۱۰. دیشب حینِ گریه که دنبال بلیط هواپیما و چیدنِ برنامهٔ جایگزین بودیم، سودابه صوت میفرستاد و قیمت پروازا رو بررسی میکرد که دوباره به تضاد آرای ده سالهمون رسیدیم.
سودابه همون اولین دوست مجازیمه. همون که قبلا نوشتم بلاگفا مینوشتیم و قرار گذاشتیم حرم و هم و دیدیم و دوست شدیم.
عمر دوستیمون داره میشه دهه! سودابه هم از اون سال تا سال نیستهاست اما بهموقع. امیدوارم منم برات همین باشم.
بله، اینجاست. دوستانی که از وبلاگم با من دوست شدن رو خیلی دوست دارم. برام خیلی متفاوتن. هرجایی هر چرتی رو شروع کنم نوشتن، برای اونا حتما آدرس میفرستم.
تهران، قم، کرمان، اصفهان، ایلام، شیراز... همهجای ایران رو هم پوشش دادن این رفقای مجازیِ حقیقی.
من و سودابه از همون اوّل سر علم و عرفان کلکل داشتیم. دیشب بهش میگم من هنوز بر همان عهد که بستم، هستم! ده سالِ پیشم گفتم من و تو فازمون یکی نیست ولی چرا جذب هم شدیم؟ الآن هم واقعا سؤالم همینه! نوشت جفتمون عقل و عشق و باور داریم ولی تو عقلت بیشتره و من عشقم.
بهش میگم حافظ عاقل بوده، بهدرد مردم خورده. کلا چهارصد و خردهای غزل داره ولی حکومت و دولتِ زمانش رو رسوا کرده!
ولی مولوی چی؟ ۲۶۰۰ بیت... تازه فقط مثنوی... کلا در هپروت(!)
من در شرایطی که یه چشمم اشک و یه چشمم خون بود و تو دلم رخت میشستن و کنارِ کولهٔ آماده دراز کشیدم، در حال مباحثهٔ بنیادین بودم(!)
بهقول رفیق؛ خدا دیده پوستکلفتیم هرچی آزمون داره سر ما اجرا میکنه!
۱۱. از دیگر کارهایی که در ایامِ بلاتکلیفی کردم؛ دادن کفشای خداتومنیم به یه نیازمند بود چون ناخن انگشت پام خونمرده شد دیگه!
۱۲. برام مهمه حتما از دو نفر یاد کنم.
اوّل آقای اصلانی.
اگه سفرنامهٔ شعبانِ پارسال رو خونده باشید، آقای اصلانی که اونجا اسمشون رو نبردم، مدیر کاروان بودن که همسرشون به ما چسبیدن.
ایشون سرهنگِ بازنشسته بودن.
چهارشانه و بلندبالا و قبراق.
از همون اول نوشتم چقدر با ما چهارتا پدرانه رفتار کردن. خداوکیلی همسرشون هم چون چسبیده بودن به ما دوستشون نداشتم اما جز احترام و لطف ازشون ندیدیم.
ما برای همه یه مسافر بودیم، برای آقای اصلانی چهار تا دختر بهجای دخترِ نداشتهشون.
نوشتم به گمانم که وقتی میخواستیم بریم مشّایه، تا وَنی که سوار شیم اومدن. ما رو سوار کردن. فرستادن و بعد برگشتن حسینیه به زائرا برسن.
ما هم دوستشون داشتیم و هرجا دستمون میرسید کمک میکردیم.
مدینهالرضای نجف که رسیدیم، جا نبود و زائرا خیلی نقنق میکردن. ما چهارتا رفتیم کمکشون و از اون به بعد هر وقت غذا میاوردن یا کاری داشتن که تو سولهٔ خانوما باید میرفت، پشت بلندگو یکی از ما چهار تا رو صدا میزدن.
تنها مدیرکاروانی که بعد از آقای دهقانِ دورانِ دانشجویی، دیده بودم که منظم هستن و مقرراتی و مقید، ایشون بودن. رفتارشون قشنگ سرهنگی بود!
به ما میگفتن دختران آفتاب و به من میگفتن علمدار چون علمِ کاروان و حمل میکردم.
حتی از علمداریم راضی بودن چون همه فقط علم و دست میگیرن، ولی من و رفقام دو_سه سال کارواندار بودیم... کار جمعی و تشکیلاتی بلدیم... اعتقادمون یا همه یا هیچکسه... هواداریم کسی جا نمونه، کسی گم نشه. من کمی تند میرفتم، دوستام یادم مینداختن پیرزن داریما... اونا علم و پایین میگرفتن من یادشون مینداختم تو شلوغی دیده نمیشه ها...
