نمازجماعت که میرم، معمولا صلواتها و ادعیه رو زمزمهای میخونم، ولی به تکبیرها که میرسم قشنگ صدا میذارم.
همه برمیگردن و خیره نگام میکنن. ولی من محکمتر ادامه میدم. خصوصا تو حرم. چون مذهب و همه میخوان؛ بالاخره نرمه، لطیفه، گوگولیه، حالخوبکنه، مشکلگشاست،
ولی دین، تکلیف و وظیفه داره و سخته!
سرِ همین معمولا بهم تیکه میندازن و طعنه میزنن یا ازم سؤال میپرسن.
مثلا چی؟
همهٔ این نفرینا به خودمون برمیگرده(!)
امام رضا، امامِ مهربونیه، تو حرمش چرا مرگ میگید؟(!)
چرا چهرهٔ دین رو خشن نشون میدید؟(!)
سرِ همین تکبیرا خیلیا نمیان نماز(!)
میایم نماز آرامش بگیریم، شماها نمیذارید(!)
نماز چه ربطی به مرگ بر آمریکا و انگلیس داره؟ ضدولایت فقیه چه صیغهایه؟(!)
وَ خزعبلاتی بیپایان(!)
من با عوام از درِ زیارت عاشورا وارد میشم که چطور زیارتی رو میخونی که لعن و نفرین و مرگش بیشتر از سلامشه؟!
با خواص هم از درِ استدلال و تبیینِ «تولّی و تبرّی» وارد میشم.
الآن که تفسیر میخوندم حرصم گرفت که حداقلهای دین رو نمیدونن و با مذهبِ موروثی و دلخواه و مندرآوردیشون گند زدن به جامعه اسلامی...
از زندگی:
۱. در سه روز تمومِ هفده شهریور، ایثار، پاساژ فردوسی، الماس شرق و مغازههای عبدالمطلب رو گشتیم، اما نه من، نه رفیق، مانتو نتونستیم بخریم!
یا پیراهنی و بلند که زیر جلیقهش حلقهایه و من از اون چادریا نیستم که زیر چادرم تاپ بپوشم(!)
یا کتی و کوتاه که اصلا در شأن یک معلم و قواعد کلاس نیست.
خیلی محکم و معتقد میگم هرکی زر زد حجابِ اجباریه با پشتِ دست بکوبید دهنش! ما دقیقا وسطِ میدانِ جنگِ #بیحجابی_اجباری هستیم.
و رأس همهٔ نهی از منکرهامون باید پزشکیان باشه و مدیرهای میانی. اونا که میتونن به بازار، به تولید، به خیاطها، به رسانه، به تبلیغات، به شبکهٔ خانگی، به سلبریتیها، به آموزش و پرورش، به سبک زندگی، به فضای مجازی و... نظارت و مدیریت داشته باشن و آگاهانه ندارن.
لعنت الله علیهم.
تو سخنرانی عید آقا یه نکته برام جالب بود، که آقا فرمودن «اصلاح» سبک زندگی مردم... این توش کلی نکته داره که رزقم باشه مینویسم ازش.
۲. از درِ یه مغازه اومدم بیرون و دیدم یکی با ذوق میگه سلااااااااااام. نگاه کردم خاطرم نیومد. یه لایه آرایش روی صورتش بود... شکرِ خدا یه تیکه پارچه هنوز سرش بود، گرچه نیمبند و بهباد، ولی برهنهٔ خدازده نبود.
خندیدم گفتم این ذوقت یعنی شاگردم بودی ولی چهرهت شبیه مدرسه نیست، نمیشناسم.
فامیل گفت و یادم اومد و پرید بغلم.
وقتی داشتم فکر میکردم دوازدهمِ شش یا هفت سال پیشمه و حالا لیسانسشم گرفته و پس ینی من چه با سرعت دارم پیر میشم،
به رفیقم نگاه میکنه و دستش و مُشت میکنه میبره جلو دهنش و با ابروهایی که اینقدر از تعجب بالا رفته که به آسمون چسبیده میگه وااااااااای! خانوم تکون نخورده! همونجوری جَوون موندن... خدایاااااااا!
