eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز نمراتِ آبان رو وارد می‌کردم، رفتم اتاق مشاوره که دخترا من و نبینن هی نیان پیشم کارم صد ساعت طول بکشه. مشاورمون بودن. من که نمره وارد می‌کردم ایشون صحبت می‌کردن. ازم پرسیدن چرا این‌قدر کار می‌کنید؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم جانم؟ گفت شما پرکارترین دبیر اینجایید. اون روز کوله‌پشتی سنگین‌تون و دیدم از مامان مدرسه پرسیدم کوله‌شون چرا این‌قدر سنگینه گفتن تا شب کلاسید و بیرون. خسته نمی‌شید؟ خندیدم و با دست صورتم و نشون دادم و گلوم رو. گفتم چهره‌ی زرد و رنگ‌پریده‌م و با صدایی که خش‌دار شده و من نگرانم هرگز خوب نشه ندیدید و نمی‌شنوید؟! معلومه که خسته می‌شم! اما زندگی خرج داره، جوانی زکات. کار نکنم چه کار کنم؟! گفت چرا آزمون نمی‌دین رسمی شید؟ گفتم یکی_دو بار آزمون شرکت کردم ولی نخوندم. زور رفقا بوده. گفت چرا؟ گفتم چون «دلم نمی‌خواد سی سال مجبور باشم هر روز کار کنم». با بُهت نگاهم کرد و وقتی دید خیلی جدی دارم نمره وارد می‌کنم و صحبت، گفت تا حالا این‌طوری به رسمی شدن فکر نکردم! گفتم من ازدواج کنم دیگه کار اقتصادی نمی‌کنم. مسجدِ محل زندگیم و آباد می‌کنم. کار جهادی می‌کنم‌. مسجد رو محل تجمع می‌کنم و همه‌ی خلاقیتم رو خرج مسجد و برنامه‌های فرهنگی می‌کنم. نگران معاش و حقوق و خرج نیستم. همه‌ی روزها رو بیرون نیستم. اگه ازدواج نکنم هم از معاش نمی‌ترسم. خدا تنهام نمی‌ذاره. شاید بهم سخت بگیره، اما من و به کسی واگذار نمی‌کنه. من با تفکرِ سی سال در بند بودن کنار نمیام. بعد از پنجاه سالگی، می‌خوام روی تراس خونه‌م بشینم و کتاب بخونم. عکسام با شاگردام رو با لبخند و محبت به کسی نشون بدم. می‌خوام در آرامش زندگی کنم، نه در دویدن. داشت با بُهتی باورنکردنی به من نگاه می‌کرد. با بُهتی باورنکردنی که برام باورنکردنی بود! نمراتم که تموم شد و آماده شدم برم، برام بلند شد و متفاوت‌تر از همیشه، با احترامی فوق‌العاده زیاد باهام حرف زد. گفت نوع نگاه‌تون به زندگی ادبیاتی نیست. خیلی جدی و قاطع و منطقی صحبت می‌کنید. خیلی تکلیف‌تون با خودتون روشنه. گفت شما سردرگم نیستید، من و همه هستیم. مشاور مدرسه این حرف و زد. وَ من واقعا سردرگمی رو توشون دیدم. دست‌شون رو که برای خداحافظی جلو آورده بودن گرفتم و گفتم: من بسیار کار کردم. بسیار سفر. بسیار تجربه‌. بسیار معاشرت داشتم و بسیار با آدم‌ها سروکار. متأسفانه رشد نکردم اما فهمیدم همه‌چیز فانی‌ست. پس هیچ‌چیز ترسناک نیست. این خیلی در من امید به زندگی و تلاش رو بالا برده و می‌بره. شما هم بهش فکر کنید!
