eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا شکرت که هوا خنکه. لطفا ما رو جهنم نبر...
خیابونا موکب دارن. من سرما خوردم. مثل آخرین روزی که کربلا بودم. که کمتر از رفیق رفتم شش‌گوشه. که بدنم دیگه نکشید و رفتم طبقهٔ بالای حرم امام حسین علیه السلام و فقط خوابیدم‌. این‌قدر خوابیدم که تموم صورتم از خواب و چرک و سرمای اون بالا ورم کرد. هوا خنکه. ابریه. مثل همون آخرین روزی که کربلا بودم. طبقه بالای حرم این‌قدر سرد بود که... این‌قدر سرد بود که... این‌قدر سرد بود که... رفیق برای این‌که سرِ حالم بیاره، میومد بالای سرم زیارتاش و می‌خوند. من خودم و می‌پیچیدم تو چادر و چفیه‌م و درحالی که از سرما می‌لرزیدم، با صدای زیارتش آروم‌آروم اشک می‌ریختم. بلند می‌شدم برم صف شش‌گوشه. ولی تا صحن پایین که می‌رفتم دوباره بدنم ته می‌کشید. می‌شستم تو صحن و دوباره از سرما می‌لرزیدم. ایستگاه اتوبوس پر از آدمه. من خسته‌ام. روی میخچه‌ای که داره جون‌سختی می‌کنه تا دربیاد فشاره. مثل تاول‌های پام تو آخرین روزی که کربلا بودم. می‌شینم لبهٔ پیاده‌رو. نوای موکبِ سرِ خیابون بهم می‌رسه. تسلیت می‌گم امام رضای جانم. دورتون بگردم. چای می‌خوام. چای موکب سرِ خیابون نه. چای عِراقی‌ای که همون آخرین روز کربلا خوردیم. حضرت آقای امام حسین؛ من به شما عرض کردم دوست‌تون دارم؟ عرض کردم دلتنگتونم؟ عرض کردم دلم طبقه بالای حرم‌تون رو می‌خواد؟ عرض کردم بعد از حرم شما، دیگه کبوتری روی سرم ننشسته؟ عرض کردم نیمه‌شعبانی که به زندگی‌مون پاشیدید، یه غیرقابلِ وصفِ لبریز از آرامش و‌ پریشونیه؟ عرض کردم چقدر تقویم و جیب‌مون رو زیرورو کردیم ببینیم می‌شه قبل از اربعین هم بیایم... راستی! عرض کردم هنوز شبی که لب رود، کنار مقام امام زمان علیه السلام، روی نیمکت نشستیم و چای خوردیم برامون به اندازهٔ همون‌جا و همون‌لحظه، تازه و پر از ذوقه؟ حضرت آقای امام حسین؛ من محضر شما عرض کردم که چقدر چقدر چقدر دلتنگتونیم؟ من و رفیق.
حتی دلم برای سربازِ سرِ کوچهٔ «شارع بغداد» که برامون دست تکون داد و با ذوق خوش‌آمد گفت، تنگ شده... اهلاً و سهلاً زائر...
کاش سوار هر اتوبوسی شدم من و باب القبله پیاده کنه... همون‌جا که داشتم گرمممممم با عموعباس علیه السلام صحبت و با هیجان تعریف می‌کردم چطور از مشهد رسیدیم اینجا و چی شده و کیا ما رو قال گذاشتن و کی دست ما رو گرفت و... که یهو رفیق دستم و گرفت و گفت قاطی کردی؟! اینی که داری براش تند و تند حرف می‌زنی خود امام حسینه... ما رسیدیم به خودش... وَ من ساکت شدم... وَ زل زدم به روبه‌رو... وَ نگاه کردم... نگاه کردم... نگاه کردم... نگاه کردم... نگاه کردم...
تنها مَردِ من و رفیق؛ سلام بر شما❣
سلام بر کبوترهای طبقه دومِ حرمت❣
سلام بر سربازهای سر کوچهٔ «شارع بغداد»❣
سلام بر نونوای شارع علقمی❣
سلام بر ساعتِ هفتِ صبح و بوی داغِ نون‌سبزیِ معطری که تو تنور می‌ذاشت و به من و رفیق بدون صف می‌داد❣
سلام بر خیابون‌های خلوتت ساعت دوازده شب که می‌شد کنار خیابون نشست و گردو شکست و به‌جای شامی که نداشتیم، بخوریم و لذت ببریم و سیر شیم❣
سلام بر آن آوارگیِ شاهانه❣
سلام بر آن بی‌مکانیِ جنّت‌مأوا❣