eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سائب هم با وجودِ اصرارِ هم‌رکاب‌هاش تا ولیّ فقیه‌ش اذن نداد لب باز نکرد...
داریم با رفیق دربارهٔ فرشته باقری صحبت می‌کنیم که اهل غیبت نبوده و به حال خودمون افسوس می‌خوریم که اهلشیم و برای اربعین برنامه می‌ریزیم یه آغازی بر پایان این گناهِ بدتر از زنا داشته باشیم... بعد صحبت از خود فرشته باقری می‌شه که چه چهرهٔ ساده‌ای داره و واقعاً ساده است. جفت‌مون می‌گیم الآن مذهبیِ ساده دیگه کمه(!) یا ساق دست و روسری ست شده یا تسبیح و عقیق... یا کوله‌پشتی و کفش یا چادر طرح‌دار... یا روسری‌های خاص یا عبا... یا بالاخره یه دستی به صورت بردن... ولی این فرشته باقری خیلی خیلی خیلی شبیه شهدای دفاع مقدس، ساده و خاکی و بی‌ریاست... بعد من یهو گفتم ولی من هرکی رو ببینم، باز تهش از دخترِ سردار سلیمانی خوشم میاد! یه مدلیه که هر وقت می‌بینمش این‌طوری می‌شم که دنیا به لبهٔ خاکیِ چادرش که به زمین کشیده هم نیست! بعد داشتم زور می‌زدم شرح بدم چرا زینب سلیمانی رو دوست دارم و بحثم قیافه و پوشش و سادگیش نیست که رفیق گفت چون شجاعه و چریک! تو از شجاعا و چریکا خوشت میاد! مثل مصطفی چمران. مثل یحیی سنوار. مثل ابراهیم رئیسی. من در حالی که لبخندِ روشنی به لب داشتم و کیفور بودم که رفیقم من و می‌شناسه، سر تکون می‌دادم و می‌گفتم هوم... مثل ابراهیم رئیسی... مثل ابراهیم رئیسی... قرآن‌به‌دست و نترس تو کشورِ اسلحه‌به‌دست‌ها...
هدیه به شهیدهٔ سادهٔ سادهٔ سادهٔ گمنام تو‌ زمونهٔ مسابقاتِ پیچیدگی‌ها و خاص بودن‌ها و مذهبی‌متفاوت‌های مریدطلب(!) اللهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم
داشتم تا برسم ایستگاه یه کانال سیاسی که دوستان برام فرستادن بررسی می‌کردم، مورد مشکوکیه و می‌خوایم به ۱۱۴ خبر بدیم. حالا بحثم این نیست. دیدم ۱۶۵۰ نفر دنبال‌کننده داره. اما فرسته‌هاش و تا اوّلِ خرداد بررسی کردم معمولاً ۷۰۰ بازدید خورده! من همیشه وارد هر کانالی می‌شم قبل از محتوا، همین تفاوتِ دنبال‌کننده و بازدید رو بررسی می‌کنم. دلیل هم دارم براش. خب عملاً اون ۹۵۰ نفر بقیه کوشن؟! این تفاوت رو ضعف کانال می‌دونم و هزار تا معنای دیگه! اومدم کانال خودم و دیدم یه سی نفری طبق بازدیدها باید فیک باشن یا از اینا که همه‌جا اضافه می‌شن و صرفاً عادت‌شونه و بعدم رفتی که رفتی(!) قدیمی‌های این‌جا می‌دونن من چقدر از فیک‌ها بدم میاد! چقدر اصولی و تمدنی و ریشه‌ای! براشون تعریف کردم یه کارگاه نویسندگی بهم دادن با سیصد نفر شاگرد. همه‌شون به‌دردنخور و قصه‌ننویس. با تکالیف پی در پی هی حذف کردم، بیرون کردم، اخراج کردم تا رسید به دوازده ـ سیزده نفر بنویسِ پرتلاشِ مستعد😍 جوری که اون اخراج‌شده‌ها با حسرت پشت در کلاس می‌ایستادن و حرص می‌خوردن از اون سیزده نفر! مدیر و معاون و مؤسس‌شون اومدن گفتن این‌قدر سخت‌گیری بده و فلان، گفتم عوضم کنید! کارِ من نویسنده تربیت کردنه، نه متوهم‌پروری که فردا خیال کنه نویسنده است و گند بزنه و بپرسن استادت کی بوده و اسم من و به لجن بکشه! حریفم نشدن😎 کم باشیم ولی حقیقی! کم باشیم ولی با مشارکت! کم باشیم ولی زنده! فعلاً فرصتی ندارم، ولی در من ببینید که یه روز همممممممه‌تون رو از این کانال حذف کنم، که هرکس زنده بود و واقعاً حضور داشت خودش دوباره جستجوم کنه و ملحق شه، اونام که مُردن هم از حضورِ عددیِ بی‌فایده و برکت‌شون راحت می‌شیم😎
واقعی و خالص باشیم. فرصت ندارم اثرات شخصیتی و جامعه‌شناسی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و ابعادش و باز کنم، تحلیلِ چرایی‌ش با خودتون. یک ساعت فکر بهتر از هفتاد سال عبادت! چون با فکره می‌رسیم به عبادتِ حقیقی... و از عبادت‌های عادتی و عرفی و من‌درآوردیِ بی فکر رها می‌شیم. دنیا رو حقیقی‌ها می‌سازن نه متوهم‌ها(!) از آمریکا و ترامپ باید عبرت گرفت... +عکس رو باز کنید.
