سربهراه
@sarbehrah
یادم نمیاد هیچوقت اینقدر از زمان عقب افتاده باشم؛
برگههای دو هفتهی پیش هنوز امضانشده مونده باشه! نمرات مستمر رو نرسونده باشم! تستهای کلاس خصوصیم و آماده نکرده باشم! فایلِ شورای دبیران رو نرسونده باشم! کارِ یک شب در هفتهم رو بدونِ برنامه برم! کتابهایی که شاگردم میاره بخونم نظر بدم روی میزم جا خوش کرده باشه! کتابی که باید روش کار کنم به سه ماه کشیده و لَنگِ یه فصله! کارِ پژوهش رو بدونِ یادداشتِ مدوّن و با توکل و توسل و تکیه به حافظهم پیش ببرم! اتاقم که هررررر زمان درش رو باز میکردی، از تمیزی برق میزد، حالا شتر با بارش توش گم میشه و زیرِ برگهها و کتابها مدفون شده! موبایلم که همیشه همهی محتویاتش مرتب و فایلبندی بود، حالا مملو از درهمآمیختگیِ محتواست! لپتاپم که همه فایلها داخلش مرتب و منظم و نامگذاریشده بود، حالا باید برای همهچیز داخلِ همه فایلها بگردم! کللللی پیامِ خوندهشده اما پاسخدادهنشده دارم که رو مرامِ طرف حساب کردم که من و سینکرده و جوابنداده هم میخواد! کلللللی تماسِ پیچونده دارم که میدونستم طرف کار ضروری نداره و همینجوری زنگ زده، اما من علاقه و فرصتِ همینجوری پای تلفن بودن ندارم! چند فرمِ کاری مونده... کلیپِ ارائههای بچههام... برنامهریزیِ ماهانه برای تیمِ پژوهش... چند دوست که خیلی وقته فرصتی برای سر زدن بهشون نذاشتم... اوووووو تمومی نداره!
نه! فکر نمیکنم هیچوقت مثلِ حالا کارپیچ شده باشم!
با صفتهای جدیدی که شاملم میشه؛
بدقول... پرتأخیر... فراموشکار!
خب چرا رفتم سفر؟!
چون کار میکنم که زندگی کنم! زندگی نمیکنم که کار کنم :)
چرا اینهمه کار قبول میکنم؟!
من قبول نمیکنم! شاهدش کلاس دوازدهمها که تخصص و علاقهی اصلیِ منه! بخشی از این کارها رو تقدیر به من انداخت؛ مثلِ تیمِ پژوهش! بخشِ عظیمی از این کارها رو در اجبار و شرایطِ خاص گرفتم؛ مثلِ کار کردن روی کتاب که چون مدرسه نمیرفتم اونزمان و نگرانِ درآمدم بودم سمتِ این کار رفتم! کلا روزگارِ من اینطور رقم میخوره که دو ماه بیکار تو خونهام و خبری نیست... بعد به محضِ قبول کردنِ یه کاری، هزاااااار کارِ دیگه پیشنهاد میشه که به خاطرِ فشارِ درآمدیِ اون دو ماه بیکاری، مجبور میشم قبول کنم!
راهِ حلش اما زدن از خوشیها و اتفاقاتی که جایگزین و جبران نداره نیست؛ من از خوابم میزنم چون همیشه فرصتِ خواب هست! از فیلم دیدنم میزنم چون فیلم هم همیشه هست! اما سفر همیشه شرایطش نیست! تیاترِ آیینیِ رایگان که امشب دارم میرم، همیشه نیست :)
تأکید میکنم؛
ما کار میکنیم که زندگی کنیم،
نه که زندگی کنیم که کار کنیم!
پس از پسش برمیام.
بابتِ شلوغ بودن خدا رو شکر میکنم و شکر میکنم و شکر میکنم چون من از اون دو ماه بیکاریها متنفرم! بیزارم! منزجرم! وَ از تکرارشون به خدا پناه میبرم!
