eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
مدرسه‌ام. دخترام دارن انشا می‌نویسن. قبل از امتحان همکارام داشتن از کتاب‌سوزی حرف می‌زدن. این کار رو پسندیدن... معتقدن کتاب‌هایی که تدریس می‌کنن به‌دردنخوره... معتقدن همه‌چیز باید عوض شه... دبیرهای ادبیاتِ مشهد نسبت به امتحان کشوری فارسی معترضن... معتقدن باید عوض شه... هرچی رو که دوست نداشتن عوض شه... هرچی که باب میل‌شون نبود عوض شه... شوهر... زن... معلم... مدرسه... قانون خدا..‌. حکومت... ولی فقط معتقدن. پیشنهادی ندارن. جایگزینی ندارن. وَ همین خودش کلی معنا رو می‌رسونه... من کلیپ کتاب‌سوزی رو نمی‌بینم. چون می‌دونم گریه‌م می‌گیره. چون نمی‌خوام همکارام گریه‌م و ببینن. من کتابایی که تدریس می‌کنم دوست دارم. با استدلال دوست دارم. حتما ضعف دارن. اما کلی هم نقطه مثبت دارن. من می‌دونم پشت این چیزها حرفی نیست. دلیلی نیست. منطقی نیست. عقلی نیست. من می‌دونم بهانه‌ها چیه... من یاد اسکندر میفتم... یاد مغول... توحش. قانون جنگل. دلبخواه. هرکی زورش بیشتره. تو کرونا هم علف‌خوارهای طب سنتی، رئیس‌شون همین کار رو کرد... که بگه واکسن دوست ندارم... که بگه حرف، باید حرف من باشه... دنیایی که توش کتاب بسوزونن جای گریه‌داریه... ولی دنیایی که توش معلم‌ها از کتاب‌سوزی خوشحال باشن، دیگه جای موندن نیست...
یه فرم دیگه تو اداره پلیس به نام من و رفیق پر شد😂😂😂 شب میام تعریف می‌کنم😎✌️
امروز آخرین امتحان و مراقبتم بود. آخرین روزی که دخترقشنگام و می‌دیدم. رفیق گفته بود بعد از مدرسه بیا بریم تفریح. رفتیم پارک بانوان ریحانه. قبلا دو بار رفته بودیم و هر دو بار راه‌مون ندادن چون من فندک داشتم و چاقو و اونام امانت نمی‌گرفتن و خلاصه از دم در برمی‌گشتیم. می‌خواستیم یه بارم شده توش و ببینیم. خب این‌بار کوله‌پشتی‌م و از ممنوعه خالی کردم و بالاخره راه‌مون دادن. بزرگ، سرسبز، بدون موبایل، بدون آهنگ و اسپیکر و حیوان بود و به‌نظرم جای خوبیه برای خانم‌ها. قلیون و این‌چیزا رو هم راه نمی‌دن، مختصر امکانات تفریحی و ورزشی هم داره‌. البته من و رفیق اگر دختر داشتیم، اجازه نمی‌دادیم با دوستاش بیاد. به‌هرحال جایی که همه توش راحتن، وَ نظارتی هم نیست، جای امنی نیست! بیشتر نمی‌تونم توضیح بدم و همه فکرتون رو معطوف می‌کنم به این‌که همهٔ مکان‌های دبیرستان‌های دخترانه، اجباریه که دوربین داشته باشه... تو یه آلاچیق ناهار خوردیم و کمی صحبت کردیم و دیگه حوصله‌مون سر رفت‌. جمع کردیم بریم یه‌سری خرید ضروری داشتیم. خرید از سمت مصلی تو مشهد، مقرون‌به‌صرفه است. قیمتا مناسبه. رفتیم اون سمت. از تو خیابونا رسیدیم به خیابون رستمی و کنارهٔ ریل قطار رو دیدیم چه جای سرسبز و قشنگیه. بساط و پهن کردیم که یه چای و دِهینِ نجف هم اون‌جا بزنیم. از دور دیدیم یه زن وشوهر و سگ‌شون دارن میان! به رفیق گفتم که نترسه چون پشتش بود. خودم هم از همون دور گفتم سگ‌تون رو از خیابون رد کنید، از اینجا رد نکنید. زنه گفت باشه. مرده سریع بند سگ‌ش و بست و با تهاجم و سگ‌به‌دست اومد سمت ما و با طلبکاری گفت چی گفتی؟!
