eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
۱. حدود ۲۰ روز پیش از دیوار یه کاروان پیدا کردیم برای نیمه‌شعبان. تجربهٔ اربعینِ دو سالِ پیش یادمون داده پاسپورت به کاروانی ندیم. گفتیم عکس می‌فرستیم. تجربهٔ اربعینِ امسال هم که مدیرکاروان حدودِ هفتاد میلیون از مردم رو خورد و غیبش زد (به‌جز ما) هم یادمون داده پولِ کامل به کاروانی ندیم. فقط نفری دو‌ و دویست برای قطعی شدنِ ثبت‌نام دادیم. تموم کارای ایمنی رو هم کردیم و صحبت‌های دقیق و آدرس و هرچی فکر می‌کردیم انجام دادیم و گرفتیم. البته گزینهٔ زیادی هم روی میز نبود و چاره‌ای جز اعتماد نداشتیم... مَحرمِ پایه و هم‌فکر داریم که ما رو ببره؟! نه! اصلا هم دلتون رو به شوهر صابون نزنید! منظورم از مَحرم، عام هست؛ شامل پدر و برادر و همسر و هر مَحرمی. همه‌شون سر و ته یه کرباسن! در فرسته‌های قبلی نوشتم همکارِ شب‌کارم با داشتنِ همسری مذهبی که در عروسی لهوولعب نذاشته و اربعین‌ها می‌ره کربلا، نیمه‌شعبان نمی‌برش! متأسفانه ربطی هم به قیمت دلار و گرونی و وضعیت اقتصادی نداره چون همین هفتهٔ پیش بردش شمال(!) کربلا رفتن هم‌سر می‌طلبه، نه همسر! یکی که تو سرش فکرا و آرمان‌های مشابه داشته باشه. چهار تا از همکارای دیگهٔ شب‌کارم، خداحافظی کردم باهاشون، هوایی شدن اما شوهراشون اجازه ندادن. شوهر مذهبیه گفته هوا سرده، بیمار می‌شی... شوهر پولداره گفته کربلای تو منم... شوهر بی‌پوله همین یک ماه پیش یهو خونه رو ریخته بهم که رنگ کنیم و بعد مهربون شده و پنجاه میلیون جور کرده همکارم دندوناش و درست کنه ولی اجازه نداده کربلا رو، که چی؟ بچه‌ها چی می‌شن! شوهر خوبه هم گفته باشه عید با هم می‌ریم... عوضی عید حکمِ نیمه‌شعبان و نداره(!) اونی که دربه‌درِ نیمه‌شعبانه یعنی یه کربلای معمولی نمی‌خواد بره! پس منظورم از مَحرم، شوهر نیست(!) وقتی مَحرم نداشته باشیم، گزینهٔ بعدی پوله. پول هم نداریم که هوایی بریم و هوایی برگردیم و در امن و امان باشیم و تو حرما بخوابیم و غذامونم با خودمون باشه. پس تنها گزینهٔ پیش رو کاروانه... ۲. رفیق شروع کرد پروژه‌های مونده رو تموم کردن و من هفتصد تا کلاس رو مرخصی گرفتن و برنامه ریختن برای مدرسهٔ خودم. مؤسسه و خصوصی‌ها و دبیرستان و شب‌کاری رو بدون جایگزین و برنامه، بدون اجازه گرفتن و صرفا با خبر دادن، در تاریخ‌های معین کنسل کردم. در این موارد نگاهم از بالا به پایینه و هرگز ازشون اجازه یا مرخصی نمی‌گیرم. ناراحتن دبیر و نیروشون و عوض کنن. تنها جایی که از بُنِ جان دوستش دارم و همه‌مون رو در یک کشتی می‌بینم و محبت و همکاری بین من و کادر، دوطرفه است مدرسه‌مه. ازشون اجازه خواستم و الحمدلله با احترام و مهر و عاطفه اجازه دادن و من اعلام کردم کلاسام مثل همیشه آماده هستن که خودگردان پیش برن. چون پارسال و در سفرهای قم هم این کار رو کردم و الحمدلله نتیجه عالی بوده، با عزت و احترام ازم قدردانی شد و مدیرم گفتن بقیه می‌رن مرخصی و کلاسا ول... (یادتونه که نهم دو بی دبیر بود و اومدن سر کلاس خودم؟) ولی شما حتی