داشتم تا برسم ایستگاه یه کانال سیاسی که دوستان برام فرستادن بررسی میکردم، مورد مشکوکیه و میخوایم به ۱۱۴ خبر بدیم.
حالا بحثم این نیست.
دیدم ۱۶۵۰ نفر دنبالکننده داره.
اما فرستههاش و تا اوّلِ خرداد بررسی کردم معمولاً ۷۰۰ بازدید خورده!
من همیشه وارد هر کانالی میشم قبل از محتوا، همین تفاوتِ دنبالکننده و بازدید رو بررسی میکنم. دلیل هم دارم براش.
خب عملاً اون ۹۵۰ نفر بقیه کوشن؟!
این تفاوت رو ضعف کانال میدونم و هزار تا معنای دیگه!
اومدم کانال خودم و دیدم یه سی نفری طبق بازدیدها باید فیک باشن یا از اینا که همهجا اضافه میشن و صرفاً عادتشونه و بعدم رفتی که رفتی(!)
قدیمیهای اینجا میدونن من چقدر از فیکها بدم میاد! چقدر اصولی و تمدنی و ریشهای! براشون تعریف کردم یه کارگاه نویسندگی بهم دادن با سیصد نفر شاگرد. همهشون بهدردنخور و قصهننویس. با تکالیف پی در پی هی حذف کردم، بیرون کردم، اخراج کردم تا رسید به دوازده ـ سیزده نفر بنویسِ پرتلاشِ مستعد😍 جوری که اون اخراجشدهها با حسرت پشت در کلاس میایستادن و حرص میخوردن از اون سیزده نفر! مدیر و معاون و مؤسسشون اومدن گفتن اینقدر سختگیری بده و فلان، گفتم عوضم کنید! کارِ من نویسنده تربیت کردنه، نه متوهمپروری که فردا خیال کنه نویسنده است و گند بزنه و بپرسن استادت کی بوده و اسم من و به لجن بکشه!
حریفم نشدن😎
کم باشیم
ولی حقیقی!
کم باشیم
ولی با مشارکت!
کم باشیم
ولی زنده!
فعلاً فرصتی ندارم، ولی در من ببینید که یه روز همممممممهتون رو از این کانال حذف کنم، که هرکس زنده بود و واقعاً حضور داشت خودش دوباره جستجوم کنه و ملحق شه، اونام که مُردن هم از حضورِ عددیِ بیفایده و برکتشون راحت میشیم😎
واقعی و خالص باشیم.
فرصت ندارم اثرات شخصیتی و جامعهشناسی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و ابعادش و باز کنم،
تحلیلِ چراییش با خودتون.
یک ساعت فکر
بهتر از هفتاد سال عبادت!
چون با فکره
میرسیم به عبادتِ حقیقی...
و از عبادتهای عادتی و عرفی و مندرآوردیِ بی فکر
رها میشیم.
دنیا رو حقیقیها میسازن
نه متوهمها(!)
از آمریکا و ترامپ باید عبرت گرفت...
+عکس رو باز کنید.
سربهراه
معلمای ابتدایی بیاین بهم مشورت بدید😭 لطفاً اونا که مشغول هستن و در بطن کار بیاید، دانشجومعلم هنوز در
پیامهاتون رو خوندم.
بچهها!
دعا کنین خانومه دیگه نزنگه بهم 😭😭😭
سربهراه
پیامهاتون رو خوندم. بچهها! دعا کنین خانومه دیگه نزنگه بهم 😭😭😭
جز خودمون پنجاه و خردهای کسی اینجا نیست و شناختی از هم نداریم.
پس بیاین یواشکی خیلی رک و پوستکنده بگم که از پیامهاتون علاوه بر پاسخِ خودم
این رو هم برداشت کردم عاشقِ کارِتون نیستید!
خیلی رک و پوستکنده بگم که خیلی غصه خوردم!
برای شما نه،
برای بچهها!
اگر معلمی رو دوست نداشتید، چرا رفتید سراغش؟!
به عقیدهٔ من
هییییییییییییییچ دلیلی نمیتونه قانعکننده باشه!
