eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
صدا و شعر مرحوم قیصر امین‌پور @sarbehrah
حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است  شاعر که باشی عشق زجرِ دیگری دارد... @sarbehrah
روی اتوبوس نوشته به مناسبت روز دانشجو رایگان. سوار شدم من‌کارت نزدم، رفتم نشستم یادم اومد دیگه دانشجو نیستم و نمی‌شم... قلب سلیم هم ندارم استادام و حلال کنم، نه! خدا لعنت‌شون کنه که حسرت دکتری رو به دلم گذاشتن... پا شم برم من‌کارت بزنم... @sarbehrah
من در کار کردن با مردها خیلی خیلی راحت‌ترم؛ قشنگ می‌زنیم هم و پودر می‌کنیم، دادوبیداد، شاخ‌و‌شونه، باز دو ساعت بعد مثلِ آدم با هم کار می‌کنیم :) اما جمعِ زن‌ها از این خبرا نیست! حرفای بی‌منظورِ تو رو هم به منظور می‌گیرن و سیصد قرن کِش می‌دن و از کار می‌زنن! خلاصه من کللللللا با مردها راحت‌ترم ولی خدا به جبر هم که شده سر‌به‌راهم کرده و شغلم در ارتباط با نامحرم نیست. خدا رو هزار مرتبه شکر... هزار مرتبه شکر... ماشاءالله و لا حول و لا قوّه الا بالله العلی العظیم... از خدا به اصرار بخواید راه‌تون رو از نامحرم جدا کنه؛ من در عمل ضعیفم اما در تئوری باور دارم جز به ضرورت نباید با نامحرم در ارتباط بود. شغل، ظاهرش ضرورته، اما اگر از خدا واقعا و حقیقتا بخوایم، مسیر رو برامون هموار می‌کنه. من خودم رو می‌شناختم، سااااااال‌ها پیش به خدا گفتم من با مردها راحت‌ترم اما شما ناراحت می‌شی، پس خودت من و از نامحرم دور نگه دار. خدا عنایت کرد، به‌جبر سر‌به‌راه نگهم داشت و شغل و فعالیتی بی‌ارتباط با نامحرم رزقم کرد. + داشتم از جلوی یه املاکیِ بزرگ رد می‌شدم که زن و مرد با هم بودن و با چه وضعی... خدا رو شکرها کردم که شغلم حریمِ حلال داره... الحمدلله❤️ الحمدلله❤️ هزار الحمدلله❤️ @sarbehrah
خسته و لِه سوارِ اتوبوس شدم. خانومِ چادریِ کناریم بلند گفت یه گولّه زن سوار شدن یه من‌کارت نزدن! خدا لعنت‌شون کنه! کسی نیست اینا رو درست کنه! چسبیدن به فلسطین! به خنده، اما بلند گفتم یعنی از فلسطین بیان به مسافرا بگن من‌کارت بزنین؟ :) گفت نه! اگه مملکت و به این روز نمی‌نداختن، به‌جا فلسطین و سوریه به خودمون می‌رسیدن، اینا مونده‌ی یه من‌کارت نمی‌شدن! حالا همه داشتن ما رو نگاه می‌کردن. دختر دبیرستانیِ صندلی جلو قشنگ برگشته بود و مکالمه ما رو می‌دید. باز به خنده جواب دادم آره دیگه، اون‌جوری خیابون و اتوبوس و مسافری نبود که مونده‌ی من‌کارت بشن، همه‌مون یا کشته شده بودیم یا اسیر :) گفت خدا نکنه! منظورم اینه اینا همه افغانی‌های دزدن که من‌کارت نمی‌زنن، دولت اینا رو جمع کنه درست می‌شه. گفتم شما مطمئنین افغانی‌ان؟ من خیلی هم‌وطنای خودم رو هم دیدم که من‌کارت نمی‌زنن! گفت نه! این افغانیا همه راحت کارا رو گرفتن جَوونای ما بیکارن! گفتم جوونامون مثل افغانیا جویای کار نیستن، منتظر میز و دفترن و کارمندی، بیکار موندن! وگرنه برن دنبال کار، کار هست! گفت کدوم کار؟ خزر و فروختن به چین، بندریا بیکار شدن! گفتم گوشی همراه‌تونه؟ گفت نه! گفتم تو گوشیِ من بزنیم ببینیم خزر و فروختن یا نه؟ گفت فروختن. پاشو می‌خوام پیاده شم. گفتم منم باهاتون میام :) چون جالب شد برام. ببینید درست می‌زنم. جلوی خودش تو گوگل زدم فروش خزر به چین. جلوی خودش سایتا رو باز کردم و خط‌هایی که نوشته بود وارونه جلوه دادن حقیقت رو نشونش دادم. تندتند می‌رفت و داشت عصبانی می‌شد در دروغ و تهمت و فریب و خودتحقیری همراهیش نکردم. گفتم دروغ گفتید؟! گفت نه! من اخبار دیدم. گفتم جلو خودتون زدم. جمله‌ی خودتون رو گوگل زدم. می‌خواید شما بگو کدوم سایت و باز کنم. دستم و کنار زد و گفت من اخبار گوش دادم. گفتم کدوم اخبار؟! گفت همین روحانی فروخته! گفتم چرا به روحانی رأی دادید؟ گفت من رأی ندادم. گفتم چرا آگاه نکردید بقیه رو بهش رأی ندن؟ گف وقتی بهت می‌گن به‌توچه چه کار کنم؟ گفتم من دارم چه کار می‌کنم؟ شما از دستم دارین در می‌رین! زودتر پیاده شدید که من جوابِ دروغاتون رو ندم! اما من ایستگاهِ شما پیاده شدم، خسته از مدرسه اومدم ولی وقت گذاشتم جوابِ سیاه‌نمایی‌تون رو بدم، شمام نهی از منکر می‌کردید خب؟ نمی‌ذاشتید بدبخت شیم! ایستاد کنار خیابون و با داد بهم گفت تو باسوادی بلدی حرف بزنی، من بلد نیستم ولی می‌دونم خزر و فروختن! والا که هرچی خوش‌صداست به تور من می‌خوره😂 کلا همه با داد با من صحبت می‌کنن😂 بعد که نشون‌شون می‌دم به صدا باشه، از اونا صدام بلندتره می‌گن من خشنم😂 عین فلسطین! ۷۵ سال زدن تو سرش کسی چیزی نگفت، حالا بلند شده و داره قصاص می‌کنه همه حماس و هوووووو می‌کنن که حماس خشنه و دنبالِ دعوا😂 من به خنده جواب دادم: اگر حقید چرا داد می‌زدید؟ بیا دو دقه بشینیم بگردیم ببینیم خزر و به کی دادن ما نفهمیدیم؟ چادرش و کشید تو صورتش تندتند رفت. منم تندتند کنارش رفتم و گفتم دروغ هم حرامه... تهمت هم حرامه... فریب هم حرامه... سیاه‌نمایی هم حرامه... تو امنیت و عزت و اقتداریم و کفران نعمت می‌کنیم. دوست داری شبیه باسوادا حرف بزنی؟ کتاب الغارات بخون. امام علی رو قبول داری؟ امام علی که حکومتش عدل و عدالته. قبول داری؟ تندتند شونه به شونه‌ی هم می‌رفتیم. ادامه دادم امام علی همه‌ی حکومت رو رو دوش مردم می‌چرخوندن. مردم باید خودشون سرنوشت خودشون رو بسازن. این‌که هرکی به دلخواهش نرسید بشینه دین و ایمان و حکومت رو زیر سؤال ببره که درست نیست! امام علی هم وقتی بد شد که گفت مردم خودتون باید زندگی‌تون رو بسازید! نه که هممممه کاراتون رو امام زمان‌تون بکنه، شما رو هم باد بزنه! این یعنی شما زمان امام حسین هم بودی می‌رفتی لشکر یزید! چون آب نداشتی، یار نداشتی، قدرت نداشتی، امام حسین زندگی براتون نساخته بود که! شما حق نداری چون به دلخواهت نرسیدی دروغ ببافی! یهو وایساد و مشت کوبید به سینه‌ش که الهی هم امروز امام علی به سزای عملت برسونت! خندیدم :) گفتم به سزای راست‌گوییم؟ یا سزای افشای حقیقتم؟ یا سزای نهی از منکرم؟ مشت می‌کوبید به سینه‌ش و می‌گفت الهی امام علی جوابت و بده! من زجرکشیده‌ام! گفتم پس بیشتر باید قدرِ عدل و عدالت و حق رو بدونی! بیشتر باید پیِ راستی و درستی باشی! به دویدن از پیشم دور شد و با صدای بلند حواله‌م می‌داد به امام علی و نفرینم می‌کرد! خب! برم که تا شب یا سوسک بشم یا نصفه :)) @sarbehrah
