سربهراه
من و رفیق تونستیم پولمون و از مردکی که پنجاه میلیون پول مردم رو بعد از دو سال نداده و دادگاه طفلیا
زنگ تفریح بود که موبایلم زنگ خورد. دیدم زنیه که نتایج داوریِ نویسندگی رو ازم گرفت، ولی در جوابِ سؤالم که حقوقم کِی واریز میشه جوابی نداد!
خیلی سنگین و جدی جواب دادم. خیلی گرم و صمیمی سلاموعلیک کرد! گفت ما برای یه مسابقهٔ جدید داور میخوایم و آقای فلانی گفتن به شما زنگ بزنم. گفتم کار قبلی رو تسویه نکردید. گفت شما باید صبور باشید. گفتم به شرطِ ادب میشه، ولی به شرطِ وقاحت نه!
هرچی رفیق نمیذاشت زنگ بزنم و بگم، گفتم. دلم خالی شد.
مزدورِ آویزون میگه رزومه شما به مشکل میخوره، ما که داور زیاد داریم!
منم گفتم رزومه من اینقدری هست که از بین دویست نفر معلم ادبیاتِ تیزهوشان و نمونهدولتی، نتونستید یکی رو پیدا کنید عناصرِ داستان رو بشناسه :) شما فکر خودت باش، یادت نره من نیروی آزادم و همیشه برام کار هست، ولی تو روزمزدی و آویزونِ میزهای بیوفا :) خرداد سرم خلوت شه، از وزارت علوم میتونم حقوقم و پیگیری کنم :))
تلفن رو قطع کرد :))
دارم فکر میکنم قیامت چقدر معلمِ خوبِ مظلوم رو به صف کنن که باید جواب بدن، چرا ظالم رو جَری کردن و حقِ امثالِ من رو تضعیف...
چند مدیرِ خوبِ بیزبون، چند مذهبیِ مظلوم، چند آدمِ خوبِ بیصدا قراره قیامت بازخواست شن؟
بیشتر از ظالمها هستن...
این و از لعنهای زیارت عاشورا فهمیدم!
وَ منِ زبوندرازی که خیلی فرصتام و بهخاطرِ حمایت از حق، از دست دادم، هرگز از این خوبهای مظلومِ بیتفاوت نخواهم گذشت...
اگه کسی برابرِ ظلم و زور کوتاه نمیومد، ظلم، عادت نمیشد!
من قیامت با این جماعت کار دارم...
اینا زندگی رو به من سخت کردن...
باااااااااید قیامت بهشون سخت بگذره.
سربهراه
زنگ تفریح بود که موبایلم زنگ خورد. دیدم زنیه که نتایج داوریِ نویسندگی رو ازم گرفت، ولی در جوابِ سؤال
برای رفیق تعریف کردم، میگه نیما یوشیجی... چطور جلوت و بگیرم؟! چطور کنترلت کنم؟! چطور بگم مثلِ همه لال باش و بگو چشم... بگو همینکه شما میگید...
چطور بگم مثلِ چادریهای بسیجیِ دانشگاه، راهیان نور ببر ولی استادت به رهبر فحش داد، چیزی نگو تا دو سال زحمتت به باد نره و برای همیشه مدرکِ ارشدِ معدل الفت نابود نشه... چطور بگم مثلِ اینهمه مذهبیِ عقبمونده باش که صبح تا شب سخنرانی گوش میدن، به روضهان، مستحبات دارن، زود ازدواج میکنن و گوساله پشت گوساله پس میندازن و به نافشون سربازِ آقا میبندن که تو بده نشی؟ تو زبوندرازه نشی؟
گفت صداقتت برای این ریاکارای سجادهآبکش سمّه... هیچکدوم سواد و عرضهٔ تو رو ندارن اما جای تو رو گرفتن چون تو صادقی و اونا سامریهای آخرالزمان...
