eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعتای سه بود که راه افتادیم بریم خونه امام خمینی.‌ قبلش همون نزدیکِ حرم رفتم مزارِ شیخ طوسی که بسته بود. هرچی در زدم هیچ‌کس در و باز نکرد. یه آقای عراقی گفت دو ساعت دیگه باز می‌شه.‌ رفتیم شارع‌الرسول، کوچه سوم، سمت راست، منزل امام خمینی. دیدیم کاروان هم اونجاست. شلوغ بود. با مدیره احوالپرسی کردیم و اومدیم بیرون بریم مرقد علامه امینی که کمی جلوتره. علامه امینی فقط خودمون دو تا بودیم‌. کمی نشستیم و زیارت خوندیم و بلند شدیم برگردیم خونه امام. تو خونه امام روایت‌گری بود. مثل همییییییییییشه حاجیه به زنها گفت ببینید خانم امام کجا زندگی می‌کردن! یاد بگیرید و با مرداتون بسازید! ولی نگفت امام خمینی با همسرش چطوری بوده که می‌شده با امام ساخت(!) مذهبیای پلشتِ نکبت! رفیق تا شنید حاجیه چی‌ گفت، فهمید من الآن مثل همییییییییشه آشوب می‌کنم. سریع دستم و گرفت و گفت حاجی خودمون و چند تا از کاروانیا اینجان. چیزی نگو. با عصبانیت گفتم باشن! دزدی که نمی‌خوام بکنم، می‌خوام از حق دفاع کنم وگرنه نجف اومدنم به پشیزی نمی‌ارزه‌. رفیق گفت باشه، دفاع کن، ولی برو به خود حاجیه بگو، جلو اینا نگو. گفتم این‌همه مغز و شستشو داده، من برم فقط به خودِ عوضیش بگم؟! رفیق دست گذاشت روی خوش‌قولیم. گفت الآن بگی این وحشیا به مدیره تیکه می‌ندازن... تو‌ بهش قول دادی... سکوت کردم. در حالی که قلبم داشت از خشم منفجر می‌شد. روایت‌گری تموم شد. مردم رفتن دوروبر و ببینن‌. کاروانیای ما و حاجاقای ما رفتن. حالا می‌شد حرف زد. رفتم پیش حاجیه. گفتم من معلمِ جمهوری اسلامی‌ام. جوانم. اهل مطالعه و فعالیتم‌. مستقیم با نسلِ بعدی سروکار دارم‌. از این جایگاه شما رو با این لباس هرگز حلال نمی‌کنم و اگر تا درِ بهشت برید و من تا درِ جهنم، محاله ازتون بگذرم و می‌دونید که خدا نگه‌تون می‌داره‌. با چشمای گرد پرسید چرا؟! گفتم چون امام خمینیِ من رو، بزرگ‌مردی که زن و زنانگی رو می‌فهمید، تو خونهٔ خودش تحریف کردید! وَ شروع کردم از رفتار امام با همسرشون گفتن با ذکر جزء به جزء منابع. دهنش وا مونده بود. گفتم به خانوما تذکر دادید با شماها بسازن چون به نفع‌تونه، ولی به مردا این چیزا رو نگفتید! دانش‌آموز دوازدهمی من ازم پرسید خانم خمینی کدوم یکی از این آدمای تو عکسه، وَ من اینجا و در شما دلیل اون جهل رو می‌بینم. چنان مستند و با جمله‌بندی‌های متقن حرف زدم که خلع سلاح شد. ازم عذرخواهی کرد و حلالیت گرفت و در ظاهر متنبه شد، ان‌شاءالله در باطن و در عمل و روایت‌های بعدی هم شده باشه(!) بعد از اونجا برگشتیم که نماز مغرب و عشا رو برسیم حرم، دیدم درِ مرقدِ شیخ طوسی بازه. ولی نمی‌ذاشتن ما بریم تو. گفتن مردا هستن. رفتیم سرویس و تا اومدیم اذان شد و دیدم کسی دم در نیست. دست رفیق و گرفتم و سرم و انداختم پایین و‌ رفتم داخل. مردا همه تو صف نماز بودن و من و‌ رفیق تنها دخترای اونجا. چپ‌چپ نگامون می‌کردن که من کفشام و درآوردم و رفتم کنار مرقد. فاتحه خوندم و دعا کردم نفس علامه در روحم اثر کنه. خصوصا که اونجا فقط مرقدشون نیست، خونه خودشون بوده و جایی که کتاب‌های محشرشون و‌ برای شیعه نوشتن. بعد از نماز اومدیم بیرونِ حرم، شام صبحونه بخوریم :) ماست و خیار و صبحونه خوردیم و من باز امانتِ کوله‌ها رو عوض کردم و رفتیم خونه بخوابیم. این‌قدر سرد بود که مثل بقیه فرش رو دورِ خودمون لوله کردیم :) این‌قدر هم این‌ور و‌ اون‌ور رفته بودیم، پاهامون تاول زده بود :) خوشحال بودیم بی تاولِ پا نمی‌ریم کربلا... مشّایه که نشد... این پاها هم حقی دارن از این عشق و‌ سرمستی... قبل از خواب واتساپ و دیدیم که مدیره نوشته بود فردا هفت راه می‌افتیم بریم سهله و از اونجا می‌ریم کربلا. نماز صبح رو که خوندیم، با این‌که خواب‌مون میومد ولی جفت‌مون رفتیم مدرسه غرویه، مراسم بعثه. به رفیق گفتم تو خوابم به گوش‌مون روضه برسه، بهتر از یه خوابِ ساده است. مراسم بعثه هنوز شروع نشده بود. رفتیم زیارت و‌ اومدیم ایوان طلا نشستیم. سمتِ چپ رحل قرآن چیده بودن و برنامه قرآنی داشتن. یه خادمی هم به هرکی نشسته بود فیشِ شماره می‌داد. پرسیدم اینا چیه؟ گفت قرعه‌کشی می‌کنیم جایزه می‌دیم. ۴۱ و رفیق گرفت و من ۳۹. از اون‌طرف دیدم مراسم بعثه شروع شده‌. به رفیق گفتم کار نیکی نکردم که توقع جایزه داشته باشم، من می‌رم سخنرانی و روضه. رفیق پایه است. گفت منم میام. جفت‌مون رفتیم مدرسه غرویه، همون گوشه حرم. یه ساعت بعد مراسم تموم شد و اومدیم برای آخرین لحظات تو حیاط و رو به ایوان بشینیم. رفیق قرآن می‌خوند و من برای مولا شعر. سربه‌هوا بودم که رفیق زد بهم و گفت شماره ۳۹ تویی! پاشو برو فیشت و نشون بده، دارن ۳۹ رو صدا می‌زنن! من مبهوت بودم و رفیق فیشم و داد دستم و گفت پاشو دیگه! رفتم جای خادمه، فیشم و نگاه کرد و گفت صبر کن. رفت و با جایزه برگشت :)
شما فکر می‌کنید من برای شما می‌نویسم، در حالی که از این مرور سرمست و سرخوشم... می‌تونم امروز نجف رو تموم کنم، اما نمی‌کنم. می‌خوام کِش بیاد این سرمستی...