eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
زمان: حجم: 71.2K
این صدا را شنیدم. خیال کردم دیوانه شدم. زدم زیرِ گریه. رفتم دنبالِ صدا. دیدم روبه‌روی حرم موکب است. چای می‌دهد. با نعلبکی. در استکانِ کمرباریکِ تا کمر شکر. با قاشقِ فلزی برای هم زدن. دستِ مردم بود. دیدم که چای هم غلیظ است. دوباره صدا زد: هَلبی زائر... با صدای بلند گریه کردم. مردِ عِراقی از دور دید. برایم استکان آورد. خودش فهمید. پرسید: اربعین؟ من دست گذاشتم روی صورتم و به هق‌هق گریه کردم. آقا امام حسین... قدم سرِ چشمم گذاشتید... شهرم را منوّر کردید... آقا امام حسین...
سربه‌راه
این صدا را شنیدم. خیال کردم دیوانه شدم. زدم زیرِ گریه. رفتم دنبالِ صدا. دیدم روبه‌روی حرم موکب است.
ظهری می‌لنگیدم. میخچهٔ پایم غیر قابل تحمل شده. به زجر کفش پا می‌کنم. ظهری که در راهِ کلاسِ پسرم بودم به پاهایم گفتم باید ببرمت دکتر. فقط به‌خاطر اربعین. اربعین قرار است همین‌جوری مرا اذیت کنی؟ لنگ بزنم و درد بکشم و عقب بمانم؟ آقا امام حسین... حتی درد پایم را با معیار اربعین می‌سنجم... شما خودت را رساندی... آقا امام حسین... من باید به شما برسم... بگو لنگ... بگو دردناک... من فدای تاول‌های مشّایه...
همین‌جا زندگی را نگه داشتم. همین‌جا که استکان‌ها به هم می‌خورد و مردِ عِراقی هی صدا می‌زند: هَلبِ زوّار... هلبی زائر...
چقدر شرمنده‌ام که شما تا آسمانِ شهرِ من قدم‌رنجه کرده‌ای... حضرتِ آقای امام حسین! عهده‌دارِ ما! کس‌وکار و مَحرم و پناهِ ما! شما را که خدا برای به دادِ ما رسیدن نیافریده..‌. شما که نباید دلتنگی‌های ما را پاسخ بگویی... حاجاتِ ما را عابسِ شما بس! من از عابسِ شما حاجت‌ها گرفته‌ام... هی گفتم به حقِ امام حسین کارم را راه بیانداز... به حقِ امام حسین به دادم برس... به حق امام حسین فلان و بهمان... هی عابسِ شما به حقِ شما گره‌گشایی کرد... آقای امام حسین؛ خدا شما را آفریده که ما عشق را بچشیم... که زندگی‌مان تکانده شود... که کار کنیم و تقویم نگاه کنیم و هی چشم بکشیم به دوباره‌های هر عمود... شما فقط برای دوست داشته شدنید... برای این‌که من با میخچهٔ دردناکِ پایم هی بگویم دوستتان دارم... دوستتان دارم‌... دوستتان دارم... ببین آقای امام حسین؛ شما باید همان بالای بالاها بمانید و ما هی روی سرپنجه بلند شویم و قد بکشیم و دست دراز کنیم تا بزرگ شویم... برای رسیدن به پای شما... آقای امام حسین؛ به عابسِ شما سپرده‌ام که به شما بگوید من چقدر شما را دوست دارم... به عابسِ شما سپرده‌ام به شما بگوید همهٔ امر به معروف‌ها و نهی از منکرهایم به احترامِ شماست که تنها ماندید... سپرده‌ام بگوید من هی اسمِ شما را در مترجمِ گوگل می‌نویسم... به زبان‌های مختلف جستجو می‌کنم... بعد به املایش دقت می‌کنم... بعد بلندگوی پایینِ ترجمه را فشار می‌دهم و به تلفظِ نامت به زبان‌های مختلف گوش می‌سپرم... چقدر نامِ تو زیباست؛ اباعبدالله... حتی به زبان‌هایی که نمی‌دانم.
من اهلِ تولدی دوباره و رفیقِ شهید و این مسخره‌بازی‌های بی‌بنیادِ بی‌فکرِ صورتی‌غایت نیستم. من در مشّایه متولد نشدم؛ اِحیا شدم! قبل از مشّایه دخترِ شاه بودم! خانواده داشتم، اعتبار داشتم، احترام داشتم، فامیل و دوست و همسایه داشتم، پول داشتم، صورتی یک‌دست سفید و دست‌هایی بلوری داشتم. رفاه از سروکولم بالا می‌رفت. روزنامه خراسان کار می‌کردم و هر ظهر پیتزا می‌خوردم و آبمیوه طبیعی با تکه‌های میوه و عصرها قهوه سرمی‌کشیدم. قبل از مشّایه من با همه حرفِ مشترک داشتم! با پدرم، با مادرم، با برادرهایم، با مردمِ توی اتوبوس، با مردمِ توی صف‌ها، با همکارانم، با انقلابی‌ها، با ضدانقلابی‌ها، با مذهبی‌ها، با ضدمذهبی‌ها، با دخترها، با پسرها، حتی با استادهایم... هم‌کلاسی‌هایم... بروبیایی داشتم برای خودم! مشّایه مرا تکاند... مشّایه فوت کرد وسطِ زندگی‌ام... من بید بودم... به بادِ همان فوت لرزیدم... همه‌چیزم را باد برد... آفتابِ مشّایه صورتم را تیره کرد و دستانم را سیاه... طلاهای سر و گردنم کم شد و پیتزاها جای خود را به ساندویچِ سیب‌زمینی آب‌پز دادند و به‌جایش پاسپورت پشتِ پاسپورت پر شد... کم‌کم تنها شدم... حرفِ مشترکی با کسی نداشتم... طرد شدم... تنها شدم... دور شدم... اما زنده. مشّایه؛ دمِ عیسوی داشت... یک شبی میانهٔ بیابان منِ دور از خانه و خانواده را منِ دور از رفاه و پول و اعتبار را منِ تنها را کنارِ عمودی اِحیا کرد... شب بود. دی بود. سرد بود. عمودِ هشتصد و خرده‌ای بود. گفتند به سیطرهٔ کربلا نزدیکیم و پیاده‌روی روبه‌اتمام. وَ من بعد از ۲۳ سال مُردگی ناگهان نفس کشیدم... قلبم تپید... وَ زنده شدم.