در نبودتون هم کلاس‌تون برقراره و عالی. الحمدلله و ماشاءالله و دمِ دخترام گرم. تجربه‌های زیستی‌م در خانواده‌ای که سخت به ما مسؤولیت دادن و مهارتی بهمون یاد ندادن، یادم داده آرایه‌ها و دستورزبان به‌دردِ «زندگی»ِ دخترام نمی‌خوره و باید مهارت بلد باشن. پس همیشه تلاش کردم بهشون کار گروهی، سازندگی، تحمل، تلاش، پررو بودن، نترسیدن، ادامه دادن، تجربه کردن، اصلاح و تقویت، مدیریت و... یاد بدم‌. ۳. آل ظریف که تعطیل‌مون کرد، مجبور شدم هم‌زمان با کلاس‌های مجازی، دخترام و هم مجازی آمادهٔ نبودنم کنم. تاریخ‌هایی که مدرسه نیستم و نوشتم و کلاس‌ها رو مشخص کردم و از هر کلاس دو داوطلب برای ارائه گرفتم. آماده‌شون کردم چه مجازی، چه سر کلاس برنامه باید پیش بره. تو هر کلاس مدیربرنامه دارم که حضور و غیاب می‌کنن و همیشه به من اطلاع می‌دن کجای کتابیم و برنامه چیه. کلاس رو به اونا سپردم و در شخصی، به افرادِ معتمدم پیام دادم که جایگزین باشن و آماده که اگر اتفاقی برای گروه‌ها افتاد، مدیریت بحران کنید. قم که نبودم عالی عمل کردن و مدیر و معاون خیلی ازم تشکر کردن. پارسال بارِ اول‌شون بود چنین چیزی می‌دیدن که کلاس در نبودِ معلم هم دایر باشه! فرسته‌ش و یادمه اینجا نوشتم. که حتی یه کلاس به مشکل خورد و چه مدیریت بحرانی داشتن. وقتی از دخترام تشکر می‌کردم، از جدیدا گفتن خانم نشستین همه دوربینا رو دقیق چک کردین؟! وای چه حوصله‌ای! خندیدم و گفتم دوربین؟! من اصلا یادم نبود کلاسا دوربین داره! با تعجب پرسیدن پس از کجا می‌دونید ما خوب عمل کردیم؟!
یکی از دخترای خودم با ذووووووووق جواب داد: خانوم به ما اعتماد داره! بعد برای من کف زدن. بهش توضیح دادم وقتی اومدم به مدیر، معاون، مامان مدرسه و کلاس‌های بغلی‌تون، جداگونه گفتم ببخشید این مدت نبودم دخترام زحمت‌تون دادن. ان‌شاءالله جبران کنم. همین. وَ بعد با دقت گوش دادم ببینم اونا چی می‌گن. مثلِ مامان که خونه رو به دختراش می‌سپاره و وقتی برمی‌گرده به همسایه‌ها همین و می‌گه. همسایه‌ها شروع می‌کنن به گفتن و خوب و بدی باشه از دهن‌شون می‌پره. وَ از شما جز خوبی نشنیدم. حالا برای خودشون کف زدن. دخترام عاشقم هستن چون بهشون مسؤولیت می‌دم. کمک‌شون می‌کنم از پسش بربیان. بهشون اعتماد می‌کنم. وقتِ اجرا ازشون دور می‌شم و می‌پذیرم اگر خطایی هم کنن تجربه است. روز موزه همهٔ کارها با دخترام بود. درست تا یک ساعت قبلش من وسطِ میدون بودم و حواسم به همه‌چیز بود. اما به محضِ شروع ساعت و رسیدن مهمان‌ها، من رفتم دفتر. اونا شروع کردن. اونا حرف زدن. اونا دعوت کردن. اونا مهمان‌داری کردن. صداهاشون می‌لرزید و قسم می‌خورم اولین کار بزرگ‌شون تا به اون لحظه بود. اما خودشون کار رو پیش بردن. مؤسس برای همین جا خورده بود. الحق و الانصاف کدورتی که سرِ ماجرای دبیرستان بین‌مون بود رو گذاشت کنار و سخنرانیِ جانانه‌ای کرد. گفت وقتی میومدم با خودم گفتم از این اسمای قلمبه روی کار گذاشتن و به اسم موزه دارم می‌رم شوآف معلمی ببینم. اما من اینجا معلم ندیدم. دانش‌آموزانِ تربیت‌شدهٔ معلمی رو دیدم که هرکدوم گوشه‌ای از کار رو گرفته و داره بدوبدوکنان کار می‌کنه! واقعا اداره رو به آتیش کشیده که چرا نیومدن دیدن موزه‌مون و چی رو از دست دادن! اداره‌ای‌ها می‌خواستن این هفته بیان که تعطیل شدیم‌. اداره‌ای‌ها یعنی همونایی که پارسال سر ماجرای شارلاتان تا دلتون بخواد آزارم دادن و گفتن این جوانه و کله‌ش بوی قرمه‌سبزی می‌ده! ۴. قرار بود سه‌شنبه راه بیفتیم و خبری نشد. بعد از کلـــــــــــــــــی زنگ زدن مرده جواب داد که برفه و سفر افتاده عصر. عصر شد و دیگه جواب ندادن... ۵. سه‌شنبه مرخصی‌م بود و کلاس، تحویل دخترا. اما من جایی نرفته بودم. این‌قدر تحت فشار روحی بودم که گفتم کلاسم که آماده است، پس خودم آنلاین نمی‌شم. تحت فشار رو به معنی واقعی کلمه بخونید؛ من تو اتاقی هستم که صدای آهنگ توشه... کاروانی که ثبت‌نام کردم جواب نمی‌ده... نمی‌تونم در این موارد با خانواده‌م حرف بزنم... تو اتاقم می‌مونم و صبح تا شب بیرون نمی‌رم چون هی اشکام می‌ریزه... وَ جمعه نیمه‌شعبانه... لبریزِ خشم بودم... تا حدِّ جنون! خوابیدم. ظهر بیدار شدم و شاد رو باز کردم. دخترکای نازنینم چنان کلاس‌داری کرده بودن که من رو به آسمون برده بودن... مدیرم در هر کلاسم پیام گذاشته بودن و از من و دخترام تقدیر کرده بودن... زمان‌بندی، مشارکت، تدریس، تکلیف، سلیقه، مقدمه و مؤخره... همون عکسایی که گفتم بعدا می‌گم. خدای من! برخی معلما کلاسای حقیقی‌شون اینها رو نداره که هفتمیِ کوچولوی من تو تدریسِ مجازیش داشته... حتی سارا که همیشه ماسک می‌زنه و سرِ کلاس من ماسک ممنوعه، در شخصی بهم می‌گه ماسک ندارم... آه خدا! قلبم بسیط شد... بَهجت به روحم پاشید... نکات رو یادداشت کردم که در برگشت با دلیل دورشون بگردم که بدونن عاقلانه دوست‌شون دارم، نه احساسی و الکی. ۶. عصرِ سه‌شنبه دوباره زنگ زدیم. یه خانم جواب داد که شما با من بودید اصلا، نه با مَرده. گفتیم پول‌مون و بدید ما یه خاکی به سر کنیم. گفت به خدا چهارشنبه عصر حرکته. ولی ساعت و مکان بهمون نداد. رفیق رفت دیوار دنبال کاروان و من تو گوگل دنبال هواپیما. تا حالا سفر هوایی نرفتیم و بین اون‌همه سایت نمی‌دونستم به کدوم می‌شه اعتماد کرد. به سودابه پیام دادم که چند روز پیش نجف بود. آنلاین نبود. به فرمانده پیام دادم و سایت گفتن. رفتم و برای چهارشنبه یه پروازِ ۱۴ میلیونی بود... وَ ما رو می‌تکوندی با هفت میلیون داشتیم می‌رفتیم و برگردیم و سوغات بخریم... زنگ زدم به رفیق و اشکام ریخت که شده قرض کنم جمعه کربلام... رفیق دوباره زنگ زد به خانمه و بعد از یک ساعت حرف زدن خانمه گفته بود به خدا فردا عصر حرکت می‌کنیم... با رفیق یه قراری گذاشتیم: چهارشنبه عصر از خونه بیرون می‌زنیم و دیگه برنمی‌گردیم. مقصد ما کربلاست. چه با این کاروان، چه از راهی دیگه که پیداش می‌کنیم. ۷. اتاقم همیشه مرتبه چون هرچیزی رو از هرجایی بردارم، دوباره سر جاش می‌ذارم. اما از وقتی مادرم مکه بود تا همین حالا جارو و گردگیری نشده بود. همه‌چیز غبار داشت و فرش پر از موهام بود.
