با بیرحمی یادش آوردم که من اصلا اینجا رو دوست ندارم! اینجا منظم و محترم برخورد نمیشه. هیچچیز برنامه و قاعده نداره. من فقط بهخاطر نهمام دارم میام اینجا. هیچی هم بهشون نگفتم و حتی نمیدونم اصلا چند نفرشون بیان، من فقط دارم بهخاطر یک نفر از نهمام که بیاد اینور با اعصاب و انرژی و سابقهم ریسک میکنم خانم!
دوباره روضه و ماستمالی و هندونه زیر بغل گذاشتن...
گفت اگه همه دهما رو پر کردیم ولی هنوز جا داشتید پایهٔ دیگه هم بذارم؟
گفتم مشکلی ندارم. فقط همهٔ دهما مال من.
اومدم بیرون در حالی که سیصد بار پرسیدم با من دیگه کاری ندارید؟ تصحیحی؟ نمرهای؟ برگهای؟
گفتن نه!
حالا روز تعطیلم، شب!
زنگ زدن که کی تشریف میارید برای تصحیح؟
گفتم جان؟!
گفتن بله حق با شماست، ما نمیدونستیم! امروز پیام دادن هر دبیر بهازای شاگردایی که دوازدهم داشته، باید دوازدهم امضا کنه!
گفتم من میدونستم که سیصد بار پرسیدم، شما نمیدونستید! الآن نمیتونم براتون برنامهای بذارم. بعد از برگههای متوسطه اولم.
گفت خب تو خونه انجام بدید، راحت، کاری نداره(!)
من از اینکه مدیری فکر کنه من تو خونه هم نیروی اونم، متنفرم!
برای همین روز تعطیل کسی جرأت نداره بهم زنگ بزنه...
برای همین تلفن فقط باید تو ساعت اداری باشه...
مدیر و معاونای متوسطه اولم، طفلیا وقتی کارم دارن اول پیام میزنن... دقیق با لفظ «اجازه» صحبت میکنن که ببینن میتونن مثلا ساعت چهار عصر بهم زنگ بزنن یا نه...
اونوقت این...
وای اینقدر عصبانی شدم که صدام رفت بالا...
گفتم تو خونه، مال خودمونه خانم فلانی. همینکه تلفنتون رو روز تعطیل، این ساعت شب جواب دادم، فقط سر این بوده که مطمئن بودم اتفاقی افتاده، اگر میدونستم توقع نابهجا دارید حتما جواب نمیدادم!
دستپاچه شد گفت نه نه، راستش فقط فکر نمیکردم روم و زمین بزنید!
گفتم خانم با این ادبیات صحبت نکنید. دوست و فامیل هم که نیستیم! من به وقت و برنامهٔ شما احترام میذارم، متقابلا همین رو هم از شما میخوام.
من پاسخگوی ندونستنهای شما و معاوناتون نیستم. تا برگههای متوسطه اولم تموم نشه هم برای شما وقت نمیذارم. از اینکه بهجای اعلام کارها روی گروه مدرسه که بیخود فضای موبایلم رو اشغال کرده هم وقت و بیوقت به من زنگ بزنید خوشم نمیاد.
عذرخواهی کرد و بهشبرخورده خداحافظی کرد!
به نظرم دربهدر دنبال دبیره و گیر نمیاره واگرنه به خون من تشنه است😂
ولی جنگ اول به از صلح آخر!
اینقدر عصبانیام و دارم فکر میکنم یک سال چطور تحمل کنم...
دلم میخواد بزنم زیر میز...
دلم شدیدا میخواد بزنم زیر همهچیز.
مدیر متوسطه اولم تماس گرفتن تا ازم مشورت بگیرن برای تولد دخترشون چه کتابی بخرن.
دارم مقایسه میکنم با تماس دیشب و مدیر دبیرستان(!)
هرچی دیشب انرژی از من گرفت،
الآن انرژی گرفتم :)
کلی لیست کتاب گفتم و هزینه و تحلیل و بررسی😍
به ضرس قاطع میگم که از کارمندِ زن، زنِ خونهدار درمیاد،
ولی از زنِ خونهدار، کارمندِ زن درنمیاد!