برم زیر قبّه از آقا میخوام دوباره توفیقِ کاروانداری بدن... حالا که مَحرم و کاروانِ درست نیست، خودمون بشیم پناهِ دخترایی مثلِ خودمون... باید بهش فکر کنیم و برنامهریزی... کس نخارد پشتِ ما جز ناخنِ انگشتِ ما! اینطوری نمیشه هر اربعین و شعبان دلمون بلرزه که چی شد، چی نشد...
خلاصه؛ آقای اصلانی حتی تو کاظمین از دستِ زائرا اذیت شدن و عصبانی، من تو راهِ حرم یه سؤال پرسیدم و ایشون از کوره در رفتن و سرم داد زدن...
من چیزی نگفتم چون دوستشون داشتم، اما از چشمم افتادن... وقتی جلوتر میرفتم که برسم حرم، دیدم مردِ بزرگ و سرهنگِ مملکت که همه پیشش دولّاـ راست میشن، خودش و به من رسوند و ازم معذرت خواست و شروع کرد به توضیح دادن که از چی ناراحت بوده و چرا یهو سر من خالی شده...
گفت شما رو اگه جای دخترم نمیدونستم، سر شما خالی نمیکردم، نگه میداشتم تو خودم، مثل کاری که با دیگران میکنم.
اونجا دو برابرِ قبل برام بزرگ شد. عزیز شد. چهارتامون مراعات همسرش و میکردیم که بالاخره خانمه و حساس نشه، وگرنه از همصحبتی باهاش سیر نمیشدیم. خصوصا که سرهنگ بود و مقید و پر از حرف سیاسی و جاذبه برای ما چهار تا.
گفته بود نیمهشعبانِ بعدی هم با خودمید ولی فاطمیه رفت...
وقتی خبرِ فوتش و شنیدیم هیچکدوم باور نمیکردیم... وقتی رفتیم خونهشون برای عرض تسلیت، نگه داشتن گریهمون خیلی سخت بود...
آقای اصلانی؛
میخونی اینجا رو؟
مدیر کاروانا، عوضی شدن... اذیت شدیم و تهش تنها راهی... گفتی خودت ما رو میبری... مثلِ پارسال در عزت و احترام... بعد از سفر ما رو نذاشتی کنار و در ارتباط بودیم و راهیان هم قرار بود با هم بریم... مرد که زیر حرفش نمیزنه، چی شد رفتی؟!
ما جورابایی که تو کربلا و روز عید بهمون هدیه دادی، برداشتیم که نیمهشعبان، کربلا به یادت بپوشیم...
اگه کاظمین روزیم شد، از همون دری میرم که شما کنارم بودی و داشتی مردونگی بهم نشون میدادی و عذرخواهی میکردی...
همنشینِ ارباب باشی مَرد.
۱۳. نفر دوم که دوست دارم ازش بنویسم، نمیشه اسمش و بگم چون الحمدلله سالمن و انشاءالله خدا برای زن و بچهشون حفظشون کنه.
همین آقایی که یه ماه پیش قم و کاشان باهاشون رفتیم.
ایشون مذهبی نبودن. خانمشون محجبه نبودن. ساپورتپوشِ ساقکوتاهِ آرایشکرده بودن!
نه خودشون، نه خانمشون رو تو کل سفر حتی یک بار در حال نماز خوندن ندیدم. اصلا ندیدم با ما وارد حرمی بشن. مشخصا میگفتن کاروانداری شغل دومشونه. اصلا هم زنشون رو محجبه نکردن که تظاهر کنن. سرِ آهنگ اتوبوس یادتونه نوشتم بهم گفتن خودمم تو ماشین آهنگ گذاشتم خوابم نبره مادرم هی میگه شهادته؟
یعنی حتی چیزی رو که ما بهش معترض بودیم رو نپوشوندن.
کل سفر از ایشون مُشتِ پر از تخمهشون و یادمه و صدای آرومشون که هرچی میشد میگفت بابا تنش نکنید!
اما؛
ما از اربعین ترسیده و پول واریز نکرده بودیم. هیچی نگفت. من از مدرسه باید بهشون ملحق میشدم، با ماشین خودش و جلوتر از اتوبوس اومد کنارِ میدون پیدام کرد و بدون اینکه پول ندادنم و بهرخ بکشه، سلام و علیک کرد و گفت خانم معلمه شمایید؟ گفتم بله. گفت اذیت شدید ببخشید. من متعجب گفتم شما اذیت شدید دارید من و وسط راه سوار میکنید، شما ببخشید.