به بهانهٔ کوله بستن و جمع کردن وسایل، شروع به گردگیری و جارو کردم. کوله‌م بسته شد و اتاقم تمیز. لباسام و شستم و چیدم. به گلدونام رسیدم‌. وقت کردم حنا بذارم سرم. وصیت‌نامه‌م و به‌روز کنم. وَ سه دسته برگهٔ روی میزم رو تصحیح کنم و برای اولین‌بار از اولِ مهر، بی‌برگه بشم. چقدر امام حسین علیه السلام سبکم کردن... قبل از ماه مبارک اتاقم تمیز شد و کارای مدرسه‌م سبک. حتی پتو و روبالشی شستم. کفشام و. جانمازم و.‌ پشتِ این اضطراب‌ها چه برنامهٔ خیری بوده... «کلّ خیر فی باب الحسین علیه السلام»❣ ۸. خانومه به ما گفت تا شب ساعتِ حرکت مشخص می‌شه. گفتیم باشه. شب شد صبح و گفت تا ظهر. گفتیم باشه. ظهر که گفت تا عصر دیگه صبر ما تموم شد چون زمان نداشتیم. گفتیم پول ما رو بده وگرنه آدرست و داریم میایم کاری می‌کنیم دیگه نتونی سرت و تو محل بلند کنی. رفیق به خودش می‌زنگید و کار بالا گرفت، منم تو خونه به پلیس زنگ زدم آمار گرفتم بریم درِ خونه‌ش بزنگیم شما گشت می‌فرستید که گفت آره. رفیق تلفنی بهش گفت با پلیس میایم، من پیامکی. رفیق زنگید که حاضر شو بریم‌. گفتم باشه و وقتی قطع کردم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دلم شکست. گفتم خدایا من سه شبه از اضطراب هر دو ساعت دارم از خواب می‌پرم، روزی دو وعده غذا می‌خورم، تعطیلم و تو خونه ولی آب شدم، با هیچ‌کس نمی‌تونم حرف بزنم چون شماتت می‌کنن و تو دلم و خالی، همین‌که الآن باید بی کاروان بریم و اضطراب جانی و مالی رو بکشیم کافیه، این شارلاتانا ته مهرگانن، دو تا دختر کجا بریم؟ چه کار کنیم؟ و توسّل کردم به حضرت رقیه سلام الله علیها. کلی غربت‌بازی کردم برای خدا. طفلی رفیق هم حالش بهتر نبود. اما یهو رفیق زنگ زد و گفت زنه پیام زده شماره کارت خواسته. اذانِ ظهر بود که پول‌مون و برگردوند. ۹. این وسط دوستِ شب‌کارم که باردار و بچه‌دار شد و خیلی وقته مرخصیه زنگ زد. دوست خوبیه و ترمزِ بدبینی‌های من و همیشه می‌کشه. از اونایی هست که سال تا سال به هم زنگ نمی‌زنیم. وقتی زنگ می‌زنیم یه دور هم و فحش می‌دیم که چرا یادم نکردی. ولی از اوناییه که همیشه به‌وقت هست و درست. آخرین دیدارمون همون پنج ماه پیش بود که زایمان کرد و رفتم دیدن پسرک نازش‌. گفت دمِ کربلا نیمه‌شعبانته و هی چشم کشیدم زنگ بزنی خداحافظی و دیدم خبری نشد. ماجرا رو گفتم و گفت خیره. نکات مثبت ماجرا رو ببین‌. بعد واقعا نکاتی گفت که قلبم و روشن کرد. بعد هم بهم گفت یه خبر خوش دارم برات. منتظر هر چیزی بودم جز این‌که بگه بارداره. این‌قدر از ذوق جیغ‌وداد کردم همسایه شب به بابام می‌گه دخترت چی زده بود؟! پسر