۳. کامران نجفزاده داره با حامد عسگری مصاحبه میکنه. بابا داره تماشا میکنه و وقتی حامد عسگری شعری میخونه، بابا ژستِ عمیقی گرفته و حسابی داره لذت میبره.
یادم میاد دوم دبیرستان که با معدل کامل بیست، انتخابرشته کردم و رفتم علوم انسانی، هرکی از خونوادهم میپرسید چی انتخاب کردم، یه جوری که انگار سرطان گرفتم یا شپش، با شرمندگی جواب میدادن همین شعر و معر و اینا...
یادم اومد دانشگاه که قبول شدم و هرکی پرسید با اون رتبهش حتما رفته وکالت یا روانشناسی، باز خونوادهم با شرمساری میگفتن نه بابا! همین شعر و معر و اینا...
یادم اومد دانشگاه جشن فارغالتحصیلی گرفت و تا دیروقت طول کشید. اون موقع اسنپ و تپسی نبود. جرأت نمیکردیم تاکسی سوار شیم. از اینکه به بابام زنگ بزنم خیلی بدم میومد ولی چارهای نداشتم. زنگ زدم بیاد دنبالم. وقتی اومد گفت تئاتر بودی؟ چون تئاتر زیاد میرفتم و همهش شب بود ولی به اتوبوس آخر میرسیدم. گفتم نه. جشن فارغالتحصیلیم بود. بابا برای چند دقیقه حین رانندگی جلوش و نگاه نکرد و به من زل زد. مبهوت پرسید چرا نگفتی من و مامان و پسرا بیایم؟!
بعد با حیرت تکرار کرد: جشن فارغالتحصیلی؟!
من بغض کردم. ولی تو تاریکیِ ماشین معلوم نبود! روم و کردم به شیشه و تو دلم گفتم چون شعر و معر و اینا بود دیگه... چیز خاصی نبود که...
فقط «چیز خاصی نبود که...» رو بلند گفتم بشنوه.
همیشه با حسرت به عکسهای جشن فارغالتحصیلی بقیه نگاه کردم. چون از جشن فارغالتحصیلی خودم متنفرم. برام در لیست بدترین لحظات زندگیمه...
بابا سخت داشت از شعر حامد عسگری لذت میبرد و مصاحبهٔ ادبیشون و بادقت نگاه میکرد و من خیلی چیزای دیگهم یادم اومد... وقتی با کتابِ چاپشدهم اومدم خونه... وقتایی که تندیسبهدست اومدم خونه... وقتی معلم شدم... وقتی فقط بیست سالم بود و از روزنامه خراسان زنگ زدن و ازم درخواست کردن باهاشون همکاری کنم... وقتی مربی شهرداری شدم... وقتی سکه طلا برنده شدم بهخاطر سه صفحه نوشتن... وقتی با سکهٔ طلام خودم رفتم بولوار سجاد و لپتاپ خریدم... وقتی...
آه.
۴. قُلقُلیم گم شده. دیگه نمیتونم روی کوه و توی دشت چایآتیشی درست کنم بنوشم...
یه تیکه از خوشیهای دنیا ازم سلب شد...
۵. پیامهای خوبترین و کاری که داریم با هم میکنیم برای بعد از عید، از سایرِ تیکههای خوشِ دنیامه...
۶. سؤال طراحی میکنم. بازی. نمایش. روزی پانزده تا انیمیشن میبینم که از بینشون بتونم شش تا برای سینماادبیات انتخاب کنم.
بعد از عید کلاسای من خیلی به دخترام خوش میگذره. کتابا رو تموم کردم و مرور و تمرین و تثبیت رو با بازی و راههای بدون اضطراب پیش میبرم. چون بعد از عید همه یادشون میاد به بچهٔ بیچاره اضطراب بدن(!)
