گزارشِ یک شباهتِ سرد:
هنوز شبه که از خونه میزنم بیرون. کوچه تاریکه. چراغای خیابون روشنه. ایستگاه اتوبوس پر از مَرده.
هوای شب هنوز سرده. باد میزنه. بخارِ نفسهام از بالای شالگردنی که دورِ گلو و جلوی دهانم پوشوندم، به مژههام برخورد میکنه و شبنم میشه. روی تار به تارِ مژههام قطراتِ ریزِ شبنم میشینه. فقط یهجای دیگه این اتفاق میافته؛ مشّایه، قبل از نمازِ صبح، عمودهای نزدیک به نجف و ابتدای راه که هوا معتدل نیست و بیابون، روزهای بسیار گرم و شبهای فوقالعاده سرد داره.
من برای همین این موقع سال رو دوست دارم. این موقع بیرون زدن از خونه رو دوست دارم. تو تاریکی و سرما مدرسه رفتن رو دوست دارم. من و میبره مشّایه...
اتوبوسِ اوّل گرمه. صندلیهاش نرمه. چراغاش روشنه. زودبهزود هم میاد. تو سرما و تاریکی منتظرت نمیذاره. اما دوستش ندارم. بیتقواست. آلودهست. شکمش پر از حرامه. پرخوره. شلوغه. مختلطه.
اتوبوس مدرسه ولی مقررّاتیه. سحرخیزه. رأسِ شش و ده دقیقه میاد و اگر نرسیده باشی دیگه دستت بهش نمیرسه. هرچیخور نیست. شکمش همیشه خالیه. سرده. صندلیهاش خشکه. تاریکه. پرسروصداست. طالب نداره. ایستگاهش همیشه فقط منم و یه خانم و یه آقا. ایستگاهش جای تاریک و خلوتیه. من اما دوستش دارم. میشینم روی صندلیِ ردیفِ آخر. به این امید که موتور اتوبوس گرمم کنه. سرمای صندلی تا مغزاستخونم و میسوزونه. پهلوهام یخ میزنه. رنگِ صورتم میپره. این اتوبوس اصلیمه و بیشترین مسیر رو اینجام. به مدرسه که میرسم برای هزارمین بار در زمستان سرما میخورم. اما من دوستش دارم. چون مثلِ قبل از طلوعِ مشّایه است؛ پر سوز و پر سودا!
از پنجرههای این اتوبوس خورشید لبخند میزنه. از روی صندلیهای سرد و خشکِ این اتوبوس دستهای خدا رو میبینم که تخم مرغِ خورشید رو به لبهی آسمون میزنه و از وسط میشکنه و دلِ خورشید به لبههای تیزِ پوستهش میکشه و پاره میشه و زردهش پخش میشه کنارهی آسمون. سیاهی رفتهرفته زردِ طلایی میشه و چراغهای شهر دونه دونه خاموش. طلوع تو این اتوبوس من و یادِ طلوعهای مشّایه میندازه.
اینجا خلوته. ساکته. تاریکه. میتونی فکر کنی. میتونی زیارت عاشورا گوش کنی. میتونی صبحت بخیر آقای من زمزمه کنی. میتونی گریه کنی. اما نمیتونی بنویسی. چون دستات حتی از داخل دستکشِ نرم و گرمت، یخ زدن. درست مثلِ سحرگاهِ سردِ مشّایه.
به مدرسه که میرسم غالبا سرما خوردم.
به کربلا که میرسم غالبا سرما خوردم.
سرما خوردن رو دوست ندارم. اما اتوبوس مدرسه رو خیلی. مشّایه رو خیلی خیلی، خیلی.
دلم ضعف میره که از شاگردام بنویسم، اما سرماخوردگیهای مکرر دیگه از پا انداختهم...
باشه فرستههای بعدی.
به دکتر میگم تو یک ماه گذشته این سومین باره که سرما میخورم، هرچی آمپول و سرم و زهرمار هست بدید اما فقط دیگه مریض نشم.
