eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
ساعت چنده؟ یه ربع به یازده شب. پسرِ «نوجوان»ِ همسایه بغلی هم‌زمان با من از اربعین برگشته. چون بچه است و دفعه اولش بوده، خانواده‌ش براش یه پرچمِ خوش‌آمد زدن تو کوچه. یه مهمونیِ کوچولو هم گرفتن و شام دعوت دارن. مادر بعد از دیدنِ من می‌ره اون‌جا و با مُهر و خرما برمی‌گرده. من لباس برمی‌دارم برم حموم. کوله‌م و با خودم می‌برم رخت‌کن که خالیش کنم و همه‌چی رو برای شستن بذارم. هرچی رو که از کوله بیرون میارم، چند دونه شن و خاک ازش می‌ریزه. پنج روز مشّایه بودم... وسطِ بیابون و خاک و آفتاب... خاک‌ها می‌ریزه کفِ حموم و روی هم جمع می‌شه... چشم‌هام داغ می‌شه... خیس می‌شه... دست می‌کشم به خاک‌ها... من این ساعت مگه نباید تو مشّایه باشم؟ کوله‌به‌پشت در حالِ ذکرِ صد لعن؟ مگه نباید تا اذانِ صبح برم و برم و برم؟ مگه بعد از نماز صبح نباید برم موکب و تا شش عصر بمونم؟ جوری که مامان صدام و نشنوه گریه می‌کنم... تموم شد دیگه! مشّایه تموم شد... زندگی در تکّه‌ای از ظهور تموم شد... امشب رو تشکم می‌خوابم... تو اتاقم... در بستری فراخ و بی‌صدا... ابری‌های یک‌نفره و بالش‌های نه چندان تمیز دیگه در کار نیست... بالاسرم عراقی‌ها تا صبح حرف نمی‌زنن... نصف شب از سرمای اسپیلت دستشویی‌م نمی‌گیره برم دستشویی که یه عراقی ازم بپرسه زوج داری یا نه... تموم شد! صحرانشینی تموم شد دختر... گریه‌ می‌کنم... صدای محکم در زدن تو خونه می‌پیچه و به رخت‌کنِ حموم هم می‌رسه! صدای محوِ خوش‌وبشِ مادر با کسی که این ساعت از شب در رو کوبیده میاد. بعد از چند دقیقه مامان پشت در حموم با ذوق و تعجب اسمم و صدا می‌کنه و می‌گه پسر همسایه بود. کربلایی. روی سینی یه چفیه عراقی آورده گفت برای دخترتون که کربلا رو دوست داره آوردم... دوش رو باز می‌کنم که هق‌هق‌ها در شُرشُرِ آب گم بشه... حضرتِ آقای امام حسین؛ هنوز حواست به زائرت هست... زائری که یه دونه شن بود و نگاهِ شما طوفانِ طبس... حضرتِ آقای امام حسین؛ ای معجزهٔ سرخِ تقویمِ عمرم❣😭 باز دوباره «به شما از دوووووووووووور سلام...»...
هی رفتم اربعین که وجودم هم‌رنگِ صورتم شه، ولی بعد از دوازده سال این بار هم صورتم هم‌رنگِ وجودم شده... در حالی که فقط پنج سال مونده تا تعیین تکلیف... حضرتِ آقای امام حسین؛ من را به جبر هم که شده به جبر هم که شده به جبر هم که شده سربه‌راه کن!