جواب دادم: گفتم سگ‌تون رو از خیابون رد کنید، نه از اینجا. سگ‌گردونی تو خیابون جرمه و شامل مجازات می‌شه. مرده با سگش هجوم آورد سمت ما و گفت این سگ به شما چه کار داره؟! از جام بلند شدم و گفتم شما مرتکب جرم شدی، می‌تونم زنگ بزنم ۱۱۰ بیاد تفهیمت کنه. مرده صداش و انداخت سرش که من خودم زنگ می‌زنم ۱۱۰! من و از پلیس می‌ترسونی؟! بعد دست کرد تو جیبش و یه مشت کارت درآورد و همون حرفایی رو زد که شب کلانتری هم تو امام‌زاده شوهرِ زن‌دامنیه لخته گفت: من خودم کارت بسیج دارم(!) ایثارگرم(!) وقتی من جبهه بودم تو کدوم گوری بودی که حالا من و از پلیس می‌ترسونی؟! رفیق داشت جوابش و می‌داد و منم موبایل درآوردم و گفتم بسیار خب. پس تماس می‌گیرم بیان حالا که ترسی نداری. صداش و انداخت سرش و تو صورتم اومد و شروع کرد فحاشی و تهدید که صدام و انداختم سرم و کللللللللل خیابون صدام و برداشت 😂 گفتم من زن بی‌عرضه‌ت نیستم که سرم داد بزنی! غلط اضافه می‌کنی، بمون ببین چه پدری از تو و سگت دربیارم پدرسگ! زن بزک‌دوزکش هاج‌ و واج مونده بود ما رو نگاه می‌کرد که مرده با سگش پا گذاشت به فرار😂 یعنی حتی وانستاد زنش و ببره😂 خوک‌صفتای حیوون‌بازِ بی‌غیرت😂 من ۱۱۰ رو گرفته بودم و داد می‌زدم کجا می‌ری ایثارگرِ بسیجی؟! بمون تو و سگت و برات خیابون به‌نام کنیم😂 پلیس جواب داد و با همون صدای بلند شروع کردم شرح ماجرا دادن. تو این فاصله پسربچه‌هایی که خیابون روبه‌رو داشتن فوتبال بازی می‌کردن دورمون جمع شدن و چند تا پیرمرد. بچه‌ها که توقعی ازشون نیست، ولی از پیرمردا صدا درنیومد... دو تا دختر بودیم وسط معرکه... مثل شبِ امامزاده... اونجا برای حجاب... اینجا برای سگ... اونجا برای امنیت روانی... اینجا برای امنیت جانی... پلیس نامردی که پشت تلفن بود، می‌گفت گوشی رو بده به خانومه... من این‌کار رو نکردم و به پلیسه هم توضیح ندادم چرا نمی‌دم که زنه پررو نشه... یک این‌که چرا باید گوشیم و بدم دست زنی که شوهرش در رفت و این و نگاهم نکرد؟! دو این‌که وظیفهٔ پلیس این نیست که از موبایل من استفاده کنه! پول بیت‌المال می‌گیره که به امور ما رسیدگی کنه! سه این‌که می‌خواست نصیحت کنه؟! اون باید میومد که مرده بفهمه عه! واقعا پلیسی هست! پلیسه داشت خودش و شرحه‌شرحه می‌کرد و با تندی بهم می‌گفت گوشی رو بده به خانومه که مونده، خانومه دید من واقعا زنگ زدم و رفیق آدرس می‌گه و منم به پلیسه می‌گم، راه افتاد بره. به ذهنم رسید مشخصات ظاهری بدم که بترسه و فکرم کارساز بود. وسط خط‌ونشون کشیدن پلیسه از پشت خط که گوشی رو بده به اون خانوم (عجب... ) من بلندبلند می‌گفتم یه خانوم چهل و خرده‌ای ساله، شلوار جین، شال آبی، بلوزآبیِ سنتی. زنه دید مشخصات دادم مجبور شد وایسه و برگرده. منم به پلیسه که داشت خودش و می‌کشت گفتم منتظرم گشت بفرستید. وَ تلفن رو قطع کردم. نشستم روی زیرانداز. زنه اومد با وقاحت گفت وقتی شوهر من تو جبهه‌ها بوده، شماها عرضه داشتید بیاید سرتون و بالا کنید؟ من لیوان چایم رو برداشتم و شروع کردم چای نوشیدن😂 رفیق گفت ما اون موقع نبودیم، شما سنّت به جنگ می‌رسه😂😂😂 ولی الآن که ماییم آره، عرضه داریم نذاریم با بچه‌سگاتون بیاین تو خیابونای آدمیزادا😂 زنه گفت شمایید که مزاحمید، شما چادریای عقده‌ای مزاحمید خون ما رو تو شیشه کردید. من چای می‌نوشیدم و می‌گفتم دم‌مون گرم، از جَنَم‌مونه😂 حرصش گرفت، داشت سر رفیق داد می‌زد که موبایل رو باز کردم و ازش فیلم گرفتم. اومد سمتم که عکس نگیر! تو مجرمی! به چه حقی از ناموس مردم عکس می‌گیری؟ دست بلند کرد که می‌زنم بمیری! من با لبخند و چای به‌دست زل زده بودم به چشماش😁 رفیق گفت جرأت داری بزن! بزن ببینم مثل شوهرت دمت و نمی‌ذاری روی کولت فرار کنی! بزن ببین تا کجاها ببریمت! زنه ساکت شده بود و فقط با حرص به من نگاه می‌کرد که حتی لیوان چایم و زمین نذاشتم. رفیق دوباره گفت بزن دیگه! جرأت داری سرانگشتت بخوره به ما😂😂😂 به امام حسین علیه السلام اگه فکر کنید ما کس و کاری داریم که دل این کارا رو داریم😂😂😂 قسم خوردم. فقط خدا. فقط خدا. نه هیییییییییچ‌کس دیگه! پلیسی که پولش از جیب ما مردمه داشت از موبایل من مایه می‌ذاشت و انگار شورای شهره که با تلفن مصالحه کنه... اونجا فقط من و رفیق بودیم و خدای بالاسرمون‌. زنه دید حریف ما نمی‌شه. با سیس عقاب، یواش‌یواش شروع کرد به رفتن😂 وقتی رفت گفت خاک تو سرتون بکنن. من گفتم شوهرت و پیدا می‌کنی قالت گذاشت سگش و نجات داد؟😂😂😂 وَ در رفت.
پیرمردا که سینماشون تموم شد و‌ رفتن... مثل اموات اومدن و مثل اموات موندن و مثل اموات رفتن... حتی با خودشون نگفتن فرداروزی شاید نوه‌های ما هم... شاید دخترای ما هم... بی‌تفاوت... درست مثل یه جنازه... پسربچه‌ها موندن. منم معلم و رفیق جهادی😁 از هر شرایطی برای کادرسازی استفاده می‌کنیم😂 با لحنِ مهربونی گفتم می‌دونید همون سگ برای شما چقدر عامل بیماریه؟ مدفوعش تو چمنایی که شما روش زمین می‌خورید می‌ریزه و باعث چه بیماری‌های پوستی می‌شه؟ شروع کردن تعریف کردن که بابای من سگ داره تو انبار. گفتم اون سگ نگهبانه. بابات اون و تا حالا آورده خونه؟ گفتن نه. گفتم آفرین. سگ برای خدمت رسوندن به ما آدما خلق شده، نه که خیابونای ما و بچه‌های ما برای خدمت به اون. رفیق گفت اگه همون گازتون بگیره طوری‌تون شه چی؟ پسرا گفتن ما می‌دونیم مرده کجاست خونه‌ش. اون جلوتر گیم‌نته، اونجاست. من گفتم اگه پلیس اومد و دوست داشتید بیاید بگید. گفتن باشه. گفتم برین بازی‌تون و بکنین. تلفنم زنگ خورد و پلیس بود. دادم رفیق جواب داد و دوباره آدرس گرفتن‌. رفیق چای ریخت که بخورم که یه حاج‌خانوم محجبهٔ تسبیح‌به‌دست و ذکرگویان اومد بالا سرمون. هیچ‌کجای این فرسته ادبیات نیست. دارم روایت دقیق بهتون می‌دم. آدرس دقیق. ساعت دقیق. مشخصات دقیق. یه حاج‌خانوم محجبهٔ تسبیح‌به‌دستِ ذکرگویان! اومد گفت خب پاشید برید تو‌ پارک بشینید، چرا اینجا؟ رفیق گفت اونجام سگ میارن. زنه خندید گفت همه‌جا هست، نمی‌شه که امر به معروف کرد، امر به معروف و هم خراب می‌کنیم(!) من پوزخند زدم و گفتم برو حاج‌خانوم... برو ذکرت و بگو افتادی مردی توشه آخرت داشته باشی... رفیق شروع کرد به تبیین. هرچه من در مناظره با معاندها و امثال استادام و دانشگاه باعلاقه و حوصله‌ام و از حرف زدن با مذهبی‌ها بیزار و متهوع، رفیق برای این جماعت صبر و حوصلهٔ تبیین داره. زنه گفت نمی‌شه... امر به معروف نمی‌شه... جامعه رو فساد برداشته... فقط باید امام زمان بیاد... من حاضر بودم با پدرسگه کل‌کل کنم ولی این عقب‌مونده بره. گفتم فسادی هم اگر هست از تو و تسبیحته. فاسد تویی. تربیتِ تویه. بچه‌های تویه. جامعه سالمه اگه امثال توی فاسد نبودین. گفت بذار بیام بشینم باهات صحبت کنم بگم جامعه چقدر خرابه و از من و تو کاری برنمیاد(!) داشت میومد پیش ما بشینه که با انزجار و چندش گفتم نشین! برو تسبیحت و دور کن امام زمان بیاد تو یکی رو از خودت نجات بده که قابل ترحم‌تری. زنه بالاخره بهش برخورد و راهش و گرفت و رفت. رفیق می‌دونه چقدر من از شما مذهبی بی‌عرضه‌های فاسد لب و دهن بدم میاد. باز چای ریخت و برام دهین درآورد بخورم. گفتم دیدی پلیس نیومد... مردک همین دور و بره و داره به ریش‌مون می‌خنده و این لجنای مذهبی میان ما رو نصیحت می‌کنن... مثل شب امامزاده... یادته؟! رفیق ناراحت شد. زنگ زد ۱۱۰ که چی شد؟ اگه ما رو کشته بودنم دیگه جنازه‌مون الآن بو می‌گرفت... پلیسه... آه خدا... آه خدا... پلیسه گفت ما گشت فرستادیم خانوم! شما نبودید... رفیق ناراحت شد گفت آقا! چرا دروغ می‌گی؟ من از جام تکون نخوردم! دونه دونه ماشینا رو هم دارم می‌بینم! کی اومدی من ندیدم؟! من صدام و انداختم سرم که قطع کن، زنگ می‌زنیم ۱۹۷ بدونن پلیس‌شونم سر کاریه... پلیسه گفت بشینین من گشت می‌فرستم... من ناراحت شده بودم. گفتم پاشو جمع کن بریم‌. ما کارمون و کردیم. پلیسم باشه و خدای بالاسرش. رفیق گفت نه. باید پلیسه بیاد. بشین. من این‌قدر زنگ می‌‌زنم تا بیاد. نمی‌شه پلیسم خیال کنه می‌تونه مردم رو بپیچونه... آه خدا... تلفنم زنگ خورد و پلیس بود. آدرس و باز گرفتن و گفتن دارن گشت می‌فرستن. رفیق گفت آقا! من همین‌جام. اونا که در رفتن، ولی من از اینجا تکون نمی‌خورم تا شما بیای. بعد زنگ نزنی باز بگی ما اومدیم ها! من همین‌جا نشستم! من گفتم پاشو وسایل و جمع کنیم و آماده، منتظر بشینیم که یه‌وقت خفت‌مون نکنن. حداقل هرچی شد بتونیم دربریم. گوشیامون و وسایل‌مون جمع باشه. جمع کردیم و همون‌جا کنار خیابون موندیم‌.