سربه‌راه
دیشب یک ساعت خوابیدم. امروز حوالیِ ساعتِ پنج و بیست دقیقه‌ی عصر، سرِ کلاسِ خصوصی‌م، چشمام داشت می‌ر
خان هفتم تموم شد. شنبه تا سه‌شنبه‌ی سنگین و دهشتناکم به پایان رسید. از جلسه با اولیا تا یه میدونِ خیلی خیلی دور رو پیاده اومدم که مغزم هوا بخوره؛ از ساعت دو و نیم تا پنج و نیم با بیشتر از صد گاو... ببخشید! پدر و مادر صحبت کردم. حدود بیست انسان رو فقط ملاقات کردم وَ حدود پنج انسانِ باانصاف رو. یعنی حدود سه ساعت بی‌وقفه در ارتباطِ تک‌به‌تک بودم با گاوهایی که زبان آدمیزاد نمی‌فهمن... ببخشید! منظورم پدر و مادرهاست. نق‌وناله‌های مُشتی خرس گنده رو تحمل کردم و کارم رو با دلایل توضیح می‌دادم و غالبا قانع‌نشده ولی تعیین تکلیف‌شده می‌رفتن؛ یعنی شیوه و سطح کارم رو چون خودشون تن‌پرور هستن و مفت‌خور و زورگو و بی‌خاصیت و ارباب‌منش، متوجه نمی‌شدن، اما می‌فهمیدن که من نه خریدنی‌ام، نه ترسوندنی! راهشون و می‌کشیدن و می‌رفتن. سه مورد رو هم طوری شستم که خبرش به معلم‌های دیگه هم رسیده بود و شخصا اومده بودن ازم تشکر می‌کردن(!) مثلا مادرِ یکی از نهما با توپ پر اومد و صداش و جلوی ده تا گاو... ببخشید! پدر و مادرِ دیگه انداخت سرش که دختر من فقط فارسی و املا و انشای شما رو ده گرفته... فقططططط از شما می‌ترسه و از استرس داره فلج می‌شه... شما مشکل دارید... شما بدید... صداش و انداخته بود سرش و خیال می‌کرد چون دبیر ادبیاتم الآن با قر و غمزه براش می‌خونم آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا(!) اما من براش تو دلم خوندم زدی ضربتی، ضربتی نوش کن😂 خیلی خیلی ریلکس و با لبخند گفتم پس چرا هدیه‌های آسمانی‌شم سیزدهه؟! ساکت شد و گاوای دیگه... ببخشید! ننه باباهای دیگه مردّد شدن. من با همون لبخند گفتم من بد، عربی‌ش و چرا شده چهارده و نیم؟! نمره پایینای دیگه‌شم دبیرا بد بودن؟! این آتیش گرفت و گفت به تو ربطی نداره نمره‌ها دیگه‌ش. منم خندیدم گفتم روش منم به شمای بی‌ادب ربط نداره😂 گفت می‌رم پدرت و درمیارم. با همون خنده گفتم با پدرم در خدمتیم تا خردادِ دخترت😂 حساب گاوهای دیگه دست‌شون اومد. ای بابا! ببخشید! بلانسبت بنده‌خدا گاو. منظورم از گاو، پدر و مادرا هستن. فرق انسان با حیوان؛ ذی‌شعور بودن‌شه. فاقد شعور، حیوان است. امروز تا دلتون بخواد حیوان دیدم. این کلمه نه از روی عصبانیته، نه از روی بی‌ادبی. من روی جزئیات دقیقم. خصوصا کلمات. جز انگلیسی حرف زدن که متأسفانه زیاد دارم و اونم اثرات کار کردن روی مقاله‌های خارجیه و واقعا واقعا ناخودآگاه، می‌دونم هر کلمه‌ای رو به چه دلیل و کجا استفاده کنم. پس با دلیل، با عقیده، مصرّانه و با تأکید به‌جای کلمه‌‌ی پدر و مادر، می‌نویسم گاو. و با دلیل، با عقیده، مصرّانه و با تأکید می‌نویسم بلانسبت گاو! یکی از این گاوها اومد گفت باید شیوه‌ی درس دادن‌تون رو عوض کنید. گفتم هر وقت شما شیوه‌ی تربیت‌تون رو تغییر دادید من در خدمتم. چشماش گرد شد و گفت شما حق ندارید تربیت من و زیر سؤال ببرید! گفتم شما هم حق دخالت و نظردهی تو کار من و ندارید! بقیه‌ی مادرا زیر لب گفتن راست می‌گه. گفتم بچه‌ای که اضطراب زیاد داره یعنی محیط خونوادگی امنی نداره. فکر نکنین به روتون نمیاریم نمی‌فهمیم. همکارام مراعات‌تون و می‌کنن. من ولی صریحم. یا حد و اندازه‌ی خودتون رو بدونید، یا آماده‌ی شنیدن هر حرفی باشید! مامان