نمازِ ما تموم شد. عیدم خیلی مبارکه چون یه خادمِ حقیقی تو حرم دیدم😍
خادمای حجاب که مشخصا کارشون رسیدگی به حجابه رو همیشه در حال حرف زدن با همکارشون دیدم(!) ولی این آقا حینِ کار کردن و خدمت که سریع داشت صفوفِ صحن آزادی رو آماده میکرد و جمعیت رو هدایت میکرد،
رگباری و دونهدونه تذکر هم میداد!
ینی مؤمن بهانه نمیاره! مؤمن میتونه حین کار هم به واجبات برسه! خادمایی که بهجای امر به معروفِ واجب، صلواتِ مستحب میفرستن رو میسپارم به حضرت زهرا سلام الله علیها... این آقا دونه دونه حین کار تذکر میداد:
خواهرم موهات و بپوشون! مراقب چادرتون باشید! چادر سرت کن دخترم! موهات و بکن تو روسریت!
الهی امام رضا جان دستگیر دنیا و آخرتش باشه... بر پدر و مادرش رحمت... نسلش حسینی و عاقبت بخیر... خدا برای خانوادهش حفظش کنه... خدا زیادش کنه... الهی خادمای خائن به زمین گرم بخورن و حرم پر شه از این آقا... از این خادمای حقیقی...
صالحون و مخلصونِ قنوتِ عید، یکیش همین خادمِ واقعیِ آقاست😍
با بچهها رفتیم سینما موسی کلیم الله ببینیم. خیلی ذوق داشتم و برابر با ذوقم نبود، ولی چسبید.
بچههایی که از وبلاگ با من هستن میدونن :) من عاشقِ حضرت موسی علیه السلام بودم تا وقتی با ایشون سر از مشّایه درآوردم...
نزدیک ده سال وبلاگ نوشتم با اسم واقعی خودم، تو جایی به اسم «باید موسی شوم» که بلاگفا پاکش کرده...
خیلی دوست دارم بقیهش و ببینم...
تو فیلم، مادرِ موسی خیلی بیتابی میکرد. خدا هر دو باری که بهش الهام کرد گفت بهت برش میگردونیم... یکی از رفقا گفت چقد خدا مادر موسی رو درک کرده... چقدر دلش و آروم کرده... من گفتم مادرِ علیاصغر ولی داغ دید...
تو وبلاگِ موساییم خیلی روضهٔ امام حسین علیه السلام نوشتم، تو سینما هم خیلی بهم روضه داد...❣
فیلمِ خاصی نبود، اما ماجرای خود حضرت موسی همیشه جالبه. ببینید.
خمس چون اینجوریه که اگه سر موعد تو حسابت پول باشه، شاملش میشه (حالا چه یه سال مونده باشه، چه همون ساعت ریخته باشن)، مختصرخمسی بهم خورد چون حقوق اسفندم خرج نشده. الحمدلله با پرداخت خمس جزو آدمیزاد حساب شدم و وقتی حاجاقا گفتن مالت پاک شد، خیلی ذوق کردم😍
البته آدم خالصی نیستم و منتظرم خدا چندین برابر بهم برگردونه😁
بیخوابی همونقدر بیتابکننده است که دندوندرد...
+۳۶ ساعت بیخوابی بدونِ هیچ خستگیِ جسمیای... بدونِ هیچ فشارِ کاریای...
Alireza Ghorbani @RozMusic.comAlireza Ghorbani - Dar Zolfe To Avizam (128).mp3
زمان:
حجم:
4.2M
مُسکّنِ قوی با چای... چای... چای... چای... چای... تا موکبی حوالیِ عمودِ ششصد و دوازده که همهٔ بیخوابیهام و درمون کنه...
جلسه تموم شد و آقای مدیر من و رفیق رو صدا زد. گفت یکیتون بشید مدیر و اون یکی معاون. کل مدرسه رو بسپرم بهتون و خیالم راحت. گفتم من دبیرم. تمایلی به کار اجرایی ندارم. از طرفی شما ما رو پسندیدید، ما شما رو نپسندیدیم! مدرسه جزیرهایِ بچهمذهبیا خطرناکتر از مدارس سکولاره! پلشت و بینظم و هردمبیل هم هستید.
گفت همین! همین دقت و صراحتِ شما رو میخوام.
رو کرد به رفیق و گفت من با کلی دختر کار کردم. هر مدلی که بودن هوش و حواسشون با من به کار نبود. امتحان کردم دیدم با هر مردی هوش و حواس ندارن. درگیرِ این میشن که تو چشمِ اون مرد کار خوش بیاد. برخی کمعقلترهاشون هم میزنن شبکه عشقوعاشقی... ولی این دوست شما خیلی عزت نفس داره، خیلی کاربلده، خیلی راحت با من و آقای فلانی برخورد میکنه. تنها دختریه که وقتی با ما حرف میزنه سرش و نمیندازه پایین و رااااااحت چشم تو چشم حرف میزنه. حرفِ خودشم میزنه. کار باید باب میل خودش پیش بره، دنبال خوشآمدِ ما نیست. با دوستت دیگه نمیخواد نگرانِ حاشیه باشیم. این از سن و سال و شغل و تجربه نیست ها، ما با این سن و شغل و تجربه زیاد کار کردیم و ندیدیم. به نظرم از عزت نفسشونه.
رفیقم خیلی جدی جواب داد:
از عزت نفس و چیزایی که گفتید نیست، با مردها راحته و خودش، چون از اساس مردی رو آدم حساب نمیکنه، فقط کارش و جلو میبره.
مدیره و من در اون لحظه: 😐😶
+رفیق اونه که حرفنزده تو رو بلد باشه❣