eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
تا همین الآن موبایل دستم بود. مچ دستم و انگشتام درد گرفته. کلی کتاب و برگه کف اتاقم و روی میزم ریخته. ناهارم و ساعت پنج و تو اتاق خوردم. شامم و همین الآن و باز تو اتاق. متنفرم از سر سفره غذا نخوردن. از تنها غذا خوردن. شادم رو صفر کردم‌. هرچه تکلیف و برنامه و بررسی و کوفت و زهرمار بود بررسی کردم. فردا رو باید طوری بریزم که تکلیف نخواد. متنفرم از این‌که تو خونه گوشی‌به‌دست باشم. همیشه همه کارای موبایلی‌م و بیرون انجام می‌دم. یعنی حتی تو اتوبوس و مسیرهای من کاریه. کل تیم پژوهشم و تئاتر و سرودهای مدرسه رو تو مسیرها پیش بردم‌. کل برنامه‌ریزی موزه رو هم. اون‌شب تو تاریکی دیدم یه ماشین وسط خیابون ترمز کرد و هی بوق زد تا متوجه شدم. یه خانم پشت فرمون بود و هی دست و بال می‌زد برم سمتش. با تعجب و کمی ترس رفتم و شیشه رو داد پایین و گفت گوشیت و چرا دستت گرفتی؟ تو خیابون جای چت کردنه؟ بزنن داری دوباره بخری؟ بذار جیبت دختر! یه خیابون گذاشتم جیبم و این‌بار هندزفری وصل کردم با صوت کارا رو پیش ببرم. سرِ خیابونِ بعدی و نزدیک خیابون دانشگاه، یه ماشینِ خیلی خیلی خفن جلوی پام ترمز کرد و شیشهٔ دودیش اومد پایین و یه آقای خیلی خیلی خفن از پشت فرمون بهم گفت مراقب موبایل‌تون باشید. کامل بذارید جیب‌تون و فقط با هندزفری باشید. وَ رفت. من دیگه گفتم خدا همهٔ تلاشش رو کرد و فرشته‌هاش و فرستاد تا مراقبم باشه، دیگه شعور داشته باش و قدرشناس باش. جمع کردم گوشی‌م و. اما تموووووووم امروز موبایل‌به‌دست بودم و فردا هم وضع همینه... اما مسأله اینه بوهایی میاد! تبلیغ کلاس‌های مجازی(بستر برگزاری)... پولی شدنش... برگزاری مسابقهٔ تدریس مجازی... آل ظریف برنامه‌هایی دارن(!) من توهمِ توطئه، شما فرشتگانِ خوش‌رفتارِ خوش‌گمان، این تاریخ رو یادتون باشه که گفتم برنامه‌هایی دارن... + اَلا لعنت الله علی القوم الظالمین.
سربه‌راه
از این‌که تفکّر و کمال‌طلبی به هوچی‌گری و فریب باخت، تعجب نمی‌کنم! من یه معلمم؛ روزانه بارها و بارها
دوازده سال گذشت؛ سه بار اخراج شدم؛ هر بار در مظانّ اتهام بودم؛ یک سالِ تمام در مسیرِ اداره رفتم و اومدم و هر مدل توهین و تحقیر و تزویر و تهدیدی رو شنیدم، تا یکی فهمید چرا این مدلی‌ام! کاش یکی‌ بلد بود برام روضهٔ حضرت نوح علیه السلام بخونه...
