eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
همکارم گفت هفته‌ای دو بار می‌ره تراپی؛ پنجاه دقیقه هر بار چهارصد و هفتاد هزار تومان وَ تا اونجاست خوبه اما بعد از چند ساعت... بیست دقیقه نشستم پایین‌پای شهید محراب‌حسینی: بدون سانسور بدون خجالت بدون محدودیت بدون عفّت کلام بدون کنترل خشم همهٔ خستگی‌م و نِق زدم. همهٔ همهٔ همهٔ خستگی‌هام و. حتی ساده‌ترینش؛ صدای سگی که به صدای آهنگ اتاقم اضافه شده... هر غربت‌بازی‌ای دلم خواست کردم. بعد بیست دقیقه تهِ قبرستون کنار اموات تاب خوردم بلند نزدیک به آسمون با بادی که چادرم و به سرش کشیده بود بعد یک لیوان چایی رو خوردم که لیپتونش یادگار نیمه‌شعبان بود وَ دِهینِ تازه‌از‌نجف‌رسیده‌م وَ حالا آماده‌ام که باز هم ادامه بدم. حتی اگر یک نفر بمونم. وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَٰئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ ۚ وَحَسُنَ أُولَٰئِكَ رَفِيقًا وَحَسُنَ أُولَٰئِكَ رَفِيقًا وَحَسُنَ أُولَٰئِكَ رَفِيقًا.
به‌ترتیب: مرتضی مجتبی مصطفی خدیجه جانم یحیی روح‌الله_شریفه‌ جانم (دوقلوان😍) بچه‌های من هستن که وقتی خدا من رو در عالَم اَلَست بهشون نشون داد و ازشون پرسید می‌پذیرن مادرشون باشم یا نه، عقلی کردن و نپذیرفتن. بهشون افتخار می‌کنم که عاقلانه و عاقبت‌بخیری تصمیم گرفتن و بی‌نهایت عاشقشونم❣ ببخشید که پشت‌شون به شماست؛ دوست ندارم چهرهٔ بچه‌هام و تا به بلوغِ فکری نرسیدن و دامنهٔ تصمیم و انتخاب‌ پیدا نکردن، بی‌اجازه‌شون نشر عمومی بدم. 🙏
سربه‌راه
هشتگ این تصویر با شما. از این‌جا فقط به یک دلیل عکس گرفتم...❣
ظاهراً ندیدینش :( یه قوطی آب‌مربعی اون رو بود😍 عکس رو ویرایش کردم ببینیدش.
سربه‌راه
یکی‌تون پرسیده شنیدم شاهکار ادبیات فارسیه. کمی خوندم و دیدم برای خودش یه فیلم آمریکایی زبان اصله... شما خوندید؟ توصیه می‌کنید بخونیم؟ اِروتیک نیست؟ با شرع‌مون منافات نداره؟ من هیچ توصیه‌ای نمی‌کنم عزیزم. فقط می‌خوام از بنویسم. با یه خاطره شروع کنم: سال اوّلی که با رفقای جهادی کاروان راه انداختیم و دخترا رو بردیم اربعین، من هم‌زمان که مسؤول امداد بودم، سفرنامه‌‌م و هم می‌نوشتم. یه بار تو اتوبوس دوستی کنجکاو شد و گفت بده بخونم. منم دادم. شب با عصبانیت بهم گفت تو کلی دروغ نوشتی! جابه‌جا نوشتی! کارای برخی رو به برخی دیگه نسبت دادی! من دوستِ حزب‌اللهی‌م و می‌شناختم. با لبخند پرسیدم قشنگ هم نوشته بودم؟ دوباره با عصبانیت گفت فهمیدی چی گفتم؟! چطوری موضوع به این مقدسی رو با کلی دروغ نوشتی؟ تو چون امدادگری تو گروه‌های پیاده‌روی نبودی و بین عمودها عقب و جلو می‌رفتی که به بیمارهای کاروان کمک کنی، چطوری از گروهِ فلان خبر داشتی که تا احساسات‌شون رو هم نوشتی؟ این دروغ نیست؟ یا فلانی پاش تاول بزرگ زده بود و تو مجبور شدی با سرنگ آبش و بکشی، چرا یکی دیگه رو نوشتی؟! من با همون لبخند و صبورانه بهش گفتم جواب می‌دم. اما بعد از جواب دادن تو. گفت بپرس. گفتم خودِ سفرنامه تا اینجا که نوشتم قشنگ بود؟ صداش آروم شد. از جیبش دو مشت دستمال‌کاغذیِ استفاده‌شده درآورد. گفت ببین! مُردم این‌قدر پای همین چند صفحه اشک ریختم! چه شعرای قشنگی بینش آورده بودی... چقدر لطیف بود... کُشتی من و حالا که مشّایه رو تموم کردیم... گفتم به این می‌گن ادبیات! برگشتیم مشهد بگو کتاب درسی‌م و بهت نشون بدم. وقتی ترم اوّل وارد رشتهٔ ادبیات می‌شی، ادبیات رو برات تعریف می‌کنن. ادبیات چیست؟ زیباترین دروغ. چشماش چهارتا شد. گفتم صبر کن. بذار حرفم تموم شه. گفتم حافظ، حافظ قرآن بوده. می‌شه شراب خورده باشه؟ گفت نه. گفتم ولی دقیق‌ترین توصیفات از شراب و لذتش رو تو شعرای حافظ داریم. می‌دونستی سعدی احتمالا سفر نکرده؟ گفت نه! گفتم ولی گلستان پر از خاطرات سفرشه. گفتم وقتی می‌خونی آسمون گریه کرد، بارون برات قشنگ‌تر می‌شه؟ گفت آره. گفتم ولی آسمون آدم نیست گریه کنه! دروغه! گفتم اونی که واقعا کف پاش تاول زده بود و خالی کردم، صفاتِ کسی رو داشت که جای اون نوشته بودم؟ گفت نه... گفتم یعنی سه صفحه از سفرنامه‌م حذف می‌شد اگر به بهانهٔ تاول صفاتِ حمیده رو تو این مسیر نمی‌نوشتم... گفت سه صفحهٔ محشر... گفتم گروهی که توصیف کردم، تونستی از بینش فضای جادّه رو تو شب تصور کنی؟ گفت آره. گفتم من فقط با حرف زدن از اون گروهی که توش نبودم می‌تونستم مشّایهٔ شب رو توصیف کنم... می‌دونی چرا؟ گفت نه... گفتم چون اون گروه کندپا بود. آخر از همه می‌رسید. همه‌تون قبل از تاریکی می‌رفتید تو موکبا اسکان بگیرید. همهٔ مسؤول‌ها هم. تنها مسؤولی که باید بعد از آخرین گروه وارد اسکان می‌شد، من بودم‌. من به‌خاطر اون گروه تا شب تو جاده می‌موندم. شبِ جاده رو می‌دیدم‌. می‌تونستم به بهانهٔ اون گروه، از شبِ مشّایه حرف بزنم. گفتم دوستم؛ من نویسنده‌ام. دنیا با قصه‌های دروغ ما زیباتر شده. چون قصه‌های دروغ ما، راست‌های حقیقی رو زیبا جلوه می‌دن. من تفسیر و زندگی‌نامه و تاریخ ننوشتم که باید رعایت حقیقت کنه. من سفرنامه‌ای نوشتم برای نشون دادنِ یک گوشه از این بهشت. دوستم گریه کرد و بغلم کرد و ازم حلالیت خواست.😊
ادبیات. من دارم دربارهٔ ادبیات صحبت می‌کنم. «شهری چون بهشت» رو مثال می‌زنم چون در جریان خریدش بودید. این کتاب رو می‌ذارم قفسهٔ ممنوعهٔ کتابخونه‌م که حواسم باشه برندارم ببرم مدرسه. چرا؟ چون محتوا جز خاک‌برسری هیچی نیست! اما اگر کارگاه داشته باشم حتما می‌برم! حتی اگر شاگردم نوجوان باشه! چون اون هزینه کرده از من نویسندگی یاد بگیره و من شرعی به گردنمه بهش کتابی معرفی کنم که نویسندگی یاد می‌ده. پس این کتاب رو می‌برم که قلم، توصیف، جمله‌بندی، شخصیت‌پردازی، آغاز و پایان، تعلیق‌ها، زاویه‌دید، چرخش‌ها، وَ همهٔ عناصر نویسندگی درش بیداد می‌کنه... تازه تو مدرسه هم این کتاب رو خودم نمی‌برم، اما معرفی می‌کنم! اتفاقا با همین ویژگی هم معرفی می‌کنم! یعنی ویژگی‌های خاک‌برسری! ینی چی؟ یه بار تو نهم ۲ بزن‌بزن شد. رفتم ببینم سر چی که گفتن فلانی هشتصد تومن داده کتاب خریده، روی میز بوده، فلانی آب بطریش ریخته روش. کتاب رو دیدم، از این سر چهارراهیا بود... ترجمه‌های رمان‌های وارداتی سال‌های اخیر... که خیلی نرم... نرم... بی اون‌که مذهبی‌های ما حتی بخونن و بفهمن... داره فردگرایی و هم‌جنس‌گرایی و فروپاشی خانواده و... ترویج می‌ده. بی‌نشانه‌ ها! اونا مثل ما ندارن که صرفا بچه‌بسیجی بیارن بنویسه و بازار رو پر کنن از کتابایی با محتوای مقدس که این‌قدر زشت و پوچ و مسخره نوشته شده که انشای هفتمای من ازشون جذاب‌تره! نه! اونا برای عوض کردن نهمای من تیمِ دارن!
