سربهراه
یاد استاد پیشقدم میفتم که چقدر تلاش کرد روز دفاعم اشکم و دربیاره و چقدر خودش و به این در و اون در کو
ماجرای شمارهٔ شش.
(آخرین قسمت)
حقوقِ داوریم و گرفتم😎✌️
اوّلین باری که رفتم عراق و اربعین، دانشجوی سالِ آخرِ کارشناسی ادبیّات فارسی بودم و نیمی از منابعم عربی و چهار ترم مبادیالعربیه با نمراتِ عالی با استاد مهدویِ محترم و استاد مرتضاییِ خفن!
جوانتر بودم و کله و دماغم امپراتوریِ بادها! مادرم پا میشد، مینشست میگفت دخترم عربیش خوبه! اونجا مترجمِ همه میشه! متأسفانه هنوزم میگه و امیدوارم هرگز با من به عراق سفر نکنه که سالها فخر و غرورش به دخترش فرو بریزه😂
رفتیم که مترجمِ همه شیم!
در مرز پلیس عِراقیه که پاسپورت نگاه میکرد، به یه چیزی گیر داد و یهو با اخم گفت: شِنو؟!
من؟ داشتم تموووووووومِ جزوهٔ عربیِ خانم مهردوستِ عزیزم رو در دبیرستان تو ذهنم مرور میکردم و تستهای خانم طاهریِ نازنینم رو موقع کنکور تو فکرم زیرورو میکردم و مبادیالعربیهٔ قشنگم رو ورق به ورق میگشتم که یکی بهم گفت داره میگه چطور پاسپورتت فلانه؟
من؟ شِنو؟ یعنی چطور؟ مگه کَیفَ نبود؟😶
اونورِ مرز نشسته بودیم منتظرِ کاروان که باز یه عراقی اومد و تندتند تکرار کرد گوم! گوم! یاالله گوم زائر!
من؟ گوم؟ به قرآن اگه این و تو عربی داشتیم😐
بعد فهمیدم منظورش همون قُم از ریشهٔ قامَ هست! یعنی وَخه! چیز... ببخشید، کانال خراسان شد... یعنی پاشو! برخیز☺️
من؟ مگه نگفتن گژپچ ندارن😫
فهمیدم ای دلِ غافل! عمری برا ۲۵ صدم گریبان دریدم و مو پریشان کردم و سینه چاک دادم و آستین به دندان گرفتم و تهش یه جملهش تو عراق بهدرد نمیخوره🥲
سال دوم هشت تا دختر بودیم به سرسفیدیِ خودم که تو اون سالهایی که کاروان مُد نبود و دخترجماعت اذنِ اربعین نداشت، یا علی گفتیم کاروان بزنیم و دخترا رو ببریم.
خب مسؤول بودیم دیگه! باید از پس همهچیز برمیومدیم! من رفتم دورههای هلال احمر و شدم مسؤول امداد کاروان و با هفت تا دوستام رفتیم مکتب نرجس درخواست کلاس لهجهٔ عراقی دادیم.
به اصرار خودمون استادمون عراقی بودن. یه خانمِ نجفی به نامِ جنّة الموسوی.
سه ماه با نداری و همممممهمون بهسختی خدااااااااااتومن پول دادیم که لهجه یاد بگیریم! اون موقعا مثل الآن هر کانال لهجه و آموزش نداشت! دُرّ نایاب بود و خرجِ سنگین داشت!
یاد هم گرفتیما! مثل بلبلی خوشالحان پردههای عِراقی رو چَهچَه میزدیم! امااااااااااا
تا تو ایران بودیم!😫
رسیدیم عِراق... اونورِ مرز یکی از زائرامون تشنج کرد... من و مسؤول گروه برش داشتیم ببریم با تاکسی بیمارستان... تو تاکسی که نشستیم، خدا رو شکر راننده بندریِ زائرِ متشنج رو دید و گفت: مُستشفی؟
من و دوستم خیلی مسلّط و مُشدّد گفتیم: اِیّ! (بله بهجای نعم در عربیِ فصیح)
وَ این رسماً آخرین باری بود که ما تو اون سفر آبرومند عِراقی حرف زدیم😂
بعدش؟
سیّدی! عه نه! میشه سرورم! سرورمون که نیست! چیز... رجل! این... یعنی صدیقة... چیز... صدیقتی... صدیقتنا... آقا صدیق مُتشنّج رو به موت... سریع لازم طبیب! مفهوم؟!
