سربهراه
به خاطر حجم زیاد، ایتا فایل رو قبول نکرد. از اینجا نگاه کنید. بارکالله مهدی رسولی! چقدر همهچیزِ ای
از دیدِ یه ادبیّاتی و شعرشناس میگم که شاعرِ این شعر، شهید شده وقتِ سرودن...
مثلِ مهدی رسولی که شهید شده وقتِ خوندن!
@sarbehrah
سربهراه
به خاطر حجم زیاد، ایتا فایل رو قبول نکرد. از اینجا نگاه کنید. بارکالله مهدی رسولی! چقدر همهچیزِ ای
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از شما لطف کرده حجمِ فیلم رو کم کرده برام فرستاده❤️
برام مهم بود این محتوای دقیق... این محتوای دقیق... این محتوای دقیق با هشتگهای فکری_نوشتاریِ خودم (بحرانِ عبودیت... مدارِ امام... کُلّنا مسؤول) روی کانالم باشه.
برام مهمه یکی به این زیبایی تو کانالم داد بزنه از ماست که بر ماست!
ما؛
مردم.
@sarbehrah
واسه این چیزاشه که با دنیا عوضش نمیکنم؛
انتخابش بهانههاش نیستن،
عقیدهشه. تکلیفشه.
@sarbehrah
سربهراه
من قصهی فِراقِ تو را خاک کردهام حاصل چه شد؟ جوانه زدی، بیشتر شدی❣ @sarbehrah
هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْن❣
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
یادم نمیاد هیچوقت اینقدر از زمان عقب افتاده باشم؛
برگههای دو هفتهی پیش هنوز امضانشده مونده باشه! نمرات مستمر رو نرسونده باشم! تستهای کلاس خصوصیم و آماده نکرده باشم! فایلِ شورای دبیران رو نرسونده باشم! کارِ یک شب در هفتهم رو بدونِ برنامه برم! کتابهایی که شاگردم میاره بخونم نظر بدم روی میزم جا خوش کرده باشه! کتابی که باید روش کار کنم به سه ماه کشیده و لَنگِ یه فصله! کارِ پژوهش رو بدونِ یادداشتِ مدوّن و با توکل و توسل و تکیه به حافظهم پیش ببرم! اتاقم که هررررر زمان درش رو باز میکردی، از تمیزی برق میزد، حالا شتر با بارش توش گم میشه و زیرِ برگهها و کتابها مدفون شده! موبایلم که همیشه همهی محتویاتش مرتب و فایلبندی بود، حالا مملو از درهمآمیختگیِ محتواست! لپتاپم که همه فایلها داخلش مرتب و منظم و نامگذاریشده بود، حالا باید برای همهچیز داخلِ همه فایلها بگردم! کللللی پیامِ خوندهشده اما پاسخدادهنشده دارم که رو مرامِ طرف حساب کردم که من و سینکرده و جوابنداده هم میخواد! کلللللی تماسِ پیچونده دارم که میدونستم طرف کار ضروری نداره و همینجوری زنگ زده، اما من علاقه و فرصتِ همینجوری پای تلفن بودن ندارم! چند فرمِ کاری مونده... کلیپِ ارائههای بچههام... برنامهریزیِ ماهانه برای تیمِ پژوهش... چند دوست که خیلی وقته فرصتی برای سر زدن بهشون نذاشتم... اوووووو تمومی نداره!
نه! فکر نمیکنم هیچوقت مثلِ حالا کارپیچ شده باشم!
با صفتهای جدیدی که شاملم میشه؛
بدقول... پرتأخیر... فراموشکار!
خب چرا رفتم سفر؟!
چون کار میکنم که زندگی کنم! زندگی نمیکنم که کار کنم :)
چرا اینهمه کار قبول میکنم؟!
من قبول نمیکنم! شاهدش کلاس دوازدهمها که تخصص و علاقهی اصلیِ منه! بخشی از این کارها رو تقدیر به من انداخت؛ مثلِ تیمِ پژوهش! بخشِ عظیمی از این کارها رو در اجبار و شرایطِ خاص گرفتم؛ مثلِ کار کردن روی کتاب که چون مدرسه نمیرفتم اونزمان و نگرانِ درآمدم بودم سمتِ این کار رفتم! کلا روزگارِ من اینطور رقم میخوره که دو ماه بیکار تو خونهام و خبری نیست... بعد به محضِ قبول کردنِ یه کاری، هزاااااار کارِ دیگه پیشنهاد میشه که به خاطرِ فشارِ درآمدیِ اون دو ماه بیکاری، مجبور میشم قبول کنم!