داره برف میاد و فردا روزِ عزّتِ منه؛ فردا افتخارِ منه؛ فردا سرِ بلندِ منه در دانشگاه، در مدرسه، در خانواده، در فامیل و محلّه، در کوچه و خیابانِ شهر، در هر فضای مجازی که فعال بودم و هستم. ۲۲ بهمن آبروی منه؛ اقتدارِ منه؛ اعتبارِ منه. ۲۲ بهمن آرمان و تحققِ آرمان‌های منه؛ امیدِ ظهورِ منه؛ محرّم و صفرِ منه؛ راهِ هموارِ مشّایه و کربلای منه؛ روضه‌های پررونقِ فاطمیهٔ منه؛ حرفِ برای گفتنِ منه؛ شعرِ قابلِ سرودنِ منه؛ داستان، داستان، کلمه‌های نوشتنیِ منه. ۲۲ بهمنِ جانِ دلم❣
همسر حاج‌علی چیت‌سازیان بود اگر اشتباه نکنم. در همون کتاب گلستان یازدهم نقل شده گویا. که به خانوادهٔ عروس گفته بودن ممکنه این جوان شهید بشه. عروس یا پدرش گفته بود یه شب زندگی با یه مرد، بهتر از هزار سال زندگی با نامرده.  ۵. چرا سمتِ انقلاب و جمهوری اسلامی ایستادم؟
می‌تونید سرتون و بالا بگیرید وَ بدون فکر وَ بدون توقف از اعتقادتون حرف بزنید؟! از این‌که چرا انقلابی هستید؟! چرا فردا راهپیمایی می‌رید؟! با ضدّ جمهوری اسلامی کاری ندارم. با مذهبی‌های حجّتیه کاری ندارم. با تعطیلون تا اومدنِ امام زمان علیه السلام که کاراشون و بکنه کاری ندارم. من با توی انقلابی و ولایی کار دارم که فردا از آسمون سنگم بباره، کفِ خیابون داد می‌زنی . اون‌قدر عاقلانه عاشق هستی که بتونی بی نفس گرفتن از عقیده‌ت حرف بزنی؟! اون‌قدر به سمتی که ایستادی مطمئن هستی که بتونی از موضع قدرت و مطالبه حرف بزنی که؛ «برام عجیبه! شما چرا انقلابی نیستید؟! مگه ضریب هوشی‌تون چنده؟!»؟! می‌تونی یه‌ضرب پنجاه تا دلیل بگی برای انقلابی بودنت؟! هر وقت کسی رو دیدم که خودش رو منتسب به رهبری دونست و ولایی، شروع کردم سؤال پرسیدن از سخنرانی‌ها و کتاب‌های آقا... هر وقت داعیهٔ مذهب داشت، از قرآن و نهج‌البلاغه و تفاسیر سؤال و جوابش کردم... هر وقت کسی مجلسی رو دست گرفت و تزهای مملکت‌داری داد، سؤال‌های سیاسی رو ریختم سرش... هر وقت کسی خودش و چسبوند به شهدا، شهید به شهید اسم بردم ببینم وصیت‌نامه‌ش و خونده یا نه... هرکی از طرح ولایت سیسِ پیغمبر گرفت، با شُبهه‌ناک‌ترین مسائلِ دین افتادم به جونش ببینم شیش تا کتابِ طرح ولایت و فهمیده یا فقط باد کرده که ما رو ارشاد کنه... وَ تا دلتون بخواد، متوهّم درومد(!) همون‌هایی که تو اینستاگرام تهش می‌شن بلاگر و حجاب‌استایل و تو ایتا می‌شن ضدّ واکسن و ولیّ فقیهِ جهانِ اسلام رو «مجبور» اعلام می‌کنن تا عقب‌موندگی خودشون و توجیه کنن(!) گرفتین که؟!
از بهترین خاطراتِ زندگی‌م؛ روز کنکورِ کارشناسیمه. یعنی اولین کنکوری که دادم. بعدش ارشد و بعد هم دکتری. همیشه از امتحان دادن و قبول شدن خوشم میومده و وقتی مدرک ارشدم به فنا رفت و مسیرِ تحصیلم بسته شد، شبای دی و خرداد غصهٔ عالَم رو دلمه... فقط هزااااااار الحمدلله که معلمم و تو مدرسه و فضای درس و امتحان... وگرنه یه چیزایی هرگز تو من ته‌نشین نمی‌شد... من آموزش دیدن و یاد گرفتن و خیلی دوست دارم. هر چیزی که باشه. از آشپزی بگیرید تا سنگین‌ترین محاسباتِ فیزیکیِ جهان. همیشه تو هر رقابتی که فرصت کنم شرکت می‌کنم و اگه برنده نشم واقعا به هم می‌ریزم و تا چند هفته یا حتی چند ماه عصبی‌ام! صبح تو کانال آموزش و پرورش دیدم گذاشته ساعت هفتِ امروز یه کارگاه آموزشیه. ساعت کوک کردم وسطِ کوووووووووه کارام حتما ببینم. واقعا نوشتم «کووووووووووه کارام»! وقتی وارد اسکای‌روم شدم، کلی اسم و کد پرسنلی دیدم(!) هزااااااار بار خدا رو شکر کردم که برده نیستم... رسمی و استخدامی نیستم که از «ترس» یا به «امید» دنبال این‌جور کارگاه‌ها باشم... چقدر همه‌چیز یه فجر لازم داره... در رأس‌شون آموزش و پرورش... فکر می‌کنید این چیزا به نسلِ بعدی و شاگردهامون نمی‌رسه؟! هه! اثرِ وضعی... اثرِ وضعی...