من اگر وزیر آموزش و پرورش بودم، بهجای این مسیری که طرف از لختوعوری، یهو پوشیهزن شده چون مصاحبه آموزش و پرورش داره،
طور دیگهای بررسی میکردم کی وارد جهانِ تربیتِ نسلها شه...
سه سالِ پیش ایدههام و مکتوب کردم و برای وزارت علوم فرستادم، ولی خب... ظاهراً نمیخوان نسلها درست و اصولی بار بیان...
مثلاً نوشته بودم فرایندِ تحقیقات و بررسی رو قبل از آزمون انجام میدادم. همه ثبتنام میکردن و تا آزمون هم ظاهرسازی نمیکنن. گروهِ امینی که در سرتاسر کشور اونا رو هم خاص انتخاب کردم، میفرستادم لیست ثبتنامیها رو تحقیقات میدانی کنه. حتی پول میدادم افرادی یک روز اینا رو تعقیب کنن. تو خیابون، تو ماشین، تو مترو، تو دانشگاه، تو کوچه و محله ببینن اینا چطورن. فقط اونایی حق آزمون داشتن که زندگی حقیقیشون اصولیه.
بعد از آزمون هم بهجای مسخرهبازی و پول تیغ زدن، همین گروه درست و اصولی رو رایگان آموزش میدادم و آدمهای درست رو مجهز میفرستادم بالاسر بچهها.
وَ عشق
عشق
اوّلین معیارم برای پذیرش معلم بود...
معلمی عاشقانهترین شغلِ دنیاست.
یا عاشق شید
یا فکری کنید و مدیون نمونید...
چندقدمیِ قلّه
خیلی به نفسنفس میفتی...
اکسیژن هوا کم شده؛ بدنت تحلیل رفته؛ کلی از اطرافیان انرژی منفی بهت وارد کردن که اووووو خیلی بلنده، خیلی سخته، خیلی نشدنیه؛ کلی همون پایین موندن و تنهات گذاشتن؛ مهآلوده و کمی ترسناکه؛ سنگای زیر پات سُرتر و صافتر و عمودیتره و پا گذاشتن روشون خیلی تمرکز میخواد...
اونجا نه دلت میاد بشینی و نفسی تازه کنی و بعد راه بیفتی، چون داری قلّه رو میبینی و به خودت میگی رسیدم دیگه، همین چند قدمم تحمل کنم روی قله نفس تازه میکنم...
نه نا و نفسی برات مونده که همون چند قدم رو برداری و خودت رو بکشونی بالای قلّه...
من الآن همونجام؛
چندقدمیِ عمودِ شمارهٔ یک.
#ادامه_بده
سربهراه
چندقدمیِ قلّه خیلی به نفسنفس میفتی... اکسیژن هوا کم شده؛ بدنت تحلیل رفته؛ کلی از اطرافیان انرژی م
۳ سپتامبر، ۱۰.۵۳.aac
حجم:
961.4K
شما نمیدونین داره بهم چی میگذره تا برسم مشّایه...
شما نمیدونین این دخترِ پشتِ گوشی
نیمهشعبانِ محشرش
بدونِ مشّایه گذشت...
شما نمیدونید قسمتِ اوّلِ کربلای نیمهشعبان رو خیلی وقتِ پیش نوشتم...
شما نمیدونید نشر ندادم چون از مشّایه شروع میشه...
شما نمیدونید خیلی چیزا رو.
نبایدم بدونید.
نیازی نیست.
فایدهای نداره.
مثلاً چه فایدهای داره براتون بدونید امروز کنارِ خیابونِ تقیآباد
نشستم لبهٔ خیابون و هی دست کشیدم به پاهام و هی یواشکی اشکام ریخت...
چه فایده داره بدونید دو تا آقا خیال کردن گرمازده شدم...
بطری آب دستشون و دادن من...
فایده داره بگم نتونستم بگم آب نمیخوام؟ تشکر کردم زودتر برن...
فایده داره بگم دیروز مادرم ناراحتم کرد و با دلشکستگی گفتم به عمودِ ششصد و بیست جوابت رو نمیدم...
فایده داره بگم مادرم چطور ساکت شد و چطور نگاهم کرد؟!
فایده داره بنویسم پنجشنبه با ساعتِ روی دیوار دعوام شد؟!
