سربهراه
من نمیدونستم مخاطبینم اینجا لال هستن! جوابی به این سؤالم ندادید متوجه شدم😊 پس تا سه ماه لینک ناشناس
سه ماه جریمهتون تموم شد.
پاسخگو هستم، اما دیگه نه همیشه!
ممکن هم هست دوباره مجال گفتگو رو بردارم.
فعلا تا لینک رو برگردوندم، فحشی تو گلوتون گیر کرده از این سه ماه بفرستید نوش جان کنم😂
بعد از ۶۱ ساعت بیداری و دور از خونه بودن، رسیدم خونه.
تابی هستم که اینقدر بلند هولش دادن و پیوسته و مدام، که به جیرجیر افتاده و کج رفتن و کج برگشتن و از تاب افتادن...
صدام افتاده. چشمام کوچولو شده. پوست صورتم چروک خورده.
خوشحالم که کسی خونه نیست و چادر از سرم کشیدم و روی مبل افتادم.
دلم آبهویج خنک میخواد که چشمام و دربیارم و بندازم توش، بذارم چند ساعتی خیس بخوره و تقویت شه.
کُرسی میخوام که پاهام و دربیارم و بذارم زیرش گرم شه و التهابش از کفشهای خداتومنیِ همرنگ با مانتو و ساعت و رگههای کیفم که کاری با پای راستم کرده که چیزی شبیه میخچه شده و حتی توی خواب از درد صورتم و مچاله میکنه، تسکین بده.
چند شبه فریبا ندیدم؟ چقدر دلم تلویزیون میخواد... بیهودگی... دوش... قرآن با تفسیر... میوه...
وای میوه... خواب.
اما هنوز کار دارم و باید ادامه بدم...
مؤسسه خبر داده بادمجون فردا کلاسش کنسله و فقط با ششما دارم.
کاش ششما هم میدونستن معلمشون نیاز داره همین الآن و با لباس مدرسه و روی مبل، موبایلش و خاموش کنه و تا صبحِ شنبه بخوابه...
چرا از پسِ ۶۱ ساعت براومدم؟
چون همهٔ این خستگیها میارزید؛
به موزهٔ ادبیات نهم دو...
به نشون دادن شدن بین اونهمه نقونالههای نشدن...
به سکوتِ مدیرِ شبکارم بعد از حرفی که بهش زدم...
به سه و نیم ساعت جلسهٔ امروزم که باعث شد سربلندانه نگران چشمهایی بشم که خیره شد بهم و صدقه بدم...
به تمجیدهای بیپایانِ مدیرم که مجبورم کرد براشون بنویسم:
من آوازِ دُهُلم،
از دور خوشم.
کسی بیاد چایدارچین و هل دستم بده و روش یه غنچه گل محمدی بندازه و برام سعدی بخونه...
سربهراه
دوستم با این ماشین اومده کلاسِ ادبیاتِ ویژهم دنبالم😶😂 بوقشم ده_یازدهه😂😂😂
از بخشهای دوستداشتنیِ زندگی اینه که دیشب بعد از نوشتنِ آخرین فرسته، بلند شدم برم اتاقم که لباس عوض کنم و بیام چای بذارم برای خودم، اما در فاصلهٔ درآوردنِ یه جوراب از پام، خوابم برده!
یعنی صبح با اضطرابِ کلاسِ ششمها در تاریکیِ هوا از خواب پریدم و دیدم چراغِ اتاق روشنه، در بازه، لباسِ مدرسه تنمه و فقط یه جوراب پامه و اونیکی رو درآوردم.
اونقدر خسته بودم که وقتی دیدم زود بیدار شدم دوباره خوابیدم و بلند نشدم اوضاع رو سامون بدم!
از بخشهای دوستداشتنیِ زندگی اینه که رفیق حواسش بوده کلاس دارم و از روی آخرین بازدیدم فهمیده بیهوش شدم و زنگ زد برای کلاس بیدارم کرد و بهم گفت یادته امروز ناهار دعوتیم؟!