این همکارم در شبکاری، فقط پنج یا شش سال از من بزرگتره. یه پسر نوجوان داره. دینمداره و دوست داشت فرزندانِ دیگهای هم تقدیم ظهور کنه ولی بیمار شد... عمل کرد... در تنگدستیِ محض...
کلی امتحان و آزمون خدا ازش گرفت...
ثروت نداره... حمایت نداره... کاربلدترینِ بخشِ کاریشه اما قدرشناس نداره...
وَ شبی که بدون کوچکترین اخمی تو صورتش... بدونِ یک قطره اشک... خیلی ساده و حینِ یادداشتهای کاری... بیمقدمه بهم گفت سرطان داره...
وقتی من داشتم قالب تهی میکردم و نفسم کند شده بود...
دست از کار کشید و خیلی جدی گفت:
الحمدلله علی کل حال...
حالا تمومِ خوشیِ دنیاش اینه که پسرش نوکرِ امام رضاجان شده...
من تو زنانِ مذهبی هم ندیدم سرِ چنین چیزی کسی اینقدر ذوق کنه... تازه شما اون هیجانی که من پشت تلفن از صداش شنیدم و نشنیدید!
مذهبیترین و ولاییترین و انقلابیترین آدمها رو در چنین لحظاتی صرفا «خوشحال» دیدم و در «کنکور قبول شده»، «کارمند شده»، «داماد/عروس شده»، «قهرمان شده»، ... ««ذوووووقمند»» دیدم(!)
خدا رو شکر که هنوز این دنیا با وجود همین انگشتشمارها جای نفس کشیدن داره... الحمدلله به داشتن چنین دوست و همکاری...
خدا عزت و برکتش بده... خدا قوّت و شوکتش بده... پسرش رو خرج امام زمان علیهالسلام کنه...
خدا مادرهای بیبرکت رو هدایت کنه و امثالِ این دوستم رو زیاد کنه...
تنش سلامت❣
ماشاءالله و لاحول و لا قوّة الا بالله
#خوشیهای_عظیم
#زن
سربهراه
نجف عادتمون داده به زیرِ بارون غذا خوردن...
نجف عادتمون داده به خندیدن حینِ یخ زدن...
نجف عادتمون داده به کم خوردن اما بابرکت خوردن...
نجف عادتمون داده به امام...
شبهای قدر، سال تحویل، همینجوری... سر در میاریم از صحن و رواق...
هزار الحمدلله به سالهایی که با حرم... حرم... حرم... تموم شد و شروع شد.
یک ماه گذشت.
وازلینی که از نجف خریده بودم به لطفِ پوستِ کویرم، ته کشید...
تاولای پام خشک شد... زرد شد... پوست انداخت...
صبحانههایی که مدیره باز تو کربلا و تو برگشت بارمون کرد هم تموم شد... همونایی که تا تونستم باهاشون افطار کردم و نذاشتم مزهٔ صبحونه خوردن بهجای غذای گرم از دهنم بره...
حواسم به عادتای نجفمون هست، دارم تلاش میکنم شهرنشینی، حرمنشینیم و محو نکنه...
هنوز ولی سوهانِ قم مونده...
کربلا رو وقتی شروع میکنم که همهچیز در معرضِ تموم شدنه...
کربلا؛ برگِ برندهٔ همهعمر و جَوونی منه...
پیراهنمشکیِ اربعینم؛ قسمِ جلالهٔ منه...
کربلا... که از دلِ بیابون شروع میشه... از قلبِ عمودهای مشّایه... طوفانیه که زندگیم و تکوند... زیرورو کرد... همونی که هیچکس و هیچچیز حریفش نمیشد...
کربلا رو نگه داشتم وقتی بنویسم که دیگه حتی جای پوستهپوستههای تاولام رو نمیبینم... بوی دِهین دیگه یادم نمیاد... سوهانِ قم ته کشیده... وَ از سینهم دیگه خاکستر به چادرم نمیپاشه...