تو عِراق جز وقت‌هایی که مجبور می‌شدیم، پا به موکبِ ایرانی‌ها نمی‌ذاشتیم. سال‌هاست این رعایت رو دارم و هر وقت هم مجبور شدم به این نتیجه رسیدم چه رعایتِ درستی کردم! موکب‌های ایرانی یال و کوپال و اهنّ و تلپِ خوبی داره و چشم‌کورکنه ولی باطنش تُهیه! بذارید این‌طور بگم؛ اوّلین باری که رفتم کربلا و اربعین، سال ۹۲ بود. یه دختر عِراقی می‌خواست چادرم و با دست بشوره و من نمی‌ذاشتم. آخرسر چادرم و کشید و گفت به‌خاطرِ تو نیست، به‌خاطر امام حسینه. من اون‌جا دیگه جلوش و نگرفتم. دوازده سال گذشته و امسال هم وقتی خانوم‌های عراقی، تو اتاقِ کوچولوی استراحتِ خودشون به ما جا دادن و هی به بچهٔ سه ساله گفتن هیسسس! زائر نامی (زائر خوابیده)! و من از خجالت دوست داشتم آب شم برم زمین و موقع رفتن که کلی تشکر کردیم و گفتن این خونه و زندگی مال ما نیست که تشکر می‌کنید، مال امام حسینه، فهمیدم هنوز بر همون عهدن و خادمی رو واقعاً شرف‌شون می‌دونن... این تو ایرانی‌ها نیست. این تو ایرانی‌ها نیست. این تو ایرانی‌ها نیست. وَ هیچ‌کس نمی‌تونه زر بزنه خلافش و‌ بگه چون من مشهدی‌ام! من حرم‌نشینم و شهرم زائرپذیره! من تو دل بحث زیارت و خدمتم و منم که قدّ عمرم می‌دونم این‌جا خادما چه شکلی‌ان! وَ من از رفتن به موکبِ ایرانی‌ها در عِراق متنفرم چون وقتی ازشون تشکر کنی می‌گن خواهش می‌کنم(!) یعنی همه‌چیز رو به خودشون وصل می‌کنن(!) برای همین غذا نفری یکی می‌دن و اگر دوستت زیر سِرم باشه هم باید خودش بیاد بگیره... برای همین حمام و سرویس و جای شارژ باید اسم‌نویسی کنی... برای همین نمی‌تونی صد بار بری و میوه و خوراکی بگیری... برای همین دوغِ بدونِ غذا و نونِ بدونِ کباب بهت نمی‌دن... برای همین سرویس بهداشتیا رو بیرون از محوطهٔ مواکب می‌سازن که باید چادرچاقچور کنی و بزنی به دل نامحرم تا بری یه دستشویی کنی یا وضو بگیری... برای همین جز با دمپایی‌هایی که اونا گذاشتن حق نداری با کفش خودت پا به دستشویی بذاری... برای همین نمی‌تونی جلوی کولر ولو شی چون باید سر جایی که اونا می‌گن بخوابی... نه اینا نظم نیست! اشتباه نکنید! اصلاً نظم نیست چون کفشای زوّار دمِ چادرِ همین ایرانی‌ها رو کسی جفت نمی‌کنه(!) خادمی که خم شه و کفشای خیس و خاکی رو دست بزنه کمه(!) اگر نظم بود با روی باز به استقبالشون می‌رفتم اما تناقض‌ها کُشنده است(!) موقع تطهیر و خرابکاری بچه‌ای یا بالاآوردنِ زائری، باید قیافهٔ خدام ایرانی رو ببینی که چطور اون بچه یا زائر رو شرمنده می‌کنن... آخ که من چقدر از این مواکب ایرانی و خادمای طلبکار بادکرده‌ش بیزارم که همه همین مذهبی عقده‌ای‌های تهی‌مغزِ ادااصولی‌ان(!) همین لال‌مرده‌های وقت نهی از منکر که موقع خادمی و تواضع، زبون درمیارن و سلطان و ارباب می‌شن(!) پیام اومده برای شهادت امام رضاجان خادم می‌خوان. پیگیری می‌کنم ببینم جایی هست که فقط خادمِ عراقی‌ها بشم. به نتیجه نمی‌رسم و منم قبول نمی‌کنم. می‌خواستم جایی که اونا میان باشم تا وسطِ این اخلاقای زشت و بی‌اصول و ادایی خادمای ایرانی، من شبیه خودشون با خودشون رفتار کنم که نگن چه نمک‌نشناسن این ایرانی‌ها... مثلاً تو صف غذا بگه پنج تا می‌خوام و من زودی پنج تا غذا بذارم تو دستش. یا با لیوان شربتش وایسه کنار پارچم و هفتمین لیوان فالوده‌طالبی‌ش و بخوره و من با ذوق منتظر بمونم هشتمی رو براش بریزم... یا بیاد بگه من نون خالی می‌خوام، کبابش و نمی‌خوام. من مثلِ موکب‌دار عراقی تعجب کنم که کبابش و چرا نمی‌خوای؟ چون بدمزه است؟ بگو برات چیز دیگه بیارم... اونم مثل من هول کنه و بدوبدو بگه نه به خدا! لذیذ! جدّاً لذیذ! اما فقط صمّون! موکب‌دار بپرسه چرا؟! بگه چون من دوازده ساله دارم میام و تا کله‌پاچهٔ موکبا رو خوردم ولی کباب ترکی نه... کباب غذای اعیونی و مهمونی ماست... تو این بیابون اهل بیت علیهم السلام داغ دیدن... یه پرهیزایی حکم شرعی نیست... مستحب و واجب نیست... فقط ادبه... مثلاً محرم و‌ صفر گوشواره و گردنبند رو دربیاری به احترام دختربچه‌هایی که لالهٔ گوش‌شون پاره شد... یا تخمه نخوری به احترام این‌که ایام تفریح نیست... یا عاشق کباب و گوشت باشی و حتی یک سال امتحانش نکرده باشی... دلم می‌خواد خادم عراقی‌ها باشم که وقتی وارد موکب شدن ازشون اسم و رسم نپرسم و پاسپورت نگیرم... الله اکبر! دوازده ساله می‌رم پیش‌شون و حتی یک بار ازم نپرسیدن کی هستی، چی هستی، پاسپورتت و بده بعد بهم جا بدن... اما کسی پاسخگو نبود... جایی برای عراقی‌ها مشخصاً نیست... و من دوست ندارم به امید دیدن شاااااید یک عراقی، قاطی دم و دستگاه خادمای غالباً عقده‌ای ایرانی بشم.