سربه‌راه
پیام‌هاتون رو خوندم. بچه‌ها! دعا کنین خانومه دیگه نزنگه بهم 😭😭😭
جز خودمون پنجاه و خرده‌ای کسی این‌جا نیست و شناختی از هم نداریم. پس بیاین یواشکی خیلی رک و پوست‌کنده بگم که از پیام‌هاتون علاوه بر پاسخِ خودم این رو هم برداشت کردم عاشقِ کارِتون نیستید! خیلی رک و پوست‌کنده بگم که خیلی غصه خوردم! برای شما نه، برای بچه‌ها! اگر معلمی رو دوست نداشتید، چرا رفتید سراغش؟! به عقیدهٔ من هییییییییییییییچ دلیلی نمی‌تونه قانع‌کننده باشه! من اگر وزیر آموزش و پرورش بودم، به‌جای این مسیری که طرف از لخت‌وعوری، یهو پوشیه‌زن شده چون مصاحبه آموزش و پرورش داره، طور دیگه‌ای بررسی می‌کردم کی وارد جهانِ تربیتِ نسل‌ها شه... سه سالِ پیش ایده‌هام و مکتوب کردم و برای وزارت علوم فرستادم، ولی خب... ظاهراً نمی‌خوان نسل‌ها درست و اصولی بار بیان... مثلاً نوشته بودم فرایندِ تحقیقات و بررسی رو قبل از آزمون انجام می‌دادم. همه ثبت‌نام می‌کردن و تا آزمون هم ظاهرسازی نمی‌کنن. گروهِ امینی که در سرتاسر کشور اونا رو هم خاص انتخاب کردم، می‌فرستادم لیست ثبت‌نامی‌ها رو تحقیقات میدانی کنه. حتی پول می‌دادم افرادی یک روز اینا رو تعقیب کنن. تو خیابون، تو ماشین، تو مترو، تو دانشگاه، تو کوچه و محله ببینن اینا چطورن. فقط اونایی حق آزمون داشتن که زندگی حقیقی‌شون اصولیه. بعد از آزمون هم به‌جای مسخره‌بازی و پول تیغ زدن، همین گروه درست و اصولی رو رایگان آموزش می‌دادم و آدم‌های درست رو مجهز می‌فرستادم بالاسر بچه‌ها. وَ عشق عشق اوّلین معیارم برای پذیرش معلم بود... معلمی عاشقانه‌ترین شغلِ دنیاست. یا عاشق شید یا فکری کنید و مدیون نمونید...
چندقدمیِ قلّه خی‌لی به نفس‌نفس میفتی... اکسیژن هوا کم شده؛ بدنت تحلیل رفته؛ کلی از اطرافیان انرژی منفی بهت وارد کردن که اووووو خیلی بلنده، خیلی سخته، خیلی نشدنیه؛ کلی همون پایین موندن و تنهات گذاشتن؛ مه‌آلوده و کمی ترسناکه؛ سنگای زیر پات سُرتر و صاف‌تر و عمودی‌تره و پا گذاشتن روشون خیلی تمرکز می‌خواد... اون‌جا نه دلت میاد بشینی و نفسی تازه کنی و بعد راه بیفتی، چون داری قلّه رو می‌بینی و به خودت می‌گی رسیدم دیگه، همین چند قدمم تحمل کنم روی قله نفس تازه می‌کنم... نه نا و نفسی برات مونده که همون چند قدم رو برداری و خودت رو بکشونی بالای قلّه... من الآن همون‌جام؛ چندقدمیِ عمودِ شمارهٔ یک.
