرتم، یه برنامهی جدی که یک ماهه داره براش طرح میریزه و نگرانشه...
دو دنیای متفاوت با یه حرف...
چیزی که حتی یک ثانیه فکر من و مشغول نکرده... دغدغهی جدیِ یک ماهِ زنداداشم شده...
از بیشعوریم شرمگینم!
تو دفترِ برنامههام یادداشت کردم تا با رفیق جور کنم بریم این دختر بیشتر از این درگیر و منتظر نباشه...
دروغ نیست که خواهرشوهر، خواهر نمیشه! نه! خواهرشوهر حتی رفیق نمیشه!
امضا: یه خواهرشوهر!
سربهراه
زنداداش برام ترشی آورده. بیخیالِ صدای گرفتهم، قاشق میزنم تو دبّه و پُر از ترشی میذارم دهنم و کِ
مرز حقالناس تو ارتباطات؛
عین مو باریکه!
حلال کنید.
طراحی سؤال میکردم.
همسایه آهنگ گذاشت.
اول تمرکزم به هم ریخت.
بعد ضربانِ قلبم بالا رفت.
بعد عصبی شدم.
جدولِ هِدِر رو نتونستم متعادل با صفحه دربیارم.
پیدیاف تمیز نشد.
ذهنِ بههمریختهم که میتونست تو پنج دقیقه مشکل رو حل کنه، تو بیست و پنج دقیقه این کار رو کرد.
سؤالام و بستم تا فردا هم بررسی کنم و مشکلی نداشته باشه.
باید برگه تصحیح کنم ولی نمیتونم تو اتاق بمونم.
اثراتِ گناههای ما فقط مالِ ما نیست!
آهنگ گوش دادنِ همسایه علاوه بر اینکه روحِ خودش رو خالی میکنه، تعادلِ روانش رو به هم میریزه، وابستهش میکنه، متوهمش میکنه، قلبش رو کِدِر میکنه، گوشش رو پر از لغو میکنه، برکتِ زندگیش رو میبره،
جسم و روحِ من رو هم آزرده کرده، امنیت روانیم رو از بین برده، تمرکزم بر سؤالات شاگردام و گرفته، ضررش به شاگردام هم میرسه، منِ عصبیشده که آستانهی تحملم اومده پایین و تو اتاقم نتونستم تنفس کنم، اگه خشمم به کسی برسه، بدیِ همسایه به اونم رسیده، وَ این چرخه تا هرجا بره گردنشه...
خدایا بهخاطر گناهانِ چرخهدارم هزار استغفرالله... بهخاطرِ هر گناهی که فکر میکردم فقط به خودم مربوطه و جهانی رو ویران کرده هزار استغفرالله...
خدایا من و همسایه رو ببخش و هدایت کن... خدایا ظلمی که به خودمون و دنیا کردیم به حق امام زمان علیه السلام ببخش و جبران کن...
خدایا من و همسایه رو آگاه و هدایت کن و جهان رو از شرّ ما در امان بدار...
خدایا من و همسایه رو در غفلت و گناه و حقالناس از دنیا نبر...
خدایا به من و همسایه آرامشِ حقیقی رو عطا بفرما و ما رو از بیهودگی نجات بده...
امروز صبحانه رو سر سفره خوردم. سفره برای من قداست داره. سفره برای من منبعِ محبت و عشق و علاقه است. اگه کسی جایی مهمانم کنه، از روی سفرهش میفهمم چقدر بهم علاقه داره. نه اینکه چند مدل غذا بیاره یا مارک ظروفش چی باشه، نه!
اینکه قشنگترین سفرهش و برام بیاره یا یهبارمصرف... اینکه خردههای نون رو تمیز کرده باشه یا مونده باشه... اینکه سفره رو باسلیقه چیده یا فقط ریخته وسط... اینکه سفرهش و با بسم الله شروع کنه یا تعارف... اینکه خودش سر سفره بشینه و لقمه به لقمهی من بخوره یا هی در رفتوآمد باشه و بگه من فعلا اشتها ندارم...
من از سفره طرفم و روانشناسی میکنم... تربیتش رو تحلیل میکنم... آرزوها و عقدههاش و میفهمم...
یکی از همکارام میگفت ناهارم و خوردم، برای شوهرم گذاشتم اومدم پیامت و دیدم که... پریدم وسط حرفش و گفتم مگه با شوهرت ناهار نمیخوری؟! گفت نه، دیرتر از من گرسنه میشه... وَ از همون شب همکارم در چشمم زن بیعرضهای شد که نمیتونه ساعت مشترکی برای سر یه سفره بودن پیدا کنه...
تو یکی از سفرام که بیشتر از دو هفته طول کشید، یکی ازم پرسید من ندیدم به خونوادهت زنگ بزنی، دلت تنگ نمیشه؟ گفتم نه! با تعجب نگاهم کرد و گفت چرا؟! دوستشون نداری؟
گفتم دوستشون دارم، اما در خونهی ما کسی مراقب سفره نبود... کسی از دیر و زودهای همه یه ساعتِ مشترک استخراج نکرد... کسی یک وعده همه رو دور هم جمع نکرد... سفره که نباشه، تعلق خاطری هم نیست...