وقتی یادم میاد موکب‌دار عراقی که دید دارم با ذوق به رفقام می‌گم دهین درست کرده، یه عالمه دهین با لایه‌های مغزی، چطور رفت دیسِ دهین به اون گرونی رو آورد که هر چقدرررررررررر دلم می‌خواد بردارم، دلم می‌خواد فقط گریه کنم... بی اون‌که توضیح بدم چرا.
و وقتی یادم میاد تو کوچه پس کوچه‌های کربلا، گرمازده پی یه لیوان دوغ بودیم و دیدیم یه موکب ایرانی می‌ده اما با غذا، چون حال دوست‌مون بد بود، با اکراه رفتیم ببینیم بی غذا می‌ده یا نه. دقیق یادمه که قبل از رفتن به موکب، همه‌مون گفتیم ایرانیه، دوغ تنها نمی‌ده. یعنی به این حد از شناخت رسیدیم! اما به‌خاطر دوست‌مون رفتیم. بدون غذا نداد! گفتیم ناهار خوردیم. دوغش و می‌خوایم. غذا بگیریم اسراف می‌شه. یک لیوان بده دوست‌مون سر پا شه فشارش. گفت آمارمون به هم می‌خوره... احمق! تو برای خدمت اومدی... نه برای آمارها! حتی لایه‌های خدمتی‌مون پر شده از پزشکیان و ظریف و روحانی... احمق‌ها. بیست قدم سمت راست همین احمق‌ها، یه عراقی اومد آبمیوه‌پاکتیِ یخ توزیع کنه. مردم ریختن سرش. ما رفتیم یکی برای همین دوست‌مون بگیریم. نفری دو تا آبمیوه به ما داد. فقط به ما. اون‌جا امام حسین علیه السلام ما رو به «نااهل» وانمی‌گذاشت.
شما نمی‌دونید من اون‌جا چطور میوه می‌خوردم... :) من میوه‌خورم. حاضرم غذا نباشه ولی روزی رو بی میوه نگذرونم. جونی ندارم که کسی ببینه باور کنه ولی بُخورم. خیلی بُخورم. خصوصاً میوه. وقتی از سر کار میام دوست دارم قبل از هر چیزی جلوم چای باشه و یه دیس میوه‌های مختلف. وقتی جایی میوه می‌دادن دوستام صدام می‌کردن یا همه متوقف می‌شدن چون می‌دونستن من حتماً استقبال می‌کنم. می‌دونستم عراقی‌ها هرچقدر بخوام می‌ذارن میوه بردارم ولی همیشه به ادب می‌پرسیدم و اجازه می‌گرفتم. اونام سبدشون و می‌گرفتن جلوم که ینی هرچقدر دوست داری بردار. یه جایی بود دو تا دستام هم‌زمان پر بود از انگور، سیب، هلوانجیری، قاچ هندونه، آلوقرمز، بعد رفته بودم از موکب‌داری که موز می‌ده موزم بگیرم :) اونم نامردی نکرد، دید دستام جا نداره، دو تا موز گنده گذاشت روی میوه‌های در حال ریختنِ دستام :) وَ همهٔ اینا بدون صف! من آدمِ صف ایستادن نیستم! دوازده ساله بدون صف سیراب و سیرغذا می‌شم! ولی یه موکب ایرانی صف طویلی کشیده بود که نفری یه سیب بده(!) جمع کنین مسخره‌بازیاتون و!