راهِ حلش اما زدن از خوشیها و اتفاقاتی که جایگزین و جبران نداره نیست؛ من از خوابم میزنم چون همیشه فرصتِ خواب هست! از فیلم دیدنم میزنم چون فیلم هم همیشه هست! اما سفر همیشه شرایطش نیست! تیاترِ آیینیِ رایگان که امشب دارم میرم، همیشه نیست :)
تأکید میکنم؛
ما کار میکنیم که زندگی کنیم،
نه که زندگی کنیم که کار کنیم!
پس از پسش برمیام.
بابتِ شلوغ بودن خدا رو شکر میکنم و شکر میکنم و شکر میکنم چون من از اون دو ماه بیکاریها متنفرم! بیزارم! منزجرم! وَ از تکرارشون به خدا پناه میبرم!
بابتِ ناتوانیم در جمع کردنِ زندگیم میانهی شلوغیهام به خدا پناه میبرم... وَ باید دیرتر از سرِ نماز بلند شم... تا سلام دادم نباید بِکّنم برم... باید بشینم... تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها رو با دقت و توجه بگم... باید روزی چند آیه حتما و حتما قرآن بخونم... استاد علوی گفته بودن هر وقت زمان کم آوردی، بیشتر قرآن بخون... بیشتر قرآن بخون... بیشتر قرآن بخون!
هرچه بیشتر دنبالِ زمان بدوم، بیشتر ازم دور میشه.
باااااااااید بایستم و برنامهای بریزم اون دنبالِ من بدوه!
پناه بر امامِ «زمان»!
بهجای روزی ده دقیقه، روزی بیست دقیقه با ایشون صحبت خواهم کرد.
زمان رو بیش از پیش کنارِ ایشون مجبور به تعظیم میکنم.
از پسش برمیام.
از پسش برمیام.
از پسش برمیام.
اگر زیارت، حرکتِ من رو تسهیل نکنه که یعنی دستِ خالی برگشتم(!)
زائر، بعد از زیارت، قویتره... استوارتره... خستگیناپذیرتره... مطیعتر و زرنگتر و آمادهتره!
من آمادهام!
بسماللَه اگر حریفِ مایی!
زمان و زمانه یکسو،
من و صاحبِ زمان و زمانه این سو.
@sarbehrah
با اینکه حرکاتشون وقتِ گروهی کار کردن هماهنگ نبود، در لباسهایی که کمتر دیده میشه مثل شلوار، زیرِ دشداشه، طراحی نداشتن و یکیشون جین پوشیده بود و موسیقی عقبتر یا جلوتر از حرکتِ بازیگرها بود، اما به قولِ رفیق همینکه رزقمون شد چند ساعتی به یادِ اهلِ بیت باشیم هزار الحمدلله❤️
کنارِ ذهنم مدام حک میکنم این تیاتر رایگان بود؛ یعنی گروه، حامیِ چندانی نداره و خیلی از نقدهام ممکنه وارد نباشه.
مؤثرترین صحنه هم برای من؛ هجومِ گرگها بود به آشیانهی ولایت...
همیشه شنیده بودم چندین نامرد ریختن دمِ در و یک زن بینِ اون همه گرگ زمین خورد... اما امشب با دُزی بسیاااااار خفیفتر از حقیقت، دیدم...
اگر مشهدید برید؛
۱. تیاتر و سینما دستِ حزبالله نیست... وقتی این مدل کارها هست، استقبال کنیم بلکه امید بگیرن.
۲. چون محلِ اجرا تیاترِ شهره و پارکِ ملت و جای رفتوآمدِ خدازدهها، همینکه بریم خودش امر به معروف و نهی از منکره.
۳. کارشون تکجنسیتی بود و جز دختربچهای که نقشِ حضرتِ زینب سلامالله علیها رو داشت، زن نداشتن و کارشون طیّب و طاهر بود.
این هم آدرس کانالشون.
+ اگر رفتید، حزباللهیِ حقیقی باشید و شعور به خرج بدید حینِ اجرا، فیلم و عکس نگیرید! این کمترین آدابِ تماشای تیاتره که برخی حزباللهیهای امشب نداشتن(!)