دکتر میگه استراحت داری؟
میگم نه.
میگه بیاستراحت خوب نمیشی. برات استعلاجی چندروزه مینویسم.
میگم نه، استعلاجی نمیخوام. دخترام عقب میفتن.
نگام میکنه و دوباره میگه بی استراحت خوب نمیشی! اگه بشی هم بدنت ضعیفه و دوباره مریض میشی.
حرفاش داشت گولم میزد که یاد چشمای حاجقاسم افتادم.
من عاشقِ چشمای حاجقاسمم. عاشقِ صورتِ طهرانی مقدم. عاشقِ پاهای چمران.
چشمهای حاجقاسم لبریز از بیخوابی بود و صورتِ خستهی طهرانی مقدم وقتی کنار اسلحهش بیهوش شده بود و پاهای خستهی چمران که لحظاتِ آخر ازشون عذرخواهی میکنه.
من اندازهی اونا خستهام؟! اندازهی اونا کار کردم؟! اندازهی اونا از خودم گذشتم؟! اندازهی اونا تلاش کردم؟! اندازهی اونا پای عقیدهم ایستادم؟!
خجالتزده از مطب دکتر بیرون میام.
شرمسار سرم و میندازم پایین و با پلاستیکِ داروهام راهیِ کلاسِ بعدیم میشم.
امروز تو دبیرستان اتفاقی افتاد که خدا سربلندم کرد. یکی که کمتر حسادت داشت ازم پرسید چطوری حریف دوازدهم تجربی شدید؟ چطوری موفقید؟ چطوری دوستتون دارن؟
گفتم نه فقط اینها، که هر دانشآموزی رو برای خودم بوکمال میبینم. اگر فتحش نکنم، میفته دستِ دشمن. دودش به چشمِ خودم میره.
پرسید بوکمال کیه؟!
خندیدم و رفتم.
از علامه مصباح یهجا خوندم:
تقوا یعنی هر جا که خدا تو را نباید ببیند، نبیند و هر جا که تو را باید ببیند، ببیند.
چشمهای من هرگز شبیه چشمهای حاجقاسم نمیشه. نشده که مثل طهرانی مقدم، مسلح و حین مبارزه بیهوش شم. پاهام راهی نرفتن که بخوام ازشون معذرت بخوام.
من فقط باید از عمرم معذرت بخوام که به بطالت و غفلت و معصیت گذشت...
بوکمالهای زیادی از من سقوط کرده...
سربهراه
آدمِ عاقل چیزی رو که تو مشّایه گوش داده رو هزااااااار بار قبل از کلاسش گوش نمیده که چشم و صورت برا
از اون پنجشنبه وَاللَه که شهر بی تو مرا حبس میشود...
حالوحوصلهم بده، اما دیدنِ «فریبا» به وجدم میاره. البته فقط شخصیتِ «سوگند»؛
بس که متمرکز،
منظم،
دقیق،
جدی،
با پشتکار،
با اراده،
با برنامه،
با فکر،
هدفمند
وَ بی «نمیشه» کار میکنه.
نیازمندم با سوگند اردو جهادی برم یا کارِ فرهنگی شروع کنم. یه گوشهآرایشش میارزه به صد تا مذهبیِ تنبلِ بیدغدغهی زرزرو.
سربهراه
حالوحوصلهم بده، اما دیدنِ «فریبا» به وجدم میاره. البته فقط شخصیتِ «سوگند»؛ بس که متمرکز، منظم، دق
به یه مذهبی بگو بیا پنجشنبهها با مترو بریم پایگاه بسیج که بتونیم نهی از منکرِ بدحجابی و بیحجابی کنیم.
چی میگه؟
_ امر به معروف و نهی از منکر شرایطی داره که باید من و تو بهش واقف باشیم(!)
_ ممکنه اثر نکنه(!)
_ من و تو خودمون و باید بسازیم(!)