گفت کلانتری یادت رفته؟ خادمِ امامزاده بهت گفت تو حقِ امر به معروف نداری... حراستِ امامزاده بهت گفت اغتشاشگر... چادریهای امامزاده فحشت دادن و دختره لخت رو بغل کردن... وَ اونی که لباسِ سبزِ چایخونه تنش بود سر تو داد زد و به دختر لخته نبات داد...
ده برابرِ اون حقوقِ وامونده رو میتونی دربیاری ولی گیر دادی نباید برابر ظلم سکوت کرد... اگه معلمی که عرضه و عشقش و داری هم مثلِ مدرکِ معدل الفِ فردوسیت ازت بگیرن چی؟!...
وَ پشت تلفن، زد زیر گریه...
سربهراه
نترس. غمگین نباش. حزبالله هم الغالبون❤️
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نترس از قدرتِ فرعون او را آب خواهد برد
به استقبالِ موسی، نیل با تعظیم میآید
بخند 😁
این اشکها از چشمهٔ تسنیم میآید
بهاری دارد از آیندهٔ تقویم میآید❣
به تصویرِ بالایی که پایینش هنوز ادامه داره و حاصلِ اینه که تکدبیرِ همه پایهها هستم، نگاه میکنم و تصمیم میگیرم دبیرستانِ سالِ آینده رو لغو کنم چون این لیست طولانیتر میشه و فشارِ روحی و جسمیِ کُشندهتری رو باید تحمل کنم...
به تصویرِ پایینی که نگاه میکنم، تصمیم میگیرم تمومِ روزای هفتهم و با تمومِ ساعتاش پر کنم از تدریس و هرچی بیسته تو دنیا جمع کنم...
#پوستکلفت
از گوگل پلی استفاده میکنه و الآن بهش برخورده اسم خلیج فارس عوض شده(!)
خندهداره...
خندهداره...
چطور وقتی پای ثابت واتساپ و اینستاگرام و گوگلپلی و حتی نرمافزارهای داخلیِ ضدّایرانید (طاقچه و دیجیکالا)
برای خلیج فارس گریبان میدرید؟!
مضحکهای منافق.
سربهراه
اینم بگم که اگه سخنرانیِ جدیدِ ترامپ رو گوش داده باشید، حتما شنیدید که ترامپ! ترامپ(!) از شجاعتِ ح
«هزینهٔ مقاومت، کمتر از سازش است.»
«ترامپِ وحشی، از شجاعتِ یمنیها تمجید کرد.»
*نوعِ ترکیبها را در این دو جمله بررسی کنید.
#تمرین_فارسی
سربهراه
«هزینهٔ مقاومت، کمتر از سازش است.» «ترامپِ وحشی، از شجاعتِ یمنیها تمجید کرد.» *نوعِ ترکیبها را
همزمان با نوشتنِ این فرسته، دارم شبکه یک رو از گوشی میبینم. سخنرانی سیدناالقائد.
بعد از فرمایش ایشون، یه عده دست زدن، یه عده صلوات فرستادن.
ایشون با خنده گفتن:
بله! برخی صلوات رو کافی ندونستن!
وَ جمعیت مجبور شد دوباره و یکدست صلوات بفرسته!
آقای بیتعارفم در کارِ درست😍
مذهبیا الآن نگران میشن دوقطبیسازی نکنید(!)
افسادطلبا بهت میگن اُمّل(!)
فرهنگیکارها الآن میگن شما بهروز و با زمانه نبودی(!)
سخنرانها میگن مخاطب رو نشناختی(!)
روغنفکرا هم نگران میشن که به تکثّرِ عقاید احترام نذاشتی(!)
آقای استوار در اجرای اسلام😍❤️❣
آقای باتفاوتم😍❤️❣
آقای دقیقم حتی به جزئیات😍❤️❣
آقای ضدّتحریفم بدون هیچ تعارفی😍❤️❣
مانتو و مقنعه و کفش و ساعت و پنس رو هماهنگ کردم با رنگِ کیفی که از شاگردم هدیه گرفتم و کیفش و بهجای کولهپشتی، با خودم بردم مدرسه.