من یادم نبود و اینقدر از این خبر خوشحال شدم که خدا میدونه!
دوستم با ماشین مشدیممدلیای که میشناسید (بوق ده_یازده) اومد مؤسسه دنبالم و حالا آوردنم گرونترین و خفنترین و منوّرترین و خوشمزهترین رستوران ایران😍
هفتهٔ شلوغم قشنگ و خوشمزه تموم شد😍❣
۴. چرا سمتِ انقلاب و جمهوری اسلامی ایستادم؟
کتاب «کریسمس در نیاوران» رو بخونید. تو این کتاب تلاشهای آمریکا رو برای نگه داشتن شاه میخونید. خیلی عجیبه! خیلی! آمریکا با دست باز، با حجم عظیمی از تلاش، هر کاری دوست داشته میکرده و تو اون شرایط امام خمینی «نمیترسه» و قیام میکنه!
باید بخونید تا متوجه بشید چقدر چقدر چقدر برای من حیرتانگیزه!
خب!
با خودم گفتم این چطور محاسبه میشه؟ یعنی دو دو تا چهار تاش چه شکلیه؟ چطور آمریکا با دست باز تو کشورم هر شکری خواسته خورده و امام «نترسیده و قیام کرده و پای قیامش هم مونده»؟ امام برای من و شما و الآن امامه، اون موقع یه طلبهٔ ساده بوده... یه مردم... یه عادی... یه معمولی...
چطور نترسیده؟!
چطور همهٔ معادلات دنیا رو به هم ریخته؟!
ببینید؛ مسأله فقط آمریکا نبوده!
ما اون موقع بین دو اَبَرقدرت شرق و غرب گرفتار بودیم! خود غرب و شرق نمیدونه هنوز چطور یه طلبه همه معادلات و محاسبات دنیا رو زیرورو کرد! «ارتداد» آقای یامینپورِ باسواد رو حتما بخونید، من خیلی به ایشون ارادت دارم، همهٔ کتابهاشون رو نخوندم اما همون چند تایی که خوندم خیلی خیلی ایشون سواد و قدرت تحلیل و زاویهدید دارن، خیلی به ایشون حسودیم میشه چون جوان هستن و در جوانی اینقدر میفهمن!
تو ارتداد این گیج بودن شرق و غرب رو کمی نشون داده.
خب! حالا بیایم یه زاویهٔ دیگه رو با هم ببینیم؛
ترامپ این روزا در جایگاه فرعون تکیه زده، امضا میکنه و به خیال خودش دنیا رو با سرانگشتش میچرخونه. هیمنه و هیبتی هم برای خودش راه انداخته. به این میگه خفه شو و به اون میگه تو پاشو و به دیگری میگه حرفم و گوش نکنی بد میبینی و خلاصه خیلی قلدر جلو میره. سگش هم تو منطقه هرطور میخواد رفتار میکنه. عدهای رو هم ترس گرفته. آمریکا سلاح داره. تجهیزات داره. همه چیز! پول بی پایان! زیبایی. تو چی میخوای که نداره؟! فرعونِ فرعون. هوم؟! بعد فکر کن این وسط، حماس، یک گروه تحت فشار در جایی که روزانه هزاران بار خاکش رو با ماهواره و پهباد و کوفت و زهرمار رصد میکردن، موفق شد چنان بزنه تو گوش سگ آمریکا که خود آمریکا مجبور شد روزای اول برای بیرون آوردن سگ از حیرت، وارد کار شه و انرژی بده.
من هر چقدر از اقتدار حماس بگم کم گفتم. ضربهٔ آخر حماس رو هم چند روز قبل خوردن. زمانی که دو_سه هفته از مبادلهٔ اسرا و آتش بس گذشته بود و حماس اعلام کرد من فرمانده نداشتم و با تو جنگیدم و مجبورت کردم پای میز مذاکره بیای و آتش بس رو اعلام کنی!