سربه‌راه
چندقدمیِ قلّه خی‌لی به نفس‌نفس میفتی... اکسیژن هوا کم شده؛ بدنت تحلیل رفته؛ کلی از اطرافیان انرژی م
۳ سپتامبر،‏ ۱۰.۵۳​.aac
حجم: 961.4K
شما نمی‌دونین داره بهم چی می‌گذره تا برسم مشّایه... شما نمی‌دونین این دخترِ پشتِ گوشی نیمه‌شعبانِ محشرش بدونِ مشّایه گذشت... شما نمی‌دونید قسمتِ اوّلِ کربلای نیمه‌شعبان رو خیلی وقتِ پیش نوشتم... شما نمی‌دونید نشر ندادم چون از مشّایه شروع می‌شه... شما نمی‌دونید خیلی چیزا رو. نبایدم بدونید. نیازی نیست. فایده‌ای نداره. مثلاً چه فایده‌ای داره براتون بدونید امروز کنارِ خیابونِ تقی‌آباد نشستم لبهٔ خیابون و هی دست کشیدم به پاهام و هی یواشکی اشکام ریخت... چه فایده داره بدونید دو تا آقا خیال کردن گرمازده شدم... بطری آب دست‌شون و دادن من... فایده داره بگم نتونستم بگم آب نمی‌خوام؟ تشکر کردم زودتر برن... فایده داره بگم دیروز مادرم ناراحتم کرد و با دلشکستگی گفتم به عمودِ ششصد و بیست جوابت رو نمی‌دم... فایده داره بگم مادرم چطور ساکت شد و چطور نگاهم کرد؟! فایده داره بنویسم پنج‌شنبه با ساعتِ روی دیوار دعوام شد؟! خیلی واقعی و بدون ادبیات سرش داد کشیدم که قبل از مشّایه یه جوری می‌گذری که جونم و بالا بیاری... اما وقتی به مشّایه می‌رسم چنان عبور می‌کنی و به من زهرخند می‌زنی که هرچی به‌پات میفتم و دستت و می‌کشم بمونی، دلت ذره‌ای به رحم نمیاد... آخ... دووم بیار... دووم بیار... بوی چوب و آتیش میاد... صدای به هم خوردنِ استکان و نعلبکی... دووم بیار... بالاخره یه عراقی تو چشمات نگاه می‌کنه و می‌گه هلبی زائر بوسجّاد... بعد تو راااااااااااحت می‌تونی پای بوسجّاد زانو بزنی و دست از روی آتیشای سینه‌ت برداری و از ذوق بمیری...
قیامِ مختار هم شکست خورد... قبل از اون هم... بعد از اون هم... تااااااااااااا ما! انقلابِ اسلامی... ما چنین خوشبخت‌هایی هستیم که در تنها حکومتِ شیعهٔ مقتدرِ جهان داریم نفس می‌کشیم... ما! من. تو. در خفا اسمِ علی رو نمی‌بریم اسمِ علی رو فریاد می‌زنیم! شمر و یزید و خولی و سنان خیلی زور زدن من و تو هم نباشیم ولی هستیم! من به خودم که حتی ذره‌ای فکر نمی‌کنم همه‌ش با خودم می‌گم تو اجدادم کی نفسش حق بوده دعا کرده نسلش سربلندیِ شیعه رو ببینه و به من رسیده... خدای من... چطور شکرگزارِ اجدادمون باشیم و سر به سجودِ خدا؟! متوجهی کجای دنیا هستیم و کدوم نقطه از تاریخ؟!
زین‌پس حیاتِ این قیام به قلمِ تو بسته است. قضاوتِ مردمانِ بعد از ما، بسته به نوشته‌های شماست. (مختار _ ۱۴ رمضان ۶۷ قمری) حفظ عزت و آبروی کشور و ملت، تکلیف بی اغماض گویندگان و قلم‌زنان است. (سیدالقائد علی خامنه‌ای _ ۳ مرداد ۱۴۰۴)