_ در این برههی حساس(!) دوقطبیسازی نکنیم(!)
_ بیا اوّل بریم فلان دورهی امر به معروف و نهی از منکر تا یاد بگیریم بعد(!)
_ باید کار فرهنگی کنیم(!)
_ باید دولت و حکومت فکری به این وضع کنه(!)
_ باید براش برنامه بریزیم(!)
_ من و تو که فنّ بیان نداریم(!)
زر... زر... زر... زر... زر... زر...
بهجا همه اینا باید میگفت مثل سگ میترسم و دین و ایمون و تا جایی که برام نفع داره میخوام.
ولی زر... زر... زر... زر... زر... زر...
قرآن و نهجالبلاغه و عاشورا و پیامبر و امام و انقلاب رو تا سطحِ پَستِ خودشون میارن پایین که گوشه لباسشون یهوقت چروک نشه(!)
سربهراه
خیلی خوابم میاد. خیلی زیاد. از بعدِ اربعین دیگه نشده خستگی در کنم. چهرهم کاملا زرد و پژمرده شده. به
کلیپِ کلاسام و میفرستم سرگروهِ اداره که یکی از بازرسای کلاسم موقعِ پروندهی شارلاتان بود و بعد از برنده شدنِ شاگردم تو خوارزمی و این یکی شاگردم تو حافظخوانی، خیلی خیلی بهم عزّت و احترام میذاره.
منتظر بودم کلیپم و ببره روی کانال ادبیات خراسان ولی نبرد!
بهجاش یه پیامِ مختصرِ پر از حسادت فرستاد که:
«خسته نباشید به همکار جوان فعالمون و البته دانش آموزانی که همکاری میکنند.»
اوّل فقط خوندم و گذاشتم کنار و تو دلم گفتم همین که حسادت کرده یعنی بندهخدا خودش درگیره با خودش، تو دیگه چیزی نگو.
اما دیدم نه! سکوتم تأیید بیتعهدی و بیتخصصیه، نه مردمداری.
نوشتم:
«زنده باشید🌿
حاضرم سی روز دانشآموزانمون رو با هم جابهجا کنیم😊 دانشآموزای پایه و همراهِ من برای شما، دانشآموزای شما برای من. سی روزِ دیگه یه کلیپ پر از تئاتر و سرود و کاردستی و شعر و موسیقی و فیلم کوتاه و مستند تقدیمتون میکنم😎
ابدا تعارف نکردم، آمادهٔ این جابهجایی هستم هر زمان و هر جا و با هر کلاسی که بفرمایید.☺️»
خوند و جواب نداد. بازم کلیپم و نفرستاد روی کانال ادبیات. اما یه چیزایی کوبیده شد تو صورتش.
اینکه بیتخصص و بیتعهد چه جایگاهی رو اشغال کرده هم بمونه واسه یَوْمَ تُبْلىَ السَّرَائر!
نهمِ دو؛
تنها مکان و زمانیه که دور از مشّایه
هر شنبه و سهشنبه داره سرِ پام میکنه...
اگر بودنم برای کسی تو این دنیا مهم باشه، باید بدونن که بودنم و مدیونِ نهم دو هستن❣
سربهراه
نهمِ دو؛ تنها مکان و زمانیه که دور از مشّایه هر شنبه و سهشنبه داره سرِ پام میکنه... اگر بودنم برا
به دانشآموزی که از بُنِ جان دوستش دارم،
برای کلاسی که از بُنِ جان دوستش دارم،
برای ارائهی درس یازدهم فارسی،
قالب «سکوت» رو داده بودم.
یعنی باید کل درس با روانخوانی در سکوت تدریس شه.
قالبِ فوقالعاده سختیه که دانشجوی دانشگاهشم توش خنگ میزنه، اما هم میدونستم با کدوم کلاس، هم میدونستم با کدوم شاگرد میخوام چنین تجربهای رو رقم بزنم.