بابتِ ناتوانیم در جمع کردنِ زندگیم میانهی شلوغیهام به خدا پناه میبرم... وَ باید دیرتر از سرِ نماز بلند شم... تا سلام دادم نباید بِکّنم برم... باید بشینم... تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها رو با دقت و توجه بگم... باید روزی چند آیه حتما و حتما قرآن بخونم... استاد علوی گفته بودن هر وقت زمان کم آوردی، بیشتر قرآن بخون... بیشتر قرآن بخون... بیشتر قرآن بخون!
هرچه بیشتر دنبالِ زمان بدوم، بیشتر ازم دور میشه.
باااااااااید بایستم و برنامهای بریزم اون دنبالِ من بدوه!
پناه بر امامِ «زمان»!
بهجای روزی ده دقیقه، روزی بیست دقیقه با ایشون صحبت خواهم کرد.
زمان رو بیش از پیش کنارِ ایشون مجبور به تعظیم میکنم.
از پسش برمیام.
از پسش برمیام.
از پسش برمیام.
اگر زیارت، حرکتِ من رو تسهیل نکنه که یعنی دستِ خالی برگشتم(!)
زائر، بعد از زیارت، قویتره... استوارتره... خستگیناپذیرتره... مطیعتر و زرنگتر و آمادهتره!
من آمادهام!
بسماللَه اگر حریفِ مایی!
زمان و زمانه یکسو،
من و صاحبِ زمان و زمانه این سو.
@sarbehrah
با اینکه حرکاتشون وقتِ گروهی کار کردن هماهنگ نبود، در لباسهایی که کمتر دیده میشه مثل شلوار، زیرِ دشداشه، طراحی نداشتن و یکیشون جین پوشیده بود و موسیقی عقبتر یا جلوتر از حرکتِ بازیگرها بود، اما به قولِ رفیق همینکه رزقمون شد چند ساعتی به یادِ اهلِ بیت باشیم هزار الحمدلله❤️
کنارِ ذهنم مدام حک میکنم این تیاتر رایگان بود؛ یعنی گروه، حامیِ چندانی نداره و خیلی از نقدهام ممکنه وارد نباشه.
مؤثرترین صحنه هم برای من؛ هجومِ گرگها بود به آشیانهی ولایت...
همیشه شنیده بودم چندین نامرد ریختن دمِ در و یک زن بینِ اون همه گرگ زمین خورد... اما امشب با دُزی بسیاااااار خفیفتر از حقیقت، دیدم...
اگر مشهدید برید؛
۱. تیاتر و سینما دستِ حزبالله نیست... وقتی این مدل کارها هست، استقبال کنیم بلکه امید بگیرن.
۲. چون محلِ اجرا تیاترِ شهره و پارکِ ملت و جای رفتوآمدِ خدازدهها، همینکه بریم خودش امر به معروف و نهی از منکره.
۳. کارشون تکجنسیتی بود و جز دختربچهای که نقشِ حضرتِ زینب سلامالله علیها رو داشت، زن نداشتن و کارشون طیّب و طاهر بود.
این هم آدرس کانالشون.
+ اگر رفتید، حزباللهیِ حقیقی باشید و شعور به خرج بدید حینِ اجرا، فیلم و عکس نگیرید! این کمترین آدابِ تماشای تیاتره که برخی حزباللهیهای امشب نداشتن(!)
@sarbehrah
سربهراه
نشانِ کتابی که شاگردم برام درست کرده😍 اون مخلوقِ بسیار کوچکِ زیبای نحیف هم امروز از اتوبوس پیاده شدم
این گلِ نحیف رو یادتونه؟
زیرِ پا افتاده بود تو ایستگاهِ اتوبوس...
حالا شکفته و هنوز رایحه داره و یعنی زنده است...
میشد زیرِ پا لگد شه،
اما شِکُفت😍
@sarbehrah
۱. خانووووووم! پروفایلاتون خودتونین؟!
