سربهراه
آدمِ عاقل چیزی رو که تو مشّایه گوش داده رو هزااااااار بار قبل از کلاسش گوش نمیده که چشم و صورت برا
از اون پنجشنبه وَاللَه که شهر بی تو مرا حبس میشود...
حالوحوصلهم بده، اما دیدنِ «فریبا» به وجدم میاره. البته فقط شخصیتِ «سوگند»؛
بس که متمرکز،
منظم،
دقیق،
جدی،
با پشتکار،
با اراده،
با برنامه،
با فکر،
هدفمند
وَ بی «نمیشه» کار میکنه.
نیازمندم با سوگند اردو جهادی برم یا کارِ فرهنگی شروع کنم. یه گوشهآرایشش میارزه به صد تا مذهبیِ تنبلِ بیدغدغهی زرزرو.
سربهراه
حالوحوصلهم بده، اما دیدنِ «فریبا» به وجدم میاره. البته فقط شخصیتِ «سوگند»؛ بس که متمرکز، منظم، دق
به یه مذهبی بگو بیا پنجشنبهها با مترو بریم پایگاه بسیج که بتونیم نهی از منکرِ بدحجابی و بیحجابی کنیم.
چی میگه؟
_ امر به معروف و نهی از منکر شرایطی داره که باید من و تو بهش واقف باشیم(!)
_ ممکنه اثر نکنه(!)
_ من و تو خودمون و باید بسازیم(!)
_ در این برههی حساس(!) دوقطبیسازی نکنیم(!)
_ بیا اوّل بریم فلان دورهی امر به معروف و نهی از منکر تا یاد بگیریم بعد(!)
_ باید کار فرهنگی کنیم(!)
_ باید دولت و حکومت فکری به این وضع کنه(!)
_ باید براش برنامه بریزیم(!)
_ من و تو که فنّ بیان نداریم(!)
زر... زر... زر... زر... زر... زر...
بهجا همه اینا باید میگفت مثل سگ میترسم و دین و ایمون و تا جایی که برام نفع داره میخوام.
ولی زر... زر... زر... زر... زر... زر...
قرآن و نهجالبلاغه و عاشورا و پیامبر و امام و انقلاب رو تا سطحِ پَستِ خودشون میارن پایین که گوشه لباسشون یهوقت چروک نشه(!)
سربهراه
خیلی خوابم میاد. خیلی زیاد. از بعدِ اربعین دیگه نشده خستگی در کنم. چهرهم کاملا زرد و پژمرده شده. به
کلیپِ کلاسام و میفرستم سرگروهِ اداره که یکی از بازرسای کلاسم موقعِ پروندهی شارلاتان بود و بعد از برنده شدنِ شاگردم تو خوارزمی و این یکی شاگردم تو حافظخوانی، خیلی خیلی بهم عزّت و احترام میذاره.
منتظر بودم کلیپم و ببره روی کانال ادبیات خراسان ولی نبرد!
بهجاش یه پیامِ مختصرِ پر از حسادت فرستاد که:
«خسته نباشید به همکار جوان فعالمون و البته دانش آموزانی که همکاری میکنند.»
اوّل فقط خوندم و گذاشتم کنار و تو دلم گفتم همین که حسادت کرده یعنی بندهخدا خودش درگیره با خودش، تو دیگه چیزی نگو.
اما دیدم نه! سکوتم تأیید بیتعهدی و بیتخصصیه، نه مردمداری.
نوشتم:
«زنده باشید🌿
حاضرم سی روز دانشآموزانمون رو با هم جابهجا کنیم😊 دانشآموزای پایه و همراهِ من برای شما، دانشآموزای شما برای من. سی روزِ دیگه یه کلیپ پر از تئاتر و سرود و کاردستی و شعر و موسیقی و فیلم کوتاه و مستند تقدیمتون میکنم😎
ابدا تعارف نکردم، آمادهٔ این جابهجایی هستم هر زمان و هر جا و با هر کلاسی که بفرمایید.☺️»
خوند و جواب نداد. بازم کلیپم و نفرستاد روی کانال ادبیات. اما یه چیزایی کوبیده شد تو صورتش.
اینکه بیتخصص و بیتعهد چه جایگاهی رو اشغال کرده هم بمونه واسه یَوْمَ تُبْلىَ السَّرَائر!
