eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
یه شماره ناشناس تماس گرفته. جواب می‌دم و می‌بینم کوثره. زنگ زده روز معلم رو بهم تبریک بگه. می‌گم مگه فردا می‌خوای غایب شی؟! می‌گه نه به خدا خانوم! می‌گم خب دیدم زنگ زدی و نذاشتی فردا، فکر کردم نمیای... گفت امروز روزتونه خانوم! من امروز باید بهتون تبریک بگم. فردا واسه کارای حضوریه :) من نمی‌خوام اردیبهشت تموم شه... شما چه می‌دونین شاگردی که قراره صبحِ شنبه ببینه‌ت ولی زنگ می‌زنه... پیام هم نه، زنگ می‌زنه که روزت و تبریک بگه یعنی چی...😭
اعتقادی به این تجمعاتِ نمایشیِ غالبا بی‌عقیده و استمرار ندارم، اما من اون گنجشکی هستم که می‌دونه یه قطره آبِ تو دهنش، آتشِ بر ابراهیم علیه السلام رو خاموش نمی‌کنه، فقط اومدم که جزوِ نمرودی‌ها نباشم. به عشقِ دخترا و معلمای مقاومِ غزّه❤️‍🩹
روی پیام‌های تبریکی که کپی نیستن خیلی وقت می‌ذارم. «اصالت» رو خیلی بالا می‌برم. پاسخم به این یه خطِ ساده خیلی خیلی متفاوته با پاسخ‌م به متن‌های کپی از گوگل و اینستاگرام و پینترست. این‌که دانش‌آموزم برام یه کتاب فرستاده و بخشی از اون رو تا حرف‌ش و بزنه، برام زمین تا آسمون فرق داره با کلی کارت‌پستال دیجیتالی که برام با ظرافت و‌ دقت ساختن و از صبح هی برام فرستادن اما «ذاتِ کار تکراریه». حتی امروزم باید معلمی کنم... حتی در پاسخ دادن به تبریک‌هام... باید «اصالت»، «سادگی»، «صداقت» و «خلاقیت» رو ارزش بدم و فردا وقتی دخترام پاسخ‌های من رو به پیام‌هاشون به هم گفتن، متوجه این تفاوت بشن... بیان دلخوری‌شون و بهم بگن و من دونه‌دونه استدلال بیارم تا شاید یکی از دخترام برای فردای ظهور فکرهای تازه داشته باشه... خط مقدم باشه و شروع‌کننده... منتظر نباشه تا یکی تذکر بده و اون بگه خب! دیگه لازم نیست من بگم... تا از یک نفر بودن نه بترسه، نه خجالت بکشه... من این شغلِ تعطیلی‌برندارِ همیشه در مراقبه و محاسبه رو عاشقم❣ الحمدلله ربّ العالمین که معلّمم... وَ هزار استغفرالله از کم بودنم برای این رَدا... امروز همهٔ همکارام روی گروه‌های مدرسه و مؤسسه خودشون و خفه کردن از تبریک گفتن و قربون‌صدقهٔ خودشون رفتن... من هیچ تبریکی نگفتم و نمی‌گم. فردا حضوری به هرکه شایستهٔ شغل انبیاست، تبریک خواهم گفت. فقط به هرکی متعهدِ این شغله. مثلِ تمومِ این دوازده سال معلمی که حتی به یک نفر تعارفی و عرفی تبریک نگفتم. اگه پزشکیان دنبالِ مذاکره با قاتل سردار سلیمانی و بچه‌های غزّه‌ست؛ تقصیرِ سه نفره... پدر... مادر... وَ معلمش.
