سلام بر ساعتِ هفتِ صبح و بوی داغِ نونسبزیِ معطری که تو تنور میذاشت و به من و رفیق بدون صف میداد❣
سلام بر خیابونهای خلوتت ساعت دوازده شب که میشد کنار خیابون نشست و گردو شکست و بهجای شامی که نداشتیم، بخوریم و لذت ببریم و سیر شیم❣
امروز بعد از املای هفتم و هشتم، منتظر رسیدن سرویسهای نهمهام بودم که مدیرم بیمقدمه گفتن:
دخترم از بعدِ دیدنِ شما خیلی دوست داره اربعین بره... ولی خیلی بچه است و من نمیتونم تنها و با یه کاروان بفرستمش...
من لبخند زدم و تو دلم گفتم الحمدلله. وظیفهٔ من همین بود. تشنه کردن. به هم ریختن. سؤال ایجاد کردن.
لبخند زدم و یادم اومد آیناز که برام حمیرا میفرستاد گوش بدم، بهم پیام داده بود که یک روز عصر نشسته و از گوگل محمود کریمی پیدا کرده و وقتی گوش داده، یک ساعت گریه کرده با حال خوب بدون اینکه بدونه چرا...
لبخند زدم و یادم اومد حتی یک بار نگفته بودم مداحی گوش کنید یا محمود کریمی یا کربلا...
فقط موبایلم وقتی دستشون بوده و اشتباهی پوشهٔ موسیقیم پخش شده، محمود کریمی جنونوار میخونده دیوونه منم...عاشقی که دلخونه منم... آقا تویی و اونی که پریشونه منم...
همین.
لبخند زدم و یادم اومد پارسال اربعین پتو کشیدیم سرمون و عینک گذاشتیم روی پتو و تو عتبهٔ عباسیه عکس گرفتیم و پروفایل گذاشتم و چقدر شاگردام پیام زدن خانوم کجایید که اینقدر داره بهتون خوش میگذره؟!
وَ من جواب میدادم در لحظهای از ظهور.
به همهشون همین و گفتم.
نگفتم عِراق.
نگفتم مشّایه.
نگفتم کربلا.
نه.
به همهشون یه جواب دادم:
در لحظهای از ظهور.
وَ سؤال بود که پاشیدم به دنیای بیهیجانشون...
با لبخند مشغولِ مرور بودم که مدیرم سؤال بعدی رو هم بیمقدمه پرسیدن:
شما از اوّل خودتون تو این مسیر بودید؟
من زیر لب خوندم:
من میروم؟ او میکِشَد قلّاب را...
مدیرم گفتن جان؟
گفتم قصهش طولانیه... بماند.
گفتن حس میکنم شما قبل از کربلا اینی که الآن هستید نبودید... پوشش و عقیده و...
وَ باز لبخند زدم.
مدیرم گفتن میشه این یکی رو جواب بدید؟
نگاهشون کردم.
پرسیدن چی شد که بعد از یکی_دو بار دیگه دست نکشیدین؟ چی شد که روز اوّلی که دیدمتون فقط دو تا شرط داشتید؛ نمره دادن به عدل و اربعین و نیمهشعبان؟
گفتم به رخم کشیده شد تا قبل از اربعینِ امام حسین علیه السلام اصلا زندگی نکردم...
سرویس نهمام رسیدن و من از پشتِ پنجره به استقبالشون رفتم و داشتم فکر میکردم به چه ترفندهایی تو دلشون نشوندم اگه تیزهوشان و نمونه قبول نشدن، به امام رضا و امام حسین علیهم السلام فکر بکنن و از سه سال چادر سر کردن بهخاطر عمری سر بلند بودن، نترسن...