سربهراه
مگه به خوندههای قبلی #عمل کردیم؟!🥲
چند سالیه دم عید ترند شده مردم لیست کتابای خوندهشدهٔ سال رو میدن.
کار خوبیه بهنظرم. آدما رو به اضطراب میندازه یا سرِ ذوق میاره اونام بخونن.
ولی یه خلأهایی داره.
بازم کمیتگرایی داره،
نه کیفیتگرایی.
شده مثلِ آمار صعودی مراسم مذهبی...
شده مثل تشکیلاتهای موجود...
اگه در سال هزار تا کتاب خوندی، چند تا سؤال پیش میاد:
چی خوندی؟
برای لذت خوندی یا هدف؟
چه هدفی؟
با توجه به هدف، چقدر به چیزایی که خوندی عمل کردی؟
بهنظرم میلنگیم...
در حقیقت میلنگیم...
خودِ آرمانیمون و دوست داریم نشون بدیم یا بنویسیم...
من تو سالی که گذشت چهار کتابِ کاملِ غیر کاری خوندم.
یک جدید، سه بازخوانی.
وَ همهٔ سال در عمل به یکیش موندم. مثل آهو در عسل موندم!
راستش از لیستهای خوندهشده خیلی تعجب میکنم... چون آثارِ اون خوندنا رو تو جامعه نمیتونم پیدا کنم!
یه حسرتایی روی دلمه؛
مثل خوندنِ همهٔ آثار دولتآبادی... جلال... سیمین...
مثلِ یکجا هدیه گرفتنِ تمام کتابهای فاضل نظری...
مثلِ بازخوانی آتش بدون دودِ نادر...
ولی من یه خمینیسمِ دوآتیشهام :)
اَدای امام خمینی رو درمیارم که از بین چندین کتاب، فقط یکی_دو تا برداشتن و وقتی گفتن همهش و بردارید، گفتن پس کی فکر کنم؟ :)
پس کی عمل کنیم؟ 🥲
پسراتون و داماد کنید، خیلی آدم میشن!
برادرم تا قبل از ازدواج نمیتونست دو کلمه با بابام حرف بزنه، حالا اینقدر حرف مشترک دارن که مغز من و خوردن :)
ما تو خونوادههایی هستیم که زنانِ بیوهش (نه دخترکانِ پرشوروشوقِ عمرندیده) دو ماه صبر میکنن و تحقیق، اما روزِ ضربت خوردنِ امام علی علیهالسلام عقد میکنن و جواب میدن زنگ زدن پرسیدن و گفتن عقد حتی روز عاشورا عیب نداره...
دورهمی و مهمانیشون هم افطاری میگیرن روز شهادت امام علی علیهالسلام و مایی که نمیریم میشیم متکبّرینِ اهل بهشت... میشیم از دماغ فیلافتادههای خودبرتربین...
خدایا ما رنج میکشیم...
ما خیلی رنج میکشیم...
ما با گریههایی که وسطِ خیابون بر دلتنگیِ نجف میتونیم سر بدیم، اما در خونه نه... خیلی خیلی رنج میکشیم...
دارم میرم حرم و به این فکر میکنم امسال دیگه هیچ شبِ قدری رو آقا رئیسی قرآنبه سر نمیکنه برامون...
چقدر هیچیندار شدیم...
نوزدهم و تحویل سال برای سلامتی سیدناالقائد خیلی دعا کردم.
خدا از عمرِ بیفایده و بیخاصیتِ من بگیره و به عمرِ باعزّت و بابرکتِ ایشون اضافه کنه...
خدا برای مظلومینِ عالَم ایشون رو حفظ کنه.
مهدی رسولیenc_171182082477017912467.mp3
زمان:
حجم:
3M
هرکس اینجاست و هرکس حتی عبوری یه روزی از کانالم گذشته، همعقیده یا غیرش، امشب جزو دعاهام هست. به خودم اعتباری نیست، اما شما با زبان من گناه نکردید و خدا گفته مستجاب میکنه.
حال کردید شما هم من و دعا کنید ظهور رو ببینم. برای ظهور تربیت شم. ادب شم. از مؤثرینِ ظهور باشم. مسؤول خواهرانِ امام زمان بشم. مرگم شهادت باشه پیشِ چشمِ امام زمان... مثلِ عابس.
علیعلی🖤
سربهراه
هرچی شعلههای سینهم بیشتر میشه، آرومتر میشم. عمیقتر یه چیزایی رو حس میکنم. از جدیدترین چیزایی
از چیزای دیگهای که بعد از سفرم اتفاق افتاده، خوشبین شدن به خداست.
