eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
باب اسفنجی‌شونم تو تیم ماست✌️
من موبایل خاصی ندارم. به فیلتر هم اعتقادی ندارم. عکاس و زاویه و نورشناس هم نیستم. فقط به مصداقِ مصراعِ «که هرچه دیده بیند دل کند یاد» هر وقت قشنگی می‌بینم برای بقیه هم می‌فرستم. معتقدم چشم باید قشنگی‌های حقیقی ببینه تا دل رو سربه‌راه کنه. بفرما قشنگی؛ امامزاده سیدمحمّد علیه السلام مشهور به گنبدخشتی یا امام‌زاده نون‌ماستی (به‌خاطر نذر قدیمی‌ها و حاجتی که می‌دن) ورودی یا خروجی حرم از سمت طبرسی، به فاصلهٔ ده دقیقه، پشت به‌حرم دست راست، لب خیابون بین مغازه‌ها شهید مدافع حرم هم داره تا دلتون بخواد من از ایشون اربعین گرفتم❣ از راه دور یا نزدیک ازشون سلامتی سیدناالقائد و پیروزی بر سپاه کفر و استکبار رو بخواید✌️🇮🇷 واسه کار منم دعا کنید چون به کل دوستای غیرمشهدیم قول شلهٔ پیروزی رو دادم😭😂 رفیق می‌گه عاشقِ همین دلِ گنده‌تم با جیبِ خالی😂😂😂
زمان: حجم: 296.9K
گوش کنید؛ صدای سلسلة‌الذهبه؛ لا اله الا الله حِصنی❣ أمِنَ... أمِنَ... أمِنَ...
سربه‌راه
گوش کنید؛ صدای سلسلة‌الذهبه؛ لا اله الا الله حِصنی❣ أمِنَ... أمِنَ... أمِنَ... #پخش_زنده #ادبیا
برگشتم به روزهایی که روحم دوست داره؛ شلوغی. سرشلوغی. البته نه به اندازهٔ روزهای مدرسه و کلاس‌هام. اما وقت کمه برام. در وبلاگ هم کمتر می‌نویسم. دارم روی یه نشریهٔ جهادی کار می‌کنم. امروز متن ادبی تحویل دادم و شب تا صبح باید بیدار باشم و ویراستاری کنم. برام مهمه که ذکر کنم من از کارِ تو خونه بیزارم. اما نمی‌تونم به بیکاری و بی‌اثری ادامه بدم. به پیام‌های دخترانم در شاد پاسخ می‌دم. نهم‌هام و سوق دادم به مدارس خوب و یکی‌شون امام رضا علیه السلام قبول شده. مدرسه تلاش کرد بگیرشون برای شعبهٔ دبیرستان. ولی من هرکی بنیه داشت رو سوق دادم به سمتِ مدارس خاص. حالا دخترام یا دارن می‌خونن برای تیزهوشان یا قبول شدن. رفیق می‌گه تو زحمت کشیدی و اینها پرده می‌زنن دم مدرسه که قبولی‌های مدارس خاص... لبخند می‌زنم چون کارم از گریه گذشته... همهٔ سوگواری‌ها باشه تا فردای پیروزی... دخترانم که بماند، حتی بزرگترها هم از این‌که آمریکا داره بمب میاره نزدیک‌مون ترسیدن... وَ من با خستگیِ دخترانه‌ای که حتی یک نفر از ابتدای این جنگ نفهمید، یک‌تنه دارم می‌کنم... چقدر از خودم راضی‌ام که تن به ازدواج با مردهایی که مردِ این روزها نبودن ندادم... وَ چقدر از سرنوشت ناراضی‌ام که حتی در جنگ هم باید تنها باشم... برای دخترام نوشتم عزیزانم؛ آمریکا قبلاً به خونهٔ ما اومده، به غربِ آسیا، وَ هر بار دست از پا درازتر، سرافکنده برگشته! افغانستان... پاکستان... عِراق... وَ تازه ما هیچ‌کدومِ اینها نیستیم! از اومدنش نترسید. تاریخ بخونید؛ آمریکا طبلِ توخالیه! خسته‌ام... اما «زندگی رو با قوّت ادامه می‌دم».