نهمِ دو؛
تنها مکان و زمانیه که دور از مشّایه
هر شنبه و سهشنبه داره سرِ پام میکنه...
اگر بودنم برای کسی تو این دنیا مهم باشه، باید بدونن که بودنم و مدیونِ نهم دو هستن❣
سربهراه
نهمِ دو؛ تنها مکان و زمانیه که دور از مشّایه هر شنبه و سهشنبه داره سرِ پام میکنه... اگر بودنم برا
به دانشآموزی که از بُنِ جان دوستش دارم،
برای کلاسی که از بُنِ جان دوستش دارم،
برای ارائهی درس یازدهم فارسی،
قالب «سکوت» رو داده بودم.
یعنی باید کل درس با روانخوانی در سکوت تدریس شه.
قالبِ فوقالعاده سختیه که دانشجوی دانشگاهشم توش خنگ میزنه، اما هم میدونستم با کدوم کلاس، هم میدونستم با کدوم شاگرد میخوام چنین تجربهای رو رقم بزنم.
به همینجا هم اکتفا نکردم؛
منظمترین و پرنمرهی اضافهدارترین شاگردم و همگروه کردم با بینظمترین و بینمرهترین شاگردم.
خوبترینم اونقدر براش وحشتناک بود که با همه غرورش، چشمهاش پر از اشک شد. صداش زدم و گفتم نمیخوام اذیتت کنم، میخوام از تو دو تا داشته باشم.
بهم اعتماد کرد چون میدونه دلسوزشونم. میدونه دوستشون دارم. بیاونکه بگم.
تنها سرمایهی منِ معلم که باعث میشه شاگردم رو همراهم کنه؛ محبتِ حقیقیمه.
یک ماه از اون روز گذشته و امروز از خوبترینم دو تا داشتم. دو تا من و به شگفتی وادار کردن. دو تا احساساتم رو چنان رقیق کردن که نتونستم جلوی خودم و بگیرم و زیرِ چونهی خوبترینم و گرفتم و بهش گفتم با تو چقدر به من خوش میگذره.
خدا کنه با این جمله بیشتر انگیزه بگیره و بهتر عمل کنه، چون کاریه که شده و نمیتونم زمان رو به عقب برگردونم و نگمش.
نهم یک ارائهی تمیزی داشت و چهار از چهار گرفت، اما این دو تا در نهم دو من و دیوانه کردن!
گفتم سیزده از سیزده و کلاس از شادی منفجر شد.
روبهروی من خلاقیت به نمایش گذاشته شد. ایده. شدن. توانستن. نترسیدن. خواستن. کنار اومدن با هم. ساختن. صبوری. گذشت. فداکاری.
ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله.
ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله.
ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله.
به دانشآموزای هشتمم که هفتمای سال گذشتهم هستن، امسال چند دانشآموز جدید اضافه شد.
یکیشون از همون مهرماه خیلی دوروبر من میپلکید و علاقه داشت با من صمیمی بشه.
معیارهای دانشآموز دلخواه من رو نداشت و نداره و علاقهش بیپاسخ موند و حتی در مواقعی با پاسخ تند روبهرو شد. این پاسخ تند مخصوص مواقعی بود که علاقهش، چارچوب کلاسم رو مختل میکرد و از زمان درس میگذشت.
دخترای سال گذشتهی خودم زنگ تفریح آوردنش پیشم که خانم منطقیه و اهل گفتگو. شروع کرد به حرف زدن که من هر شب خوابتون رو میبینم و خیلی دوست دارم از شما توجه ببینم.
مسیر رو خیلی جدی برگردوندم به چارچوب کلاس و محبت معقول. (اشاره نکردم چیزی که بین من و نهما هست و به این ابرازاتِ وقتگیر و بیهوده هم نمیرسه و محبتی پویا و زایاست که کلاس و درس و احترام رو غنیتر کرده)
آبان بود که نهما بهم رسوندن مادرش اومده از اونا دربارهی من تحقیق کردن که چطور آدمیام و وقتی خوب شناخته بود، خیلی محترم اما ترسان و لرزان اومد دیدنم. خیلی در لفافه بهم گفت دخترم دوستتون داره و چون از شما توجه نمیبینه نمیتونه با درستون ارتباط برقرار کنه(!)
