eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
تنها مَردِ من و رفیق؛ سلام بر شما❣
سلام بر کبوترهای طبقه دومِ حرمت❣
سلام بر سربازهای سر کوچهٔ «شارع بغداد»❣
سلام بر نونوای شارع علقمی❣
سلام بر ساعتِ هفتِ صبح و بوی داغِ نون‌سبزیِ معطری که تو تنور می‌ذاشت و به من و رفیق بدون صف می‌داد❣
سلام بر خیابون‌های خلوتت ساعت دوازده شب که می‌شد کنار خیابون نشست و گردو شکست و به‌جای شامی که نداشتیم، بخوریم و لذت ببریم و سیر شیم❣
سلام بر آن آوارگیِ شاهانه❣
سلام بر آن بی‌مکانیِ جنّت‌مأوا❣
سلام بر شیدایی‌های شارع السدره...❣
سلام بر بازار امام صادق علیه السلام❣
سلام بر باب‌الکرامه در وانفسای دوریِ لب‌هام از بی‌وقفه بوسیدنش...❣😭
امروز بعد از املای هفتم و هشتم، منتظر رسیدن سرویس‌های نهم‌هام بودم که مدیرم بی‌مقدمه گفتن: دخترم از بعدِ دیدنِ شما خیلی دوست داره اربعین بره... ولی خیلی بچه است و من نمی‌تونم تنها و با یه کاروان بفرستمش... من لبخند زدم و تو دلم گفتم الحمدلله. وظیفهٔ من همین بود. تشنه کردن‌. به هم ریختن. سؤال ایجاد کردن. لبخند زدم و یادم اومد آیناز که برام حمیرا می‌فرستاد گوش بدم، بهم پیام داده بود که یک روز عصر نشسته و از گوگل محمود کریمی پیدا کرده و وقتی گوش داده، یک ساعت گریه کرده با حال خوب بدون این‌که بدونه چرا... لبخند زدم و یادم اومد حتی یک بار نگفته بودم مداحی گوش کنید یا محمود کریمی یا کربلا... فقط موبایلم وقتی دست‌شون بوده و اشتباهی پوشهٔ موسیقی‌م پخش شده، محمود کریمی جنون‌وار می‌خونده دیوونه منم...عاشقی که دلخونه منم... آقا تویی و اونی که پریشونه منم... همین. لبخند زدم و یادم اومد پارسال اربعین پتو کشیدیم سرمون و عینک گذاشتیم روی پتو و تو عتبهٔ عباسیه عکس گرفتیم و پروفایل گذاشتم و چقدر شاگردام پیام زدن خانوم کجایید که این‌قدر داره بهتون خوش می‌گذره؟! وَ من جواب می‌دادم در لحظه‌ای از ظهور. به همه‌شون همین و گفتم. نگفتم عِراق. نگفتم مشّایه. نگفتم کربلا. نه. به همه‌شون یه جواب دادم: در لحظه‌ای از ظهور. وَ سؤال بود که پاشیدم به دنیای بی‌هیجان‌شون... با لبخند مشغولِ مرور بودم که مدیرم سؤال بعدی رو هم بی‌مقدمه پرسیدن: شما از اوّل خودتون تو این مسیر بودید؟ من زیر لب خوندم: من می‌روم؟ او می‌کِشَد قلّاب را... مدیرم گفتن جان؟ گفتم قصه‌ش طولانیه... بماند. گفتن حس می‌کنم شما قبل از کربلا اینی که الآن هستید نبودید... پوشش و عقیده و... وَ باز لبخند زدم. مدیرم گفتن می‌شه این یکی رو جواب بدید؟ نگاه‌شون کردم. پرسیدن چی شد که بعد از یکی_دو بار دیگه دست نکشیدین؟ چی شد که روز اوّلی که دیدم‌تون فقط دو تا شرط داشتید؛ نمره دادن به عدل و اربعین و نیمه‌شعبان؟ گفتم به رخم کشیده شد تا قبل از اربعینِ امام حسین علیه السلام اصلا زندگی نکردم... سرویس نهمام رسیدن و من از پشتِ پنجره به استقبال‌شون رفتم و داشتم فکر می‌کردم به چه ترفندهایی تو دلشون نشوندم اگه تیزهوشان و نمونه قبول نشدن، به امام رضا و امام حسین علیهم السلام فکر بکنن و از سه سال چادر سر کردن به‌خاطر عمری سر بلند بودن، نترسن...