هر وقت شاگردام کتابایی ازم میگیرن که یا از خودِ سیّدالقائده یا دربارهٔ ایشون، همهش میترسم و خجالت میکشم یهوقت نیان بعد از خوندنش ازم بپرسن با داشتنِ چنین امام و رهبر و مقتدایی، پس چرا اینقدر شما مذهبیا هپروتیاین؟! چرا از هر ده تاتون ۹ تا شکست عشقی خوردید؟! چرا درسخون و معدل الفهای کلاس و شاگردممتاز نیستین؟! چرا واکسن نزدید؟! چرا اینقدر رهبرتون لبریز از تلاش و امید هستن و شماها پُفناله؟! چرا رهبرتون اینقدر کتابخونن و شماها اَداش؟! چرا رهبرتون همه رمانهای خارجی و خفن رو خوندن و تاریخِ همه کشورها رو میدونن، ولی شماها فقط ابراهیم هادی و هرچی کتاب عرفانیه که بیشتر هپروتی شین؟! چرا رهبرتون اینقدر علمی هستن و شماها درگیر خرافه و توهم؟!
جامعهشناس نداریم یه پروژه برداره بررسی کنه مذهبیهایی که در کرونا واکسن نزدن، برای مالهکشی به عقبموندگیشون هم گفتن آقا مجبور بوده یا سوزن رو که نشون ندادن ببینیم رفت تو بازوشون یا نه😂😐
الآن در چه مرحلهای از ولایتپذیری هستن؟ در عقاید و دین و مذهب صعودی پیش رفتن یا نزولی؟ زندگی شخصیشون چطوره؟! حزب الله هستن الآن یا حزب ابلیس؟
یا شاید هم تلبیس؟😁
روی این پروژههای خوب با کلی داده کار کنید، حیفه!
سربهراه
هر وقت شاگردام کتابایی ازم میگیرن که یا از خودِ سیّدالقائده یا دربارهٔ ایشون، همهش میترسم و خجالت
همیشه هم این مدل کتابام و همراهم به کلاس میبرم.
هیچی هم نمیگم. تبلیغ هم نمیکنم.
شاگردام وقتی میبینن این کتابا هر روز دستمه، نه حتی توی کولهم، کنجکاو میشن. آخرِ کلاس که میان دورم صحبت و سؤال، برمیدارن ورق بزنن. بعد میبینن پر از حاشیهنویسی و نکته و سؤال و هیجان و خطکشیه. بعد میرن آخرِ کتاب رو ببینن چون میدونن من ته هر کتابی که میخونم یادداشت میذارم. بعد جذب میشن. ازم میخوان امانت ببرن که من راحت و با ذوق نمیدم. حریص میشن. منم با کلی نق و ناله و اکراه کتابم رو میدم.
وقتی برمیگردونن هم گفتگو میکنم ببینم خوندن یا نه. نخونده باشن با این مسیر که فقط میخواستی کتابم و ازم دور کنی اذیت شم بردی؟ و شاگردام برای اینکه این حرف و نشنون، زوری هم شده میخونن. خونده باشن هم که نور علی نور!
با تموم قوا دارم تلاش میکنم خودِ دین رو بشناسن و از روی الگوهای صحیح پیش برن... نه مذهبیا که هییییییییییییییچیشون شبیه دین و الگوها نیست... و هر احمقِ شخصمحوری که وصلِ به کسی شه، یه روز از دین جدا میشه.
نمونههاش و تو انتخابات پارسال یادتونه که؟!
امروز یه خادمِ واقعی دیدم😍
همونطور که اسمِ بدان رو زنگ میزنم ۱۳۸ میگم نگن زائر کور و کره، اسمِ خوبان رو هم زنگ میزنم میگم که بدونن زائر خوبی رو هم اگر باشه میبینه!
یه خانمِ خادم، در ورودیِ حرم، اجازه نداد دخترِ نوجوانی بی چادر وارد شه. مادرش کلی شخصیتِ دخترش رو شکست و فرداها اثراتش رو میبینه و برای اینکه بی چادر راهش بدن، گفت این بچه است! نگاه به قدش نکنید، چیزی حالیش نیست!
[مادرِ احمقِ بیشعور]
خادمه با بهترین لحن و بیان با دست اشاره کرد به دختره و گفت ماشاءالله خانومی شده برای خودش، خوشقدوبالاست و خوشگل و خوشاندام، باید مثلِ مروارید قایمش کرد تو صدفِ چادر، چطور دلتون میاد چنین جواهری رو تو دید بیارید بیرون؟
دختره
لبخند زد❣
مادره گفت اگه واسه چادر برش گردونید راهش ندید، از دین و امام رضا و حرم زده میشه!