#ازرنجیکهمیکشمباخانهدارانتازهکارمندشده
یه خبر خوب هم بدم که به تنهایی تونستم گشتِ بدنیِ قبل از امتحان رو حذف کنم :)
در آزمونهای ترمی، بچهها گشت بدنی میشدن. من خیلی حرص میخوردم... بهجای درست کردنِ معلمهای احمقمون که خودشون میرسونن، با گشت بدنی، عزت نفس بچه رو میشکستیم.
با مدیرم در اینباره صحبت کردم. ایشون کلی دلیل برای این کار داشتن که همهش صحیحه، ولی راهکاری جز گشت بدنی داره.
ایشون گفتن راهکارهای دیگه تقریبا شدنی نیست (یکیش همین آدم کردن معلمها...). حداقل بچهها رو پاک بفرستیم سر امتحان.
من دوباره کلی صحبت کردم و آثاری که این کار داره رو گوشزد کردم که ما مجبوریم هم آموزش رو ببینیم، هم پرورش رو. آخرسر هم گفتم حالا که دوربین داریم، میتونیم استفاده از دوربین رو بالا ببریم و گشت بدنی نداشته باشیم. حداقل از یه طرف به تقوای بچه آسیب بزنیم، نه از همه طرف!
مدیرم قانع شدن و گشت بدنی حذف شد😍
هیچکس هم نمیدونه ریشهش منم 😁 چه شاگردا که خوشحالن، چه معلما که ناراحتن و زحمتشون زیاد شده😂
آخرین حقوقِ درشتم رو ریختن (چون بعد از این دیگه کلاس و مدرسه ندارم و کارها مقطعی و پارهوقتیه).
بوش به رفیق رسید.
گفت میتونی بهم قرض بدی؟
گفتم معلومه. چقدر؟
مبلغی که گفت همهٔ حقوقم بود بهجز ۲۰۰ هزار تومان.
گفتم گور بابای مال دنیا، پول برمیگرده، رفیق ولی نایابه.
کارت به کارت کردم.
کل پولم و رفته سکه پارسیان خریده برگردونده و میگه دیگه نمیتونی خرجش کنی. بذار برای مبادا و با همین دویست هزار تومن برو پی کار و کلاس برای تابستونت😶😂
میگم خب چرا پیچوندی من و؟ میگفتی واسه چی میخوای!
میگه تو فقط واسه قرض دادن از پولت میگذری، مبادا تو کلهت نمیره، بعد سر اربعین انقدر حرص میخوری خودت و آب میکنی😑
نه تنها رشد معنویِ من براش مهمه، که رشد مادی من هم براش اهمیت داره، ولو به پیچوندن😂😁
دارم میرم دیوار پی کار بگردم تا دویست تومن تموم نشده😅🤫
سربهراه
اگه اینجا پدر و مادری تشریف دارن یا همکار معلم و مربی و فعال فرهنگیای یا جهادگری یا خواهر و برادر ب
خندهم میگیره مذهبیا از این کانال به اون کانال دنبال راههای تربیتی خاص برای بچهشونن😂
حتی معلما... مربیا... اونا که کار فرهنگی میکنن...!
خندهم میگیره به سرگردونیشون و تهشم مزخرفترین بچههای همهٔ کلاسهام، بچههای همینان؛ مذهبیا😂
خب کتاب بخونین!
همین چهار جلد و بگیرین بخونین!
والله به جواب همه پریشونیهاتونم میرسید!
بالله کانالای تربیتی هم براتون مسخره میشه مثل من میخندین بهشون و هرکی پیشونه😂
#راه_رشد
من اصولا جز به رفیق، به هیچکس پیشنهادی نمیدم که فلانجا بریم؟ فلان کار رو بکنیم؟ فلان گروه رو بزنیم؟ فلان دورهمی رو داشته باشیم؟
چون هم معمولا جز شاگردام و رفیق، دلتنگِ کسی نمیشم، هم جز شاگردام و رفیق و یه پنج_شش نفر از دوستام، خوشم نمیاد با کسی معاشرت کنم. فقط کار و برنامههای جدی.
حالا فرض کنیم یه بار به کسی پیشنهادی بدم و اون نپذیره.
خب تمومه دیگه.
ولی نمیدونم چرا آدما این دکمهشون خاموشه؟!
تو چشماش نگاه میکنم میگم نیمهشعبان و به تو نگفتم، چون دوست ندارم با تو برم سفر. باز داره برای اربعین میگه :/ مادرِ سه تا بچه هم هست ها! ولی شعور صفر!