معلومه خودشونن! کولهپشتیشون تابلویه!
وای خانوم شما کوه میرید؟ کویر میرید؟ دریا میرید؟ همهش با چادر؟ خیلی سخته!
وااااااای خانوم چقدر قویه!
+ به نظرم یک_هیچ از دبیرِ ریاضی با اون پروفایلش... افتادم جلو✌️
۲. یادتونه برای نوهدار شدنِ مامانِ مدرسه، هزینهای هدیه ندادم؟ همهی دبیرها هزینه کردن، جز من و دو_سه نفرِ دیگه!
روی گروهِ مدرسه، معاون اطلاع دادن برای شهادتِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها میخوان برای بچهها مراسم بگیرن، هرکس دوست داره بانی شه.
اینجا وقتش بود که فرقِ کارِ مفید رو از کارِ غیرِمفید و تعارفی نشون بدم!
یه عکسِ تمیز با شعرنوشتهی زیبا دربارهی روضه و هیئت و برکتِ اینها پیدا کردم و روی گروه فرستادم و زیرش با کللللللی ذووووق، ادبی نوشتم خوشحالم توفیق شد ما هم بانیِ روضه باشیم و درخواستِ شمارهکارت کردم و نسبت به خودم و همکارانم، هزار الحمدلله مبلغِ آبرومندی واریز کردم.
اینبار از بینِ همهی همکارها، فقط من و دو_سه نفر دیگه هزینه کردیم. (ریا نیست، نترسید! حکمِ روایتی رو داره که میگه تکبّر برابرِ متکبّر عبادته)
+ بهنظرم همکارام دارن برخی چیزها رو متوجه میشن✌️
@sarbehrah
این محاسبات حاصلِ شش ساعتِ بیوقفهی عمرمه!
نه تکبّره، نه خودپسندی؛ میخوام بدونین بقیهی همکارام یا نمرهی برگه رو میذارن، یا سلیقهای، یا ترکیبی از این دو.
من شاگرداوّلِ دانشگاهِ فردوسیام؛ یعنی تا تهِ ماجرای درس خوندن رو بلدم! نمراتِ هیچ برگهای و هیچ سلیقهای بهدردِ زندگی نمیخوره، الّا نمرهی «تلاشِ مستمر»!
برام مهمه وقتی شاگردم ازم پرسید چرا از ۲۰ شدم ده و نیم یا از ۲۰ شدم ۲۹/۷۵، موبهمو براش از کرده و نکردهی طولِ ترمش بگم، جوری که خودش متحیّر بمونه! برام مهمه فرقِ بیتلاش و تلاشگر چنان به رُخشون کشیده شه که بیتلاش آهِ حسرت بکشه و تلاشگر انرژی بگیره تا تهِ دنیا بِدَوه! برام مهمه من یکی از اینهمه خدانشناسی نباشم که به اسمِ محبّت(!) و مردمداری(!) فاصلهی تنبل و کوشا رو برداشتن و کوشاها رو ناامید کردن و تنبلها رو پررو و سوار بر کوشاها!
هشت کلاسم رو محاسبه کردم و چهار کلاسم مونده... میشه برام پنج صلوات هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه که این چهار کلاس رو متوجه نشن تا یکشنبه وارد کنم؟ :)
@sarbehrah
خانوم!
جانم؟
فامیلِ من ارژنگیه، ینی فامیلِ بابام هم باید ارژنگی باشه؟
آره دیگه!
(میزنه به پشتِ جلوییش و میگه دیدی گفتم! بعد جفتشون خیلی جدی با هم کَلکَل میکنن و برمیگردن سرِ درس. من کنجکاو میشم.)
چی شده؟
خانوم تو کتاب نوشته پروین اعتصامی پدرش اعتصامالملک بوده، ینی فامیلاشون یکی نیست. من میگم تو بیمارستان عوض شده، رقیه میگه نه!
