eitaa logo
سربه‌راه
212 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
321 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
شرمنده‌ام که جز حضور در یه تجمع و ناچیزی‌پول که بعید می‌دونم یه شیرخشکم بشه و ان‌شاءالله مثل پارسال در اربعین، عَلَم‌داریِ پرچمِ فلسطین هیچ کاری ازم برنمیاد... ایمیل به امور خارجه و نوشتنِ نامه‌های بلندبالا به مراجع تقلید و یادآوری تاریخی که با علما پیش رفت و امروز نه... نامه پشت نامه به آستان قدس که چرا حرم داغ‌دار غزه نیست و بنرها و پرچم‌ها و امور فرهنگی این خارخارِ ذهنی رو به زائر منتقل نمی‌کنه... مطالبه از شورای شهر و بسیج و امور مساجد... و صحبت‌هام در کارگاه و کلاس‌هام... هیچ‌کدوم... تأکید می‌کنم هیچ‌کدوم این ظلم رو برنمی‌چینه... چون هم یک نفرم هم خالص نیستم که عملم جریان‌ساز شه... فقط تسکینیه برای وجدانم که به خودم ریشخند بزنم و بگم تو تلاشت و کردی... شرمنده‌ام... خیلی شرمنده‌ام... از امام زمان... من از اونایی‌ام که از شرمندگی در مورد این مسأله حرف نمی‌زنم...
سربه‌راه
امروز تماشاچی‌های دورواطراف... اونایی که لخت‌وعور از پنجره‌های خونه‌شون سرک کشیدن... عابرا... مغازه‌دارا... خیلی اذیتم کرد... خی‌لی... نمی‌دونم چطور بگم؟ بحث عقیدتی و سیاسی و مذهبی نیست... بحث افول حداقله؛ انسانیت! حداقل‌ترین... نتونستم هضم کنم با چیِ بچه‌ای که داره از گرسنگی هلاک می‌شه مشکل دارن؟! بچه که جمهوری اسلامی و رژیم جعلی نمی‌فهمه... بچه که اسلام و یهود نمی‌شناسه... بچه که تفنگ نداره... مزدور نیست... من از اونایی نیستم که بولد کنم بگم غیرنظامی داره شهید می‌شه، واویلتا! وااسلاما! نه! نظامی مگه آدم نیست؟! نظامی برای من بولدتر و شاخص‌تر و شاذتره! غیرنظامی زندگی خودش رو انتخاب کرده و نظامی زندگی خودش رو فدای زندگی من کرده... اون کجا و این کجا! بعد از شهادتِ سردارهامون، فقط شهادت بچه‌ها قلبم رو فشرد، بقیه گریبان چاک کردن برای غیرنظامی‌ها، من فقط به‌عنوان یه ایرانی به غیرتم برخورد دخترِ کشورم شب تو خواب، رو تشکِ صورتی‌ش، بی‌خبر و با برنامه‌های فرداش شهید شده، اما داغِ تک تک نظامی‌ها من و همیشه به جوش میاره. نظامی‌ها برام خط قرمزن. چون خار چشم دشمن عقیده و خاکم هستن. خار چشمِ دشمنِ رهبر و پرچم و خاکم، نورِ چشمِ منه. هر نقدی هم بهشون داشته باشم، مادرنزاییده کسی جرأت کنه جلوی من بگه بالا چشم‌شون ابرویه! ولی بچه‌های غزه که نظامی نیستن خار چشم کسی باشن... چه‌شون بود که یا با تعجب نگامون می‌کردن... یا با نفرت‌... یا تیکه و طعنه انداختن و دست گذاشتن روی بوق ماشین‌هاشون... یا از روی پشت بوم اومدن مسخره‌مون کردن... یا فقط نشستن تو ایستگاه اتوبوس و نگاه‌مون کردن؟! فروریختم! از افولِ حداقل‌ترین؛ انسانیت فروریختم! تو اعلا رو نداری؛ عبد نیستی معتقد نیستی، باشه... ولی حداقل بین خودت و حیوان یه فرقی بذار دیگه... هضمش نکردم...........
