شما نمیدونید
اما به آهنگِ همسایه
صدای سگِ اون یکی همسایه هم اضافه شده...
وَ من هر بار که خودم رو در این جهانِ وسیع بیپناه میبینم
تنها به مشّایه فکر میکنم...
به موکبها...
وَ همون چهار ساعت خوابهای میانهٔ بیابون...
شما نمیدونید
تنها رفیق میدونه؛
من این سرِ پا بودنم رو مدیونِ مشّایهام.
حجمِ کارهام کُشنده شده...
تقصیرِ آموزش و پرورشه؛
تاریخِ وارد کردنِ مستمر رو خیلی جلو انداخته...
۲۳م باید نمرات دبیرستان... متوسطه اول... و هر دانشآموزی که دارم وارد شه...
میخوام نماز ظهر قرآن بخونم.
حتی یک خط.
اما قرآن میخونم.
این وضعیت رو فقط قرآن روبهراه میکنه.
فقط قرآنه که بختِ وقت رو باز میکنه.
یهچی بگم بخندین :)
دوازدهم انسانی داشت به یازدهم انسانی میگفت تدریسش حرف نداره، عوضی یهجور درس میده میفهمی، ولی اخلاقش گنده، نگارشِ همهمون و داده بیست چون نمیره روی معدل، ولی بالاترین نمره فارسیمون یازدهه، فاتحه معدلمون و خونده...
از بالای سر رسیدم و گفتم:
من معلمیام که با افتخار از زیردستِ من هیچ خنگی به دانشگاه نرفته و آیندهٔ کشور رو بازیچه نکرده. شب راحت خوابیدن رو هرکسی نداره، ولی من دارم؛ چون به تلاشگرها و آیندهٔ وطنم خیانت نکردم😎
فکر کنم نمک ریختم رو زخمشون😂
دبیرستانیها پول میذارن روی هم و یا کارت بانکی هدیه میدن، یا سکه پارسیان. با دستهگلی که هرچه بزرگتر و خفنتر باشه، پرچمِ کلاسشون تو دبیرستان بالاتره(!)
معلمای دبیرستان هم چنان ذوق میکنن که منجر میشه این مسیر ادامه پیدا کنه...
حالا اگه شما دستهگلِ اینستاگرامیت و بیذوق بذاری گوشهٔ میز و بگی این و ببرم بفروشم به نفعِ بچههای غزّه، کارت هدیهتم بیذوق بذاری پشت کیفت و بگی پولِ شش ماه منکارتم درومد،
خب عملا فحش دادی دیگه😂
خصوصا که بعدش هدیههای دلیِ جورواجور و غالباً بیارزشِ مادیِ متوسطه اول رو بهرخ بکشی و تأکید کنی این کارتای هدیهٔ اینمدلی، پولش بیبرکته، چون پشتش محبت نیست، اجبار و چشموهمچشمی و فخرفروشیه که دوازدهم تجربی از دوازدهم ریاضی خفنتر پول گذاشت...
بعد مدرسهٔ ابله هم سرِ صف تشویق کنه که وَوْی! ببینید دوازدهمِ کوفت چه کادوی باشکوهی گرفتن و عجب جشنی که آبمیوه مجتبی داشتن و پیتزا(!)
قطعا به اونی که خلاف این مسیر رو بره میگن گندهاخلاق😍😎
اگه معلمی؛
خواهرانه توصیه میکنم کارت پولی که از شاگردات جمع شده رو خرجِ زخمِ زندگیت نکنی، آدم دستمالِ آلوده رو روی زخم نمیذاره، چرک میکنه...
خرجِ شکم هم نکن. نذار با گوشت و خونت آمیخته شه.
صدقه هم نده؛ مالِ مشکوک رو که صدقه نمیدن...
خرجِ الکیپلکیهای زندگیت کن.
من دوازده ساله معلمم؛
تو این دوازده سال حتی یک پدر و مادر نیومدن یک بار بهم بگن خوشحال شدیم دخترمون از شما بیست گرفته... دستتون درد نکنه هدیه براش گرفتید... ممنونیم که باهاش صحبت کردید و دردِ دلش رو گوش دادید...
