کاش سوار هر اتوبوسی شدم
من و باب القبله پیاده کنه...
همونجا که داشتم گرمممممم با عموعباس علیه السلام صحبت و با هیجان تعریف میکردم چطور از مشهد رسیدیم اینجا و چی شده و کیا ما رو قال گذاشتن و کی دست ما رو گرفت و...
که یهو رفیق دستم و گرفت و گفت قاطی کردی؟! اینی که داری براش تند و تند حرف میزنی خود امام حسینه... ما رسیدیم به خودش...
وَ من ساکت شدم...
وَ زل زدم به روبهرو...
وَ نگاه کردم...
نگاه کردم...
نگاه کردم...
نگاه کردم...
نگاه کردم...
سلام بر ساعتِ هفتِ صبح و بوی داغِ نونسبزیِ معطری که تو تنور میذاشت و به من و رفیق بدون صف میداد❣
سلام بر خیابونهای خلوتت ساعت دوازده شب که میشد کنار خیابون نشست و گردو شکست و بهجای شامی که نداشتیم، بخوریم و لذت ببریم و سیر شیم❣