گریه می‌کنم وَ به این فکر می‌کنم که من دلم نخواسته از سیدالقائد چفیه یا انگشتر داشته باشم قرآنی که تو دورهٔ دانشجویی هم از ایشون هدیه گرفتم هدیه دادم به رفیقم. اما سال‌هاست دلم خواسته اربعین از نجف براشون عبا بخرم و به تکراری‌ترین بهانه‌های زجرآور خدا لایقم ندونسته... آرزومه اربعین از نجف عبایی براشون هدیه بخرم که فقط به خاکِ مشّایه حوالیِ عمودِ ۸۸۸ متبرّک کنم وَ با شکیل‌ترین بسته‌بندی‌ای که بلدم کادوپیچ کنم و پُست کنم خیابون کشوردوست... ربطِ این آرزو به فرسته‌هام؟ اونی که اهلشه خودش می‌فهمه.
کوکاکولا خریده بودن. چیزی نگفتم چون این مورد از مواردیه که درست نیست باهاش صحبت کنی. دید نخوردم، برام ریخت و لیوان رو دست‌به‌دست کرد دادن بهم. نگرفتم و گفتم ممنونم، نمی‌خورم. داشتن می‌گفتن عه چرا و فلان، که مادرم گفتن این مارک اسرائیلیه نمی‌خوره. باباشم هر از گاهی حواسش نیست می‌خره، لب نمی‌زنه و اعتراض می‌کنه. شروع کرد جلوی همه به ورّاجی و تحلیل مسائل کلان و توهین به نظام و حکومت و انداختنِ تقصیراتِ انتخابِ خودِ ما مردم به گردنِ رهبر. من در آرامش غذام و می‌خوردم و بی اون‌که نگاهش کنم، مشغولِ کار خودم بودم. مردکِ مریض، مخاطب قرارم داد. گفت شما نظری ندارید؟! گفتم چرا، ولی از شنیدنش ناراحت می‌شید! خندید و تو دلش گفت تونستم بحث امشب و باز کنم! با ذوق گفت ناراحت؟! من؟! فِسّ جمهوری اسلامی دراومده، هیچ‌وقت خوشحال‌تر از الآن نبودم! لبخند زدم و فقط گفتم الحمدلله، ان‌شاءالله همیشه خوش باشید. وَ در آرامش غذام و ادامه دادم. گفت خب نظرتون و بگید دیگه! من که ناراحت نمی‌شم. منم خیلی طبیعی و آسوده گفتم شما سه تا پسر دارید، با هر سه تا هم قهرید. سرِ این سفره نه پسراتون هستن، نه عروساتون، نه نوه‌هاتون. به نظرم شما اوّل زندگیِ فروپاشیدهٔ خودتون رو درست کنید بلکه تونستید فقط سه نفر رو اداره کنید، بعد ان‌شاءالله راجع به مسائل کلان و کشوری و جهانی نظر بدید. لقمهٔ گنده آدم رو خفه می‌کنه، بهتره اندازهٔ عرضه‌تون حرف بزنید! صدای همهٔ قاشق‌ها خوابید. سفره رو سکوت برداشت. مردک خشک شد. وَ زنش با وحشت شروع کرد از غذا حرف زدن که بحث رو بپیچونه، وَ مردک دیگه جز دربارهٔ آب‌وهوا و اموات و همکاراش، نشخوار نکرد.