خیلی واقعی و بدون ادبیات سرش داد کشیدم که قبل از مشّایه یه جوری میگذری که جونم و بالا بیاری... اما وقتی به مشّایه میرسم چنان عبور میکنی و به من زهرخند میزنی که هرچی بهپات میفتم و دستت و میکشم بمونی، دلت ذرهای به رحم نمیاد...
آخ...
دووم بیار...
دووم بیار...
بوی چوب و آتیش میاد...
صدای به هم خوردنِ استکان و نعلبکی...
دووم بیار...
بالاخره یه عراقی تو چشمات نگاه میکنه و میگه هلبی زائر بوسجّاد...
بعد تو راااااااااااحت میتونی پای بوسجّاد زانو بزنی و دست از روی آتیشای سینهت برداری و از ذوق بمیری...
قیامِ مختار هم شکست خورد...
قبل از اون هم...
بعد از اون هم...
تااااااااااااا ما!
انقلابِ اسلامی...
ما چنین خوشبختهایی هستیم
که در تنها حکومتِ شیعهٔ مقتدرِ جهان
داریم نفس میکشیم...
ما!
من.
تو.
در خفا اسمِ علی رو نمیبریم
اسمِ علی رو فریاد میزنیم!
شمر و یزید و خولی و سنان خیلی زور زدن من و تو هم نباشیم
ولی هستیم!
من به خودم که حتی ذرهای فکر نمیکنم
همهش با خودم میگم تو اجدادم کی نفسش حق بوده دعا کرده نسلش سربلندیِ شیعه رو ببینه و به من رسیده...
خدای من...
چطور شکرگزارِ اجدادمون باشیم و سر به سجودِ خدا؟!
متوجهی کجای دنیا هستیم و
کدوم نقطه از تاریخ؟!
زینپس حیاتِ این قیام به قلمِ تو بسته است. قضاوتِ مردمانِ بعد از ما، بسته به نوشتههای شماست.
(مختار _ ۱۴ رمضان ۶۷ قمری)
حفظ عزت و آبروی کشور و ملت، تکلیف بی اغماض گویندگان و قلمزنان است.
(سیدالقائد علی خامنهای _ ۳ مرداد ۱۴۰۴)
سربهراه
اگه باباتون اجازه نمیده برید اربعین اگه بچه کوچیک دارید اگه پول جور نمیشه اگه همپا و همسفر پیدا
فرستههای اربعین رو در پانزدهم و شانزدهم مردادِ سال گذشته حتماً مرور کنید.
فرصت ندارم بازم بهشون بپردازم و الحمدلله خدا خاطرم آورد همونها رو مجدّد یادآوری کنم😊
انشاءالله کلِ ایران، اربعین عِراق باشیم😭❣😍
ماجرای شمارهٔ یک.
یکی از همکارام در روزهای گذشته چندینبار زنگ زد. هیچکدوم رو جواب ندادم. پیامک داد که دربارهٔ اربعین سؤال دارم. گفتم شبِ شبکاری بپرس. باز چند بارِ دیگه زنگ زد و من هیچکدوم رو جواب ندادم. حرف زدن با این آدم وقتم و میگیره. در ادامه یه نمونهش و متوجه خواهید شد!
تقریباً همه آدمایی که با من سروکار دارن میدونن تا کار واجبی نداشته باشن نباید به من زنگ بزنن. اگر زنگ زدن و جواب ندادم هم دیگه نباید بزنگن. روی ایتا پیام بذارن هر وقت خواستم جواب میدم. فقط سه نفر از دوستام از این دایره و تحریم خارجن و حتی ساااااااااااعتها با هم پشت تلفن حرف میزنیم :) وَ مامانم میتونه هر وقت دوست داشت بزنگه، حتی داداشِ سربازم که اجازه نداره جز در ساعاتی خاص بزنگه رو دلم نمیسوزه و خیلی جواب نمیدم. یعنی چی هی دلنگ دلنگ حرفای تکراری و تعارفای الکی؟! بهجای حرف مفت زدن میشه نیم ساعت مفید خوابید، شارژ پا شد کار کرد!