معلمی رو بدونِ برگه دوست دارم؛ برگه‌ها رو بدونِ نمره‌ی زیرِ هجده؛ همه‌ی هجده‌ها رو بدونِ ارفاق. از کِش‌ اومدنِ شغلم در برگه‌های ناتموم منزجرم؛ از انشاهای بی‌سروته به‌شدت؛ از نمره‌های نالایق کم‌وبیش؛ از اضطرابِ رسوندنِ نمراتِ ماه... سؤالاتِ مستمر... صفحاتِ کتاب به بودجه‌بندی... بیشتر. نرم‌افزارِ شاد رو دوست ندارم؛ گروه‌های اجباری رو؛ شوراهای الکی رو؛ جلسه‌های نمایشی رو؛ حرف‌های بی‌عمل رو؛ مهربونی‌های دروغینِ از سرِ تعارف رو. گفتم تو هزینه جمع کردن برای مامانِ مدرسه بدونِ تعارف شرکت نکردم؟ همه‌ی همکارا به جز دو‌ نفر، نفری ۵۰ هزار تومان گذاشته بودن. این مبلغ یعنی فقط گذاشتن که اسمشون باشه(!) یعنی لبخندهای تبریکِ تولدِ نوه کشک... فریب... دروغ... حالا می‌خوان پول جمع کنن شبِ یلدا دورِ هم باشیم... تاریخ جور کنن یه پنج‌شنبه با هم بریم بیرون... شکرِ خدا که عزتمند و محترمم براشون که درخواست زیاده اما نوه‌ی مامانِ مدرسه ربطش به من چیه؟! شبِ یلدا چرا باید با همکارام بگذرونم و با خرج؟! من دوستانی دارم بهتر از آبِ روان! نفری یه فلاسک می‌زنن زیرِ بغل و هرچی داشتن میارن می‌ریزیم دورِ هم و حقیقی‌ترین خنده‌های بی‌تعارف رو با هم به آسمون سر می‌دیم... کنارِ هم هر روزمون یلداست و یک دقیقه بیشتر، که با دوست گذشتن از عمرت حساب نمی‌شه. می‌خوام به لطفِ خدا، یلدا رو هم زیرِ بارِ تعارف نرم. خوبیش می‌دونین چیه؟ من تو قراردادم با مدرسه نوشتم «در مراسمی که مفید فایده نباشد شرکت نمی‌کنم». بله! من این رو در قراردادم نوشتم و قابل استناده. جمعه می‌خوام؛ کتابی از جنسِ مصطفی مستور؛ وَ آسایشی کِش‌اومده. @sarbehrah
به چند بیت شعر یا چند آیه قرآن یا یه عکس یا یه کلام از یه بزرگی، مفیدی، موندگاری مهمانم کنید. صبح می‌بینم‌. صبحِ جمعه می‌بینم. في وَصفِ يَومِ الجُمُعَةِ: فيهِ ساعَةٌ مُبارَكَةٌ... فردا همه‌چیز برکت داره. ایمان دارم. @sarbehrah
اینجا پر از زائره که دارن نماز می‌خونن... زیارت می‌خونن... تو صفِ ضریحن... سرِ صندلی‌های نماز در حالِ کَل‌کَل با یه زائرِ دیگه‌ان... دنبالِ خادمی‌ان که تبرّکی بهشون بده... اما من هلاااااکِ این کوچک‌ْپسری‌ام که داره مشقای جغرافیش رو می‌نویسه... حدیث و روایت برای اثبات زیاد دارم، اما بدونِ حدیث و روایت می‌گم که اینجا فقط اونه که در حالِ عبادته... یه عبادتِ مستجاب و عاقبت‌بخیر... برم بهش التماسِ دعا بگم❤️ @sarbehrah
سربه‌راه
تو گرگ‌ومیشِ هوا از موکب بیرون زدم و... ببخشید! از حرم! از حرم بیرون زدم و داشتم با عجله گام‌های بلند برمی‌داشتم که برم و هفته‌ی جدید رو شروع کنم، که کنارِ مَشّایه... ببخشید! کنارِ خیابون! کنارِ خیابون دیدم موکب زدن... ببخشید! چادر زدن! چادر زدن و یه پرچمِ عزای کوچیک و یه دیگ که ازش بخار بلنده به‌راه کردن. رفتم جلو بینِ جمعیتِ کمی که دورش بود و دیدم دارن عدسی و چای می‌دن. روی پرچم رو نگاه کردم که ببینم یه‌وقت موکبِ صادق شیرازی نباشه... ببخشید! چادرِ خصوصی یا مخصوصِ مسافرا نباشه که دیدم به‌نامِ هیئتِ خانوم امّ‌البنین سلام الله علیها هست. ذوق کردم و رفتم تو صفِ یه‌نفره‌ی شوربا... ببخشید! عدسی :) عدسیِ پر آویشنِ هیئتی گرفتم و کنارِ مشّایه... ببخشید! کنارِ خیابون، حوالیِ حرم خوردم... @sarbehrah
سربه‌راه
تو گرگ‌ومیشِ هوا از موکب بیرون زدم و... ببخشید! از حرم! از حرم بیرون زدم و داشتم با عجله گام‌های بلن
شوربام که تموم شد... ببخشید! عدسیم! عدسیم که تموم شد، رفتم و شای برداشتم... ببخشید! چای برداشتم! داشتم می‌گفتم شُکراً که یادم اومد من ایرانم و دلم عِراقه... گفتم دستِ شما درد نکنه و باز رفتم کنارِ مشّایه... ببخشید! کنارِ خیابون، رو به حرم، ایستادم و شایم و خوردم... ببخشید! چایم و! @sarbehrah