هر وقت شاگردام کتابایی ازم می‌گیرن که یا از خودِ سیّدالقائده یا دربارهٔ ایشون، همه‌ش می‌ترسم و خجالت می‌کشم یه‌وقت نیان بعد از خوندنش ازم بپرسن با داشتنِ چنین امام و رهبر و مقتدایی، پس چرا این‌قدر شما مذهبیا هپروتی‌این؟! چرا از هر ده تاتون ۹ تا شکست عشقی خوردید؟! چرا درس‌خون و معدل الف‌های کلاس و شاگردممتاز نیستین؟! چرا واکسن نزدید؟! چرا این‌قدر رهبرتون لبریز از تلاش و امید هستن و شماها پُف‌ناله؟! چرا رهبرتون این‌قدر کتاب‌خونن و شماها اَداش؟! چرا رهبرتون همه رمان‌های خارجی و خفن رو خوندن و تاریخِ همه کشورها رو می‌دونن، ولی شماها فقط ابراهیم هادی و هرچی کتاب عرفانیه که بیشتر هپروتی شین؟! چرا رهبرتون این‌قدر علمی هستن و شماها درگیر خرافه و توهم؟!
جامعه‌شناس نداریم یه پروژه برداره بررسی کنه مذهبی‌هایی که در کرونا واکسن نزدن، برای ماله‌کشی به عقب‌موندگی‌شون هم گفتن آقا مجبور بوده یا سوزن رو که نشون ندادن ببینیم رفت تو بازوشون یا نه😂😐 الآن در چه مرحله‌ای از ولایت‌پذیری هستن؟ در عقاید و دین و مذهب صعودی پیش رفتن یا نزولی؟ زندگی شخصی‌شون چطوره؟! حزب الله هستن الآن یا حزب ابلیس؟ یا شاید هم تلبیس؟😁 روی این پروژه‌های خوب با کلی داده کار کنید، حیفه!
سربه‌راه
هر وقت شاگردام کتابایی ازم می‌گیرن که یا از خودِ سیّدالقائده یا دربارهٔ ایشون، همه‌ش می‌ترسم و خجالت
همیشه هم این مدل کتابام و همراهم به کلاس می‌برم. هیچی هم نمی‌گم. تبلیغ هم نمی‌کنم. شاگردام وقتی می‌بینن این کتابا هر روز دستمه، نه حتی توی کوله‌م، کنجکاو می‌شن. آخرِ کلاس که میان دورم صحبت و سؤال، برمی‌دارن ورق بزنن. بعد می‌بینن پر از حاشیه‌نویسی و نکته و سؤال و هیجان و خط‌کشیه. بعد می‌رن آخرِ کتاب رو ببینن چون می‌دونن من ته هر کتابی که می‌خونم یادداشت می‌ذارم. بعد جذب می‌شن. ازم می‌خوان امانت ببرن که من راحت و با ذوق نمی‌دم. حریص می‌شن. منم با کلی نق و ناله و اکراه کتابم رو می‌دم. وقتی برمی‌گردونن هم گفتگو می‌کنم ببینم خوندن یا نه. نخونده باشن با این مسیر که فقط می‌‌خواستی کتابم و ازم دور کنی اذیت شم بردی؟ و شاگردام برای این‌که این حرف و نشنون، زوری هم شده می‌خونن. خونده باشن هم که نور علی نور! با تموم قوا دارم تلاش می‌کنم خودِ دین رو بشناسن و از روی الگوهای صحیح پیش برن... نه مذهبیا که هییییییییییییییچی‌شون شبیه دین و الگوها نیست... و هر احمقِ شخص‌محوری که وصلِ به کسی شه، یه روز از دین جدا می‌شه. نمونه‌هاش و تو انتخابات پارسال یادتونه که؟!