اهل کیف نیستم و خانومی تیپ زدن سلیقهم نیست، ولی شاگردم خوشحال میشه.
به لطفِ خدا هنوز کادوهای روز معلم برای من ادامهداره و زنگِ تفریح با دست پر وارد دفتر شدم که هدیههام و بذارم و برم بیرون با دخترا.
مدیرم تبریک گفتن و بقیه همکارا چپچپ نگاه کردن.
داشتم تو دلم ماشاءالله و لاحول ولا قوة الا بالله میگفتم که دبیرِ ریاضیِ هفتم گفت حالا کادوهای بهدردبخوری هم نمیارن، همین کیفی که انداختید شونهتون... چقد حاجخانومی و زشته(!)
من این روزا دارم دونهدونه کلاسام و تموم میکنم و دخترام و پر میدم برن...
این روزا دارم با سنتهای معلمهای بیتعهد مبارزه میکنم و درگیرم...
خیلی روحم زخمی و خسته است...
بیشعوری رو برنمیتابم!
گفتم خانم فلانی! شما بچه دارید؟
گفت آره، دو تا!
گفتم ای وای! چقدر بد...
گفت چطور؟
گفتم چون یه مادر نتونه دانشآموزهاش رو بفهمه، دیگه چه امیدی میشه به فهمِ نسلهای جدید داشت! شما به این سن و مادرِ دو بچه، اینقدر درک نداری که بفهمی این دخترا اغلب خودشون نمیتونن برن هدیه بخرن. میرن به خانواده میگن برای خانم فلانی میخوام کادو ببرم. چقدر خانواده باهاشون مقابله کرده، بماند... ولی بیشترِ این کادوها، سلیقه و خریدِ خانواده است، نه خودشون!
اضطرابِ فلانی رو سرِ رنگِ هدیهش یادتون رفته؟! این کیف رو هم وقتی فلانی بهم داد، با کلی غصه و اندوه داد و گفت ببخشید اگه سلیقهتون نیست...
این یعنی دخترا معلمشون رو میشناسن، ولی دستشون بسته است...
ای کاش این رنج رو میفهمیدید و محبتهای پشتِ این هدیهها رو میدیدید...
از دفتر زدم بیرون. دخترام دورهم کردن. میخندیدم اما...
چقدر در مسیرم همهجا تنهام.
همهجا یک نفرم.
همهجا...
سربهراه
مانتو و مقنعه و کفش و ساعت و پنس رو هماهنگ کردم با رنگِ کیفی که از شاگردم هدیه گرفتم و کیفش و بهجای
تو شبکاری، یه بخشی داریم که تمومِ سامانهها رأس ساعتِ چهارِ صبح باید از مرکز قطع بشه.
این چهار اگه بشه چهار و ربع، تداخلِ بخشها به وجود میاد و مدیرهای داخلیِ چند بخش با هم به چالش میخورن.
از طرفی تازه ساعتِ چهار، یه عده از نمازصبحِ حرم برمیگردن و میان پیشِ ما که خدمات بگیرن. در صورتی که ساعتِ خدماتِ ما درست اذان صبح به پایان میرسه.
شبهای گذشته هرکی رو فرستادن برای قطع کردنِ سامانههای بخش خانمها، با دلسوزی برای مردمی که تازه رسیدن، سامانه رو باز نگه داشته و چندین بخش تداخل داشتن و بلبشو راه افتاده.
دیشب اون آقای مدیر که بهم توصیه کرد خوشاخلاق باشم ولی از بین صدها نفر خوشاخلاق، فقط از کارِ من راضیه(!) زنگ زد به مدیرِ خانمی که من زیرمجموعهش کار میکنم و گفت امشب خانم فلانی هستن، برای قطع سامانه ایشون رو بفرستید. یعنی من رو.
مدیر خانم با کلی حرص و حسادت که از بین صدها زیردست، چطور یادشه تو کدوم شب هستی، من رو فرستاد.
وارد اون بخش که شدم، دو آقای مراقبت بودن، سه خانم مراقبت، وَ دو خانم پای سه سامانه.