مدرسه موقع خداحافظی گفتن خانوم فارسی جانم؛ بد ازت ترسیده بودن... خانم مدیر نگران بودن باز برن اداره و دردسر درست کنن... من به مدیر گفتم اون‌که شارلاتان بود و زدیم زمین، اینا که دیگه کیشمیشم نیستن😂 اما اصل ماجرا اینجاست: الحمدلله که هرچه هست از فضل خداست... دخترام تو حیاط بودن. حاضر شدم و داشتم میومدم بیرون که من و دیدن و ریختن دورم. جلوی چشم گاوهایی که تحت تربیت‌شون هستن و داشتن برای ده و یازده بچه‌هاشون همه‌ی زمین و زمان رو به ناحق به هم می‌دوختن، دختراشون... دخترام... ریختن دورم. اوووووو خانوووووم! چقدر روسری بهتون میاد... (با مقنعه نمی‌تونم حجابم و حفظ کنم، خیلی عقب می‌ره، روسری سرم کرده بودم و لبنانی بسته بودم و چادرم روش، بدون آراویرای مدرسه، گاوها اول خیال می‌کردن من دبیر دینی یا قرآنم😁) وای خانوم جون فردا نیستین ما پذیرایی داریم... یکی یواشکی شکلات تو کیفم انداخت... اون‌یکی رو همین ظهری دعواش کرده بودم و این‌طور دستم رو گرفته بود و داشت باهام می‌خندید... منطق می‌گه سرنوشت‌شون همین گاوهاییه که دیدم... اما من همه‌ی همه‌ی همه‌ی تلاشم رو می‌کنم که شبیه گاوهای بالاسرشون نشن... امروز وقت ناهار یکی از همکارا گفت فلانی تو نهم چنین کلمه‌ای گفته... دعواش کردم و گفتم چرا چنین حرف زشتی زدی... گفته کجاش زشته خانوم؟
سربه‌راه
دیشب یک ساعت خوابیدم. امروز حوالیِ ساعتِ پنج و بیست دقیقه‌ی عصر، سرِ کلاسِ خصوصی‌م، چشمام داشت می‌ر
گفتم به خدا نمی‌دونه. گفت مگه می‌شه. گفتم به خدا نمی‌دونن. چون پدر مادراشون همین‌طوری حرف می‌زنن... من پارسال اشک یکی‌شون و درآوردم و وقتی تا ته ماجرا رفتم دیدم واقعا اون دختر، نمی‌دونسته اون ادبیات زشته چون پدرش... مادرش... تو مهمونیا... تو دورهمیا... دارن همون‌طوری با هم حرف می‌زنن... گفتم اینا هنوز تو سه تا هفت سالِ تربیتی اسلام هستن... تقصیر زیادی به گردن‌شون نیست... شکل‌پذیرن... زلالن... حق‌فهمن... به خدا لجوج و گستاخ و دشمن نیستن... اما مشتی گاو دارن تربیت‌شون می‌کنن... شما از تربیت گاو توقع انسان نداشته باش! بعد از جلسات با والدین، دخترام و بیشتر دوست دارم... دخترام و بیشتر درک می‌کنم... اسم چند تاشون و نوشتم باهاشون بیشتر صحبت کنم... برخی دخترام خیلی در اوضاع حادتری‌ان... از این گاوها چشمم آب نمی‌خوره... کاش فردا با مدرسه‌ی خودم کلاس داشتم... دلم برای دخترام پر می‌کشه... یازده دسته برگه دارم. اما دیگه ضروری نیست. تا امشب این‌قدر روم فشار بود که قلبم صبح تیر می‌کشید... پیاده‌رویم تموم شد. دارم می‌رم سوار اتوبوس شم. جای خونه چیپس می‌خرم. می‌رم خونه. چای‌دارچین دم می‌کنم. فیلیموی مزخرف و باز می‌کنم. یکی از گندترین و بیهوده‌ترین فیلماش و دانلود می‌کنم. می‌بینم و می‌خوابم. تا جمعه می‌خوام کار کنم اما بی‌فشار. اصلا فردا هم بعد از دبیرستان می‌رم دوردور😎 خدایا شکرت که از پسش برومدم. خدایا شکرت که توانم دادی و کمکم کردی. خدایا بابت اعتبارم پیش دخترام هزار هزار بار شکرت. یادم می‌مونه سربلندم کردی❣ دمت گرم❤️