اوّلش کلاس اوّلیه و دیابت داره. پسر دومش مهدکودکیه و آتیش‌پاره است‌. سومی قلبش تشکیل نشد و نیومده رفت. خوشگلِ خاله که وقتی تو حوضِ دلِ مادرش بود، همه‌ش صدای من و می‌شنید هم پنج ماهشه. وَ این مطیعِ امر رهبرِ واقعی رفت سراغِ بعدی. گفته بود تا خدا بده این‌قدر بچه بیارم غصهٔ دلِ آقا رفع شه. حالا من به این مذهبی‌اسکولا و بسیجی‌علافا وقتی می‌گم بچه، می‌گن شیر به شیر سخته و کلسیم بدنم می‌ره و آسیب به جسمه و... این دوستم خیلی خیلی درسته. یه زنِ خانه‌دار که هیچ پول و شغلی حتی به چشمش نمیاد. زنی که جایگاهش و می‌دونه و داره سرباز و فرمانده تقدیم امام زمان علیه السلام می‌کنه. می‌گه فقط به تو گفتم چون تو همونی که اگه ازدواج کنی قراره چهارده تا بچه بیاری. می‌خندم و می‌گم مادر قربونِ مرتضی، مجتبی، مصطفی، خدیجه، شریفه، یحیی شه! به دوستم و شوهرش و بی‌بهانه بودن‌شون؛ ماشاءالله و لا حول و لا قوّة الا بالله.
۱۰. دیشب حینِ گریه که دنبال بلیط هواپیما و چیدنِ برنامهٔ جایگزین بودیم، سودابه صوت می‌فرستاد و قیمت پروازا رو بررسی می‌کرد که دوباره به تضاد آرای ده ساله‌مون رسیدیم. سودابه همون اولین دوست مجازی‌مه. همون که قبلا نوشتم بلاگفا می‌نوشتیم و قرار گذاشتیم حرم و هم و دیدیم و دوست شدیم. عمر دوستی‌مون داره می‌شه دهه! سودابه هم از اون سال تا سال نیست‌هاست اما به‌موقع‌. امیدوارم منم برات همین باشم. بله، اینجاست. دوستانی که از وبلاگم با من دوست شدن رو خیلی دوست دارم‌. برام خیلی متفاوتن. هرجایی هر چرتی رو شروع کنم نوشتن، برای اونا حتما آدرس می‌فرستم‌. تهران، قم، کرمان، اصفهان، ایلام، شیراز... همه‌جای ایران رو هم پوشش دادن این رفقای مجازیِ حقیقی. من و سودابه از همون اوّل سر علم و عرفان کل‌کل‌ داشتیم‌. دیشب بهش می‌گم من هنوز بر همان عهد که بستم، هستم! ده سالِ پیشم گفتم من و تو فازمون یکی نیست ولی چرا جذب هم شدیم؟ الآن هم واقعا سؤالم همینه! نوشت جفت‌مون عقل و عشق و باور داریم ولی تو عقلت بیشتره و من عشقم. بهش می‌گم حافظ عاقل بوده، به‌درد مردم خورده. کلا چهارصد و خرده‌ای غزل داره ولی حکومت و دولتِ زمانش رو رسوا کرده! ولی مولوی چی؟ ۲۶۰۰ بیت... تازه فقط مثنوی... کلا در هپروت(!) من در شرایطی که یه چشمم اشک و یه چشمم خون بود و تو دلم رخت می‌شستن و کنارِ کولهٔ آماده دراز کشیدم، در حال مباحثهٔ بنیادین بودم(!) به‌قول رفیق؛ خدا دیده پوست‌کلفتیم هرچی آزمون داره سر ما اجرا می‌کنه! ۱۱. از دیگر کارهایی که در ایامِ بلاتکلیفی کردم؛ دادن کفشای خداتومنی‌م به یه نیازمند بود چون ناخن انگشت پام خون‌مرده شد دیگه!