به همینجا هم اکتفا نکردم؛
منظمترین و پرنمرهی اضافهدارترین شاگردم و همگروه کردم با بینظمترین و بینمرهترین شاگردم.
خوبترینم اونقدر براش وحشتناک بود که با همه غرورش، چشمهاش پر از اشک شد. صداش زدم و گفتم نمیخوام اذیتت کنم، میخوام از تو دو تا داشته باشم.
بهم اعتماد کرد چون میدونه دلسوزشونم. میدونه دوستشون دارم. بیاونکه بگم.
تنها سرمایهی منِ معلم که باعث میشه شاگردم رو همراهم کنه؛ محبتِ حقیقیمه.
یک ماه از اون روز گذشته و امروز از خوبترینم دو تا داشتم. دو تا من و به شگفتی وادار کردن. دو تا احساساتم رو چنان رقیق کردن که نتونستم جلوی خودم و بگیرم و زیرِ چونهی خوبترینم و گرفتم و بهش گفتم با تو چقدر به من خوش میگذره.
خدا کنه با این جمله بیشتر انگیزه بگیره و بهتر عمل کنه، چون کاریه که شده و نمیتونم زمان رو به عقب برگردونم و نگمش.
نهم یک ارائهی تمیزی داشت و چهار از چهار گرفت، اما این دو تا در نهم دو من و دیوانه کردن!
گفتم سیزده از سیزده و کلاس از شادی منفجر شد.
روبهروی من خلاقیت به نمایش گذاشته شد. ایده. شدن. توانستن. نترسیدن. خواستن. کنار اومدن با هم. ساختن. صبوری. گذشت. فداکاری.
ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله.
ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله.
ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله.
به دانشآموزای هشتمم که هفتمای سال گذشتهم هستن، امسال چند دانشآموز جدید اضافه شد.
یکیشون از همون مهرماه خیلی دوروبر من میپلکید و علاقه داشت با من صمیمی بشه.
معیارهای دانشآموز دلخواه من رو نداشت و نداره و علاقهش بیپاسخ موند و حتی در مواقعی با پاسخ تند روبهرو شد. این پاسخ تند مخصوص مواقعی بود که علاقهش، چارچوب کلاسم رو مختل میکرد و از زمان درس میگذشت.
دخترای سال گذشتهی خودم زنگ تفریح آوردنش پیشم که خانم منطقیه و اهل گفتگو. شروع کرد به حرف زدن که من هر شب خوابتون رو میبینم و خیلی دوست دارم از شما توجه ببینم.
مسیر رو خیلی جدی برگردوندم به چارچوب کلاس و محبت معقول. (اشاره نکردم چیزی که بین من و نهما هست و به این ابرازاتِ وقتگیر و بیهوده هم نمیرسه و محبتی پویا و زایاست که کلاس و درس و احترام رو غنیتر کرده)
آبان بود که نهما بهم رسوندن مادرش اومده از اونا دربارهی من تحقیق کردن که چطور آدمیام و وقتی خوب شناخته بود، خیلی محترم اما ترسان و لرزان اومد دیدنم. خیلی در لفافه بهم گفت دخترم دوستتون داره و چون از شما توجه نمیبینه نمیتونه با درستون ارتباط برقرار کنه(!)
تو دلم گفتم میخوام صد سال ارتباط برقرار نکنه! روشن کردم محبت دخترش معقول و منطقی پاسخ داده میشه اما اینکه سر کلاس بخواد قربونصدقهی ظاهرم بره و از سر جاش بلند شه دنبالم بیفته و با مزهپرونیهاش حواس کلاس رو ببره، برای من جایگاهی نداره و باید توبیخ شه.
مادره شیرفهم شد و دخترش و جوری شیرفهم کرد که دختره سر کلاسم ساکت شد، اما تو خودش رفت.
حالا نوبت من بود که این آروم شدن رو به سمت درست هدایت کنم.
بیشتر پای تخته آوردمش، مسؤولیت بهش دادم و با درس و کار درگیرش کردم.