امروز یه خادمِ واقعی دیدم😍 همون‌طور که اسمِ بدان رو زنگ می‌زنم ۱۳۸ می‌گم نگن زائر کور و کره، اسمِ خوبان رو هم زنگ می‌زنم می‌گم که بدونن زائر خوبی رو هم اگر باشه می‌بینه! یه خانمِ خادم، در ورودیِ حرم، اجازه نداد دخترِ نوجوانی بی چادر وارد شه. مادرش کلی شخصیتِ دخترش رو شکست و فرداها اثراتش رو می‌بینه و برای این‌که بی چادر راهش بدن، گفت این بچه است! نگاه به قدش نکنید، چیزی حالیش نیست! [مادرِ احمقِ بی‌شعور] خادمه با بهترین لحن و بیان با دست اشاره کرد به دختره و گفت ماشاءالله خانومی شده برای خودش، خوش‌قدوبالاست و خوشگل و خوش‌اندام، باید مثلِ مروارید قایمش کرد تو صدفِ چادر، چطور دلتون میاد چنین جواهری رو تو دید بیارید بیرون؟ دختره لبخند زد❣ مادره گفت اگه واسه چادر برش گردونید راهش ندید، از دین و امام رضا و حرم زده می‌شه! من دیدم این‌جا خادما کوتاه میان و فاتحهٔ دین و امام رضا و حرم رو تا ابد می‌خونن! ولی این خانمِ خادمِ نازنین به بهترین شیوه اما قاطع پاسخ داد: این‌که بابتِ احکام از دین زده بشه یا نشه دیگه به تربیتِ خانواده‌ش برمی‌گرده. شما مسؤولِ این مسأله هستید نه دیگران! وَ برشون گردوند تا برن و چادر بگیرن😍 چیزی نگفتم، گفتم زنگ می‌زنم و قدرشناسی می‌کنم پیش بالادستی‌هاش. ولی وقتی از کنارش رد شدم، شونه‌ش و بوسیدم❣ خدا زیادش کنه. این مدل جواب دادن این مدل قاطعیت این مدل انجام وظیفه یعنی این آدم عاشقِ لباسِ خادمی و غذاش نیست، عاشقِ رسمِ خادمی و اصلِ خدمته و معتقد به امامی که خادمشه❣ اگه همه خادمای حرم همه مذهبیا همه بسیجیا همه ولایی‌ها همه نمازخونا همه هیئتیا همه اربعینی‌ها همه روزه‌بگیرا همه قرآن‌خونا همه «حکم آن‌چه تو فرمایی»ها😂 این بودن ما الآن به‌جای ندبه خوندن و جمکران رفتن و چله برداشتن، تو ظهور زندگی می‌کردیم! تو حکومتِ کریمه!
به یه دخترِ جوان بابت کاشت مژه تذکر دادم و کمی صحبت کردم، بغلم کرد و بهم تسبیحِ صورتیش و هدیه داد! برجام ریخت😂 همون‌طور که از دستِ کاشت‌دارها چیزی نمی‌خورم، نمی‌تونم با اینم ذکر بگم. با خودم اربعین می‌برم می‌ندازم تو شش‌گوشه و دعا می‌کنم ان‌شاءالله عاقبت به‌خیر شه.
سربه‌راه
امروز یه خادمِ واقعی دیدم😍 همون‌طور که اسمِ بدان رو زنگ می‌زنم ۱۳۸ می‌گم نگن زائر کور و کره، اسمِ خو
تربیتِ خانواده مهمه. حتماً دیدین [وَ خودتون انجام ندادید...] که تو مهمونی‌ای، بیرونی، جایی مادر و پدر به بچه‌شون (کوچیک و بزرگ) می‌گن اگه اذیت کنی نمی‌ذارم دیگه پویا ببینی، یا اگه بریز و بپاش کنی آخرِ هفته از گیم‌نت خبری نیست، یا اگه بیست نگیری، موبایلت و ازت می‌گیرم! معمولاً چنین پدر و مادرایی خودشون به‌شدت محتاط و محافظه‌کارن. تا دلتون بخواد در جلسات اولیا و مربیان دیدم. همین ترس‌های خودشون رو خواسته و ناخواسته به بچه‌شونم می‌دن. اون بچه طوری بار میاد که