فقط میتونم بگم تا بیست دقیقه از شدتِ خنده نمیتونستم متمرکز درس بدم بهشون😂
@sarbehrah
دیروز نمایشگاهِ هفتهی پژوهش داشتم و اولین کارِ رسمیِ تیمِ پژوهش. سرم حساااااااابی شلوغ بود و فکر کنم از صبح تا عصر فقط یه ربع تونستم سرِ کلاس بشینم پشتِ میز و باز بلند شم برم پای تخته. خستگی و کمخوابیِ روزای قبل هم بود، به علاوهی سرمای هوا. چون تعداد نقاشیا زیاد بود، تو حیاط نمایشگاه رو برگزار کردیم که بشه به دیوار چسبوند.
به زنگِ آخر که رسیدم پادرد داشتم و خستگی ازم میبارید، اما قیافهم و ندیده بودم.
آخرین کلاسم؛ هفتم دوییها بودن. تا وارد شدم پا شدن اومدن دورهم کردن و ازم پرسیدن خانوم چیزی شده؟!
من واقعا متوجه نبودم و نمیفهمیدم چی میگن. میگفتم چی میگین؟ بشینین که درسمون عقبه. اونا ولی نمیشستن و مدام سؤالپیچم میکردن که از چیزی ناراحتید؟ طوری شده؟
آخرسر پرسیدم دخترا متوجهِ سؤالتون نمیشم، چی شده؟ نگرانِ چی هستید؟
گفتن خانوم صورتتون مثلِ گچ سفید شده و چشماتون سرخ... گریه کردید؟!
عزیزم...
عزیزانم...
وقتی میگم کسی حق نداره به هفتما و نهمام چپ نگاه کنه اینه! تا مطمئنشون نکردم گریه نکردم و از خستگی و فشارِ کاریه نرفتن سرِ جاهاشون.
هدیهی یلدا هم بهم دادن❤️
@sarbehrah
سیلِ پروفایلهای یلداییِ شاگردام و همکارام شروع شده...
پر از زرقوبرق و خفن...
پر از رقابت برای بیشتر به چشم اومدن...
پر از تفاخر...
پر از...
پروفایل؛ بخشی از جنگِ رسانهایه. هر یه عکس، کارِ نود دقیقه کلاسم رو میکنه! بیخیالش نمیشم!
میشینم کنارِ شهیده و تکیه میزنم به میلهی جای قابش، کنارِ سفرهی یلدای خودم و رفقام. عکس میگیرم و میذارم پروفایلِ شادم.
با رفقام یلدامون رو میگیریم و برمیگردیم خونه. نه پدربزرگ و مادربزرگ داریم که بریم زیرِ کُرسیشون و خاطراتشون رو بشنویم، نه تو مراسماتِ آلوده به گناه جایی داریم. صلهی رحم و تبریکاتِ یلداییمون رو تلفنی برگزار میکنیم و میریم که امشب یک دقیقه بیشتر بخوابیم یا کار کنیم. یلدای ما همینیه که میبینید. جای شما سبز. عاقبتِ همهمون بخیر🌿
@sarbehrah
امروز روبهراه نبودم... سربهراه نبودم... به جبر نگهم داشته وگرنه ذاتم نه روبهراهه، نه سربهراه!
کارها رو رها کردم که بخوابم، اما من شبیهِ اغلبِ آدما که از نرسیدنهاشون به خواب پناه میبرن، این پناه رو ندارم! سالهاست بدخوابم و «آنکه در خواب نشد؛ چشمِ من و پروین است»!
به هفتهی پیشِ رو نگاه میکنم؛ تا سهشنبه شلوغترین ساعاتِ عمرم رو دارم... هر یک ساعت تعلّلم، یک ماهِ بدونِ جبران عقبم میندازه...
به اتاقم نگاه میکنم؛ باور کنید یا نه، میانهی شهرِ شامم! دلم تمیزی میخواد و از اساس، همهچیز مرتب بودن، اما فرصت ندارم...