همیشه برای طلبِ خونِ باباشون اومدن که چرا دخترم بهجای بیست شده ده و نیم؟!
پدر و مادرا (مذهبی و غیرمذهبی) نمکنشناسن، پررو و وقیحن، طلبکار و مفتخورن. مطمئن باش برای تو پولی از جون و دل نذاشتن! اصولا معتقدن تو لنگ انداختی روی لنگ و جلو کولری و پول یامفت میگیری، دیگه روز معلم چیه؟!
اون پول رو از اصلِ زندگیت دور نگه دار.
برقا رفت.
الهی اون شونزده میلیون نفر خیر از دنیا و آخرت نبینن و زندگیشون همیشه لبریز از رنجهای بدون درمان باشه و ذلیل از دنیا برن.
چنانچه ذلیل و در فقر فکری در این دنیا زندگی کردن و به دنیا و آدماش آسیب رسوندن.
یکی که من حتی شمارهشم تو موبایلم ندارم، پیام زده که چرا فلانی (رفیق) همه پروفایلاش با تویه، ولی پروفایلای تو با شاگرداته؟
جواب دادم چون دورِ من بیکارایی مثلِ تو زیادن که پروفایلام و میبینن و حسادت میکنن یا آه میکشن و چشممون میکنن.
از اون موقع داره پیام پشت پیامه که میده، همه هم طولانی که اثبات کنه من خودشیفتهام و مگه چی دارم کسی حسادت کنه :)
منم از این کلاس به اون کلاس میرم و بینش پیاماش و بی اونکه جواب بدم سین میکنم و میخونم و میخندم که اینقدر آدمشناسیم بیسته و بیکارجماعت رو میشناسم و جوابام دقیق و هدفخوره :)
به والله طرف اینقدر بیکار بوده که عکس پروفایلم و ذخیره کرده و برام فرستاده که رفیقت همینه؟!
علی علی میکنید به حرفاشم گوش کنید؛
علی علیهالسلام میفرماید نفستون رو مشغول کنید وگرنه اون شما رو مشغول میکنه!
سربهراه
یکی که من حتی شمارهشم تو موبایلم ندارم، پیام زده که چرا فلانی (رفیق) همه پروفایلاش با تویه، ولی پرو
اگه هییییییییچ کاری تو دنیا نمونده که بکنی،
پاشو برو دستشویی رو دوباره بساب. از نو شروع کن خونهای که تمیز کردی دوباره برق بنداز.
ولی بیکار نباش.
*اما همیشه کار مونده!
برام عجیبه بعضیا سریال میبینن... من سالهاست نتونستم یه سریالی رو از اول تا آخر ببینم!
دوستم دارم ها، من عارف و صالح و پرهیزگار نیستم! وقت ندارم! وگرنه همین حشمت فردوس و اینقدر دوست داشتم ببینم.
یا واقعا خوشم میاد بشینم پروفایلا رو ببینم؛ خصوصا شاگردام و. اما وقت ندارم.
کار زیاده...
من به شوخی میگم اگه کارای دنیا تموم شد... عمره که داره تموم میشه و کارای واجب و اصلی ما نه...
تهش میدونم اون دنیا چوب تو یقهم میکنن که جوونیت و به بطالت گذروندی...
ولی اگه واقعا وظایفتون رو انجام دادید و هیچ کاری ندارید، سریال نبینید، کانالگردی نکنید، پاشید برید مسجد محله سرویس بهداشتی و چادراش و بشورید.
من همهش بیرونم و نمازام و تو مسجدای سر راه میخونم، یه مسجد تا حالا ندیدم دستشوییش تمیز باشه(!) بالاشهر حتی!
ولی
بیکار
نباشید.
از من گفتن بود.
سربهراه
اگه هییییییییچ کاری تو دنیا نمونده که بکنی، پاشو برو دستشویی رو دوباره بساب. از نو شروع کن خونهای ک
واقعا بیکارید، روزی یه ساعت برید افتضاحترین منطقه شهر و نهی از منکر کنید.