تو دلم گفتم میخوام صد سال ارتباط برقرار نکنه! روشن کردم محبت دخترش معقول و منطقی پاسخ داده میشه اما اینکه سر کلاس بخواد قربونصدقهی ظاهرم بره و از سر جاش بلند شه دنبالم بیفته و با مزهپرونیهاش حواس کلاس رو ببره، برای من جایگاهی نداره و باید توبیخ شه.
مادره شیرفهم شد و دخترش و جوری شیرفهم کرد که دختره سر کلاسم ساکت شد، اما تو خودش رفت.
حالا نوبت من بود که این آروم شدن رو به سمت درست هدایت کنم.
بیشتر پای تخته آوردمش، مسؤولیت بهش دادم و با درس و کار درگیرش کردم.
اما نرود میخ آهنین در سنگ...
آذر دخترا ارائه داشتن. از پشت میزم بلند شدم برم پشت نیمکتای اونا که این کنارش خالی بود. با صدای بلند درخواست کرد کنارش بشینم. دوست نداشتم اما نمیخواستم جلوی همه ضایعش کنم که بعد دستش بندازن. رفتم و نشستم.
وسط ارائه بودیم که سرش و گذاشت روی شونهم و زد زیر گریه!
تو همون حال هم گفت خانم اینقدر دوستتون دارم که واقعا شبها خوابتون رو میبینم و حتی از بوی عطرتون که از در کلاس رد میشید که برید کلاس نهم دلتنگ میشم و گریه میکنم!
خب اون وضع و شرایط مسخره رو با جدیت و نکات درسی مدیریت کردم و نذاشتم تمرکز کلاس بره. بعد از اون سر اون کلاس کمتر به سر و وضعم رسیدم و سادهتر رفتم کلاس بلکه مشکل حل شه. اما نشد...
دیماه که فقط روزهای مراقبت میرفتم مدرسه این دختر کمتر من رو میدید و روی آورده بود به شاد و خصوصی من. البته چون ازم میترسید، کل دیماه روی همرفته سه بار پیام فرستاد و هر سه بار شعر بود و جرأت نداشت چیز دیگهای بگه.
اون چند روزی که قم بودم هم اذیت شده بود و یه زنگ تفریحی اومد گفت.
هفتهی پیش که شروع ترم جدید بود و کلاسها، بچهها معترض بودن سؤال گروه اسمیم خیلی سخت بوده و یه بار دیگه توضیح بدم.
بلند شدم برم پا تخته به توضیح که دیدم رفته آخر کلاس نشسته. آخر کلاس که باشه زیادی میره هپروت. صداش زدم بیاد میز اول بشینه روبهروی تخته.
با ذوق اومد نشست روبهروی خودم و من شروع کردم به درس دادن و بیست دقیقه کنکاش گروه اسمی.
بعد از بیست دقیقه وقتی از دخترا پرسیدم سؤالی اگه هست بفرمایید، این گفت خانم من هیچی نفهمیدم!
هاجوواج نگاهش کردم و اون دستپاچه گفت چون محو خودتون بودم!
عصبانی شدم و صورتم درجا گُر گرفت که از دخترای پژوهشم سریع یکی گفت خانم والکاظمین الغیظ!
این و تو پژوهش خودم بهشون یاد دادم و بعدش سکوت میکنن.
سکوت کردم و بدون هیچ حرفی نشستم پشت میزم و دیگه تا پایان کلاس به اون دختر نگاه نکردم.
همین نگاه نکردنه ظاهرا از صد تا تنبیه بدتر بوده و حسابی آزارش داده.
امروز زنگ آخر وقتی داشتم از نهمای جانِ دلم خداحافظی میکردم، معاون صدام زدن که بالا پدر و مادر فلانی منتظر شمان. بهم خبر داده بودن چون میدونن سر و صورتم و پاک میکنم.
آماده شدم و رفتم بالا و دیدم بله! پدر و مادرش تشریف آوردن.
انصافا خانم و آقای محترم و منطقیای بودن، استثنائا هم مذهبی، اما بهقول رفیق هنوز چیزی که گفتن برای من هضم نشده...