به خودم نگاه میکنم؛ جنگ! جنگ! جنگی خونین و بهدرازاکشیده!
خودم غزّه!
خودم هم اسرائیل!
خودم مظلوم!
خودم هم ظالم!
خودم شهید!
خودم هم قاتل!
ویران... ویران... به کلماتی که مگوست! مباداست!
هوای گریه دارم اما مقاومت میکنم. دراز میکشم زیرِ پتوم و به همهی نرسیدنهایی فکر میکنم که دیگه نایی برای دویدن به سمتشون ندارم! به همهی رها کردنهایی فکر میکنم که بعد بهم رسید اما دیگه دلی برای ذوق کردن نداشتم!
از خودم میپرسم نرسیدن بدتره یا دیررسیدن؟!
برای اولی عصبی میشم و برای دومی گریه میکنم...
پس دومی تلختره!
مثلِ کمدِ لباس!
دانشگاه که قبول شدم، تونستیم خونه رو بسازیم و اتاقدار بشم. اما کمد نتونستن برام بگیرن. من روی اتوی لباس خیلی حساسم. برام کمدِ نوزاد گرفتن و لباسهام و با هزار تا باید میچپوندم اونتو! قبلِ هر بیرون رفتنی باید دو ساعت میذاشتم برای اتو. یادمه تا سالِ آخرِ لیسانسم در تلاش بودم راضیشون کنم برام کمددیواری بزنن یا کمدِ بزرگتری بگیرن. اون سالها گذشت و من به دو ساعت قبل از هر جایی اتو کردن عادت کردم... به هزارتا شدن و خطِ تا موندن روی لباسام عادت کردم...
خواستم پولام و جمع کنم و خودم بگیرم اما هروقت پولام جمع میشد و قلمبه، میدیدم کمد رو هروقت بگیرم بهدرد میخوره، اما همیشه جوان و روپا نیستم که بتونم دنیا رو بگردم. با همون لباسای هزارتا میرفتم سفر!
رها کردم کمد رو... حالا بعد از سالها امسال تابستون مادرم به اصرار نجار آورد و کمددیواریِ عظیمی برام زد که عروس و دومادها ندارن!
احساسِ من؟
پوچ!
پوچِ پوچ!
دیره... برای ذوق کردن خیلی دیره! ۱۵ سال گذشته و برای هر شوروشوقی دیره... حالا لباسهای من مدام تو کولهمه و من مدام در رفتن...
دلی برای موندن نمونده که از کمدی که ۱۵ سالِ پیش میخواستمش ذوق کنم!
مدرکم و باید چند سالِ پیش میگرفتم که هرجا برای کار میرفتم میگفتن کو مدرکت؟ نه حالا که بدونِ مدرک مشهور هستم و پر از پیشنهادِ کاری!
باید تو یکی از آزمونای استخدامیِ چند سالِ پیش رسمی میشدم... نه حالا که اگه استقلال برام مهم نبود، خونهنشین میشدم و پام و بیرون نمیذاشتم!
باید تا از بیتهای سعدی به وجد میومدم مردی عاشقم میکرد... نه حالا که بیشتر از شعر، تحلیلهای دستوری بهم میچسبه و بیشتر از نویسندگی، در ویراستاری تخصص دارم و پیدا کردنِ عیوب!
چای رو اگه به وقتش نخوری، از دهن میفته... بستنی رو به وقت لیس نزنی، آب میشه... گلدون و به وقت آب ندی، میخشکه...
گریههام و جمع میکنم و بلند میشم و درست وسطِ شامِ اتاقم سجادهی نمازم و میندازم.
مثلِ غزّه که وسطِ ویرانی و آتش و خون؛ فریاد میزنه الله اکبر!
دلخواه و روتینِ زندگیم چی بود؟
اول اتاقم و میسابیدم؛ یک روزِ تمام.
دوم خودم رو میسابیدم؛ چهار ساعت با اسرافِ آب.