این‌بار بعد از بیست دقیقه واقعا ماشین پلیس اومد. تا رفیق داشت ماجرا رو تعریف می‌کرد، پسربچه‌ها که از دور ماشین پلیس رو دیده بودن بدو بدو اومدن جای ما و شروع کردن گفتن که ما خونه‌ش و بلدیم... فطرتِ سالم رو می‌بینید؟ اینا بزرگ شن منفعت‌طلب می‌شن... می‌شن پیرمردا... می‌شن خانم محجبه... می‌شن جنازه‌... می‌شن بی‌تفاوت... بی‌ناموس... بی‌غیرت... می‌شن مسخ‌شده... ولی هنوز بچه‌ان... بچه‌ها می‌ترسن؟ نه. چون منفعت‌طلب نیستن... استادپناهیان تو‌ سخنرانی‌هاشون می‌گن بچه دورتون زیاد باشه، با بچه زیاد سروکله بزنید، بچه‌ها رو دوست داشته باشید که خلق‌وخوی اونا رو بگیرید، یکی‌ش همینه... فقط اونی که بزرگتر بود... اونی که وارد دنیای منفعت‌ها شده بود... اونی که تو ذهنش داشت محاسبه می‌کرد اگه مادرم بفهمه شاید نذاره دیگه بیام فوتبال... اون... اون عقب ایستاده بود و حرفی نمی‌زد... کوچیکترا ریختن دور پنجرهٔ در جلوی ماشین پلیس و تو هم، تو هم می‌گفتن بلدیم کجاست... من خندیدم گفتم شاهدامونن. پلیسه بچه‌ها رو که دید دلش رحم اومد... قبلش نمی‌نوشت... با بی‌حوصلگی گفت ما داریم از صحنهٔ سرقت میایم... سگ‌گردانی جرمه ولی فرهنگش جانیفتاده... پلیس... داشت به منِ معلم... از فرهنگ می‌گفت(!) فهمیدین چی شد؟! یعنی من داشتم وظیفهٔ فرهنگی خودم و انجام می‌دادم هیچ، وظیفهٔ سلبیِ پلیس رو هم انجام دادم... اون‌وقت پلیس اومده به من می‌گه فرهنگش جانیفتاده... فرهنگ با منِ معلمه آقای پلیس! اقتدار و کار سلبی با شماست! شما کار خودت و انجام بده، مطمئن باش معلمی که داره وظیفهٔ تو رو انجام می‌ده، از پس کار خودشم برمیاد! فرمش و درآورد و بالاخره ماجرا رو نوشت... ما گفتیم تهدید و توهین و فحاشی هم داشتن‌. عکس زنه رو هم نشون دادیم. پسربچه‌هایی که لشکرِ یاری‌گری بودن که خدا برای ما فرستاده بود هم با آب‌وتاب تعریف می‌کردن. پلیسه گفت غریب گیرتون آورده... یکی از پسرا گفت من خونه‌شون و بلدم. ما فرم و امضا کردیم و من گفتم بی‌تذکر که نمی‌خواید برید؟ پلیسه به پسربچه‌ها گفت سوار شید نشونم بدید کجاست. پسر بزرگه... گفت از کجا معلوم پلیس باشن؟! تو دل بقیه رو خالی کرد... یکی از کوچیکا گفت خب بریم از مادرامون اجازه بگیریم. من اینجا تو دلم گفتم پس تموم... مادرا همون چادربه‌سرای منفعت‌طلبی‌ان که درگیر لباس جاری و طلاهای خواهرشوهرشونن... معلومه اجازه نمی‌دن بچه‌هاشون باتفاوت باشن... از کنار ماشین اومدم کنار و بهشون گفتم اگر دوست ندارید با پلیس برید، عیبی نداره، مادرتون دعواتون می‌کنه، فقط آدرس رو بگید. پسربزرگه گفت گیم‌نت. پسرکوچیکا گفتن وایسید ما بریم اجازه بگیریم. رفیق داشت شماره‌هامون و می‌داد و کد ملی و مشخصات که پسرا رفتن. هم من هم رفیق مطمئن بودیم برنمی‌گردن اما بی‌اجازه گرفتن هم و راضی کردن و همه‌شون برگشتن. کوچیک بلاهه گفت من پلیس شخصی‌ام😂 اون‌یکی بلاهه گفت من بتمن‌م😂 من خندیدم. سردسته‌شون گفت ما با شما میایم نشونتون بدیم. پلیسه گفت سوار شید. اینا با ذوووووووق سوار ماشین پلیس شدن😂😂😂 یه تیم فوتبال نشست عقب ماشین پلیس😂😂😂 تا یک ماه خاطره دارن😂😂😂 تا یک ماه چه فخری بفروشن😂😂😂 حالا دقت کنید؛ تو خاطراتی که تعریف می‌کنن چی می‌گن؟ «دو تا دختر چادری» «با مرده سگ‌داره دعوا کردن» «مرده در رفت» «دخترچادریا موندن» «زنگ زدن پلیس» «پلیس اومد حرف زدن» «مشخصات دادن» «امضا کردن» «با ما مهربون بودن» «زورمون نکردن» «کنار خیابون نشسته بودن به چای خوردن» «با چادر» «نترسیدن» الحمدلله‌. الحمدلله. الحمدلله‌. من این تصویری که در ذهن اون بچه‌ها حک شد با نهایت عشق و احترام تقدیم می‌کنم به امام زمان علیه السلام نذر ظهور. همهٔ این انجام تکلیف یک طرف این تصویر یک طرف.❣ تیم فوتبال با ماشین پلیس رفتن درِ خونهٔ باباسگه😎✌️ من و رفیق هم نمُردیم! از همه مهم‌تر پیش خودمون امشب سربلندیم. تمام😎✌️
رفیق اینجا سر می‌زنه ولی عضو اینجا نیست. خودش می‌خواد ولی من نذاشتم. گفتم بخون ولی عضو نشو. برام مهمه مخاطبی داشته باشم که بی‌روابط من و بخونه. دوست و آشنا نباشه که از روی تعارف اینجا باشه. اگه این مدلی هست و نمی‌دونم برو. من همه‌چیز رو «خالص» دوست دارم. «حقیقی». بندِ عدد نیستم. بندِ کیفیت‌م. خوش‌ترم میاد اینجا عضو نیست ولی زودتر از همه‌تون فرسته‌هام و می‌خونه و واسه همه‌شون بازخورد می‌ده. سرِ فرستهٔ آخر ناراضیه. مثل کلانتری طرقبه که دوست نداشت. می‌گه چشم‌مون می‌زنین :) کلا موافق اینه من ننویسم. خصوصا قله‌های زندگی‌م و. منم موافق دیدگاهش هستم ولی امشبم بهش گفتم این دیدگاه هر چقدر قوی باشه روی نویسنده‌جماعت اثر نداره :) ما مریضیِ نوشتن داریم و این شیرین‌ترین مریضیِ دنیاست که دوست داریم مبتلاتر شیم... داشت آمارتون و می‌گرفت. گفت چه جور آدمایی روی کانالتن؟ گفتم خاص کانال من نیست، مذهبیان دیگه. ۹۹٪ دختراش مدیریت احساسات تو خونواده‌های بستهٔ مذهبی یاد نگرفتن و با لالاییِ جهادِ زن، خوب شوهرداری کردن است بزرگ شدن بی اون‌که فهمش کنن. پس هر ۹۹٪ حتی در سنین کم، یه شکست عشقی رو تجربه کردن و پف‌ناله‌ان و همیشه همه‌جای زندگی‌شون لنگ می‌زنه(!) یه بخشی‌شون علف‌خوارهای طب سنتی و اسلامی‌ان و دنبال گل بنفشه😁 یه عده‌شون نوچه‌های شجاعی و وکیلی و چی‌چی‌زاده و این و اون استادن و مسخ‌شده... همونایی که به‌جای عمل، در حال خودسازی‌ان چون در این عالم کاری جز خودسازی نداریم😂 سن و سال و تحصیلات و تأهل و تجرد و بچه‌دار بودن یا نبودنم این دسته‌بندی رو تغییر نمی‌ده، دقیقا همون آفاتی که تو جهادی و بسیج و ارگان‌های عظیم مذهبی توشون دیدیم. اهمال‌کار، پربهانه، بی‌فکر، طلبکار، دنبال جذبِ کف روی آب، خودپیغمبردان وَ متزلزل. با تعجب پرسید پس به چه امیدی می‌نویسی؟!😂😂 گفتم با امید نمی‌نویسم، با آرزو می‌نویسم😂😂😂 می‌دونین یاد کجا افتاد؟ کاروان نیمه‌شعبان... مذهبی‌چندشایی که براتون نوشتم... بعد با دلسوزی گفت تو واقعا استوری واتساپ رو که دایرهٔ مخاطبت وسیع‌تر و متنوع‌تر بود دوست داشتی و وبلاگ رو که پر از غیرمذهبی و معاند بود... اولی رو سر عقیده‌ت کنار گذاشتی و دومی بسترش کن‌فیکون شد... حالا مجبوری جایی بنویسی که دوستش نداری🥲 بعد جمله‌ای گفت که خیلی تحت تأثیرم قرار داد... گفت حتی برای یه گوشه رفتن و نوشتن هم، دنیا به کام نیست.........
یه کار مفید بکنین و این آخر هفته‌ای یه بار وصیت‌نامهٔ امام خمینی رو بخونین. بر فرض که چیزی بهتون اضافه نشه، هیچی هم از کمالات و ویژگی‌های ممتازی که دارید کم نمی‌شه و قُر نمی‌شید، نترسید(!)
سربه‌راه
سلام بر روح‌الله❣
اگه پروفایل گذاشتن ترند شده؛ واسه خاطر روح‌الله خمینیه وگرنه کی قبلش فلسطین می‌شناخت؟!