راننده؟
🥸 وَ مبهوت!
تهش این بود که من خنگ بودم دیگه! ولی هفت تای دیگهمون چی؟ بابا لعنتی از اون هفت نفر پنج نفر شاگرداوّل رشتههای مختلف دانشگاه فردوسی بودیم، مگه میشه؟!
خلاااااااصه!
ما خیلی تلاش کردیم تو اون سفر پولِ اون سه ماه رو حلال کنیم، اما نشد! انگلیسی و فارسی و اشاره استفاده کردیم اما عراقی نشد!
من عاشق اینم که بتونم عراقی حرف بزنم... اصلاً اینقدر که عراقی دوست دارم هییییییییییچ زبان دیگهای رو جز فارسیِ جانِ دلم دوست ندارم. ❣
چون میخواستیم سال بعد هم کاروان ببریم خیلی تلاش کردیم بازم یاد بگیریم، ولی برای همهمون طلسم شده بود. محبوبه تو ما هشت نفر خیلی قمپزش و میومد ولی اونم بهوقتِ نیاز لکنت میگرفت!
من کِی دل از یاد گرفتنِ عراقی کندم؟
اون شبی تو نجف که با رفیقم و دوست دیگهم از موکب راه افتادیم بریم حرم... گلاب به روتون دوستم یهو اسهال شد!... یهو پیچید به خودش که دستشویی لازم دارم... همین حالا...
ما؟
دور از موکب... دور از حرم... وسط خیابونِ اون سالهای عراق که هنوز کانکسای دستشویی همهجا نذاشته بودن... رفیق دستپاچه از اونورِ خیابون دوید پی دستشویی... من از اینورِ خیابون...ولی نبود!
برگشتیم دیدیم دوستمون مثل مار به خودش میپیچه و داره از فشار و حال بد گریه میکنه... من دیدم اونورِ خیابون یه هتله... به رفیق گفتم باید بریم هتله رو راضی کنیم... ما دو تا رفتیم ببینیم راه داره یا نه و رفیقمون در اضطرار و با گریه دنبالمون اومد...
خیلی نگرانش بودیم و واقعاً تو هولوولا داشتیم پیگیری میکردیم...
من تا رسیدم به مرد عراقیِ پشت پیشخون هتل، شروع کردم به گفتن که:
أخی مجوّز بالمرافق pleeeeeease! صدیقتی مریض! مرَضٌ شدید اَلپِت پِت خروج مِن شکم الفِراااااااخ!
یهو صدای ترکیدن اومد!
من و مرد عراقیه برگشتیم پشت سرم و نگاه کنیم دیدیم رفیقم و دوستم دارن جوری که معلوم نیست میخندن یا گریه میکنن، میخندن و اشک میریزن...
دوستم روی دو زانو نشست رو زمین و با خنده اسمم و صدا زد و گفت الاااااااااهی بمیری... لباسم نجس شد...
وَ زد زیر گریه😭
واقعاً همینا که نوشتم و گفتما😶🌫
رفیق همیشه اَدام و درمیاره😂
با ترس و اضطراب و هیجان هم گفتم!