سربه‌راه
از بهترین خاطراتِ زندگی‌م؛ روز کنکورِ کارشناسیمه. یعنی اولین کنکوری که دادم. بعدش ارشد و بعد هم دکتر
آموزش و پرورشیا اگه از دانشگاه‌های دولتی بودن، در ساختِ پاورپوینت این‌قدر اسکول عمل نمی‌کردن😫 یارو استادِ فلانه ها! ولی از دانشگاه فرهنگیان(!) پاورپوینتی که گذاشته داره درس می‌ده رو اگه به نهمای من نشون بدید، خودشون و حلق‌آویز می‌کنن چون می‌دونن اگه بذارن جلوی من چنین افتضاحی رو چه کار می‌کنم باهاشون... فرهنگیانی‌های عزیزی که اینجایید؛ لطفا «معلم» باشید و متوجه که چی می‌گم، نه که به تریج قباتون بربخوره! من ویراستارم، تابستونا ویراستاری می‌کنم. پایان‌نامه‌های دانشجوهای غیر دانشگاه دولتیِ اساسی که زیردستم میاد، طرف بوده دکتری اما نمی‌دونسته نیم‌فاصله یعنی چی... به‌خدا بی‌دلیل و بدون فکر به غیر دانشگاه‌های دولتی نمی‌گم دانشگاه خنگا! با اعتقاد و دلیل می‌گم. علم حرمت داره... کاش می‌شد جایی جز ساحتِ علم دنبالِ مدرک و شهرت و ثروت افتاد... می‌رم پیام بذارم و به‌رخ بکشم که پاورپوینت‌شون در شأن القابی که به خودشون دادن نیست... در شأن مدرک‌شون نیست... وَ سطح فرهنگیان اگر اینه واقعا پایینه... واقعا زشته... و خروجیش هم می‌شه نسل در نسل اهمال‌کار و سَمبَل‌کُن... به رخ می‌کشم چون همینا در مدارس می‌زنن به سر نسل‌هامون که اینا خنگن... خنگ نیستن، خنگا بالا سرشونن، سطح‌شون میاد پایین(!) می‌رم نقطهٔ آغاز احتمالیِ فجر باشم.
بیشترِ معلم‌ها بعد از این پیام از کلاس خارج شدن😂😭
مادر و‌ پدرم، مثلِ بیشترِ مادرا و پدرا(!) پسراشون و طوری بار آوردن که بابام با پایِ دردناکش که وقتِ راه رفتن از درد، نفس‌های بلند می‌کشه، رفته داره برفای کوچه رو پارو و جارو می‌کنه و برادرِ جوان و تنومندم، زیرِ پتو ایرپادش و گذاشته و موسیقی‌ش و گوش می‌ده(!) وَ معلومه که من دیگه دخترِ دلسوزشون نیستم که برادرام و به‌خط کنم که اونا کار کنن، تا مادرم من و سخت‌گیر و هیولا جلوه بده و نگرانِ دست‌وپای بلوریِ پسراش باشه! هر پدر و مادری باید نتیجهٔ تربیت‌شون رو بچشن. من فقط می‌تونم در پاسخِ زن‌داداشم که نگرانِ ازدواجم می‌شه و معتقده من سخت‌گیرم، گوشزد کنم که من اگه مثلِ شوهرِ تو می‌خواستم که برای نصبِ بخاریِ خونه‌تون به بابام زنگ زد، خب ریخته بود و هست! حتما دوست ندارم شبیهِ شوهرِ تو داشته باشم که صبر کردم! هوم؟! بله! این‌طوری پاسخگوی درد پای بابا هستم وسطِ شلپ‌شولوپِ آب‌وبرفِ کوچه...
سربه‌راه
ما از اینجا شروع می‌کنیم؛ با اجازهٔ امام رضاجان❣