مردمی هم که زودتر از حرم راه افتاده بودن، رسیده بودن و حدودِ بیست نفر تو بخش بودن.
ساعتِ سه و پنجاه و پنج دقیقه وارد اتاق سامانهها شدم و باتعجب پرسیدم چرا قطع نکردید؟!
یکی از خانمها با لحن بدی پاسخ داد چون کار مردم مونده!
خیلی کاری و جدی پاسخ دادم ضوابط این بخش اعلام شده و مردم ساعت کاری ما رو میدونن. نمیشه ساعتِ سه یادت بیاد باید بری اداره و کارِت و پیگیری کنی و اداره رو تا سه باز نگه داشت!
ساکت شد. اما سامانه رو قطع نکرد.
از اتاق بیرون رفتم. به مردِ درِ ورودی گفتم در رو میبنده و بیرون میایسته و مردم رو توجیه میکنه این بخش تعطیل شده و اجازهٔ ورود به کسی نمیده.
به مردِ درِ خروجی گفتم از داخلِ بخش پشتِ در میمونه و این بیست نفری که داخل هستن رو من میفرستم و اون در رو پشت سرشون ببنده و مدیریت کنه کسی از اون سمت وارد نشه.
به سه خانمِ مراقب سپردم دو تا با آقایون همکاری کنن و خانمی اجازهٔ ورود نداشته باشه و یکی اون بیست نفر رو مدیریت کنه که بتونیم سریع راه بندازیم.
با تشکر از آقایون که بدون هیچ چونوچرایی، همکاریِ لازم و دقیق رو داشتن، در حالی که خانمها داشتن نق میزدن که این دختره جوون کیه داره به ما بکن_نکن میکنه!
ولی در کار بهقدری جدی هستم که کسی جرأت نداره کاری که میگم رو نکنه.
برقای کل بخش رو خاموش کردم و تنها یه چراغِ انتهای سالن رو نگه داشتم.
یکی از خانومای سامانه گفت چرا تاریک کردید؟ دارم با سیستم کار میکنم ها(!)
بیهیچ حرفی رفتم پشتِ سیستمش و سامانهش رو قطع کردم و لپتاپ رو خاموش. داشت هاجوواج نگام میکرد که گفتم دیگه نیازی به روشنی ندارید. خدا قوّت. لوازمتون رو جمع کنید و برید بالا.
بالا؛ یعنی اتاق مدیریت. این یعنی من از بالا مجوّز دارم و تو هم هر کار دلت میخواد بکن.
بدون هیچ حرفی، همونجوری نشسته با تعجب من و نگاه میکرد.
همینجوری که کارا رو میکردم، با صدای بلند برای اونیکی خانم توضیح دادم تا من آمارِ ورودی میگیرم، این بیست نفر رو هرچه سریعتر کارشون رو راه بندازید.
چشم نگفت، ولی فسفس و گذاشت کنار و فقط کار کرد.
اینیکی هنوز با دهان باز داشت من و نگاه میکرد!
سامانهٔ دوم رو هم قطع کردم. آمار ورودی گرفتم. کارتابلها رو بهروز کردم. رفتم بالای سر سومی و آخرین سامانه. بیاونکه به خانومه حرفی بزنم، انگشتام و بردم روی کیبورد و انگشتاش و ناخودآگاه جمع کرد. سیزده نفر مردمی که مونده بودن رو سریع خدمات دادم. خانومه از روی صندلی بلند شد و جاش و داد به من و با ترس و تعجب ایستاد کنارم و کار کردنم رو میدید.
یکی از خانمهای مراقب اومد و بهم گفت دو نفر خانم پشت در هستن و التماس میکنن خدمات بگیرن. میشه همین دو نفر رو...
که «خیر»ِ آروم اما قاطعِ من بیاونکه چشم از سامانه بردارم، حرفش و قطع کرد و فرستادش بره.
اون یکی خانم سامانه که مبهوتِ من بود گفت ما اینجاییم که کار مردم رو راه بندازیم.