@sarbehrah
سربهراه
نشانِ کتابی که شاگردم برام درست کرده😍 اون مخلوقِ بسیار کوچکِ زیبای نحیف هم امروز از اتوبوس پیاده شدم
این گلِ نحیف رو یادتونه؟
زیرِ پا افتاده بود تو ایستگاهِ اتوبوس...
حالا شکفته و هنوز رایحه داره و یعنی زنده است...
میشد زیرِ پا لگد شه،
اما شِکُفت😍
@sarbehrah
۱. خانووووووم! پروفایلاتون خودتونین؟!
معلومه خودشونن! کولهپشتیشون تابلویه!
وای خانوم شما کوه میرید؟ کویر میرید؟ دریا میرید؟ همهش با چادر؟ خیلی سخته!
وااااااای خانوم چقدر قویه!
+ به نظرم یک_هیچ از دبیرِ ریاضی با اون پروفایلش... افتادم جلو✌️
۲. یادتونه برای نوهدار شدنِ مامانِ مدرسه، هزینهای هدیه ندادم؟ همهی دبیرها هزینه کردن، جز من و دو_سه نفرِ دیگه!
روی گروهِ مدرسه، معاون اطلاع دادن برای شهادتِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها میخوان برای بچهها مراسم بگیرن، هرکس دوست داره بانی شه.
اینجا وقتش بود که فرقِ کارِ مفید رو از کارِ غیرِمفید و تعارفی نشون بدم!
یه عکسِ تمیز با شعرنوشتهی زیبا دربارهی روضه و هیئت و برکتِ اینها پیدا کردم و روی گروه فرستادم و زیرش با کللللللی ذووووق، ادبی نوشتم خوشحالم توفیق شد ما هم بانیِ روضه باشیم و درخواستِ شمارهکارت کردم و نسبت به خودم و همکارانم، هزار الحمدلله مبلغِ آبرومندی واریز کردم.
اینبار از بینِ همهی همکارها، فقط من و دو_سه نفر دیگه هزینه کردیم. (ریا نیست، نترسید! حکمِ روایتی رو داره که میگه تکبّر برابرِ متکبّر عبادته)
+ بهنظرم همکارام دارن برخی چیزها رو متوجه میشن✌️
@sarbehrah
این محاسبات حاصلِ شش ساعتِ بیوقفهی عمرمه!
نه تکبّره، نه خودپسندی؛ میخوام بدونین بقیهی همکارام یا نمرهی برگه رو میذارن، یا سلیقهای، یا ترکیبی از این دو.
من شاگرداوّلِ دانشگاهِ فردوسیام؛ یعنی تا تهِ ماجرای درس خوندن رو بلدم! نمراتِ هیچ برگهای و هیچ سلیقهای بهدردِ زندگی نمیخوره، الّا نمرهی «تلاشِ مستمر»!
برام مهمه وقتی شاگردم ازم پرسید چرا از ۲۰ شدم ده و نیم یا از ۲۰ شدم ۲۹/۷۵، موبهمو براش از کرده و نکردهی طولِ ترمش بگم، جوری که خودش متحیّر بمونه! برام مهمه فرقِ بیتلاش و تلاشگر چنان به رُخشون کشیده شه که بیتلاش آهِ حسرت بکشه و تلاشگر انرژی بگیره تا تهِ دنیا بِدَوه! برام مهمه من یکی از اینهمه خدانشناسی نباشم که به اسمِ محبّت(!) و مردمداری(!) فاصلهی تنبل و کوشا رو برداشتن و کوشاها رو ناامید کردن و تنبلها رو پررو و سوار بر کوشاها!
هشت کلاسم رو محاسبه کردم و چهار کلاسم مونده... میشه برام پنج صلوات هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه که این چهار کلاس رو متوجه نشن تا یکشنبه وارد کنم؟ :)
@sarbehrah
خانوم!
جانم؟
فامیلِ من ارژنگیه، ینی فامیلِ بابام هم باید ارژنگی باشه؟
آره دیگه!
(میزنه به پشتِ جلوییش و میگه دیدی گفتم! بعد جفتشون خیلی جدی با هم کَلکَل میکنن و برمیگردن سرِ درس. من کنجکاو میشم.)
چی شده؟
خانوم تو کتاب نوشته پروین اعتصامی پدرش اعتصامالملک بوده، ینی فامیلاشون یکی نیست. من میگم تو بیمارستان عوض شده، رقیه میگه نه!
فقط میتونم بگم تا بیست دقیقه از شدتِ خنده نمیتونستم متمرکز درس بدم بهشون😂
@sarbehrah