۱۲. برام مهمه حتما از دو نفر یاد کنم. اوّل آقای اصلانی. اگه سفرنامهٔ شعبانِ پارسال رو خونده باشید، آقای اصلانی که اونجا اسم‌شون رو نبردم، مدیر کاروان بودن که همسرشون به ما چسبیدن. ایشون سرهنگِ بازنشسته بودن. چهارشانه و بلندبالا و قبراق. از همون اول نوشتم چقدر با ما چهارتا پدرانه رفتار کردن. خداوکیلی همسرشون هم چون چسبیده بودن به ما دوستشون نداشتم اما جز احترام و لطف ازشون ندیدیم. ما برای همه یه مسافر بودیم، برای آقای اصلانی چهار تا دختر به‌جای دخترِ نداشته‌شون. نوشتم به گمانم که وقتی می‌خواستیم بریم مشّایه، تا وَنی که سوار شیم اومدن. ما رو سوار کردن. فرستادن و بعد برگشتن حسینیه به زائرا برسن. ما هم دوست‌شون داشتیم و هرجا دست‌مون می‌رسید کمک می‌کردیم. مدینه‌الرضای نجف که رسیدیم، جا نبود و زائرا خیلی نق‌نق می‌کردن. ما چهارتا رفتیم کمک‌شون و از اون به بعد هر وقت غذا میاوردن یا کاری داشتن که تو سولهٔ خانوما باید می‌رفت، پشت بلندگو یکی از ما چهار تا رو صدا می‌زدن. تنها مدیرکاروانی که بعد از آقای دهقانِ دورانِ دانشجویی، دیده بودم که منظم هستن و مقرراتی و مقید، ایشون بودن. رفتارشون قشنگ سرهنگی بود! به ما می‌گفتن دختران آفتاب و به من می‌گفتن علمدار چون علمِ کاروان و حمل می‌کردم. حتی از علم‌داری‌م راضی بودن چون همه فقط علم و دست می‌گیرن، ولی من و رفقام دو_سه سال کاروان‌دار بودیم... کار جمعی و تشکیلاتی بلدیم... اعتقادمون یا همه یا هیچ‌کسه... هواداریم کسی جا نمونه، کسی گم نشه. من کمی تند می‌رفتم، دوستام یادم می‌نداختن پیرزن داریما... اونا علم و پایین می‌گرفتن من یادشون می‌نداختم تو شلوغی دیده نمی‌شه ها... برم زیر قبّه از آقا می‌خوام دوباره توفیقِ کاروان‌داری بدن... حالا که مَحرم و کاروانِ درست نیست، خودمون بشیم پناهِ دخترایی مثلِ خودمون... باید بهش فکر کنیم و برنامه‌ریزی... کس نخارد پشتِ ما جز ناخنِ انگشتِ ما! این‌طوری نمی‌شه هر اربعین و شعبان دلمون بلرزه که چی شد، چی نشد... خلاصه؛ آقای اصلانی حتی تو کاظمین از دستِ زائرا اذیت شدن و عصبانی، من تو راهِ حرم یه سؤال پرسیدم و ایشون از کوره در رفتن و سرم داد زدن... من چیزی نگفتم چون دوست‌شون داشتم، اما از چشمم افتادن... وقتی جلوتر می‌رفتم که برسم حرم، دیدم مردِ بزرگ و سرهنگِ مملکت که همه پیشش دولّاـ راست می‌شن، خودش و به من رسوند و ازم معذرت خواست و شروع کرد به توضیح دادن که از چی‌ ناراحت بوده و چرا یهو سر من خالی شده... گفت شما رو اگه جای دخترم نمی‌دونستم، سر شما خالی نمی‌کردم، نگه می‌داشتم تو خودم، مثل کاری که با دیگران می‌کنم. اونجا دو برابرِ قبل برام بزرگ شد. عزیز شد. چهارتامون مراعات همسرش و میکردیم که بالاخره خانمه و حساس نشه، وگرنه از هم‌صحبتی باهاش سیر نمی‌شدیم‌. خصوصا که سرهنگ بود و مقید و پر از حرف سیاسی و جاذبه برای ما چهار تا. گفته بود نیمه‌شعبانِ بعدی هم با خودمید ولی فاطمیه رفت... وقتی خبرِ فوتش و شنیدیم هیچ‌کدوم باور نمی‌کردیم... وقتی رفتیم خونه‌شون برای عرض تسلیت، نگه داشتن گریه‌مون خیلی سخت بود... آقای اصلانی؛ می‌خونی اینجا رو؟ مدیر کاروانا، عوضی شدن... اذیت شدیم و تهش تنها راهی... گفتی خودت ما رو می‌بری... مثلِ پارسال در عزت و احترام... بعد از سفر ما رو نذاشتی کنار و در ارتباط بودیم و راهیان هم قرار بود با هم بریم... مرد که زیر حرفش نمی‌زنه، چی شد رفتی؟! ما جورابایی که تو کربلا و روز عید بهمون هدیه دادی، برداشتیم که نیمه‌شعبان، کربلا به یادت بپوشیم... اگه کاظمین روزی‌م شد، از همون دری می‌رم که شما کنارم بودی و داشتی مردونگی بهم نشون می‌دادی و عذرخواهی می‌کردی... هم‌نشینِ ارباب باشی مَرد.