چی گفتن؟
بعد از کلی تعریف و تمجید و فلان و بیسار، آقاهه گفت اومدم خواهش کنم چند جلسه با دخترم خصوصی بذارید.
گفتم من با شاگردای کلاسیم خصوصی نمیذارم چون تدریس کلاسم کامله.
گفت من اصلا نمرهی دخترم برام مهم نیست، میخوام حسش به این درس خوب شه.
گفتم نیازی به هزینه کردنتون نیست، تمرکزش و داشته باشه متوجه میشه و با درس به چالش نمیخوره.
گفت هزینهش اصلا برام مهم نیست. ببینید! من میخوام...
وَ از اینجای حرفش و هنوز هضم نکردم!
گفت من میخوام دخترم به بهانهی کلاس خصوصی بیشتر با شما ارتباط بگیره... ذهنش آروم بشه...
شما میخندید اما من یاد نُه سالِ پیش افتادم. وقتی استادِ خوشنویسیم قلمِ درشتِ خودشون رو از بینِ اونهمه هنرجوی زبانریز، به منی هدیه دادن که در سکوت مشغولِ خطاطی میشدم و بهم گفتن حتما برای آزمون سطح خوش ثبتنام کنم که خودشون تا سطح فوق عالی استادم باشن. وَ من با ذوق رفتم دفترِ انجمن خوشنویسان و گفتم میخوام آزمون سطح خوش بدم. بهم گفتن چهارصد هزار تومان کارت بکشید و من اون موقع چهارصد هزار تومان نداشتم و از اتاق اومدم بیرون و برگشتم کلاس و در سکوت مشغول نوشتن شدم. استادم پرسیدن چی شد؟ گفتم بعدا ثبتنام میکنم. پیگیر شدن و من هی جواب سربالا دادم. استادم بدون هیچ بدی و بیاحترامی و درست مثل یه دوست گفتن من میکشم هزینهش و، تو هر وقت داشتی بده. من لبخندِ رنگپریده ای زدم و گفتم نه، الآن خودم میرم میکشم. از کلاس بیرون زدم و بدون خداحافظی از استادم، قلمشون و گرفتم دستم و جوری از انجمن خوشنویسی بیرون اومدم که تا به امروز دیگه برنگشتم!
من اون روز ارزونترین هنر رو کنار گذاشتم و تمومِ خطاطیهام و از روی دیوار اتاقم برداشتم و دیگه خط ننوشتم و سراغ خط نرفتم، چون به غرورم برخورده بود بازم مسیرم و پول مسدود کرده و کسی میخواست حاتم طایی بشه که من از مسیر جا نمونم... وَ امروز پدر شاگردم داشت برای احساسِ باطل و بیهوده و گذرای دخترش پیشنهاد میلیونی میداد...
اونکه اصرارم میکرد کلاس خصوصی رو قبول کنم، من یاد همهی آرزوها و علایقی افتادم که از اصرار کردن بهشون دست کشیدم چون اندازهشون ثروتمند نبودم و دلم نمیخواست برسه به اون نقطه که کسی خبردار شه و حاتم طایی بشه(!)... وَ حالا ثروت روبهروی من ایستاده و التماسم میکنه خرج مسیری بشه که جز بیهودگی نتیجهای نداره...
خیلی دردم اومد... درست مثل همون روز تو دفتر انجمن خوشنویسان... که قلمِ استادم و محکم گرفته بودم تو دستم و برای اینکه گریه نکنم، اینقدر تو دستم فشارش دادم که جوهرش به دستم کشیده بود و با دست سیاه به خونه رسیدم...
والکاظمین الغیظ کردم و معلمانه با پدر و مادرش صحبت و مطمئنشون کردم این مسیر کمکی به دخترشون نمیکنه، بلکه درگیرترش میکنه.
اما هنوز هضم نکردم که کسی داشت برای احساسی بیهوده هزینهی میلیونی پیشنهاد میداد و من برای چهارصد هزار تومان هنر و غرورم لگدمال شد...
نُه سالِ پیش تموم انجمن تا خونه رو قلمبهدست گریه کردم، اما امروز پوستم کلفت شده! دندان به دندان ساییدم و به خودم نهیب زدم همینی که هست! باید ادامه بدی، حتی شده به خون بالا آوردن. اما حق عقبنشینی نداری.