یا یه گروهی از همکارانِ شش_هفت سالِ پیشم، بهارِ پارسال گفتن کی هستی مهمونی دورهمی بگیریم؟ گفتم امتحاناس، نمیتونم بیام، سلام برسون.
نگرفتن و باز تابستون پیام دادن :/
تابستونم پیچوندم و پاییز... زمستون...
واقعا دورهمی رو نگرفتن که منم باشم(!) رفتم گفتم دوستان! من دورهمی نمیام، بگیرین بره!
چهارشنبه فقط برای یک ساعت که مدیر دبیرستان به گروه مدرسه اضافهم کنه، حریم خصوصی تنظیماتم باز بوده... اومدم دیدم ایتای خلوت و متمرکز و تمیزم، دو تا گروه داره!
یکی که مدرسه است، پس اون یکی چیه؟
میرم میبینم گروه زدن چون دورهمی نمیشه اینجا با هم باشیم...!
خب چرا اینقدر بیکارید؟! چرا بقیه رو هم مثل خودتون بیکار میدونید؟! چرا یکی ازتون پرهیز داره مثل کنه میچسبید؟! چرا تا احترام میذارم و میپیچونم قدر نمیدونید که یهو نیام تو چشماتون نگاه کنم بگم ازت خوشم نمیاد؟! ها؟!
رفتم ببینم روی گروه چی هست حالا!
اونی که سه تا دختر داره نوشته اینجا رو زدم از حال هم باخبر باشیم. بعد اونی که یه دختر و یه پسر داره اومده قربونصدقهش رفته... بعد اونی که یه دختر داره اومده بیشتر قربونصدقه رفته... بعد اونی که یه پسر داره اومده بوس فرستاده... بعد یکی دعا فرستاده... دوباره بقیه هزار بار قربونصدقه رفتن(!)
وای مگه داریم؟! مگه میشه؟!
هیچ عکسالعملی نشون ندادم و فکر کنم خوابم برد و یادم رفت.
صبح دیدم تو شخصیِ مرتبم که بعد از خوندنِ هر پیام، پاکشون میکنم و همهچی سفید و خلوته، یکی پیام داده خودش رو شرحهشرحه کرده که گروه زدیم، بیا ببین، صحبت کنیم، حالت چطوره و باز یا عراقی یا داری میری یا داری برمیگردی...
یعنی وقتی محلتونم نمیدم باز پررویید...
پیام دادم من علاقه و فرصت گروهبازی ندارم. سلام برسون، بگو دلتنگتون بشم حقیقی میبینمتون.
خداحافظی کردم و بدون حتی یک پیام گروه رو ترک کردم و تنظیماتم و باوسواس نگاه کردم یهوقت باز نباشه!
که دیدم پیام داده تو من و ناراحت کردی و بهم احترام نذاشتی و...
😶😶😶
از این مرحله دیگه جواب نمیدم و وقت نمیذارم. سین میکنم، حذف میکنم. سین میکنم، حذف میکنم. گاهی میخندم و گاهی فکر میکنم که چتونه؟ ریشهٔ این کارها و رفتارها چیه؟
وَ واقعا فقط میرسم به بیکاری!
بیکاری!
طرف مادر سه تا بچه است...
ولی بیکاره...
بیکاری آفته! آفته!
شما بیکار نباشید، بخش عظیمی از آفتهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی... حل میشه.
باور کنید!
اگه مادر چند تا بچهای
ولی حواست هست که جاریت چه مدل ظرفی به خونهش اضافه کرده
تو هم بیکاری!
خیلی هم بیکاری!
ببین با این بیکاریها میشده چه کارها بکنی و نکردی...
از من گفتن بود!
اگه مجردی ولی آمار پروفایل دخترخالهت و داری
تو هم بیکاری!
خیلی هم بیکاری!
نگو وقت ندارم کتاب بخونم
بگو همّت و عرضه ندارم!
تعداد کانالهای هر آدمی هم
برای من معیار دیگهایه که طرف چقدر بیکاره!
هرچی کانال بیشتر
طرف بیکارتر.
اونوقت فکر کن تو این بیکاریا
چند نماز قضا، اَدا میشه...
چند ختم قرآن...
چند بار خونهتکونی اساسی میشه...
چند صفحه کتاب...