۱۳. نفر دوم که دوست دارم ازش بنویسم، نمی‌شه اسمش و بگم چون الحمدلله سالمن و ان‌شاءالله خدا برای زن و بچه‌شون حفظ‌شون کنه. همین آقایی که یه ماه پیش قم و کاشان باهاشون رفتیم. ایشون مذهبی نبودن. خانم‌شون محجبه نبودن. ساپورت‌پوشِ ساق‌کوتاهِ آرایش‌کرده بودن! نه خودشون، نه خانم‌شون رو تو کل سفر حتی یک بار در حال نماز خوندن ندیدم. اصلا ندیدم با ما وارد حرمی بشن. مشخصا می‌گفتن کاروان‌داری شغل دوم‌شونه. اصلا هم زن‌شون رو محجبه نکردن که تظاهر کنن. سرِ آهنگ اتوبوس یادتونه نوشتم بهم گفتن خودمم تو ماشین آهنگ گذاشتم خوابم نبره مادرم هی می‌گه شهادته؟ یعنی حتی چیزی رو که ما بهش معترض بودیم رو نپوشوندن. کل سفر از ایشون مُشتِ پر از تخمه‌شون و یادمه و صدای آروم‌شون که هرچی می‌شد می‌گفت بابا تنش نکنید! اما؛ ما از اربعین ترسیده و پول واریز نکرده بودیم. هیچی نگفت. من از مدرسه باید بهشون ملحق می‌شدم، با ماشین خودش و جلوتر از اتوبوس اومد کنارِ میدون پیدام کرد و بدون این‌که پول ندادنم و به‌رخ بکشه، سلام و علیک کرد و گفت خانم معلمه شمایید؟ گفتم بله‌. گفت اذیت شدید ببخشید. من متعجب گفتم شما اذیت شدید دارید من و وسط راه سوار می‌کنید، شما ببخشید. تو کل سفر حواسش نامحسوس به ما دو تا بود، چون تنها دخترای فارس‌زبان کاروان بودیم و غریبه‌. بقیه‌شون همه فامیل بودن و ترک‌زبان. خیلی هوامون و داشتن‌. آبشار می‌رفتیم، من و رفیق مونده بودیم پایینِ کوه گل‌محمدی و لواشک بخریم، با خانمش کمی بالاتر صبر کرده بود ما هم بیایم، با این‌که ایرانِ امنِ خودمونه و اونجام تو اون ماهِ سرد، خلوت و قابل گشتن و پیدا کردن. طبقِ برنامه‌ای که تو دیوار زده بود، ما رو همه‌جا برد. فقط به چهل‌اختران نرسیدیم چون قم ترافیک بود و اتوبوس رو تو کوچه‌ها راه نمی‌دادن. یادمه قشنگ اومد وسط اتوبوس و توضیح داد چرا نشد اونجا بریم. گفت من به عهدم وفا کردم، هرجا گفتم بردم، اینجا دستم نیست. این جملهٔ «من به عهدم وفا کردم»ش هنوز تو گوشمه. همون‌جا هم من و رفیق به هم نگاه کردیم و گفتیم این مرد صد_هیچ از نمازخوناش جلوتره! اما اینایی که این‌بار اذیت‌مون کردن با اسم امام حسین علیه السلام با ما حرف می‌زدن... خودشون و نوکرِ آقا می‌دونستن... اون‌که اربعین هفتاد میلیونِ مردم و‌ خورد وامیستاد وسط اتوبوس و به افق خیره می‌شد و صداش و نازک می‌کرد و صل الله علیک یا اباعبدالله می‌گفت و اشک