گرفتین؟ یعنی مثل مذهبیا دوره‌های سه‌روزه نمی‌ذارن😂 بعد پرونده شهید بدن بگن بنویس😐 بعد چاپ کنن و بگن تقدیم به امام زمان😶 گامی در جهت خدمت به ظهور😫بعد خروجی نگیرن کدوم قشر جامعه اون کتاب رو خونده؟!😎 بازم جزیرهٔ خود مذهبیا یا یه اون‌ورکی هم جذب شده؟! اونا در و شدن دارن که به خروجیِ مؤثر برسن... و می‌بینید که دست نوجوونای ما کتابای شهدای ما نیست... کتابای هری پاتره(!) اون‌روز خیلی ذهنم مشغول شد. صبر کردم تا درس هفتم نگارش نهم که می‌ره روی کتاب خوندن. وسط حرفام، خیلی با شیطنت و عشوه گفتم: تازه به‌جای فیلم کره‌ای و ترکی دیدن، می‌تونید با کتاب، صحنه‌های عشقولانه داشته باشید! بچه‌ها تیز شدن. چی خانوم؟! من با شیطنتی که وسوسه‌شون کنه گفتم: سووشون! منشوری :) کلیدر! ده جلد غیرقابل پخش :) آتش بدون دووووووود! این‌قدر من سرِ اون گریه کردم که عمراً شما با فیلم کره‌ای اونقدر گریه کرده باشید! هیاهوی بچه‌هااااا😂 خانوم بگید بنویسیم😂 و گفتم و نوشتم. و رفتن و پیدا کردن... وَ تا این لحظه هشت دختر رو نشوندم پای منشوری‌ای که اگه صد صفحه باشه، نود و نه صفحه‌ش مقاومت یاد داده، ایثار، شجاعت، زیر بار ظلم نرفتن، وطن‌دوستی، عشق فقط یک نفر، دل یکی دلدار یکی، مبارزه برای عشق، ناموس و وطن هم‌سنگ، عشقِ بی‌وطن پوچه، خانواده با تموم تفاوت‌ها، گذشتن از خود برای دیگری، شوهرِ باغیرت، زنِ وفادارِ پاکدامن، دلبری برای خونه و شوهر، بیرون رو گرفتن و اخم کردن، و ... است و یک صفحه منشوریِ زن وشوهریِ حلال! چیزی که دخترای من تو کتابای شهداییِ این‌روزهانوشته‌شده یاد نمی‌گیرن چون خود شما مذهبیا هم یاد نمی‌گیرید! موضوعاتِ ناب‌مون رو هم نانویسنده‌ها هدر می‌دن... چطور بدون تخصص، وارد کاری می‌شید؟! خودِ این مطلب، شرعیه؟! سیدناالقائد دربارهٔ محتوای کلیدر می‌گن دروغ زیاد داره. البته دروغای اساسی. یعنی تحریف دین و تاریخ و جغرافی. نظرشون در گوگل قابل جستجویه. یه‌جا هم فرمودن کوتاهتر بود بهتر بود. اما دقت کنید؛ دارن نظر می‌دن چون خوندن :) هم کتاب‌خونن، هم اهل ادبیات، هم دین‌مدارترین انسانِ موجود در زمین❣ تو این کانال هم خیلی از مطالب من جابه‌جایی داره و زیرورو شدن. دروغ. اما من این‌جا تاریخ و تفسیر نمی‌گم! روزمرهٔ پوچ هم نمی‌خوام بدم (تلاش می‌کنم اما حتما خطا داشتم و پوچی هم نوشتم) چون من خوندم😍 وَ هستم😍 • مسؤولیت کژاندیشی از این فرسته رو به گردن نمی‌گیرم. ابهامی اگر داشتید از تون بپرسید. چه بسا من گناه می‌کنم. پس بهانه‌جو نباشید. برای هر تصمیمی به مرجع‌تون رجوع کنید. •• من و کانالم مرجع نیستم. انسانم. ملغمه‌ای از صحیح و غلط. ••• ادبیات خوندم. می‌نویسم. آخوند و طلبه نیستم. •••• می‌شه هم با تخصص نوشت اما تمیز. مرتضی آوینی. مصطفی چمران. نادر ابراهیمی. ... وَ کتابی که منشوری‌ترین صحنه‌ها رو به چنان تمیزی‌ای نوشته که می‌تونی جلوی پدر و مادرت و بچه هفت ساله هم بخونی بی اون‌که بفهمن :) کی؟ عزیزترین شاعرِ قلبم حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهکارترین کتاب ادبی دنیا؛ شاهنامه. من دوست دارم تو این بخشِ تاریخ‌ادبیات اسمم ثبت شه. اما این‌که عرضه‌شم داشته باشم یا نه یه بحث دیگه است. شما در حقم دعا کنید🙏 دوستی که دوستم داره در حقم دعا کرده بود سیمین دانشورِ انقلاب بشم. گفتم من قلمِ سیمین رو دوست دارم. اما دعا کن مرتضی آوینی شم. فتح خونی دیگه ازم بمونه و همه بخوننش... حتی شمرهای زمانه! عقیده نباید شبیه علاقه شه، علاقه باید شبیه عقیده شه. این ماجرای ما و آخرت‌مونه... اینه که سخته... ••••• امیدوارم رفیق نیاد بگه سخت نوشتم...😭
مدیر دبیرستان این ساعت روز تعطیلم بهم زنگ زد! جوری صحبت کردم که حالا حالاها نخواد چشمش به چشمم بیفته! این در حالیه که چهارشنبه قرارداد با هم امضا کردیم. جنگ اول به از صلح آخر! و اما شرح خبر: مستمر فارسی دوازدهم در حالی برگزار شد که خودم باید متوسطه اول می‌بودم و نرفتم. برگه‌ها رو که گرفتم و شروع کردم به تصحیح، دیدم اوهو! دوازدهمای خنگم چقدر درس‌خون شدن! خط‌به‌خط رو ماشاءالله نوشتن(!) حتی شعر حفظی رو(!) خندیدم و گفتم من و چی فرض کردن؟! نمره دادم و یک‌دست کل دوازدهما شدن هفده تا هجده(!) نشستم پای سیدا (سامانهٔ نمرات) و مستمر برگه‌شون و با مستمر کلاسی یک ترم‌شون جوری محاسبه کردم که نمرات شد ده تا پانزده :)) نمره برای یازدهم و دوازدهم خیلی حیاتیه چون مستقیم اثرگذاره روی کنکور. هر ۰/۲۵ برای دوازدهم‌ها حکم دویست نفر جابه‌جایی در رتبه رو داره. نمرات رو ثبت کردم و برگه‌ها رو بردم مدرسه. مدیر و معاون‌ها بودن و مامان مدرسه. برگه‌ها رو گذاشتم روی میز مدیر و گفتم شما روز این امتحان تشریف داشتید؟! گفت بله چطور؟ گفتم پاورپوینتی که جلو بچه‌ها انداختید رو دیوار رو برای سال بعد اصلاح کنید؛ در ادبیات کهن به رُم نمی‌گن ایتالیا، این باگ گوگل در معنی کردنه :) مدیر یه نگاهی به معاون کرد و با مِنّ و مِنّ گفت من اون روز خیلی سرم شلوغ بود، در جریان نبودم چی شده، بعدش فهمیدم... با خنده گفتم فهمیدید ولی به من نگفتید... به خیال‌تون یه دختر جوان خام هستم که فرق تقلب و دانش رو نمی‌فهمم(!) معاون گفت نفرمایید، الآنم که چیزی نشده... گفتم درخواست دارید سال دیگه دبیرتون باشم. با این وضع نمی‌تونیم با هم کار کنیم. مدیر گفت دوباره برگزار می‌کنیم. گفتم نیاز نیست. من برای خودم زحمت دوباره نمی‌تراشم. مستمر برگه رو گفته بودم خام وارد نمی‌کنم. با کلاسی‌ها محاسبه می‌کنم. در سیدا از خجالت تقلبی که کردید و دانش‌آموزها به ریشم خندیدن، دراومدم :)) نفس در سینه‌شون حبس شد :) گفتم چنان‌چه سیدای نمرات من دست‌کاری شه، ادامهٔ همکاری با هم نخواهیم داشت. پاسخگوی هیچ والدینی هم نیستم، کار من تمام. والدین هم وظیفهٔ شماست. شب بدون هیچ پیامی از گروه دبیرستان لفت دادم. فرداش مدیره تماس گرفت چرا لفت دادید؟ گفتم چون برگه‌ها رو تحویل دادم و کارمون با هم تمومه. گفت تازه کارمون با هم شروع شده و قراره سال پیش رو با هم باشیم. گفتم هر وقت قرارداد بستیم در خدمتم. من همه‌چیزم باید مشخص و روی برنامه باشه. بدون قرارداد فعلا قولی به شما نمی‌دم. گفت کی تشریف میارید قرارداد ببندیم؟ گفتم چهارشنبه‌. گفت عالی. در خدمتیم. چهارشنبه رفتم دیدم قرارداد سفید رو گذاشتن امضا کنم! عصبانی شدم... کارد می‌زدی خونم درنمیومد... چقدر من از این دبیرستان بدم میاد... ولی می‌خوام برم چون نهمام دارن میان این‌ور و من می‌تونم اهدافم رو ادامه بدم. نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم کار فرهنگی دردسر داره... تحمل کن... نهما بشن دهمای خودت، می‌شه سه سال مداومت به اهداف فرهنگی و آموزشی... هم زیرساخت‌های ادبی رو محکم بنا گذاشتی، هم کارایی که براشون زحمت کشیدی به نتیجه نزدیک‌تر می‌شن... تلاشت و باید بکنی... آقا تو دیدار با فرهنگیان گفتن همه کارا خوب شروع می‌شه ولی نمی‌شه... تو نباید شبیه مذهبی‌عقب‌مونده‌های رزومه‌ای و فرهنگی‌های بی‌فرهنگ باشی... به استمرار فکر کن... به استمرار... بعد به خودم یادآوری کردم که ببین دختر! تو هرگز عقب‌نشینی نمی‌کنی. این‌قدر ادامه می‌دی تا اخراجت کنن😎 این استراتژیِ سال‌ها فعالیت و تلاش منه✌️ مثل جهادی. مثل دانشگاه. مثل سه مدرسه‌ای که اخراجت کردن. مثل مجتمع آیه‌ها. اما تو بااااااااااااااید ادامه بدی. خیلی عصبانی بودم. ولی با خنده گفتم فرم سفید امضا کنم؟! مدیره عینک گذاشت و فرم و نگاه کرد و گفت مشکل چیه؟ گفتم حقوق! باید بدونم می‌ارزه به امضا کردن یا نه! از صراحتم جا خورد. مجبور شد بخنده و با احترام دعوتم کنه اتاق خلوتی که معاوناش نباشن. گفت مؤسس گفتن فلان‌قدر مبلغ می‌تونیم در خدمت‌تون باشیم. خیلی کم بود! خندیدم گفتم پس من نمی‌تونم در خدمت‌تون باشم :) داشتم کوله‌م و برمی‌داشتم که شروع کرد روضه خوندن که هنوز دوازدهما پول شهریه‌شون و ندادن و فلان و بیسار... از مبلغی که مد نظرم بود فقط پنجاه هزار تومن کم کردم و نوشتم. گفتم من فقط با این مبلغ در خدمتم. اگر نمی‌تونید وقت هم و نگیریم. دلش می‌خواست خفه‌م کنه ولی نمی‌تونست چون کارش لنگ منه :) قبول کرد و با منّت امضا کردم به خاطر همون پنجاه تومنی که کم کردم :) گفتم دست به نمراتم برده شه یا تقلبی صورت بگیره، دیگه کلاس نمیام. هر کجای سال تحصیلی باشیم. شروع کرد به هندونه زیر بغلم گذاشتن. بعد گفت نمی‌شه اون‌ور کمتر باشید و بیشتر روزای ما رو پر کنید؟ من لازم دارم دوازدهم به شما بدم ولی شما دهم می‌خواید...