خدا خیرش بده مرده رو، بالاخره فهمید چی شده و دستشویی رو نشون داد، ولی سرِ عراقی حرف زدنِ من، مجبور شدیم برگردیم موکب که دوستمون حمام کنه🥺
بعد از اون من دیگه اینقدر فارسی حرف زدم که عراقیا فارسی یاد گرفتن و شما این اربعین برو بازار امام صادق علیه السلام تو کربلا، ببین عراقیا به لهجهٔ مشهدی و اصفهانی و یزدی هم مسلط شدن! میدونید که ارشد آموزش زبان فارسی خوندم؟😎 بله! ما باید زبانمون رو صادر کنیم😁
ازم دعوت کردن برم فشرده عراقی یاد بگیرم برای اربعین، یاد این خاطره افتادم😍
هرجا میشینم، پا میشم از ناهید خانوم غیبت میکنم!
شما هم فراموشتون نشه ها!
به قرآن جزیرهٔ متروکهٔ شرقِ چین تو آبهای آزاد بعد از ده سال جنگ، یه بادکنک هوا میکرد، دهنِ همه دنیا رو گِل میگرفتن اینقدر که تو بوق و کرنا میکردن!
اونوقت جوانِ مذهبیِ ما دغدغهش دلشکستگیهاییه که ازش نور وارد میشه😶
زیاد پی نور باشید زردی میگیرید، وقتشه پنل خورشیدی بگیرید دستتون ده تا دیگهم بفهمن نور یعنی چی! دست بجنبونید و همین و جار بزنید! یه مملکتی از اولِ انقلابش تو تحریمه، هشت سال با دست خالی این خاک و به دندون کشیده، هر روز تهدید میشه، دورتادورش و گرفتن و واسهش دندون تیز کردن، هی فتنه پشت فتنه رو پشت سر گذرونده، اینقدری که نفوذی و خائن تو ده روز گرفته، موشک و ریزپرنده از دشمن نبوده که بگیره، تو نصفِ روز کلهگندههای نظامیش و زدن، مردمش و داغدار کردن، خطونشون کشیدن، مغز نسلاش و تو رسانه جویدن، ۱۲ روز بهش جنگ تحمیل کردن، بعد هنوز خونههای آوارش و جمع نکرده و تیکه تیکههای شهداش داره شناسایی میشه،
ماهواره پرتاب کرده فضا!
do you understand?!
چرا کسی شلوغش نمیکنه؟!
مگه دنبالِ سوژهٔ داستان نبودید؟! بسم الله! ناهید خانومِ ازجنگبرگشته!
مگه خفهمون نکردید با «حکم آنچه تو فرمایی»؟! وَ مگه حکمِ سومِ مرداد رو نشنیدید؟!
حفظ عزت و آبروی کشور و ملت،
تکلیف بی اغماض گویندگان و قلمزنان است.
از پارک ریحانه برمیگشتیم که دیدیم درختاش پر از میوه هستن. تو تاریکی به خیالمون سیبه. رفتیم جلو ببینیم. با این میوهٔ عجیب روبهرو شدیم. تازه این کوچیکشونه، اونای دیگه به تپلی و بزرگیِ آناناس بودن.
قبلاً ندیده و حیرون مونده بودیم از دیدنش! من میگفتم شبیه مغز کلهپاچهس. بچهها اَخ و پیف میکردن. اومدم لمسش کنم ترسیدیم حساسیتی چیزی بیاره. لنز گوگلش کردیم فهمیدیم توت آمریکاییه(!)
طبق تحقیقات مثلِ خودِ آمریکا فقط اولدرم بولدرم داره و گنده گنده میاد، ولی بهدردِ خوردن نمیخوره! اگر هم باور نکنی و با روی خوش بری سمتش و بخوریش، مسموم میشی و مشکلات گوارشی پیدا میکنی!
تنها خاصیتش چسبندگیشه. همون شیرهٔ سفیدی که میبینید. برای کارخونههای چسب ازش استفاده میشه. یعنی بازم مثل خود آمریکا سیریشه!
دیدیم خاصیتی نداره و چیدنش ضرری به بیتالمال نمیرسونه، چیدم تشریح کنم، ندیده از دنیا نرم.
گفتم به شمام بگم.
آدرس ظریف رو هم برام نفرستادین اوندفعه، واگرنه پست میکردم برا اون دولپی بخوره حُنّاق بگیره.