در آن حیاتِ دوباره؛ استکان‌ها به هم می‌خورد، باد می‌وزید و پرچمِ عظیمِ آذری‌ها را با هیجان تکان می‌داد، جوانی عِراقی لِخ‌لِخ‌کنان از کنارِ جاده می‌گذشت، غبارِ بیابان مژه‌هایم را خاکستری کرده بود، وَ دشداشه‌پوشی بی‌توقف صدا می‌زد: هَلَبیکم... هلبیکم یا زوّارِ بوسجّاد... هلبیکم... وَ من با بوسجّاد آشنا شدم؛ زانوزده... گریان... تنها... تنها... تنها... من بودم و بوسجّاد.
یا بوسجّاد! بِنَفسی أنتَ.
من به مشّایه مدیونم؛ نجات از ۲۳ سال مُردگی را!
شما نمی‌دونید اما به آهنگِ همسایه صدای سگِ اون یکی همسایه هم اضافه شده... وَ من هر بار که خودم رو در این جهانِ وسیع بی‌پناه می‌بینم تنها به مشّایه فکر می‌کنم... به موکب‌ها... وَ همون چهار ساعت خواب‌های میانهٔ بیابون... شما نمی‌دونید تنها رفیق می‌دونه؛ من این سرِ پا بودنم رو مدیونِ مشّایه‌ام.
حجمِ کارهام کُشنده شده... تقصیرِ آموزش و پرورشه؛ تاریخِ وارد کردنِ مستمر رو خیلی جلو انداخته... ۲۳م باید نمرات دبیرستان... متوسطه اول... و هر دانش‌آموزی که دارم وارد شه... می‌خوام نماز ظهر قرآن بخونم. حتی یک خط. اما قرآن می‌خونم. این وضعیت رو فقط قرآن روبه‌راه می‌کنه. فقط قرآنه که بختِ وقت رو باز می‌کنه.
یه‌چی بگم بخندین :) دوازدهم انسانی داشت به یازدهم انسانی می‌گفت تدریسش حرف نداره، عوضی یه‌جور درس می‌ده می‌فهمی، ولی اخلاقش گنده، نگارشِ همه‌مون و داده بیست چون نمی‌ره روی معدل، ولی بالاترین نمره فارسی‌مون یازدهه، فاتحه معدل‌مون و خونده... از بالای سر رسیدم و گفتم: من معلمی‌ام که با افتخار از زیردستِ من هیچ خنگی به دانشگاه نرفته و آیندهٔ کشور رو بازیچه نکرده. شب راحت خوابیدن رو هرکسی نداره، ولی من دارم؛ چون به تلاش‌گرها و آیندهٔ وطنم خیانت نکردم😎 فکر کنم نمک ریختم رو زخم‌شون😂
دبیرستانی‌ها پول می‌ذارن روی هم و یا کارت بانکی هدیه می‌دن، یا سکه پارسیان. با دسته‌گلی که هرچه بزرگتر و خفن‌تر باشه، پرچمِ کلاس‌شون تو دبیرستان بالاتره(!) معلمای دبیرستان هم چنان ذوق می‌کنن که منجر می‌شه این مسیر ادامه پیدا کنه... حالا اگه شما دسته‌گلِ اینستاگرامیت و بی‌ذوق بذاری گوشهٔ میز و بگی این و ببرم بفروشم به نفعِ بچه‌های غزّه، کارت هدیه‌تم بی‌ذوق بذاری پشت کیفت و بگی پولِ شش ماه من‌کارتم درومد، خب عملا فحش دادی دیگه😂 خصوصا که بعدش هدیه‌های دلیِ جورواجور و غالباً بی‌ارزشِ مادیِ متوسطه اول رو به‌رخ بکشی و تأکید کنی این کارتای هدیهٔ این‌مدلی، پولش بی‌برکته، چون پشتش محبت نیست، اجبار و چشم‌وهم‌چشمی و فخرفروشیه که دوازدهم تجربی از دوازدهم ریاضی خفن‌تر پول گذاشت... بعد مدرسهٔ ابله هم سرِ صف تشویق‌ کنه که وَوْی! ببینید دوازدهمِ کوفت چه کادوی باشکوهی گرفتن و عجب جشنی که آبمیوه مجتبی داشتن و پیتزا(!) قطعا به اونی که خلاف این مسیر رو بره می‌گن گنده‌اخلاق😍😎