واجبه. مثل نماز. اما قضا هم نداره... گردن میمونه تاااااااا قیامت...
ولی خواستید باهاش حاجت بگیرید.
نیت کنید مثلا چهل روز، روزی یک ساعت تذکر بدید که فلان حاجتتون روا بشه. الآن من و نمیبینید، قیامت که دستتون بهم میرسه. حاجتروا نشدید بیاید تف کنید صورتم.
*ولی نه واسه نتیجه... نه واسه حاجت...
واسه اینکه وظیفه است انجام بدید...
آدم با واجبش که معامله نمیکنه...
دیندارِ بامرام باشیم...
معاونِ مؤسسه جدیده رو جَویدم!
همونکه شرط کردم فقط دو جلسه، فقط پنجشنبه، فقط ساعت یک.
همون که دوووووووووووووره و برای نود دقیقه کلاس، شش ساعت از روزم به خاکستر میره، به علاوهٔ اعصابم بهخاطر دیدن کلی حیوانِ ناطقِ برهنه!
اثراتِ اینهمه کثافت دیدن و شنیدن چی به روحم میاره؟!
اونبار تو اتوبوس بودم، دو تا دخترِ جوانِ لختِ جلویی که مورد تذکرم واقع شدن داشتن از دوست پسراشون حرف میزدن، دو تا زنِ لختِ گندهٔ پشت سریم هم که مورد تذکرم واقع شدن داشتن از مردای زنوبچهداری که تور کردن حرف میزدن، دو تا انجیرِ خشکی که چروکهاشون و لخت کرده بودن هم داشتن از روابط نجسشون حرف میزدن و بعد از مورد تذکر واقع شدن، شروع کردن به من فحش دادن که یادشون آوردم با توجه به چروکای لنگای لختشون، باید پی آخرین مُدِ کفن باشن!
حالم داشت به هم میخورد از اون زندگیهای حیوانیِ خور و خواب و خشم و شهوت...
حالا برام صوت داده که فردا کلاستون ساعت دو برگزار میشه، دانشآموز نمیتونه یک بیاد!
نوشتم لغو کنید باشه هفته بعد. یک ساعت بیکار نمیتونم تو خیابون باشم.
نوشته چرا خیابون عزیزم؟! مؤسسه در خدمتتون هستیم(!)
دیگه روی گلگلیِ مخصوص به خودم که گرگِ بیابون نبینهش بالا اومد!
گفتم چه مکالمهٔ عجیبی!
استادتون بیکار بمونه که یه دانشآموز از دست ندید؟!
تا یادمه شاگرد باید دنبال استاد باشه، نه استاد پی شاگرد(!)
نوشتم من تکلیفم با خودم مشخصه خانم! کار میکنم که راحت زندگی کنم، ناراحت زندگی نمیکنم که کار کنم!
بعد خیلی تحکمی نوشتم فردا لغو و آخرین جلسه هفته بعد ساعت یک. چنانچه هفتهٔ بعد شاگرد نتونست بیاد، کلا دیگه این کلاس لغوه.
وَ دو_سه خط هم تشرِ اساسی زدم.
آهوفهم شد و نوشت ممنون از همراهیتون، کلاستون ساعت یک هفتهٔ بعد خواهد بود.
رفیق میگه همه به تخصصت نیاز دارن و زبونشونم درازه(!)
جهادی... شبکارت... مؤسس... اینجا... حتی خانوادهت...
از پرروییه یا بیشعوری؟🧐
وقت ندارم ریشهیابی کنم.
این فرسته کاملا تخصصیِ هرکس در فضای آموزش و پرورشه هست؛ حتی خود شاگرد و پدرومادرش.
شنبه شبهنهایی فارسی بود و دخترا خندون ازش بیرون اومدن.
دوشنبه شبهنهایی علوم بود و حتی خوبترینِ مغرورِ من رو گریون کرده بود!
امروز شبهنهایی ریاضی بود و باز هم دخترا گریون...
گفتن فارسی آسون بوده و علوم و ریاضی سخت...