تو کل سفر حواسش نامحسوس به ما دو تا بود، چون تنها دخترای فارسزبان کاروان بودیم و غریبه. بقیهشون همه فامیل بودن و ترکزبان. خیلی هوامون و داشتن. آبشار میرفتیم، من و رفیق مونده بودیم پایینِ کوه گلمحمدی و لواشک بخریم، با خانمش کمی بالاتر صبر کرده بود ما هم بیایم، با اینکه ایرانِ امنِ خودمونه و اونجام تو اون ماهِ سرد، خلوت و قابل گشتن و پیدا کردن.
طبقِ برنامهای که تو دیوار زده بود، ما رو همهجا برد. فقط به چهلاختران نرسیدیم چون قم ترافیک بود و اتوبوس رو تو کوچهها راه نمیدادن.
یادمه قشنگ اومد وسط اتوبوس و توضیح داد چرا نشد اونجا بریم. گفت من به عهدم وفا کردم، هرجا گفتم بردم، اینجا دستم نیست.
این جملهٔ «من به عهدم وفا کردم»ش هنوز تو گوشمه. همونجا هم من و رفیق به هم نگاه کردیم و گفتیم این مرد صد_هیچ از نمازخوناش جلوتره!
اما اینایی که اینبار اذیتمون کردن با اسم امام حسین علیه السلام با ما حرف میزدن... خودشون و نوکرِ آقا میدونستن... اونکه اربعین هفتاد میلیونِ مردم و خورد وامیستاد وسط اتوبوس و به افق خیره میشد و صداش و نازک میکرد و صل الله علیک یا اباعبدالله میگفت و اشک میریخت... تو مسجدِ کوفه که سرش داد زدم مسلمون وقتی میگه ساعت دو، دوش، دو و یک دقه نمیشه، عبا تنش کرده بود و مرید دورش جمع بودن و داشت روضهٔ امیرالمؤمنین میخوند...
وَ من یادمه آقای قم و کاشان، وقتی میرفتیم روی کوه، یکی از پیرمردا گفت اگه امامزاده داره منم بیام وگرنه پا ندارم، برگشت با خنده جواب داد امامزادهها از دست شما فراریان! بابا زیارت و سیاحت با هم! پاشین یه کوهی برین، آبشاری ببینین!
وَ همه خندیدیم!
خودِ خودش بود.
بی تظاهر و ریا و دروغ.
اصلا شبیه عقاید من نبود، اما مَرد بود.
امروز رفیق میگفت به خدا دیگه نمیشه با مذهبیا کار کرد... زندگی کرد... حرف زد...
صد تای این غیرمذهبیا شرف دارن به این مفسدا...
من یاد این آقا افتادم. تو دفترچهم نوشتم زیر قبّه برای عاقبتبخیریِ خودش و خونوادهش دعا کنیم.
۱۴. با اینکه برام مکروه بود اما ماجرا رو به خانواده گفتم. مکروه بود برام چون ته دلم و خالی میکنن و همیشه نیمهٔ خالی لیوان رو میبینن. مامانم حسابی سرِ جوش خوردن افتاد که برو قم همونجا بمون، حالا کربلا نشده دیگه. صحبتی نکردم. فقط مطلعشون کردم که بی کاروان میریم عراق و چرا و چی شده.
۱۵. رفیق میگه امام حسین علیه السلام مجبورمون کرده اینبار تنها بریم که دیگه اربعین نیفتیم دنبال کاروان و راحت باشیم. بزنیم خودمون بریم. من میگم به خدا که این شروعِ دلگندگیِ مکه رفتنه. من از آل سعود خیلی بدم میاد و از تنها مکه رفتن خیلی میترسم. این کربلا هم که دارم میرم مکه بگیرم برای جفتمون. به خدا که این شروعِ طوافیه که اگه برگردی پشتِ سرت رو نگاه کنی، باطله. فقط روبهرو. فقط خدا. بیکس و کار و تنها.
شمارهٔ هشت رو ارسال کردیم به ۱۰۰۰۸۸۸. زیرنویس تلویزیون دیدم وقتی فریبا میدیدم. یکی از جوایزش عمرهٔ مفرده است.
۱۶. تو اربعین دورریختنیای تابستونی میبرم، نیمهشعبان دورریختنیهای زمستونی.
دست اولی که پوشیدم یه جوری دورریزه که یه ساعت کنار اتوبان قم وایسم، از ترحّم ملّت، پول دو سر هوایی رو درمیارم :))
ولی برسم کربلا شیک میشم.