۴۸ ساعته نخوابیدم. در پرفشارترین لحظاتِ زندگیم هستم. مثلِ یه هشت‌پا دارم صدها کار رو هم‌زمان انجام می‌دم و همه فوری و ضروری. یازدهم انسانیِ دبیرستان درخواست دادن من بهشون فوق‌العاده درس بدم و برای نهایی آماده‌شون کنم. وَ من پذیرفتم چون رقمِ خوبی پیشنهاد دادن. تو اتوبوس‌ها دارم فنون ادبی مطالعه می‌کنم که بعد از پنج سال تدریس کنم. فشارم مدام میفته و هی با شکلات سرِ پا می‌شم. پاهام، کمرم، چشمام، دستام درد داره. پوستم چروک و زرد شده و چشمام خسته و بی‌فروغ. اما در بهترین لحظاتِ زندگیم هستم و دخترام... دخترام... دخترام چنان زندگی رو به کامم شیرین کردن که می‌تونم با تنی خسته و روحی بی‌نفس، کوه جابجا کنم❣ خدایا مخلصیم❤️
بالاخره رسیدم خونه. یه کفشِ بد، بلایی سرِ پام آورده که دیگه کفشای خوبِ بعدش، درستش نکرد... این‌که پاهام و شستم و بدون جوراب دراز کردم و انگشتای پام و می‌تونم از هم باز کنم تا میخچهٔ دردناک و تاولِ انگشتی که ناخنش مُرده کمی بی‌فشار هوا بخورن، از خوشبختی‌های دنیاست که کمتر کسی می‌دونه! اتاقم پر از کادو و گل و دسته‌گل شده. چندتاشون و هنوز باز نکردم. تنها معلمِ دستِ پرِ این دو روز بودم. اون‌قدری که مؤسس در جشنِ معلم اعتراف کردن و گفتن: سخت‌گیرِ محبوب! معلومه که برام مهمه! همکارایی که خیال می‌کردن من سخت‌گیرم و اضطرابی که دخترا سرِ امتحانا و درسای من دارن غیرطبیعیه، دهن‌شون بسته شد! دخترام ثابت کردن سخت‌گیریِ من اصولیه نه از روی عقده. شنبه کوله‌م پر بود، پلاستیکِ بزرگِ دستم پر، گل‌هام جا نمی‌شد دستم و گلدونام در خطرِ افتادن بود. فرصت ندارم فعلا هم بررسی کنم چی گرفتم و چی برام خاص‌تره. هدیه‌های نکته‌دار رو اینجا ثبت می‌کنم. امروز یه کارِ بد کردم و ناخودآگاه بود و از دستم در رفت... خوب‌ترین ساعتش رو دستش کرده و اومده بود طبقه بالا بهم نشون بده. با چند نفر از دخترای نهم بود. تا نشونم داد و ذوقش و دیدم، دلم غش کرد براش و کشیدمش سمتِ خودم و بغلش کردم... بعد خیلی سعی کردم با محبت به اونایی که اونجا بودن، این مسأله رو ماست‌مالی کنم، ولی اینا دخترای نهم دوی من هستن و همونا که پام به کلاس‌شون نرسیده، می‌فهمن شادم یا غمگین... فریب دادن‌شون تقریبا محاله... شرمنده‌ام که نتونستم مثلِ یه معلم، احساسم رو کنترل کنم و روحی رو مکدّر نکنم...
فردا بعد از پنج سال، تدریسِ فنون دارم. کمی مضطرب هستم چون فنون پر از نکته است و نگرانم این فاصلهٔ زمانی، تسلطم رو به نکات کم‌رنگ کرده باشه. بعد از شام باید سخت مطالعه و‌ مرور داشته باشم. صد و هشتاد دقیقه کارگاهی باید تدریس کنم و گاردِ ذهنیِ دخترایی که با دبیرشون چپ افتادن و یاد گرفتن مثلِ دوازدهما طغیان کنن و من رو بخوان، بشکنم و باز با ادبیات آشتی‌شون بدم. این مدل کارگاه‌ها و کلاس‌ها رو دوست دارم چون برگه و امتحان و نمره نداره. من در این مدل کلاسا خیلی تبحّر دارم؛ اگه مدیر بودم، معلمی رو استخدام می‌کردم که بی‌نمره و امتحان بتونه کلاس رو پای درس نگه داره. خسته‌ام و حوصله‌م نمی‌کشه توضیح بدم چرا. خودتون جزئیات رو تحلیل کنید. فقط همین‌قدر بگم که یه معلم رو در کلاس‌های بی‌نمره بسنجید. دیدید بی هیچ نمره و سنجه‌ و رقابتی، شاگرداش نشستن کلاسش و محوِ تدریسشن، بدونین دستش پُره.
وَ در آخر؛ خوشا به حالِ هرکی امشب می‌خوابه.
توت‌ها همیشه وقتی می‌رسن که من در شلوغ‌ترین حالتِ ممکنم و باز هم نمی‌تونم برم روی درخت و پا بکوبم به شاخه و بارونِ توت راه بندازم روی پارچهٔ زیرش... فقط می‌تونم در بدوبدوی بینِ کلاس‌هام هرازگاهی قد بکشم و دست دراز کنم و از درخت‌های توتِ کنارِ خیابون چند دونه بخورم... اردیبهشت و توت‌هاش، من و سؤالا و برگه‌ها و نمره‌ها.