من دیدم اینجا خادما کوتاه میان و فاتحهٔ دین و امام رضا و حرم رو تا ابد میخونن!
ولی این خانمِ خادمِ نازنین به بهترین شیوه اما قاطع پاسخ داد:
اینکه بابتِ احکام
از دین
زده بشه یا نشه
دیگه به تربیتِ خانوادهش برمیگرده.
شما مسؤولِ این مسأله هستید
نه دیگران!
وَ برشون گردوند تا برن و چادر بگیرن😍
چیزی نگفتم، گفتم زنگ میزنم و قدرشناسی میکنم پیش بالادستیهاش. ولی وقتی از کنارش رد شدم، شونهش و بوسیدم❣
خدا زیادش کنه.
این مدل جواب دادن
این مدل قاطعیت
این مدل انجام وظیفه
یعنی این آدم عاشقِ لباسِ خادمی و غذاش نیست،
عاشقِ رسمِ خادمی و اصلِ خدمته و
معتقد به امامی که خادمشه❣
اگه همه خادمای حرم
همه مذهبیا
همه بسیجیا
همه ولاییها
همه نمازخونا
همه هیئتیا
همه اربعینیها
همه روزهبگیرا
همه قرآنخونا
همه «حکم آنچه تو فرمایی»ها😂
این بودن
ما الآن بهجای ندبه خوندن و جمکران رفتن و چله برداشتن،
تو ظهور زندگی میکردیم!
تو حکومتِ کریمه!
سربهراه
امروز یه خادمِ واقعی دیدم😍 همونطور که اسمِ بدان رو زنگ میزنم ۱۳۸ میگم نگن زائر کور و کره، اسمِ خو
تربیتِ خانواده مهمه.
حتماً دیدین [وَ خودتون انجام ندادید...] که تو مهمونیای، بیرونی، جایی مادر و پدر به بچهشون (کوچیک و بزرگ) میگن اگه اذیت کنی نمیذارم دیگه پویا ببینی، یا اگه بریز و بپاش کنی آخرِ هفته از گیمنت خبری نیست، یا اگه بیست نگیری، موبایلت و ازت میگیرم!
معمولاً چنین پدر و مادرایی خودشون بهشدت محتاط و محافظهکارن. تا دلتون بخواد در جلسات اولیا و مربیان دیدم. همین ترسهای خودشون رو خواسته و ناخواسته به بچهشونم میدن.
اون بچه طوری بار میاد که ترسِ از دست دادن داره. پس محتاط و محافظهکار میشه. نظر مردم و بقیه براش مهم میشه. چون اگه خلاف جریان حرکت کنه، منافعی رو
از دست میده.
پدر و مادرش اون رو با ابزار ترس تربیت کردن!
اگر این کار رو نکنی
هیچوقت نمیتونی فلان چیز رو داشته باشی...
اگر دانشگاه قبول نشی، دخترخالهت فکر میکنه کودنی...
اگر استخدام نشی بهت زن نمیدن، یا خواستگار خوب برات نمیاد...
اگر فلان حرفِ درست رو بگی، کلی از مخاطبت ریزش میکنه...
اگر حجابت کامل باشه، بهت برچسب میزنن و دیگه روشنفکر نیستی...
حالا نکتهٔ مهم اینجاست:
کسی نمیاد بگه من ترسو هستم!
بلکه ترس رو تئوریزه میکنه!
میپوشونه تو بهانهها!
مثالِ ملموس بزنم؟
اربعین!
تو هوای سرد میگه جای بچه نیست، سرما میخوره...
تو هوای گرم میگه جای بچه نیست، مریض میشه...
شلوغه جای زن نیست، هی میخوره به نامحرم...
ازدحامه نمیشه زیارت کرد، باشه بعد از اربعین...
بهش میگی همه اینا رو میشه مدیریت کرد... میگه من میتونم بقیه که نمیتونن(!)
خدا نکنه آدمای ترسویی که ترس رو تئوریزه کردن، راضی کنیم به فلان کاری که ازش وحشت دارن.
مثلاً راضی شه بچه یا زنش و ببره اربعین...
طبق اقتضائات گرما و سرما بچهش مریض شه...
حتماً برخورد کردید که چی میگن... [و نه که خودتون گفته باشید...]
دیدی گفتم مریض میشه؟! هی اصرار کردید! بیا تحویل بگیر!
چون به چشمت بود آن شیشه کبود
زین سبب عالم کبودت مینمود!
اصلاً بحثم اربعین نیست، اصلاً!