۱۵. برنامهٔ جایگزین گذاشتیم. بلیطای اتوبوس رو نگاه کردیم. میریم قم. از قم به مهران.
الآن تو راهِ قم هستیم.
به مقصد کربلا.
وَ اتوبوس یه کاروانِ مذهبیِ دربست داره که اولین رزقِ سفر رو بهمون عیدی دادن؛
کیک شکلاتی با عکس گل نرگس❣
۱۶. بسم الله.
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد❤️
#سفرنامه
#نیمهشعبان
#عراق
۱. گرمایشِ اتوبوس و آهنگ زیاد بود. یکی از خانمها اومد جلو و گفت میشه کمش کنید؟ راننده آهنگ و کم کرد. من با خودم گفتم اوهو! زائرِ باتفاوتِ امام زمان!
که خانمه گفت: بخاری رو!
راننده بخاری رو کم کرد و آهنگ رو زیاد!
۲. گرما که زیاد شه، خُلقِ آدم تنگی میکنه. انگار یه نفر با دو تا دستاش گردنت و گرفته و فشار میده. دلت مثل وقتی میشه که تهوع داری. گُر میگیره تنت.
من آهنگ بشنوم همینم.
چون کودکی و نوجوونیم این سَم رو چشیدم. چند سال زحمت کشیدم تا سم رو از بدنم بیرون بکشم.
حالا وقتی در معرضش قرار میگیرم، گُر میگیرم، نفس کم میارم، حس خفگی بهم دست میده.
۳. راننده خیلی سیگار کشید. اینقدر که دیگه به دودش عادت کردم. یعنی دیگه اذیتم نکرد. قشنگ بوی سیگار گرفتم. تأثیر؟ نمیدونم!
۴. رانندهها همیشه به نهی از منکرت یه جواب میدن؛
ضدّ خوابه. قطع کنم، نکشم، خوابم میگیره!
۵. کل اتوبوس دربستیه یه کاروانِ قم و جمکرانه. مسؤولشون صندلیِ کنارِ ماست و محجبه و مهربان. کاروان هم مردمانِ خوبیان. مسؤول آقاشون وقتی فهمید ما راهیِ کربلاییم، برامون یه تماس گرفت ببینه میتونه ما رو با یه کاروان هماهنگ کنه مرز تا مرز با هم باشیم. نشد. قیمتِ کاروانه خیلی بالا بود.
۶. راننده اتوبوس هم بود؛ مسؤوله. به راننده اتوبوس گفت میتونم بشینم بِرونم، خسته شدی بگو. نیمهشب بود که راننده بلند شد و مسؤوله نشست. تا نماز صبح اون روند.
بدونِ آهنگ.
بدونِ سیگار.
فقط با تخمه.
آدمِ مؤمن بلده چه کار کنه خوابش نگیره. آدمِ مؤمن دنبالِ بهانه نیست. آدمِ مؤمن دنبالِ راهکاره.
تا نماز صبح تونستم بخوابم. تونستم آسوده بخوابم. اینقدر که رفیق برای شامِ نخورده بیدارم کرده بود، متوجه نشدم.
سر نماز خیلی مسؤوله رو دعا کردم. خدا خیرش بده. خدا عاقبت بخیرش کنه. خدا زیادش کنه. مینویسم تو دفترچهم زیر قبّه دعاش کنم.
۷. هرچی میخورن به ما هم میدن. قبول نکنیم میگن روزیتونه و مجبور میشیم قبول کنیم. امام زمان علیه السلام صبحونهمون رو هم رسوند. فکر کنم کیسههای خوراکیمون تلنبار میشه تا عراق.
۸. آخرین سفرنامهٔ مکتوبی که نوشتم برای اربعینِ ۹۸ بود. نفر اوّلِ سفرنامهنویسی شدم و بعد از اون اطلاعاتم برای موضوعِ سفرنامهٔ بعدیم تکمیل نشد. بس که اربعینها سربههوام و از این موکب به اون موکب به خوردن!
اینبار اگه خدا بخواد سفرنامهٔ جدید شروع میکنم با محوریتِ سورهٔ فجر.
۹.وَالْفَجْر.
#سفرنامه
#نیمهشعبان
#عراق
خانم کاروانیه، رزق شهید به کاروان میداد، به ما هم داد.
من و حججی😍
رفیق و شفیعی😍
سفرِ خیریه❣
کلّ خیرٍ فی باب الحسین علیه السلام❣
#سفرنامه
#نیمهشعبان
#عراق