بعد از تئاترِ نهما تو روزِ دختر که ترکوند الحمدلله، بچه‌ها خیلی به تئاتر علاقه‌مند شدن :) کارِ خوب بکنید، میفتن دنبال‌تون. (یک) نمونه‌سؤالِ امتحانی با هفتما کار می‌کردم که حلما اجازه گرفت و بلند شد و گفت خانم! من به نمایندگی از کلاس یه درخواست از شما دارم. گفتم بفرمایید. گفت می‌شه با کلاسِ ما برای تولدِ امام رضا علیه‌السلام، تئاتر کار کنید برای مدرسه اجرا کنیم؟ با همون لبخندم، قاطع گفتم خیر! کلاس جا خورد! اون‌قدری که حلما موند چی بگه! سرها برگشت سمتِ حلما و با نگاه‌های مستأصل بهش می‌فهموندن که از خانم بپرس چرا! حلما همون‌جور ایستاده، وا رفته بود! کوثر بلند شد و پرسید خانم چرااااا؟ با همون لبخند، اما هم‌چنان قاطع، پاسخ دادم: چون من هیچ کارِ دقیقه‌نود، بی‌برنامه و هردمبیلی انجام نمی‌دم. دیره برای کار. (دو) حلما که هنوز شوکه بود گفت خانم جمعه تولده... شنبه اجرا می‌کنیم... گفتم می‌دونید برای کارِ روز دختر، همون یک ساعت، چند وقته با دخترا کار می‌کنیم؟ گفتن نه. گفتم دو ماه. کل فروردین و اردیبهشت و دو هفته از اسفند. گفتم برای همین این‌قدر خوب بوده که همه رو به‌وجد آورده. وَ برای همین کارای دیگهٔ مدرسه، مثلِ نمایشگاهِ مشاغل رو همه‌تون مسخره کردید... چون کارِ یه هفته‌ای بود(!) گفتم می‌دونید موزهٔ ادبیات چقدر طول کشید؟ گفتن نه. گفتم یک ماه و نیم؛ آبان و آذر. گفتم سه نفر تو این کلاس تو گروه پژوهش با من بودن. بلند شن. بلند شدن. گفتم من تو پژوهش دو حرف رو خیلی می‌گم. به دخترا بگید. سحر گفت: «کار نکردن، بهتر از بد کار کردنه.» (سه) راحیل گفت: خانوم اون یکی طولانیه... همه‌ش و بگم؟ گفتم همه‌ش و‌ بگو! گفت: «کارِ فرهنگی شکست می‌خوره، چون کسایی که کار فرهنگی می‌کنن خودشون بی‌فرهنگن! بی‌نظمن. پلشتن. درس‌نخونن. اسراف‌کارن. لباس و کیف و اتاق و آشپزخونه‌شون به‌هم‌ریخته است. در مشکلات زندگی افسرده می‌شن. به‌جای واجبات و وظیفه، دنبال مستحبات و دلبخواهن. صد تا کانال و سخنرانی دارن اما یک کتاب نخوندن. پراکنده‌ان، نه متمرکز. زیاد حرف می‌زنن و کم عمل می‌کنن.» (چهار) ادامه داد: «خانم شما می‌گید اول خودت آدم باش، این خودش کار فرهنگیه.» (پنج) حلما گفت: خانوم مناسبت کم بود که دیر گفتیم... تقویمِ موبایل رو باز کردم و درجا شش مناسبتِ قابلِ کار رو خوندم. گفتم یه حرفِ دیگه‌م الآن می‌زنم: برای کم‌کاری‌هاتون، بهانه و توجیه نیارید! (شش) حلما گفت ببخشید. معذرت می‌خوام. گفتم خواهش می‌کنم. وَ سؤالات رو ادامه دادم. کار فرهنگی همین بود. شاخ شکستن و آپولو هوا کردن نمی‌خواد! جمع کنین حلقه صالحین و پاتوق کتاب و بی‌نهایتِ بی‌استمرار و طرحِ ولایتِ بدونِ عمل و سخنرانی‌های لحظه‌ای‌تون رو که تهش یکی غیر شکلِ خودتون نداره(!) جمع کنین زرزرا و شعاراتون و وقتی هنوز برنامه‌هاتون با بیست دقیقه تأخیر به علت نقص فنّی شروع می‌شه و سخنران‌تون به دلیل ترافیک دیر به جلسه می‌رسه(!) از این فرسته بوی تکبّر میاد؟ بله! من بسیار مغرور و متکبّرم :) اما نه مثلِ شما عیبم رو پشتِ دینم و مشکلاتم قایم می‌کنم(!) (هفت) نه مثلِ شما بی‌اراده‌ام که جایی بمونم که فکر می‌کنم مشکل داره! من کانالی که صاحبش فقط عبا داره، نه مشکل دیگه‌ای، رو حتی باز نمی‌کنم! شما چنین اراده‌ای دارید که یه متکبّر رو که ازتون درخواست نکرده بخونیدش(!) نخونید؟! ؛) (هشت) یه توصیه هم برای شما دارم: از خودتون بپرسید چرا اینجا هستید؟ آیا به دین و دنیاتون فایده می‌رسونه یا ضرر؟ جَنَم داشته باشید :) (نُه) *این فرسته، ده آموزهٔ فرهنگی داشت. نذر ظهور❣ تأکید می‌کنم. «ده» آموزهٔ فرهنگی😎