سوم خردهکارهام و میکردم؛ بی توجه به ضرورت و اولویت.
چهارم سجادهم رو پهن میکردم و از دلِ تمیزی و خاطرجمعی میگفتم الله اکبر!
تو انگار کن اومانیسم رو به مسجد میکشوندم! منیّت موازی با معنویت!
برای همین حاصلش شده بحران!
بحرانِ معنویت!
اینبار نه! از میانهی پَلَشتی و آلودگی و شلوغی و ناتوانی زانو زدم برابرِ اللّهی که اکبره از همهی اینها!
نمازی نهچندان حواسجمع میخونم و قرآن باز میکنم؛ آیاتِ بهشت دورهم میکنن... میبندم قرآن رو. با من از بهشت نگو! از جهنم نگو! اینها نه من و به وجد میاره، نه میترسونه! من تو رو با عقلم انتخاب کردم! با منطقم! با محکمترین استدلالی که کسی جز خودم نمیفهمه که همهی عالَم به نَفَسِ قدرتمندی سرِ پاست که قطعاً تویی! با من با منطق حرف بزن... با دو دو تا چهار تا! با من با استدلال حرف بزن! مثلِ دو تا مَرد! روشن! شفاف! واقعی! قاطع!
قرآن باز میکنم؛
وَاصْبِرْ!
فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ.
قبول!
اعتماد میکنم!
گفتی تلاشها رو تباه نمیکنی.
قبول!
صبر میکنم...
صبر میکنم...
صبر میکنم...
تو دویدنهام رو تباه نمیکنی... تلاش کردنهام رو تباه نمیکنی... تو صبر کردنِ دخترِ عجولت رو تباه نمیکنی... مقاومتهاش رو وسطِ خستگیهای از پا در اومدن تباه نمیکنی... قبول! من بهت اعتماد دارم! من دلم به حرفت قرصه.
قبول!
صبر میکنم.
فقط دلودماغِ دیررسیدنها با خودت.
بلند میشم. دوش میگیرم. اسپند دود میکنم. چای و دارچین دم میکنم. موهام و شونه میکنم. روتینم و زیرِ پا میذارم و اولویت_ضرورت میبندم و میانهی همین شهرِ شامِ اتاقم، غزّهی ویرانم رو به صبر و مدارا میسازم. طول میکشه... به یک روز تموم نمیشه... با وسواسهای فکریم همخونی نداره... اما صبر میکنم و تلاش. من به خدا اعتماد دارم؛
تلاشهام رو تباه نمیکنه.
@sarbehrah
سلام و ارادت
ممنون از نظرِ لطفتون.
۱. به یه دبیرِ ادبیات که پیام میدین کلمهها رو ناقص ننویسین :)
دیگه... یه...
۲. قبلا کانالِ هدفمند داشتم و هشتگگذاری هم میکردم، اینجا رو ولی هدفمند نزدم، دقیقا دفتر یادداشتِ عمومیه؛ ملغمهای از بُعدِ نویسندگی و تمایل به خونده شدن، وَ در امان بودن از نگاهِ نااهل.
اگر اینجا رو مفید دیدید خودتون زحمتِ نشر رو بکشید، و اگرنه من هم از اینکه اینجا رو شاگردانم پیدا کنن بیم دارم که کارای فرهنگیم بر باد نره، هم چون شخصینویسی و روزانهنوشت دارم گردن نمیگیرم عمرِ تلفشدهتون رو.
۳. بزرگوارید. اگر شاگردم بودید به نمرهتون که میرسید دیگه دوست نداشتید شاگردم باشید ؛)
۴. در فضای مجازی دقت کنید که اون بخشی در معرضِ دیدِ شما قرار میگیره که ما تعیین میکنیم؛ پس من رو نه سفیدِ ۱۰۰ تصور کنید، نه سیاهِ ۱۰۰.
۵. چرا عجیبغریبم؟
@sarbehrah