اربعین جریانیه که سیلش داره تاریخ رو میبره! کسی بیاد به عزتش اضافه نمیکنه و کسی نیاد ذلیلش نمیکنه!
اربعین،
داره کار خودش رو میکنه!
من یه زمانی مشّایه رو دیدم که هر دویست عمود یه موکب بود و اون بیابون خالی از هر رزق و روزیِ مادیای... ولی اونی که سیل و فهمیده بود، اومده بود!
تصور کنید اربعین موکباش رو بردارن. بشه بیابون خشک و خالی و برهوت.
به نظرتون زیارت اربعین و پیادهروی لغو میشه؟!
من تو اربعین چیزها دیدم...
اربعین
تنها نقطهٔ این عالمه که با زورِ آخوند و دولت و ارگانی رونق نگرفته...
تنها نقطهٔ عالمه که بودجهش
از جیب خیرین و ارگان و سازمانها نیست
از مردمه!
مردم!
کلیدواژهٔ صد در صدِ همهٔ سخنرانیهای سیدالقائد!
اربعین عجیبیه...
عجیب!
از دلِ صحبتای آدما دربارهٔ اربعین
ریشهها رو دارم پیدا میکنم.
ترس
خودش ترسی نداره.
اما تئوریزه کردنش چرا!
تو جنگِ تحمیلی اسرائیل علیه ایران با این منظر دوباره نظر کنید! خصوصاً تهرانیها و برخوردشون با تخلیهٔ شهر.
تو مذاکره بررسی کنید...
تو ازدواج...
تو امر به معروف و نهی از منکر...
تو فرزندآوری...
تو درس خوندن...
تو زندگی با خانوادهای خلاف عقیده...
تو لحظه به لحظهٔ «انتخاب»های زندگی!
تئوریزه کردن ترس
عاقبت رو بهدست میگیره...
غربال!
غربال!
من یکی از مهمترین فرستههای این کانال رو نوشتم!
من در خواستگارها برام مهم نیست طرف اربعین تا حالا نرفته
اما
دلیلش مهمه!
دلیلش تعیینکننده است!
چون قراره من پدرِ بچهم و انتخاب کنم!
چرا اربعین نرفتید؟
چون ازدحامه...
چون برخورد با نامحرم داره...
چون نمیشه زیارت کرد...
چون سرده...
چون گرمه...
چون پول نداشتم...
چون مرخصی ندادن...
چون درس داشتم...
از ترسهای تئوریزه
نمیشه نسلِ ظهور خروجی گرفت!
اگر مأمورِ ورودیِ بیتِ امام خمینی
با دیدنِ مسعودِ کشمیری
که یکی از مهمترین و ردهبالاترین افرادِ مملکت بهشمار میرفت
از جا بلند میشد و دست میذاشت روی سینه و به احترام میگفت
شما که امینِ کشور و امام هستید
نیازی به گشتن ندارید...
وَ بدون گشتن
اجازهٔ ورود میداد
احتمالاً با شهادتِ امام خمینی
دیگه انقلاب اسلامی نبود
وَ من و تو الآن در پارهپارهشدهٔ ایران
مثل افغانستان، پاکستان، سوریه، عراق، کشمیر، لبنان، غزه... در ظلم و ناامنی و بیدینی زندگی میکردیم!
ضابطه!
نظم!
معیار!
اصول!
مهمه.
اون مأمور که اسمش رو نمیدونم
اما دعاگوش هستم،
حتی وقتی گفت باید کیفتون رو بگردم و
مسعود کشمیری با این وجهه که من فلانیام و همه من و میشناسن و خودِ اطلاعاتیها زیردستِ من و تحت امر من هستن، تریپ قهر برداشت،
ضابطه رو کنار نذاشت و
نترسید از کار بی کار شه و
حالا فلانی از من ناراحت شد و
نیفتاد پی کشمیری که آقا قهر نکن
حق با شماست
شما کارهٔ این مملکتی
من شکر خوردم جوگیر شدم
بیا بدون گشتن برو داخل!
نه!
کشمیری به قهر رفت
و اون مأمور هم از قانونِ بازرسی افراد قبل از ورود به بیت، سست نشد!
و امام
به لطف خدا
و تعهدِ اون مأمور
از انفجار و شهادت حفظ شدن
تا انقلاب اسلامی پابرجا بمونه!
شده از این دریچه به اصول و احکام و ضوابط نگاه کنید؟!
جای داداشم خالی و با بابا گلادیاتورِ محشر رو میبینیم.
خواهرِ امپراتور به ماکسیموس میگه مردم مخالفِ امپراتورن، میتونی مردم رو با خودت همراه کنی.