حماس رسما به سخره گرفته اسرائیل رو؛
موقع آزادی اسرا که مانور تبلیغاتی سنگین خودش رو اجرا میکنه!
دستبند فلسطین دست اسرا میکنه و اسرا خوشحال و شادان با مردم بایبای میکنن و هدایای خودشون رو بابت حضور در غزه دریافت میکنن!
بعد هم این ماجرا که حماس خودش اعلام میکنه محمد الضیفش رو از دست داده و اسرائیل مجبور شده با تنِ بدونِ سرِ حماس معامله کنه.
از این سخره بالاتر؟!
حماس، دهه فجرش رو این روزا داره جشن میگیره.
مقاومت، سرفرازه.
سید حسن تقدیم کرده؟! بله.
سنوار؟! بله.
زاهدی؟! بله.
خیلی چیزها رو تقدیم کرده اما دهه فجرشه.
جایی که دوازدهم بهمنش فرا رسیده و اُسراش گلباران میشن.
جایی که اعلام میکنه سر نداشته ولی دشمن مجبور شده پای میز مذاکره بیاد و شرایطش و قبول کنه.
فجر همینه. همین طلوع نور از دل تاریکی.
امام فجر ایران رو رقم زد. داد زد ما مسیر خودمان رو می خوایم بریم، نه اونی که بقیه به ما دیکته میکنن.
تو بگو اقتصاد ضعیف و تو بگو فلان ضعیف و تو بگو هر چیزی ضعیف! اما داد زد که ما باید قلادهٔ بردگی رو از گردن دربیاریم و خودمون برای خودمون تصمیم بگیریم نه شرق و نه غرب.
فرعون نبود اون زمان؟! چرا بود. تلاشش رو هم کرد. شرق هم که به واسطهٔ افکارش نفوذ پیدا کرده بود. اما نه این و نه اون.
فکر کردن به همین مسأله که تصمیمگیر خود ما هستیم نه شرق و نه غرب، همین حس استقلال، این خیلی جذابه! خوش به حال ما که در این دوران نفس میکشیم... الحمدلله...
من از برده و بندهٔ کسی بودن بیزارم!
بندهٔ مدیر بودن... بردهٔ ثروت والدین شاگردام بودن... بندهٔ فضای مجازی و بردهٔ خوشایند و ناخوشایند مخاطب... بردهٔ لباس بودن و بندهٔ حرف و فکر فامیل و همسایه... بردهٔ رنگ سال و بندهٔ مُد جدید... بردهٔ پول و بندهٔ استخدامی...
بردگی و بندگی «ترس» میاره... ترس، «حقارت» میاره...
من از حقیر بودن متنفرم!
آدم فقیر باشه اما حقیر نه!
کارگر باشه اما حقیر نه!
کمسواد و بیسواد باشه اما حقیر نه!
فجر انقلاب اون زمان بود و فجر حماس این زمان و فجرهای شخصی و عمومی دیگهای هم وجود داره.
نباید از فرعونها و تاریکیها بترسیم. ترامپ خیلی گنده است؟! باشه.
فلان مسؤول خیلی خفنه؟! باشه.
اگر ما مطمئنیم به مسیر،
چرا باید دست از مبارزه برداریم و بترسیم و بگیم نمیشه؟!
این فجر ماست.
خیلی جاها باید فجر اتفاق بیفته...
خیلی جاها...
باید روی این مسأله فکر کنیم...
#من_سربلند_انقلابیام
چاشنیِ چایدارچین و هِل با گلمحمّدی؛
ماسکِ طراوتبخشِ صورتِ خسته؛
ضِمادِ وَرَمِ انگشتِ پا؛
خستگیدرکُن؛
جانِ تازه؛
اِحیا😭😍❣
مَنْ قَصَّرَ فِی الْعَمَلِ
ابْتُلِیَ بِالْهَمِّ،
وَلاَ حَاجَةَ لِلَّهِ فِیمَنْ لَیْسَ لِلَّهِ فِی مَالِهِ وَنَفْسِهِ نَصِیبٌ.