کربلا؛
مبادای منه.
اون تیکه طلاییه که هزار سوراخ قایمش کردم برا وقتی دستم از همهچیز خالی شد...
کربلا اون نیروییه که وقتی زیر پام خالی شده و از دستوپا زدن افتادم و دارم غرق میشم و بدنم بیحس تو امواج فرو میره، درست در آغازِ مردن، پاهام و جمع میکنم تو شکمم و با تمومِ شتاب و انرژی میکوبم به امواج و مثل تیر، پرتاب میشم به سطح آب و نفس میکشم...
واسه نوشتنِ کربلا هنوز زوده...
کربلا همون فجرِ منه،
درست وقتی همه از روشنی ناامید شدن...
دیوونه شدم؛
مثلِ شبهای نجف.
آخه بارونه... اذونه... حرمه... همسفره... امامه...
مثلِ شبهای نجف.
سربهراه
به خونِ من و رفیق تشنهان، ولی اسممون تو سامانهٔ جهادگرها ثبت شده و همچنان همه دورهمیهای جهادی دعوت میشیم.
امشب هم شب خاطرهٔ جهادی دعوت بودیم. من گفتم نریم، ولی رفیق گفت دیوانه اونا از دیدنِ ما اینقدر به هم میریزن که دیوار گاز میزنن :)
منم گفتم عه اینجوریه؟ پس بریم :)
باید از ساعت سه و نیم میرفتیم. ولی یهجوری رفتیم به افطار برسیم. شنیدنیهای با آبوتابشون رو در اردوهای جهادی دیدیم و چشیدیم و لمس کردیم که چقدر شبیه شوآف و تبلیغات و حرفاشونن...(!)
قشنگ بیست دقه به شش وارد سالن شیشهایِ صبا شدیم و صدای آشنای آقای راجی به گوشمون رسید.
گفتیم خدا رو شکر؛ وقتی رسیدیم که یه جهادگرِ واقعی داره صحبت میکنه.
از دو تای کناریش خوشمون نمیاد. به جز مجری که اتفاقا مجریِ درست و خفنی برای جبههٔ حقه و خدا حفظش کنه. حاجی راجی صحبت میکردن گوش میدادیم و اون دو تا حرف میزدن ساعت نگاه میکردیم کی افطار شه.
دوربین هرجا روی ما میومد، دو میکردیم که بعدا هم دیدن بسوزن :)
اذان گفتن و رفتیم اول نماز، در صورتی که کللللللللل سالنِ جهادیها رفتن اول افطار :)
نمازگزارا شاید پنجاه نفر بودیم.
برگشتیم سفرهها پر شده بود. گفتن برید طبقه پایین. رفتیم دیدیم صفه. به رفیق گفتم بیا بریم خودم افطارت میدم، من تو صفِ اینا وانمیستم.
اومدیم بیرون دیدیم داره برف میاد😍
رفتیم دم پیتزافروشی به رفیق گفتم من و پیتزا مهمون کن😂
پیتزا رو انداختم بهش و زدم زیر همهچی😂
یه سالی میشد قیافهٔ مذهبیهای خرابکنندهٔ مفهوم مقدس جهادی رو ندیده بودم.
چیا عوض شده بود؟
پوششها!
جهادیهای خانم همه عباپوووووش... عباها کارشده... زرقیبرقی... همه یه لایهٔ لطیف آرایش... آی اگه حضرت زهرا سلام الله علیها زمان ما بودن چقدر معیار حجاب دیدنیتر بود با این عباییها😁
دیگه چی؟ نماز اول وقتی که دیگه نبود...
چیا ثابت مونده بود؟
مشکلات فنّی و صوتی... تأخیر در زمانبندی... بیاحترامی به زمان... بینظمی در پذیرایی...پلشتی در محیط... پلشتی در سفره... چسبوندنِ پلشتی و کثافات و بینظمی به «خاکی بودن»... به جهادی...