گفتم صف یاد یه خاطره افتادم :) وقتی از کاروان جدا شدیم و موقع شام شد، یکی از دوستامون که تازه به گروه ما پیوسته گرسنه‌ش شد. اولین موکبی که دید بدو رفت تو صف ایستاد. رفیق گفت بهش بگم بریم جلوتر؟ به‌خاطر من گفت که صف دوست ندارم. گفتم نه. بچه است و گرسنه. می‌مونم براش. (بچه است واقعاً و چطور با ما اومده پس؟ نیروی جهادی بلوچستانمه که بعد از جهادی با ما موند) رفتیم تو صف که براش ساندویچ بگیریم. خیلی هم صف طولانی‌ای بود. بیست دقه تو صف بودیم خود دوست‌مون برگشت گفت گشنمه، چرا صفش تکون نمی‌خوره؟ اون‌جا بهش گفتم باباجان (بهم می‌گه بابا) بیا از این صف بریم بیرون، من به شما تعهد می‌دم تا نیم ساعت دیگه در حال ترکیدن باشی. سریع از صف اومد بیرون چون بهم اعتماد داره. باور کنید یا نه مهم نیست، ولی از صف اومدیم بیرون دست چپ پیتزا می‌دادن. موکبِ پیتزا افتاده بود پشت صف موکب کباب ترکی. دیده نمی‌شد و کسی اون‌جا نمی‌رفت. بی صف رفتیم پیتزا بگیریم. ایستادیم همون‌جا بخوریم که یهو کاروانی زائراش و صدا کرد و همه صف کباب ترکی خالی شد و این بچه بدو‌ رفت کباب ترکی برای خودش گرفت. دو دستش پر بود از پیتزا و کباب ترکی که یه عراقی اومد داد زد لبن! لبن! اینم عاشق دوغ! رفت و یه پارچ دوغ خورد! هنوز کباب ترکیش و تموم نکرده بود که فلافل آوردن با سیب‌زمینی سرخ‌کرده! همه‌مون گرفتیم و وقتی لُپاش پر بود از غذا و داشت رگ‌به‌رگ می‌شد گفت ترکیدم! در حالی که هنوز نیم ساعت نشده بود! خندیدم و گفتم آفرین که به بابات اعتماد کردی، دیدی دروغ نگفتم. بعد رمز این ماجرا رو ازم پرسید و منم بهش گفتم و تا ته سفر بدون صف سیراب و سیرغذا شد😍
یه جایی از مشّایه هم دیدم دست همه طالبیه ولی به چشمم نمی‌خورد از کجا می‌گیرن. رفیق پیدا کرد و گفت اون موکبه است. نگاه کردیم دیدیم اوووووووو صفه! لب‌ولوچه‌م آویزون شد و گفتم بریم، طالبی نخواستم. رفیقم و همین‌که بهم می‌گه بابا گفتن بیا بریم جلو شاید صفش کم شد. رفتیم جلو و اون دو تا داشتن بررسی می‌کردن صفه چقدر طول می‌کشه که یه آقا از صف اومد بیرون و قاچ طالبیِ گنده‌ای که بعد از کلی صف گرفته بود، گرفت جلوی من و گفت من نمی‌خوام، برای شما. 😁 ما کنار اون صف هیچ صحبتی نکرده بودیم. هیچ چیز از ما نمی‌دونست. یعنی مثلاً فداکاری نکرده بود که یکی صف دوست نداره سهمش و‌ بده، نه. کاملاً بی‌خبر و یهویی :) طالبیش و داد به من و رفت😍
هدایت شده از جامِ صبوح
یکی از بی‌ادبانه ترین حرفهایی که به ساحت امام رضا علیه السلام تو این چند روز زده میشه [ لسانا یا قلبا ] : ما که کربلا روزیمون‌ نشد "حداقل" بریم مشهد. @jame_sabooh
سربه‌راه
یکی از بی‌ادبانه ترین حرفهایی که به ساحت امام رضا علیه السلام تو این چند روز زده میشه [ لسانا یا قلب
آفرین به این فرسته. در تکمیلش من هم حرف دارم. برقامون قطع شد، بیکار شدم میام می‌نویسم.
سربه‌راه
آفرین به این فرسته. در تکمیلش من هم حرف دارم. برقامون قطع شد، بیکار شدم میام می‌نویسم.