بیاونکه نگاهش کنم پاسخ دادم به شرط اینکه اخلال در سامانهٔ بعدی که کار اون هم راه انداختنِ مشکل مردمه نباشه!
انگشتام روی لپتاپ متوقف شد و صورتم چرخید و خیره بهش نگاه کردم و گفتم:
واقعا نمیفهمید دلسوزی برای دو نفر، کارِ مستمر رو برای سیصد هزار نفر در روز مختل میکنه؟! این دو نفرِ بعد از اتمام ساعت رو میبینید و سیصد هزار نفری که تا یک ساعتِ دیگه باید از دامنهٔ این سامانه خدمات بگیرن رو نمیبینید؟!
وَ با تحقیر گفتم: کِی شما مذهبیای بیعرضه بهجای احساساتِ ناشی از گرمیجاتی که میخورید، از عقلی که خدا بهتون نداده استفاده میکنید؟!
سربهراه
مانتو و مقنعه و کفش و ساعت و پنس رو هماهنگ کردم با رنگِ کیفی که از شاگردم هدیه گرفتم و کیفش و بهجای
بهش برخورد و گفت میرم بالا گزارشت و میدم.
دیگه لزومی ندیدم حرفی بهش بزنم. کارم رو کردم.
خانومی که مونده بود حسابی ازم حساب میبرد. یک نفر مونده بود که پرسید منم میتونم کمکی کنم؟
به عمد اون یک نفر رو سپردم بهش که وقتی تموم شد خودش سامانه رو قطع کنه.
اگه مدیرم برای خدمترسانیِ «صحیح» کارِ من رو قبول داره،
پس دو تا از من باشه برای «خدمت به مردم» بهتره.
پس باید کار رو آموزش بدم که در نبودِ من هم «خدمت» متوقف نشه.
باید به توقفِ سامانه برای «خدمت» همونقدر شوق داشته باشه که به اتصالِ سامانه برای «خدمت».
اگه سه روز مهمانداریِ عراقیها در اربعین بشه چهار روز، دیگه نمیشه اربعین رو هر سال تکرار کرد! پشت اون یک روز، هزار تا نکته است که آقای امام حسین علیه السلام گفتن سه روز زائرینِ من رو پذیرایی کنید!
اون یک نفر رو پاسخ داد و سامانه رو قطع کرد.
درست قبل از فشردنِ گزینهٔ disconnect با اضطراب از من پرسید: قطع کنم؟
من چنان قاطع پاسخ دادم قطع کن، که درجا کلیک کرد و لپتاپ رو خاموش.
نه از اون، نه از خانمهای مراقب، تشکر و خداحافظی نکردم. همهشون رو به خارج از اتاقِ سامانه هدایت کردم و در رو قفل، و از دو آقایی که با من همکاری کردن تشکر و خداحافظی کردم. به مردمی که پشت در بودن، ساعتِ خدمترسانی بخش رو اطلاعرسانی کردم و ازشون عذرخواستم و رأس ساعت چهار و چهارده دقیقه، کلید رو تحویلِ مدیر خانم دادم.
ساعتِ پنج، بخش دیگهای بودم که مدیرِ آقا اومدن پیشم، و در حالی که صدها نفر زیردستشون کار میکنن و به هیچ خانمی حتی لبخند نمیزنن، چه برسه به سلام و علیک،
با من، با لبخند، سلام و احوالپرسی کردن، ازم عذرخواهی کردن که نتونستن به اتاق سامانه سر بزنن که یهوقت مشکلی پیش نیاد، و ازم تشکر کردن که بالاخره یک شب، رأس ساعت سامانهای قطع شده تا سامانهٔ خدمتی دیگه متصل بشه و خدمترسانی متوقف نشه.
این درحالی بود که بالا و بخش خانمها توبیخ و متهم شدم، وَ خانمی که «وظیفه»ش رو انجام نداد، اما بالا به گریهوزاری زده بود و احادیث دل شکستن رو قرائت، تجلیل و تکریم شد(!)