گرچه نتیجهی این قمار، همون نُه سال پیش معلوم شده...
دبیرستان تو کتاب عربیمون یه درس بود به نامِ «بِشْر حافی». حافی یعنی پابرهنه. بشر تو خونهش مشغول گوش دادن به لهو و لعب یا رقصیدن بوده یا همچین چیزی که امام کاظم علیه السلام از اون محل عبور میکردن یا همسایهشون بودن. میشنون و میرن در خونه بشر. بشر که میاد دم در امام کاظم علیه السلام میپرسن صاحب این خونه بنده است یا آزاد؟ میگه آزاد. امام میگن همونه که هرچی رسید گوش میده!
نرفتم دقیقِ ماجرا رو پیدا کنم چون میخواستم با همونی که تو ذهنم مونده بنویسم.
بعد از این حرف، امام میرن و بشر پابرهنه میفته دنبالشون به توبه و برگشت از گناه.
رسیدم اتاقم و صدای آهنگ همسایه تو اتاقمه...
اونم آزاده که هرچی رسید گوش میده و شهادت و غیر شهادتم براش مهم نیست...
خیلی اذیتم...
چنین شبایی خیلی خیلی اذیتترم...
اگه برگه و کار و مدرسه نبود، میرفتم حرم...
کاش امشب امام کاظم علیه السلام برن در خونهش...
کاش امشب حافی شه...
چندین ساله ویراستارم و حتی یادم نمیاد خودم یادم باشه روز ویراستار کِی هست!
اما امروز مدیرم صدام زدن برم آزمایشگاه علوم. برام عجیب بود و فکر کردم باز چالشی پیش اومده. اما وقتی مدیرم با موبایل شروع کردن فیلم گرفتن و درِ آزمایشگاه و باز کردن و دیدم دخترای پژوهشم با میزی چیدهشده منتظرم هستن و روز ویراستار رو که پنجشنبه است بهم تبریک میگن، خیلی خیلی خیلی گُنگ بودم... تو فیلم کاملا یه آدمِ جاخوردهی گُنگِ خوشحالم...
تو بیوگرافیِ شادم نوشتم:
نویسنده، ویراستار و دبیر ادبیّات فارسی.
اینا از اونجا میدونستن.
کیک رو شاگردِ کوچولوی هفتمم پخته. خودش پخته😍
میگن برنامهی فشفشه و موسیقی بیکلام داشتیم که دیدیم مشکیپوش اومدید و پس یعنی امروز شهادته😂
یعنی روز ویراستار رو دیدن، اما شهادت رو نه. لباس من براشون تقویمه. سهشنبه هم تعطیل بوده و من روزای زوج اینجا نیستم. مونده همین امروز.
هنوزم گُنگم از اتفاقی که افتاده. بهشون گفتم این اولین جشن و تبریک شغل ویراستاری منه. تعجب کردن و بیشتر بهشون چسبید که من و خوشحال کردن😍
سربهراه
چندین ساله ویراستارم و حتی یادم نمیاد خودم یادم باشه روز ویراستار کِی هست! اما امروز مدیرم صدام زدن
یکی میگفت پایین این فرستههات بزن #خوشیهای_کوچک .
دارم فکر میکنم شاگردِ هفتمت که از همه دبیرا بیست گرفته و از تو نه،
تو تیم پژوهش مدام سختگیری ازت دیده و جریمه و دعوا،
محبتِ سرشاری که برای نهما میذاری رو تا حالا ازت نگرفته،
شب بایسته پای گاز، فر یا هرچی که برای تو کیک بپزه،
اگه این یه خوشیِ کوچیکه، خوشیهای بزرگ چیه؟!
من یه آدمِ عملگرام.
سمعی نیستم که یکی کنار گوشم قربونصدقهم بره و دلم بلرزه! من محبت رو تو رفتارِ آدمها بررسی میکنم. خصوصا تو رفتارشون با رفتارهای سخت و ناجورم!
اونکه وقتی دستبهسینه و خندانی و قربونصدقهش میری دورته که هنر نکرده،
باید چسبید به اونی که روی سگت و دیده و هنوز پات مونده!
#خوشیهای_عظیم