می‌ریخت... تو مسجدِ کوفه که سرش داد زدم مسلمون وقتی می‌گه ساعت دو، دوش، دو و یک دقه نمی‌شه، عبا تنش کرده بود و مرید دورش جمع بودن و داشت روضهٔ امیرالمؤمنین می‌خوند... وَ من یادمه آقای قم و کاشان، وقتی می‌رفتیم روی کوه، یکی از پیرمردا گفت اگه امامزاده داره منم بیام وگرنه پا ندارم، برگشت با خنده جواب داد امامزاده‌ها از دست شما فراری‌ان! بابا زیارت و سیاحت با هم! پاشین یه کوهی برین، آبشاری ببینین! وَ همه خندیدیم! خودِ خودش بود. بی تظاهر و ریا و دروغ. اصلا شبیه عقاید من نبود، اما مَرد بود. امروز رفیق می‌گفت به خدا دیگه نمی‌شه با مذهبیا کار کرد... زندگی کرد... حرف زد..‌. صد تای این غیرمذهبیا شرف دارن به این مفسدا... من یاد این آقا افتادم. تو دفترچه‌م نوشتم زیر قبّه برای عاقبت‌بخیریِ خودش و خونواده‌ش دعا کنیم.
۱۴. با این‌که برام مکروه بود اما ماجرا رو به خانواده گفتم. مکروه بود برام چون ته دلم و خالی می‌کنن و همیشه نیمهٔ خالی لیوان رو می‌بینن. مامانم حسابی سرِ جوش خوردن افتاد که برو قم همون‌جا بمون، حالا کربلا نشده دیگه. صحبتی نکردم. فقط مطلع‌شون کردم که بی کاروان می‌ریم عراق و چرا و چی شده. ۱۵. رفیق می‌گه امام حسین علیه السلام مجبورمون کرده این‌بار تنها بریم که دیگه اربعین نیفتیم دنبال کاروان و راحت باشیم. بزنیم خودمون بریم. من می‌گم به خدا که این شروعِ دل‌گندگیِ مکه رفتنه. من از آل سعود خیلی بدم میاد و از تنها مکه رفتن خیلی می‌ترسم. این کربلا هم که دارم می‌رم مکه بگیرم برای جفت‌مون. به خدا که این شروعِ طوافیه که اگه برگردی پشتِ سرت رو نگاه کنی، باطله. فقط روبه‌رو. فقط خدا. بی‌کس و کار و تنها. شمارهٔ هشت رو ارسال کردیم به ۱۰۰۰۸۸۸. زیرنویس تلویزیون دیدم وقتی فریبا می‌دیدم. یکی از جوایزش عمرهٔ مفرده است.
۱۶. تو اربعین دورریختنیای تابستونی می‌برم، نیمه‌شعبان دورریختنی‌های زمستونی‌. دست اولی که پوشیدم یه جوری دورریزه که یه ساعت کنار اتوبان قم وایسم، از ترحّم ملّت، پول دو سر هوایی رو درمیارم :)) ولی برسم کربلا شیک می‌شم.
۱۵. برنامهٔ جایگزین گذاشتیم. بلیطای اتوبوس رو نگاه کردیم. می‌ریم قم. از قم به مهران. الآن تو راهِ قم هستیم. به مقصد کربلا. و‌َ اتوبوس یه کاروانِ مذهبیِ دربست داره که اولین رزقِ سفر رو بهمون عیدی دادن؛ کیک شکلاتی با عکس گل نرگس❣ ۱۶. بسم الله. یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد❤️