سفره که نباشه، قهرها طولانی میشه... کدورتها عمیق... دوری از هم عادت...
سفره برای من منبعِ ارضای حیوانی نیست؛
سفره مقدسه، متبرّکه، منبع عشق و محبّته.
سربهراه
ساعت سه بیدارم کنین. چفیه بندازیم و شامی که ۹ گرفتیم و گذاشتیم بالای سرمون بخوریم. یکی یه لقمهی کوچ
تو سفر هرکی هرجور خورده معمولا، اما من و رفقام چفیه پهن میکنیم، یعنی که سفرهمون. دعای سفره میخونیم. برای هم صبر میکنیم.
تو سفر، خصوصا جهادی و اربعین، تو خستهای، گشنهای، بیاشتهایی، صبر کردن معنایی نداره.
اما من دوستایی انتخاب کردم که صبر میکنن. برای منی که با مقاومت و دیر از خواب پا میشم صبر میکنن، برای دوست نینیها که فسفسو و آروم کاراش و میکنه تا آمادهی غذا خوردن بشه، صبر میکنیم، برای منشی معبد آمون که بدغذا و نخور هست، صبر میکنیم.
اعتقاد به سفره در حالت عادی که هنر نیست،
ببین کی تو قهر و دعوا سفره رو نگه میداره، کی تو سفر و سختی سفره رو نگه میداره، کی تو نداری و بیپولی همون یه تیکه نون خشک رو سر سفره نگه میداره،
اون ارزش دوستی... همسفری... همسری... هماتاقی... همکلاسی... همکاری داره.
#آدمشناسی
سربهراه
این و دیدم و نیم ساعت گریه کردم... دوباره دیدم و یک ساعت ذوق کردم... ذخیرهش کردم و سهباره دیدم و ک
تو اینترنت دنبالِ یه مثالِ عالی بودم برای آموزشِ نیمفاصله که رسیدم به وبلاگِ یه معلمِ فارسیِ همسن و سالِ خودم که دکتراش و گرفته و تو فرهنگستان زبان و ادب فارسی کار میکنه...
هم حالم دگرگون شد چون یادم اومد دیگه نمیتونم تحصیل کنم و دکترا بخونم... هم از روزمرهنویسیهای طولانیش تو دنیای آدمای اینستاگرامیِ عکسی و سطحی و زودگذر، کلی کِیف کردم...
هم لبریز از حس پوچی و بهدردنخوردنم کرد... هم لبریز از اشتیاق به دستور زبان...
آها! اصلا برای همین یک ساعت درگیرِ وبلاگشم؛ که مثل همه دبیرای ادبیات، عاشق شعر و ادبیات نیست، بلکه مثلِ من مجنونِ دستور زبانه و بازی با کلمات و جملات و شکافتنِ بیتها و مصراعها...
بعد از اون دختر ژاپنیه، این یکی خیلی خیلی به وجدم آورد...
چه کردم با دکترام.............
قبولِ متوسطه دوم با متوسطه اول،
کارِ غیرتخصصیای بود!
یه معلم متعهد چنین کاری نمیکنه...
چارهای برام نذاشتن و به اصطلاح افتادم تو دام...
اما خودم متوجهم چقدر داره اختلالِ تخصصی ایجاد میکنه...
من همینجوری سطح بالا به دخترام درس میدادم، حالا که متوسطه دوم هم میرم بیتأثیر نیست...
وقتِ طراحی سؤال باید سه_چهار روز بگذره از یه دوره، اما من فرصتش و ندارم و امروز که همهی مستمرها رو طرح کردم، میفهمم چه اثری داره...
آدم باید تخصصی روی یه کار متمرکز شه...
خدا نمیگه صد تا کار با هم بکنین؛ میگه فاذا فرغت فانصب! یعنی وقتی از یه کار راحت شدی برو سراغ بعدی...
خدایا در مورد خیلی کارها من حق انتخاب نداشتم چون باید برای معاش تلاش کنم و در تابستون آدمی درس نمیخونه که معلم خصوصی بگیره و من مشکل معاش نداشته باشم!
این یه موردم افتادم توش...
لطفا خودت معاش و شغل ما رو در مسیری قرار بده که تعهد و تخصص رو با هم داشته باشه و شما و ما راضی باشیم و سربلند🙏
این سه برگه رو قیاس کنید!
اینها آزمون جامع متوسطه دوم هست. گفته بودن پنج سؤال تشریحی طرح کنیم.
فکر کنم معلوم باشه کدوم برگه طراحی منه!
این تفاوت سطح تو اون مدرسه خیلی عصبیم میکنه چون یادم نمیره مدیرش میخواست با چه حقوقی با من ببنده!
طفلی دوازدهمایی که با من دارن... طفلی اونا...
اینطوریه که نمراتِ یه دبیر بالا میره و یکی پایین!
از خوبیِ معلم نیست... از سطح معلمه!
خودتون قیاس کنید و حواستون به معلمهای بچههاتون یا خودتون باشه...
همیشه میانگینِ بالای نمراتِ یه کلاس، نشان از عالی بودن معلم نیست...!