اینا هنوز هم یک بار «زندگی به سبک جهادی» آقا رو نخوندن و هنوزم نمیخوان باور کنن آقا ویژگی جهادگر رو «نظم» دونستن...
آه و هزار آه...
کاظم روحبخش داشت خاطرات لبنانش و میگفت. شبکهسازی و تشکیلات لبنان رو زد به سر ما ایرانیها...
بلاکشدهام و تریبون بهم نمیدن وگرنه میگفتم اونجا جنگه و بروکراسیِ اداری نیست... برای همین راحت به هم چفت میشن...
اینجا امثال منی که مشتاق کار کردنم با سری پر از ایده رو جوری بستن که به هیچ گروهی نمیتونم چفت شم...
اینجا هر کدوم از شماها خدای خودتونید... منطقه محروم و مستضعفین، پیراهن عثمانتونه... دارید از قِبَلِ جهادی شهرت و ثروت بهدست میارید... امثال من موی دماغ شمان... شماهایی که به اسم جهادی... با پول بیتالمال... مناطق خوشآبوهوا میرید... محرم و نامحرم به اسم کار فرهنگی بگو و بخند دارید... عکسای اینستاگرامی میگیرید و برمیگردید و از نکردههاتون کوه میسازید و آمارسازی و برگهبازی و دیدار رهبری دعوت میشید...
باندهای خطرناک مقدسنما که گند زدید به نفسِ پاکِ حاج والیها...
سربهراه
به خونِ من و رفیق تشنهان، ولی اسممون تو سامانهٔ جهادگرها ثبت شده و همچنان همه دورهمیهای جهادی دع
تو بحبوحهٔ جنگ، حسن باقری که هنوز حسن باقری نبود، ینی کسی نمیشناختش، رفت گفت یه اتاق بهم بدید. گفتن واسه چی؟ گفت میخوام اطلاعات جنگ رو جمع کنم دقیقتر بزنیم.
بهش خندیدن و مسخرهش کردن و گفتن بچه است، از جنگ میترسه... به این بهانه میخواد عقب بمونه...
اما؛
اتاق و بهش دادن...
در حد موجود، امکانات و نیرو رو دادن...
کاظم روحبخش؛
دخترای مدرسهم هم با این ماجرا میفهمن چرا لبنان شبکهسازی داره و ایران نه!
باهوش تو الآن برو برای یه هیئت اتاق طلب کن. کردی؟
ما کردیم؛
گفتن اسم هیئتتون و حذف کنید، اسمِ گروهِ ما رو بزنید...
برنامهتون و حذف کنید، استاد ما بیاد...
مخاطب از شما، محتوای ما...
گفتیم اینجوری که میشه شما... ما هیئتمون داره یه خلأ دیگه رو پر میکنه... شنبهها ما و مخاطبمون میایم هیئت شما، دوشنبهها شما بیاید جای ما... به این میگن تکامل...
گفتن نع. اتاق نمیدیم.
وَ این تازه مردمیترین خاطره بود...
خاطراتی که به تشکیلات اساسیای مثل بسیج و جهاد نزدیک میشه، بماند...
برای کاری مجبور شدم چند دقیقه وارد یه گروه مذهبی بشم.
همینطور که دنبال محتوای مد نظرم بودم و گروه رو بالا و پایین میکردم، دیدم سر موضوعی دعواشون شده بوده. این حاج قاسم به اون حاج قاسم یه چیزی گفته. رهبری در جوانی جوابش و داده. سیدحسن نصرالله لایک کرده و رهبری با ریش سفید و انگشتر مخالفت. امام موسی صدر رگباری طعنه زده و شهید ذوالفقاری بهش برخورده و از گروه لفت داده :)))
خواهش میکنم مثل آدم اسم خودتون و بذارید! مثل آدم پروفایل بذارید!