خب تو این دوازده سال این برام طبیعیه... نه دلگیر میشم، نه دلسرد.
اما امسال فضای #تبیین دارم. خدا محبتم رو به قلبِ مدیر انداخته و حرفم رو پذیراست الحمدلله.
براشون یه پیام فرستادم.
مابقیِ این فرسته، عیناً اون پیامه و نکتهای مهم در آموزش:
سلام خانم ... عزیز
وقت شما بخیر
یه نکتهای رو اون روز تو مدرسه میخواستم بگم، گفتم فرصت کمه و ازش برداشت خودبینی و منفی میشه.
اما من شما رو دلسوز و پیگیر و منطقی دیدم که جرأت کردم بیان کنم واگرنه عین دوازده سال معلمی همینم و قدرناشناسی و بدگمانی و تهمت و برچسب خستهم نکرده و نخواهد کرد انشاءالله.
موضوع سر امتحان علوم و ریاضی پارسال و امسال هست.
ببینید خانم ... ما اصولا امتحان سخت نداریم؛ سطح و درجهٔ بالا هست اما سخت و داخلِ کتاب نبوده نه.
اگر تدریس عمقی و همهجانبه باشه،
سنجش و آزمون هم با مدلهای مختلف،
دانشآموز میتونه از پس هر امتحانی بربیاد.
چرا این رو عرض میکنم؟
چون امتحانای من معمولا در مدرسه برچسبخوره...
شما میدونید امتحان آبان و فروردینِ من بهصورت خاص عجیب و پرسروصداست، مابقی هم سطحبندی.
اون دو امتحانِ عجیب، سختگیری معلم نیست، بلکه تثبیت جزئیات و کلیات مطالبه.
امتحان آبان که شعری خارج از کتاب میارم و سؤال کلی میپرسم، وَ امتحانِ چندصفحهایِ فروردین که جزء به جزء رو میارم، برای سوق دادنِ دانشآموز به خوندن درس با رویکردهای مختلفه.
چرا از هفتم؟
چون تا بنیادی نشه در نهم به بار نمیشینه...
واقعا هر سال دلم کباب میشه که دخترام و بقیه میگن فارسی آسون بود و چون علوم و ریاضی اشک داره میگن سخت...
اما دست از نحوهٔ تدریسم نمیکشم.
چون ادامهداره و امروز که برگههای دوازدهم جلومه و هنوز ماضی بعید رو نمیشناسن، میفهمم مسیرم درسته... حتی اگر مادر هفتمم بیاد بگه چه لزومی داره زمانهای فعل رو داری یاد میدی و ازم شکایت کنه(!)
میدونم فراتر از کتاب و سطحِ دانشآموز تدریس میکنم و امتحان میدم،
اما خروجیش رو در نهایی پارسال و شبهنهایی امسال دیدید...
اگر روزی با هم بودیم و دیدید بعد از امتحانِ من گریه بود، بدونید یا من کم گذاشتم یا دخترام غایب بودن و خواب...
خارج از این دو حالت، امتحان سختی وجود نداره...
اگر بخوام تشبیه کنم:
من قبل از جنگ، سربازهام و در پادگان حسابی سختگیرانه تعلیم میدم و حسابی اشکشون رو درمیارم تا کمترین تلفات رو بهوقتِ جنگ داشته باشم.
اینکه گریههای امتحانای من دیده میشه و میگن من سخت میگیرم، اما شادیِ بعد از امتحان نهاییِ فارسی دیده نمیشه و میگن امتحان آسون بود، اتفاق تازهای برای من نیست، اما یه شکاف بزرگ تعلیمیه که وظیفهم بود بیان کنم.
شما مانع نحوهٔ تدریس و امتحانم نبودید هیچ، حامی و پشتیبانم هم هستید❤️
فقط من تلاش دارم دلیل هر چیزی رو بهموقع به شما بگم که مطمئن باشید من حتی بی دلیل با روسری به مدرسه نمیام، چه برسه به آزمون و تدریس🙏
عذرخواهم مصدّع اوقات استراحت شما شدم🌿
آخرِ هفتهتون شاد❣