ترسِ از دست دادن داره. پس محتاط و محافظه‌کار می‌شه. نظر مردم و بقیه براش مهم می‌شه. چون اگه خلاف جریان حرکت کنه، منافعی رو از دست می‌ده. پدر و مادرش اون رو با ابزار ترس تربیت کردن! اگر این کار رو نکنی هیچ‌وقت نمی‌تونی فلان چیز رو داشته باشی... اگر دانشگاه قبول نشی، دخترخاله‌ت فکر می‌کنه کودنی... اگر استخدام نشی بهت زن نمی‌دن، یا خواستگار خوب برات نمیاد... اگر فلان حرفِ درست رو بگی، کلی از مخاطبت ریزش می‌کنه... اگر حجابت کامل باشه، بهت برچسب می‌زنن و دیگه روشن‌فکر نیستی... حالا نکتهٔ مهم این‌جاست: کسی نمیاد بگه من ترسو هستم! بلکه ترس رو تئوریزه می‌کنه! می‌پوشونه تو بهانه‌ها! مثالِ ملموس بزنم؟ اربعین! تو هوای سرد می‌گه جای بچه نیست، سرما می‌خوره... تو هوای گرم می‌گه جای بچه نیست، مریض می‌شه... شلوغه جای زن نیست، هی می‌خوره به نامحرم... ازدحامه نمی‌شه زیارت کرد، باشه بعد از اربعین... بهش می‌گی همه اینا رو می‌شه مدیریت کرد... می‌گه من می‌تونم بقیه که نمی‌تونن(!) خدا نکنه آدمای ترسویی که ترس رو تئوریزه کردن، راضی کنیم به فلان کاری که ازش وحشت دارن. مثلاً راضی شه بچه یا زنش و ببره اربعین... طبق اقتضائات گرما و سرما بچه‌ش مریض شه... حتماً برخورد کردید که چی می‌گن... [و نه که خودتون گفته باشید...] دیدی گفتم مریض می‌شه؟! هی اصرار کردید! بیا تحویل بگیر! چون به چشمت بود آن شیشه کبود زین سبب عالم کبودت می‌نمود! اصلاً بحثم اربعین نیست، اصلاً! اربعین جریانیه که سیلش داره تاریخ رو می‌بره! کسی بیاد به عزتش اضافه نمی‌کنه و کسی نیاد ذلیلش نمی‌کنه! اربعین، داره کار خودش رو می‌کنه! من یه زمانی مشّایه رو دیدم که هر دویست عمود یه موکب بود و اون بیابون خالی از هر رزق و روزیِ مادی‌ای... ولی اونی که سیل و فهمیده بود، اومده بود! تصور کنید اربعین موکباش رو بردارن. بشه بیابون خشک و خالی و برهوت. به نظرتون زیارت اربعین و پیاده‌روی لغو می‌شه؟! من تو اربعین چیزها دیدم... اربعین تنها نقطهٔ این عالمه که با زورِ آخوند و دولت و ارگانی رونق نگرفته... تنها نقطهٔ عالمه که بودجه‌ش از جیب خیرین و ارگان و سازمان‌ها نیست از مردمه! مردم! کلیدواژهٔ صد در صدِ همهٔ سخنرانی‌های سیدالقائد! اربعین عجیبیه... عجیب! از دلِ صحبتای آدما دربارهٔ اربعین ریشه‌ها رو دارم پیدا می‌کنم. ترس خودش ترسی نداره. اما تئوریزه کردنش چرا! تو جنگِ تحمیلی اسرائیل علیه ایران با این منظر دوباره نظر کنید! خصوصاً تهرانی‌ها و برخوردشون با تخلیهٔ شهر. تو مذاکره بررسی کنید... تو ازدواج‌... تو امر به معروف و نهی از منکر... تو فرزندآوری... تو درس خوندن... تو زندگی با خانواده‌ای خلاف عقیده... تو لحظه به لحظهٔ «انتخاب»های زندگی! تئوریزه کردن ترس عاقبت رو به‌دست می‌گیره... غربال! غربال! من یکی از مهم‌ترین فرسته‌های این کانال رو نوشتم!