گاوها امشب اندازه‌ی زمین تا اورانوس، بین دخترا و ما دبیرا فاصله می‌ندازن و ذهن‌شون و مسموم می‌کنن... من اما دارم پیامای روی شادم رو جواب می‌دم: خانوم مامانِ من و دیدین؟ چی گفت؟ چی گفتین؟ آره عزیزم، دیدم‌شون. چقدر مادرت دوستت دارن... یادته بهم گفتی فلان روز این حرف و بهت زدن و مقایسه‌ت کردن؟ از شدت دوست داشتن بوده... نگران آینده‌تن‌.‌.. تو همه‌ی قلب و امیدشونی... خانوم بابام و دیدین؟ آره عزیزم... چه بابای زحمت‌کش و محترمی داری... چقدر دوستت دارن... چقدر دلشون می‌خواد به زبان بهت بگن دوستت دارن، اما مرد هستن و روشون نمی‌شه... امروز خیلی نگران نمره‌هات بودن... نگران بودن چیزی کم و کسر نداشته باشی که حواست رو از درس پرت کنه... خانوم به خواهرم چی گفتین؟ گفتم تو مستعدِ بهترین مدارسی؛ تیزهوشان، نمونه دولتی، امام رضا علیه السلام... نگاه به دوازدهت نکنن، حواست و به درس نمی‌دی، اما خیلی خیلی توان و استعداد داری... چقدر خواهرت دوستت داشت... چقدر نگران نمره‌هات شد... چقدر ازت تعریف کرد... چقدر بهت وابسته است... خانوم مادرم بیاد خونه کتکم می‌زنه؟ نه عزیز من! چرا کتک؟ تو که دوست نداشتی ده بگیری... درس رو جدی نگرفته بودی... ممکنه عصبانی بیان خونه، اما هرچی شد بدون من اینجا تو چشمای مادرت فقط یه چیز رو دیدم؛ که تو دنیاشونی... که قلبشون از پیشرفت نکردنت به درد میاد... که عاشقتن... که جز سربلندیت چیزی نمی‌خوان‌... وَ آماده‌ام که شنبه دخترام و با اخم‌هایی در هم و ذهن‌هایی مسموم ببینم که پادزهرشون یک هفته‌ای طول می‌کشه تا اثر کنه...
من از مبارزه با جریان با شما حرف زدم، نه از خاطرات روزمره‌م!
تا ظهور خیلی فاصله داریم... نه به خاطر وجود گاوها، بلکه به خاطر وجود در برابر گاوها...
چند سال پیش یکی از شاگردهای خصوصیم پرسید خانوم خجالت نمی‌کشید این موبایل‌تون رو دست‌تون می‌گیرید؟ جواب دادم معلومه که نه! اگه گفتی چرا؟ با تعجب پرسید چرا؟! گفتم چون امثالِ تو با آیفونِ دست‌تون، محتاجِ علمِ منید با سامسونگِ دستم! ببین تو کدوم ورِ میز نشستی و من کدوم ور!
دنیا تماشایی‌ست اما زندگی اینجا اندوه دارد، رنج دارد، خستگی دارد...
داره می‌شه یک ماه که میام دبیرستان. اما جز همون باری که با مدیره حرف زدم، دیگه ندیدم مدیره مدرسه باشه(!) بی‌نظمیِ اینجا خیلی خیلی عصبیم می‌کنه. بی‌عرضگی‌شون بیشتر!
هم ناهارم و دادن، هم چایم و❣ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر يك از شما حاجتش را از پروردگارش بخواهد؛ حتّى نمك را از او بخواهد و حتّى بند كفشش را هرگاه پاره شد، از او درخواست كند.
نه پفک دوست داشت، نه چیپس؛ اما این‌قدر نشست زل زد بهمون که زهرمون شد پا شدیم رفتیم! رفیق می‌گه اینم اینجا دخترچادری ندیده که بشینه رو پله‌های قشنگِ کوچه‌های سربالاییِ طرقبه و چیپس و پفک بخوره و خوش باشه! برخی آقایون واقعا حق دارن مثل این گربه زل بزنن به ما؛ چون این‌قدر غالبِ چادری‌ها از خودشون بی‌عرضگی نشون دادن که همه خیال می‌کنن با چادر فقط باید حرم رفت! پشتِ فرمون؛ چادر و درمیارن و تا می‌کنن(!) دریا؛ چادر و درمیارن و تا می‌کنن(!) کوه؛ چادر و درمیارن و تا می‌کنن(!) پیاده‌روی اربعین؛ چادر و درمیارن و تا می‌کنن(!) تدریس به پسرها؛ چادر و درمیارن و تا می‌کنن(!) پذیرایی از مهمون؛ چادر و درمیارن و تا می‌کنن(!) بچه‌داری؛ چادر و درمیارن و تا می‌کنن(!) اسب‌سواری و دوچرخه‌سواری؛ چادر و درمیارن و تا می‌کنن(!) بی‌عرضه‌های بهانه‌جوی آب‌ندیده‌ی شناگر!
آقای اخوان ثالث که برای اتاقمه❣ این هفته مشکی‌پوشم نه، هفته‌ی بعدش دفترچه رو از کوله‌پشتی‌م آویزون می‌کنم و می‌رم مدرسه... نمی‌دونین دخترام چه غش و ضعفی کنن😍😍😍