تو شبکاری وقتِ استراحتم، حدودِ ساعت سه صبح، اومد پیشم که راجعبه اربعین سؤال دارم و امسال پام و کردم تو یه کفش و شوهرم و راضی کردم و حالا بگو چه کنم و چی بیارم و فلان؟
منی که با هیجان دربارهٔ اربعین حرف میزنم، با بیمیلی گفتم خستهام، خودت بپرس من جواب بدم.
دونه دونه پرسید و من جواب میدادم.
خوراکی چی ببرم؟
فقط عسل، لیمو و آلوبرگه
(همینقدر کوتاه و تلگرافی جواب میدادم و اصلاً مایل نبودم با این بشر صحبت کنم)
لباس چی ببرم؟
تا حد ممکن دورریز وگرنه دو دست خنک
کتاب دعا و قرآن و اینا چی ببرم؟
هیچی. همهجا هست، بارت سنگین میشه.
دارو اینا چی؟
اگه به داروی خاصی عادت داری ببر، با سرماخوردگی و چرکخشککن، دیگه هیچی
کفش یا دمپایی؟
اونی که قبلاً باهاش خیلی پیاده رفتی و پات آخ نگفته.
اگه تاول زدم؟
پماد زنکاکساید و تندتند شستشوی پاهات و لای انگشتات.
کدوم موکبا برم؟ کجاها؟ مرز چه کنم؟ فلانجا چی؟ اونجا که پروفایل گذاشته بودی پارسال کجا بود؟
یک ساااااااااعت استراحتم و در حالی که از شدتِ ایستادن کمرم داشت تا میشد، نذاشت دراز بکشم و هرچی تو مغزش بود پرسید.
پا شد رفت و بالاخره خواستم ده دقهای دراز بکشم که دیدم با یکی دیگه سروکلهش پیدا شده و با هیجان اومده بالا سرم که سربهراه جانم! سربهراه جانم! این میگه پات تاول زد نخ سوزن کن، از تو تاولت نخ رد کن آبش خالی میشه نخ و بذار همونجا بمونه دیگه آب نمیاره!
به مسخره لبخند زدم و گفتم خیلی عالیه، الحمدلله!
نشست جلوم گفت آخه به تو بیشتر اعتماد دارم! تو تا چیزی درست نباشه نمیگی!
گفتم اعتماد داشتی، بعد از یک ساعت گرفتن وقتم و یادداشتبرداری نمیرفتی سراغ علفخوارای طب سنتی(!) احتمالاً بهت نگفته پاهات و تا مچ حنا کنی و موهات و مردونه بزنی و کف کفشت یه وسیلهٔ زنونهٔ بیحیایی بذاری که هر موکبی پات و از کفش درآوردی عالَم و آدم ببینن و بگن ایرانیا چقدر دریده و بیحیان؟!
با لبای آویزون گفت چراااااااا! اینا رو هم گفته...
طرف بالا سرم ایستاده بود. با تعجب من و نگاه میکرد و چون دوستم نبود و من و فقط در جدیتِ کار دیده بود جرأت نمیکرد کلمهای حرف بزنه!
بهش گفتم داروی امام کاظم(!) داروی امام کاظم رو هم بهت گفته؟! یه وقت از قلم نیفته! پنبهٔ آغشته به گل بنفشه هم یادت نره!
بعد اینجا خودم و همکار دیگهم که کنارم دراز کشیده بود با هم زدیم زیر خنده😂
طرف با عصبانیت رفت و من در حالی که میگفتم آدمشناسیم حرف نداره! میدونم چه تلفنی رو نمیارزه جواب بدم و براش وقت تلف نکنم. این یه ساعتم بدو دنبالم تا حلال کنم، شرعیای دیگه؟! تونستی این یه ساعت و از قیامتت پاک کن😎
پرید بغلم کنه و ببوسه که نذاشتم. گفت ما زنای خونهدار همینیم، بهخدا دست خودمون نیست، هرکی هرچی میگه خیال میکنیم درسته، دکتر میریم به بدبختی وقت میگیریم قبولشم داریم ولی همسایه سر کوچه چیزی بگه اون و انجام میدیم!
😐😐😐خب قرار نیست خودتون و عوض کنید؟!