با بی‌رحمی یادش آوردم که من اصلا اینجا رو دوست ندارم! اینجا منظم و محترم برخورد نمی‌شه. هیچ‌چیز برنامه و قاعده نداره‌. من فقط به‌خاطر نهمام دارم میام اینجا. هیچی هم بهشون نگفتم و حتی نمی‌دونم اصلا چند نفرشون بیان، من فقط دارم به‌خاطر یک نفر از نهمام که بیاد این‌ور با اعصاب و انرژی و سابقه‌م ریسک می‌کنم خانم! دوباره روضه و ماست‌مالی و هندونه زیر بغل گذاشتن... گفت اگه همه دهما رو پر کردیم ولی هنوز جا داشتید پایهٔ دیگه هم بذارم؟ گفتم مشکلی ندارم. فقط همهٔ دهما مال من. اومدم بیرون در حالی که سیصد بار پرسیدم با من دیگه کاری ندارید؟ تصحیحی؟ نمره‌ای؟ برگه‌ای؟ گفتن نه! حالا روز تعطیلم، شب! زنگ زدن که کی تشریف میارید برای تصحیح؟ گفتم جان؟! گفتن بله حق با شماست، ما نمی‌دونستیم! امروز پیام دادن هر دبیر به‌ازای شاگردایی که دوازدهم داشته، باید دوازدهم امضا کنه! گفتم من می‌دونستم که سیصد بار پرسیدم، شما نمی‌دونستید! الآن نمی‌تونم براتون برنامه‌ای بذارم. بعد از برگه‌های متوسطه اولم. گفت خب تو خونه انجام بدید، راحت، کاری نداره(!) من از این‌که مدیری فکر کنه من تو خونه هم نیروی اونم، متنفرم! برای همین روز تعطیل کسی جرأت نداره بهم زنگ بزنه... برای همین تلفن فقط باید تو ساعت اداری باشه... مدیر و معاونای متوسطه اولم، طفلیا وقتی کارم دارن اول پیام می‌زنن... دقیق با لفظ «اجازه» صحبت می‌کنن که ببینن می‌تونن مثلا ساعت چهار عصر بهم زنگ بزنن یا نه... اون‌وقت این... وای این‌قدر عصبانی شدم که صدام رفت بالا... گفتم تو خونه، مال خودمونه خانم فلانی. همین‌که تلفن‌تون رو روز تعطیل، این ساعت شب جواب دادم، فقط سر این بوده که مطمئن بودم اتفاقی افتاده، اگر می‌دونستم توقع نابه‌جا دارید حتما جواب نمی‌دادم! دستپاچه شد گفت نه نه، راستش فقط فکر نمی‌کردم روم و زمین بزنید! گفتم خانم با این ادبیات صحبت نکنید. دوست و فامیل هم که نیستیم! من به وقت و برنامهٔ شما احترام می‌ذارم، متقابلا همین رو هم از شما می‌خوام. من پاسخگوی ندونستن‌های شما و معاوناتون نیستم. تا برگه‌های متوسطه اولم تموم نشه هم برای شما وقت نمی‌ذارم. از این‌که به‌جای اعلام کارها روی گروه مدرسه که بی‌خود فضای موبایلم رو اشغال کرده هم وقت و بی‌وقت به من زنگ بزنید خوشم نمیاد. عذرخواهی کرد و بهش‌برخورده خداحافظی کرد! به نظرم دربه‌در دنبال دبیره و گیر نمیاره واگرنه به خون من تشنه است😂 ولی جنگ اول به از صلح آخر! این‌قدر عصبانی‌ام و دارم فکر می‌کنم یک سال چطور تحمل کنم... دلم می‌خواد بزنم زیر میز... دلم شدیدا می‌خواد بزنم زیر همه‌چیز.
مدیر متوسطه اولم تماس گرفتن تا ازم مشورت بگیرن برای تولد دخترشون چه کتابی بخرن. دارم مقایسه می‌کنم با تماس دیشب و مدیر دبیرستان(!) هرچی دیشب انرژی از من گرفت، الآن انرژی گرفتم :) کلی لیست کتاب گفتم و هزینه و تحلیل و بررسی😍
به ضرس قاطع می‌گم که از کارمندِ زن، زنِ خونه‌دار درمیاد، ولی از زنِ خونه‌دار، کارمندِ زن درنمیاد!
من عاشق معلمی هستم❣؛ لیکن از طراحی سؤال، مراقبت امتحان، تصحیح برگه و وارد کردن نمرات در سامانه بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزارم😭😩