تو اتوبوسم و یکی داره برا اون یکی می‌گه من خواهرزادهٔ سردار فلانی‌ام(!) یادِ شبِ دختر افتادم... یه لشگر مذهبیِ خاک‌برسر دوره‌مون کرده بودن که یکی می‌گفت خادمِ حرم هستم... اون یکی می‌گفت برادرِ فلانی... اون یکی می‌گفت نوهٔ فلانی... یکی می‌گفت چهارده ساله تو سپاهه... اون یکی حافظ قرآن بود و یکی دیگه کارت بسیج درآورد... وَ همه‌شون، همه‌شون... امر به معروف و نهی از منکر رو ذلیل کردن... این فرسته در راستای اون خاک‌برسرای نمازخون و روزه‌بگیر و محجبه و ریشو نیست... این فرسته رو برای رفیقم نوشتم. من و رفیق تو بسیج حکم داریم. چون فعالِ اردو جهادی هستیم در سیل و زلزله... هیچ‌کدوم نرفتیم حکمامون و بگیریم... اینجا نوشته بودم که من کارت بسیجم و هم پاره کردم... جفت‌مون از دانشگاه فردوسی هستیم و کلی سابقه داریم... وَ مواردی دیگه... من هرگز خودم رو پشتِ کسی یا جایی پنهان نکردم. اون‌شب تا کلانتری رفتم و یه لشگر نرِ مذهبی رو که خیال می‌کردن سرم داد بزنن اشکام می‌ریزه، مجبور کردم ازم عذرخواهی کنن اما حتی نفهمیدن معلم هستم! برای من پیش اومده بود و همیشه همین بودم. ولی رفیق آروم‌تر از منه و اهل مدارا. اون‌شب اولین تجربه‌ش بود. همه‌ش خیال می‌کردم الآن می‌گه که ما حکم داریم و فلان و بهمان... حتی پلیسه ازمون پرسید کارت امر به معروف دارید یا زیرمجموعهٔ ارگانی هستید؟(!) رفیق گفت قرآن و داریم و زیرمجموعهٔ اسلام هستیم و تذکر مثل نمازمون واجبه. آخ من کِیف کردم! ما رو از پرونده و دادگاه و سوءسابقه ترسوندن و ما محکم ایستاده بودیم پای امر به معروف و حتی نفهمیدن تحصیلات‌مون چقدره. همه‌شون هیچی‌ندار بودن! با کیلوکیلو ریش و پشم، آویزونِ کارت و جا و افراد بودن و تهش مجبورشون کردم عذرخواهی کنن در حالی که حتی سن‌مون رو هم نمی‌دونستن! تو راهیان نوری که ایام کرونا رفتیم و اونجا با فرمانده آشنا شدیم، ایشون برادرِ شهید بودن و کسی که دوران داعش خودشون در سوریه بودن و می‌تونستن کلی بچسبن به این و اون، ولی گمنام ظرف می‌شستن و مردکی برای ما از شهدا می‌گفت که یه هیچی‌ندارِ به‌تمام‌معنا بود(!) من جدّا حالم از مذهبی‌ها به هم می‌خوره... واقعا می‌گم! جمعه رفتم برای فلسطین، سخنرانی رو گوش نمی‌دادم. روی فرش هم ننشستم. خادم‌شون اومد گفت گوش بدید. تشکر کردم. گفت اگه گوش نمی‌دید از اینجا برید! عجب... بهش گفتم نگاه نکن جفت‌مون چادری‌ایم و من شکل توام، این لباسیه که عقیده‌م بهم گفته بپوشم و اگر نه از تو و مثل تو بیزارم. اینجایی که ایستادم هم وسطِ شهرمه و مالکش تو نیستی. هرجا دلم بخواد می‌ایستم و به توی عقب‌موندهٔ هیچی‌ندار هم ربطی نداره. می‌خوام بگم این‌قدر واقعی حالم بهم می‌خوره که بیان هم می‌کنم. یکی پیام داده چرا روز دختر رو تعریف نمی‌کنی و به حرف رفیقت می‌کنی؟ پاسخت و گرفتی؟ چون رفیقم مثلِ شما مذهبیای هیچی‌ندارِ آویزونِ کارت و فرد و مکان نیست! چون مثلِ شما عقب‌مونده‌های سجاده‌آب‌کشِ بی‌عرضه، هرجا گیر کرد از حوزه و دین و عقیده و مدرک و خونواده و ریالِ تو جیبش و دو‌ رکعت نافله‌ش مایه نمی‌ذاره. مفهوم؟