اما نرود میخ آهنین در سنگ...
آذر دخترا ارائه داشتن. از پشت میزم بلند شدم برم پشت نیمکتای اونا که این کنارش خالی بود. با صدای بلند درخواست کرد کنارش بشینم. دوست نداشتم اما نمیخواستم جلوی همه ضایعش کنم که بعد دستش بندازن. رفتم و نشستم.
وسط ارائه بودیم که سرش و گذاشت روی شونهم و زد زیر گریه!
تو همون حال هم گفت خانم اینقدر دوستتون دارم که واقعا شبها خوابتون رو میبینم و حتی از بوی عطرتون که از در کلاس رد میشید که برید کلاس نهم دلتنگ میشم و گریه میکنم!
خب اون وضع و شرایط مسخره رو با جدیت و نکات درسی مدیریت کردم و نذاشتم تمرکز کلاس بره. بعد از اون سر اون کلاس کمتر به سر و وضعم رسیدم و سادهتر رفتم کلاس بلکه مشکل حل شه. اما نشد...
دیماه که فقط روزهای مراقبت میرفتم مدرسه این دختر کمتر من رو میدید و روی آورده بود به شاد و خصوصی من. البته چون ازم میترسید، کل دیماه روی همرفته سه بار پیام فرستاد و هر سه بار شعر بود و جرأت نداشت چیز دیگهای بگه.
اون چند روزی که قم بودم هم اذیت شده بود و یه زنگ تفریحی اومد گفت.
هفتهی پیش که شروع ترم جدید بود و کلاسها، بچهها معترض بودن سؤال گروه اسمیم خیلی سخت بوده و یه بار دیگه توضیح بدم.
بلند شدم برم پا تخته به توضیح که دیدم رفته آخر کلاس نشسته. آخر کلاس که باشه زیادی میره هپروت. صداش زدم بیاد میز اول بشینه روبهروی تخته.
با ذوق اومد نشست روبهروی خودم و من شروع کردم به درس دادن و بیست دقیقه کنکاش گروه اسمی.
بعد از بیست دقیقه وقتی از دخترا پرسیدم سؤالی اگه هست بفرمایید، این گفت خانم من هیچی نفهمیدم!
هاجوواج نگاهش کردم و اون دستپاچه گفت چون محو خودتون بودم!
عصبانی شدم و صورتم درجا گُر گرفت که از دخترای پژوهشم سریع یکی گفت خانم والکاظمین الغیظ!
این و تو پژوهش خودم بهشون یاد دادم و بعدش سکوت میکنن.
سکوت کردم و بدون هیچ حرفی نشستم پشت میزم و دیگه تا پایان کلاس به اون دختر نگاه نکردم.
همین نگاه نکردنه ظاهرا از صد تا تنبیه بدتر بوده و حسابی آزارش داده.
امروز زنگ آخر وقتی داشتم از نهمای جانِ دلم خداحافظی میکردم، معاون صدام زدن که بالا پدر و مادر فلانی منتظر شمان. بهم خبر داده بودن چون میدونن سر و صورتم و پاک میکنم.
آماده شدم و رفتم بالا و دیدم بله! پدر و مادرش تشریف آوردن.
انصافا خانم و آقای محترم و منطقیای بودن، استثنائا هم مذهبی، اما بهقول رفیق هنوز چیزی که گفتن برای من هضم نشده...
چی گفتن؟
بعد از کلی تعریف و تمجید و فلان و بیسار، آقاهه گفت اومدم خواهش کنم چند جلسه با دخترم خصوصی بذارید.
گفتم من با شاگردای کلاسیم خصوصی نمیذارم چون تدریس کلاسم کامله.
گفت من اصلا نمرهی دخترم برام مهم نیست، میخوام حسش به این درس خوب شه.
گفتم نیازی به هزینه کردنتون نیست، تمرکزش و داشته باشه متوجه میشه و با درس به چالش نمیخوره.