نه اینکه قبلا بدبین بوده باشم، اما زیاد نق میزدم چرا فلان شد، چرا بهمان میشه.
حالا طبقِ عادت هنوز غر میزنم اما تهش به خودم و رفیق میگم درست میشه، خدا حواسش هست.
دیشب به رفیق گفتم زندگیمون اون تیکهایه که تو مرزِ عراق، تکوتنها و غریب بین کلی چشمِ نامحرم مونده بودیم و ترسیده... همونجا که اون چهار نفر با محبتِ دروغین ما رو کشوندن و سراب بود...
عقبنشینی نکردیم.
از جلو رفتن هم کوتاه نیومدیم.
خدا در اوجِ ترسهامون... از دلِ قنوتِ خیسِ جفتمون نیلها رو شکافت و ناقهها رو فرستاد و آتشها رو گلستان کرد...
تحمل کن، فجر میشه.
فقط تو قنوتت خدا رو با همون خلوص و استیصالِ مرزِ عراق بخون...
خدایا من و خیلی خوشبین کردی به خودت؛
من دل بستم به بهترین اتفاق.
به بهترین.
به بهترین.
مثلِ سفرم.
هرکدوم از همکارا و خانوادهم جای ما بودن به اون سفر میگفتن آوارگی...
ولی من و رفیق دیشب وسطِ گریه و خنده، بدون هماهنگیِ قبلی، همزمان گفتیم «چه سفر لاکچریای بود»...
لاکچری.
لاکچری.
خدایا من مطمئنم برام لاکچری تو مُشتِ قایمکردهت داری...
من دیگه از غربتِ برهوتِ مرزِ زندگیم نمیترسم.
قنوت بستم و باور دارم تنهام نمیذاری.
همسایه قبل از عید من رو که از مدرسه میومدم دید. کلی تشکر کرد از عطری که از حرمِ امام حسین علیهالسلام فقط برای اون آوردم، نه حتی خونوادهم یا بقیهٔ همسایهها و فامیل، چون محرم و صفر به محرم و صفر تو حیاط رادیو روشن میکنه و روضه گوش میده و صداش تو خونهٔ ما نور میشه و آلودگیهای همسایه پشتی رو میشوره و میبره و این خانم که تا حالا کربلا نرفته و رنجهای زندگیش دستِ بختش رو از دوستداشتنیهاش کوتاه کرده خیلی غصه میخوره...
بهم گفت میشه کتاب بدی بخونم؟
من جز به آدمهای مشخصی کتاب نمیدم. خالهم تا مرزِ ناراحتی رفت و ندادم. دخترخالهم دست به کتابخونهم برد غربتبازی کردم. زنداداش یهبار تلویحا گفت، صریح گفتم از کتابخونه بگیر.
حالا به کیا و با چه معیارهایی کتاب میدم باشه بعد.
این خانم که گفت کتاب میخواد، یه خندهٔ بزرگ غش کرد رو صورتم. گفتم حتما! فقط بگید چه مدلی باشه؟ رمان باشه؟ شعر باشه؟ عقیدتی باشه؟ سیاسی باشه؟ عرفانی؟ شهدایی؟...
که یهو گفت شهدایی باشه...
گفتم چشم. میدم مامان براتون بیاره.
لباسام و درنیاورده بودم که رفتم پای کتابخونهم. گشتم و گشتم و گشتم و این سه تا رو انتخاب کردم. بردم گذاشتم روی میز پذیرایی که مامان براشون ببره.
مامان خیلی تعجب کرد که همسایه کتاب خواسته... حتی کمی مسخره کرد...
ولی من خیلی خوشحال بودم که کتابام داره جای درستی میره.
حالا کتابام و برگردونده با یه گلدونِ بهاری...
هم رو ندیدیم، اما پیغامها رسید...
من آدمشناسیم حرف نداره. درست جایی کتابام و فرستاده بودم. جوانههای این سه بذر به خودم برگشت... ❣
فردا روزِ خمسیمه. دارم تو کارای فردا مینویسم، حتما قبل از اینکه بریم حرم برای اِحیا، بریم دفتر آقای علمالهدی (نماینده ولایتفقیه) و داروندارِ من و رفیق رو حسابکتاب کنن و انشاءالله بهمون خمس بخوره.
تا حالا هیچکدوم بهمون خمس نخورده... امیدوارم امسال بخوره و مالم با پرداختِ خمس چندبرابر شه که بتونم تو یه تولید سرمایهگذاری کنم.
تا قبلِ عید دعا میکردم واجبالحج بشم، حالا باید دعا کنم واجبالخمس شم.
یه لکسوس ۵۷۰ هم میخوام :)
+لینک