سربه‌راه
برگشتم به روزهایی که روحم دوست داره؛ شلوغی. سرشلوغی. البته نه به اندازهٔ روزهای مدرسه و کلاس‌هام. ام
مادرم داره برای صلح دعا می‌کنه... زنانِ اطراف‌ش هم... وَ هرچی گفتم تهش گفت شرط ببندیم تا ته هفتهٔ دیگه صلح می‌کنن جنگ‌طلب؟! تنهاش گذاشتم و اومدم اتاقِ پر از تَرَکی که از اولِ جنگ نمی‌ذاره بیام توش که از صدای پدافندی، چیزی نریزه روم. تنهاش گذاشتم و اومدم که نه بی‌حرمتی کنم چون دیگه عصبانی شدم، نه گریه‌م و ببینه چون زحمتِ ما رو گرفتن... مدرکِ معدل الف رو... شغل رو... علاقه رو... وَ حالا به آرمان‌هامون حمله‌ور شدن... موشک‌ها دیده می‌شن... برای ویرانی‌هاشون غصه می‌خورن... جنگ به چشم‌شون میاد... ولی این جنگ‌های داخلی رو کسی نمی‌بینه... ویرانه‌هایی که در ما ساختن... ما برای همه‌چیز جنگیدیم؛ برای چادرِ روی سرمون... برای یه قطعه عکسِ روی دیوارمون... برای بیست دقیقه سخنرانی گوش دادن‌مون... برای اربعین رفتن‌مون... برای راهپیمایی‌ها... تظاهرات... حتی برای سیاه پوشیدن‌مون تو محرم و صفر... نخواستیم به زور ببریم‌شون بهشت ولی با همهٔ قوا ریختن سرمون که تنها نرن جهنم... بی‌حجابی اجباری... بی‌اعتقادی اجباری... بی‌هویتی اجباری... کاش اگه هم‌عقیده نیستید حداقل‌وظیفه‌تون رو انجام می‌دادید... مادری! یه مادر قبل از هر چیز حواسش هست که جنگه دیگه! دخترشم یکی مثل همه... آرامش و آسایش روانی با مادر بود نه؟! خوشحالم غدیر جور نشد برم عِراق چون دلم نمی‌خواد تو این شرایط دور از کشورم باشم چیزی که من از امیرالمؤمنین و امام حسین علیهما السلام یاد گرفتم اینه که الآن باید همین‌جا که هستم باشم تو خاکم وطنم کشورم کنار مردمم حتی اگر هیچ غلطی نکنم و بی‌خاصیت باشم همین‌که اینجام وظیفه‌مه پس اگر همه‌چیز هم جور بشه الآن نمی‌خوام برم عِراق. فقط شعله‌های گلستانِ سینه‌م برای خونه می‌تپه... برای طبقه دومِ صحن حضرت زهرا سلام الله علیها نجف.
سربه‌راه
زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی مدد ز غیرِ تو ننگ است یا علی مددی...
نوشته بودم دبیر ادبیاتم بهم یه پلاک طلا هدیه داد نوشته بودم برای اربعین دومم فروختم نوشته بودم چقدر دوستش داشتم این‌قدر که نمی‌نداختمش گردنم برام خیلی ارزشمند بود خیلی زیاد یه قرآن ریز طلایی بود قایم‌شده تو کنجِ پنهان کتاب‌‌خونه‌م هر از گاهی با ذوق می‌نداختمش گردنم می‌رفتم جلو آینه و ترجیع‌بند هاتف اصفهانی رو می‌خوندم همون شعری که به خاطر زیبا و از بر خوندنش این پلاک رو هدیه گرفتم یازده سال می‌گذره و هنوز ویرانه‌ش تو وجودم مونده که مادرم حتی یه تعارف نکرد که نفروش، من بهت قرض می‌دم... جنگ تموم می‌شه. ویرانه‌هاشم می‌سازیم. آبادتر از قبل. به جشنِ پیروزی. ولی ویرانه‌هایی که تو آدما می‌سازیم با هیچ جشنی آباد نمی‌شه... خصوصاً تو خونواده.
سربه‌راه
بیاین بازم قشنگی ببینید😍 #ادبیات_جنگ
خدایا ما رو به سلامتِ دین از دنیا ببر... به حق علی‌.