آقای حیدر ۱۱۰؛ شما رو به مرام حیدر باید بشناسن، نه به این اسم و القاب!
خانم با پروفایلِ دخترچادری با لباس ارتشی و اسلحه؛ خودت و شرحهشرحه هم بکنی، تهش جهادت هر جایی جز جبهه است و رضایت امام زمان رو محاله بتونی با پر کردنِ خشابی بهدست بیاری😎
دینمدار عاقل و بالغه،
نه مذهبیاسکولِ مایهٔ تفریح و خندهٔ ما!😂😂😂
#سَمخَند
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیفهمن آقای پناهیان...
اصرار دارن به مسیری که جواب نداده هیچ... پسرفت هم داشته...
اصرار دارن هنوز یه دختر رو به بهانهٔ چادر چقدر قشنگت کرده، محجبه کنن...
هم به اون نوجوان دروغ گفتن و اون میفهمه... هم فلسفهٔ حجاب رو مخدوش کردن که اصلا زیبا شدن نیست... هم اعتماد از دست دادن... هم تحریف کردن... هم هزار ستونِ دیگه رو ریختن...
مذهبیا نمیفهمن آقای پناهیان...
تلویزیون داره یه دختر ۱۶ ساله رو نشون میده که تو پاراالمپیک طلا گرفته و با اون طلا برای پدرش یه تریلی خریده.
مهمانها دختر نوجوان دارن. مادرش برمیگرده جلوی همهٔ ما نگاهش میکنه و میگه یاد بگیر! همهش سرت تو گوشیته و تهش هیچی! این همسنِ تویه و برای باباش تریلی خریده!
باباش سری به نشونهٔ افسوس تکون میده.
جمع میخندن. یکی میگه ماشاءالله، تازه معلول هم هست!
دختره پودر شد...
غرورش... شخصیتش... احترامش...
باشه تا زمان ثابت کنه امشب با این بچه چه کردن پدر و مادر بیشعورش و چطور بهشون برگردونه...
من تو مدرسه شاگردام و پیش پدر و مادر خراب نمیکنم و پدر و مادر رو پیش بچه. هر دو مورد هم بهخاطر دخترامه، نه بیشعورایی که مثل سگ و گربه فقط زاییدن.
ولی اینجا این دختر بین یه جمع نابود شد...
صدام و انداختم وسط جمعیت که پدر و مادرش براش خرج کردن. شما هم برای دخترتون خرج کنید تا بهتون برگرده!
خندههاشون ماسید. صورتا برگشت سمتِ من. من با لبخند ادامه دادم:
من نوجوان بودم میخواستم برم کلاس والیبال، مادرم گفت پول الکیه، نذاشت برم. برادرام هر دو عاشق فوتبال بودن، نذاشتن برن. شما هم یادمه دخترت ابتدایی بود، عاشق تکواندو بود، یادمه گفتین فقط لباسش فلان تومنه، بره جفتکبارو بندازه که چی؟ تهش باید کهنه بچه بشوره!
پدر و مادرِ این دختره اینا رو نگفتن. خرج ورزش بچهشون کردن، لباس و باشگاه و مسابقات حامیش بودن، طلا گرفته قدرشناسی کرده. شما کاری برای دخترت نکردی که طلا بهت بده یا تریلی برای باباش بگیره! هرکی اندازهٔ امکانات و تلاشش به نتیجه میرسه. بخشی از امکانات هر بچهای دست پدر و مادرشه. وقتی ازش دریغ کردید، انتظار چه نتیجهای دارید؟!
حالا خفهخون گرفتن :)
دختره سرش و تونست تو جمع بالا بیاره. به من، تنها محجبهٔ جمع، نه تنها چادری... که تنها محجبهٔ تحصیلکردهٔ اهل ولایت فقیهِ جمع، با لبخند نگاه میکنه و تو چشماش کلی ستاره برق میزنه.
باشه تا زمان ثابت کنه امشب کی طلا گرفت.