ماکسیموس میگه مردم مخالفن، اما کاری نمیکنن...
سربهراه
جای داداشم خالی و با بابا گلادیاتورِ محشر رو میبینیم. خواهرِ امپراتور به ماکسیموس میگه مردم مخالفِ
مردم ندبه میخونن
جمکران میرن
امام زمان علیه السلام رو صدا میزنن
اما کاری نمیکنن...
سربهراه
جای داداشم خالی و با بابا گلادیاتورِ محشر رو میبینیم. خواهرِ امپراتور به ماکسیموس میگه مردم مخالفِ
مطالبه نمیکنن
امر به معروف نمیکنن
نهی از منکر نمیکنن
کوچکترین کاری نمیکنن...
سربهراه
امروزِ پر از انتخابِ دلواپس: ۱. مدیر یه دبستان پسرانه، ادبیات فارسی چهارم، پنجم و ششم رو اختصاصی ک
این خانم تماس گرفتن. هر بهانهای آوردم گفتن کمک میکنن حلش کنن...
خیلی در رنجم...
اینقدر آدمِ وقیح و پررو تو دنیا ریخته که وقتی به آدمای محترم و متشخص میخورم به گردنم میدونم ناامیدشون نکنم...
میدونم ممکنه ظاهرسازی باشه، ممکنه کارش گیر من باشه، ممکنه هرچی، ولی تا بدی نکرده، حق ندارم فکر بد کنم. امام علی علیه السلام میفرمان تا هفتاد بار ظنِّ نیک ببرید. هر وقت بدی کرد و ظلم، منم اون روی نازنینم و نشونش میدم، ولی الآن با این حجم از ادب و احترام چه کنم؟!😭
سه متوسطهای که صحبت کردیم، من دوست ندارم. یکی خیـــــــــــــــــــــــــــلی دوره و میخچه پام تازه خوب شده و من عصرا خصوصی میرم، مسیرش به مراکز شهر خیلی دوره، خیلی باید سرگردونِ مسیرها باشم تو گرما و سرما. یکیشون کادرِ فوقالعاده شلختهای دارن. روی میزهاشون غبار بود و لیوانی که برام چای آوردن چرک و لک بود. بیبرنامه بودن و با اینکه من رأس ساعتِ مقرّر اونجا بودم، اونا آماده نبودن و معطّلم کردن. تجربه ثابت کرده با آدمای پلشت و نامنظم نمیتونم کار کنم و در شرایط بینظمی بهشدت نق میزنم و تحقیر میکنم. آستانهٔ صبر هر دو طرف رو سر میارم.
سومی هم وقتی گفتم با این حقوق کار نمیکنم، انگار بازاره و میخواد جهاز برای دخترش بخره، خیلی چونه زد. خوشم نیومد.
فقط مونده اینجا که مدیرش خوب، مدرسه خوب، آدرس خوب، کادر خوب، نظم خوب، ادب و شخصیت خوب، پسرای بلا خوب، حقوق هم نه خیلی، بالاخره دبستانه و ساعتش کمتر، اما خوب، همهچی خوب بهجز اینکه من بلد نیستم تو دبستان چطور باید تو ۴۵ دقیقه درس بدم که اینا هم خوب بنویسن، هم خوب بخونن، هم خوب بفهمن، هم بهشون خوش بگذره😭😭😭 واقعا احساس فلج بودن میکنم برابر ۴۵ دقیقه!
از الآن اضطرابِ تعطیلیها و مجازی شدنها رو دارم... من تو مجازی چطور به ابتداییها که پایهشون تازه داره شکل میگیره درس بدم؟!😭
فکر میکنم کارِ تو خونه هم زیادتر از متوسطه است... متوسطه مشق ندارن ولی اینا دارن😭همهش کاربرگ و مشق و برگه و کوفت و مرگ باید بررسی کنم...😭
اینقدر محترم بودن که هرررررررررچی گفتم گفت حلش میکنیم...
نتونستم نه بگم😭
صادقانه گفتم یک هفته بهم وقت بدید ذهنم و جمعوجور کنم. امیدوارم تو این یک هفته شما دبیری بهتر از من روزیتون شه و من متوسطهای به خوبیِ شما... قبول کردن و گفتن کلاسای آموزشیِ معلما شروع شد به شما خبر میدم...
ای خدا😭😭😭😭😭
دیشب یکی از دخترام پیام داده و امروز صبح یکی دیگه... یعنی وقتی تو این برزخ بهم پیام میدن دلم میخواد از غصّه زار بزنم😭 خدا رو شکر مشّایه نزدیکه😭😭😭