کسى که در عمل کوتاهى کند
به اندوه گرفتار مىشود
و خدا به کسى که در مال و جانش نصیبى براى او (جهت انفاق در راه خدا) نیست اعتنایى ندارد...
#اگه_فهمیدن (!)
فرستهٔ مجله رو پاک کردم چون همیشه دعوت کردم به «کتابِ مُتقَن» خوندن، نه «مجلهٔ متکثّر» خوندن!
گرچه اون فرسته حدیث نفس بود و بخشی از روزمرهٔ من، اما هر یک نفری که از «کتاب» میرفت سمت «مجله»، گردن من بود...
من برای هرکی گردنکلفت باشم، برای خدا گردنم از مو نازکتره!
دویست و چهل هزار تومن رو بهجای مجله، میدم کتابای آل احمد و دکتر شریعتی و نزار قبّانی میخرم. چهار ماه هم پول مجله رو روی هم بذارم میشه ذوق خریدن برادران کارامازوف و کار کردن روی داستان با چند زاویهدید!
عقل و کیاست در اینه که از نویسندگانی ناشناس، به نویسندگانی آزمودهشده و معتبر هزینه کنم.
#توبه
آلِ ظریف میگن ما ۱۴ میلیون، اقلیّتِ کشوریم!
باشه؛ «فرض» میکنم هستیم.
اما از یه چیز «مطمئن» هستم؛
که ما ۱۴ میلیون
اقلیّتِ خطرناکی هستیم!
زر و زور و تزویر
فریبمون نداد!
هیچچیز و هیچکس روی فکرمون اثر نذاشت!
تصمیممون با هیچ تبلیغی تغییر نکرد!
بهنظرم محاسبهش هوشِ سرشاری نمیخواد؛
اقلیّتِ فرضیِ ما،
اکثریتِ وهمیِ آل ظریف و خاتمی رو سالهاست شکست داده!
نشونهش؟
هه!
از مرگ بر اسرائیلِ فارسیِ ژاپنیها بگیر... برو تا چفیهبهسرهای آمریکایی.
_ آل ظریف فردا مدارس رو تعطیل کرد! بهعلتِ برودت هوا و مدیریت انرژی(!) حینِ کوله بستن بودم که خبر رو دیدم... داشتم فکر میکردم اگه دولتِ آقای رئیسی بود چی میشد...
الآن چیزی نشده چون ما اقلیّتِ فرضی، چشممون به دهانِ رئیسمونه. ما جماعتِ خودمختارِ متکثّر و متشتّتی نیستیم که هرکس بریزه خیابون و عقدههای زندگیش و خالی کنه.
وَ باز تأکید میکنم که هوش سرشاری نمیخواد فهمیدنِ اینکه همین چشم به دهانِ فرمانده داشتنِ ما،
چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر خطرناکه!😎
ما صبوریم و زمان به نفعِ ماست.✌️
سربهراه
آلِ ظریف میگن ما ۱۴ میلیون، اقلیّتِ کشوریم! باشه؛ «فرض» میکنم هستیم. اما از یه چیز «مطمئن» هستم؛ ک
نامعلمها از تعطیلی خوشحال میشن،
اما من نامعلم نیستم!
خستهام و خونه بودن بهبودم میده،
اما مسأله متأسفانه من و چهار تا کلاسم و چند تا دانشآموز نیستن!
زاویهدید رو از اولشخص، بچرخونید به دانای کل! دوربین رو خیلی ببرید بالا! شعاعِ دید رو خیلی باز کنید! ماجرا فقط من و تو نیستیم!