ادب کردن فقط به زبون نیست. به باوره. به یقینه‌. ساده‌ترین مثالش «ان‌شاءالله»! دقت کنید ببینید آدمایی که مدام برای همه‌چیز می‌گن ان‌شاءالله، در عمل چقدر باورشونه! دقت کنید. به اعمال. به بزنگاه‌ها. به نقطه‌های چالشی. به بحران‌ها. تقریباً ۹۹٪ش حرفِ مفتِ بدونِ یقینه! خواستِ خدا در زندگی‌ها جایگاهی نداره؛ یا راهِ فرار از تلاشه یا وسیلهٔ پیچوندن یا طلبِ در لفافه از خدا! کنکوریه درس نمی‌خونه، هی می‌گه ان‌شاءالله دانشگاه قبول شم (مورد اوّل) پسره نمی‌ره پی کار، هی می‌گه ان‌شاءالله خدا جور می‌کنه (مورد دوم) نمی‌ره تحقیقات و با شعارِ سنت رسول الله ازدواج می‌کنه و می‌گه ان‌شاءالله خوبه، فرداروز که به طلاق می‌کشن می‌گه دیگه با خدا قهرم چون اون زندگی‌م و به هم ریخت! (مورد سوم) پس فقط به زبان نیست، باید در بطنِ زندگی باشه. همون فرق اسلام و ایمانه. سال ۹۲ که برای اوّلین بار از کربلا اومدم، کل فامیل و همسایه‌ها و دوست و آشنا اومدن دیدنم. بار دوم که رفتم کربلا یه گروه کم‌تر اومدن دیدنم. بار سوم کمتر... می‌گن تو یه‌سره کربلایی :) الآن چهار_پنج ساله کسی نمیاد دیدنم. و البته از همون اوّل هم هییییییییییچ‌کس نیومد دنبالم و استقبالم. مادرم می‌گفت چون دختر مجردی شگون نداره ما بیایم دنبالت، بختت بسته می‌شه 😶 الآن سال‌هاست نمیان و گشودگیِ بختم و مشاهده می‌کنید(!) خب منم طبیعتاً نمی‌تونستم و نمی‌تونم و نخواهم تونست چیزی بگم چون برداشت منفی می‌شه و مردم خیال می‌کنن برای خودم می‌گم! نه، برای خودم نمی‌گم، منِ سربه‌راه ارزش و مقام و جایگاهی ندارم، اما کسی که از زیارتش برمی‌گردم مقام و جایگاه و ارج و قرب داره. این بخشش مهمه! این‌که تو کربلایی‌ها رو حلواحلوا کنی چون دارن از زیارتِ شش امام و چندین امامزادهٔ عظیم‌الشأن برمی‌گردن! دشمن خوب جا انداخت که «کربلا رفتن مثل شمال رفتنه» «دیگه همه می‌رن»! اوّلاً که مطمئنی همه می‌رن؟! یه نگاه به دوروبرت بنداز؛ واقعاً روزیِ همه شده برن؟! مگه رفتنش راحت نیست؟! پس چرا هنوز نرفته‌های بسیاری موجودن؟! ثانیاً الحمدلله اگر رفتنش راحت شده. خدا رو شکر که اهل بیت علیهم السلام مسیر زیارت‌شون رو به روی ما گشودن و هموار کردن. پس بیشتر باید قدرشناس بود. چطور؟ بگرد دور زائراش! کربلایی شدن خیلی مهمه! کربلایی شدن خیلی مقامه! کربلایی شدن خیلی مقدسه! بله، کربلایی موندن مهم‌تر و بامقام‌تر و مقدس‌تره، بله، قبول دارم. اما این‌که کربلایی‌ها دیگه مثل قدیم جایگاهی ندارن کسی با ذوق به دیدارشون نمی‌شتابه این یه نفوذِ نرمه به عقیدهٔ شیعه... منِ سربه‌راه که رفتم کربلا و همون آهویی که قبلش بودم باز برگشتم هیچی نیستم ولی اونی که رفتم زیارتش خیلیه! کربلا رفتن مثل شمال رفتن نیست! «شمر هم کربلایی بود» برای وقتیه که تو دم از حسین علیه السلام بزنی و مثل شمر عمل کنی نه این‌که دنبال بهانه برای اربعین نرفتن باشی و بگی کربلا رفتن که مهم نیست! چرا! مهمه! مهم نبود فقط یه امام صادق علیه السلام این‌قدر براش روایت و حدیث نمی‌گفت! مهم نبود قرض کردن فقط برای سفر کربلا مستحب نمی‌شد! مهم نبود روایت نمی‌گفت فقرا لازمه سالی یک بار برن و ثروتمندا سالی دو بار! کربلا رفتن مهمه! اگه اربعین موندی و بهت گفتن دلت الآن اونجاست، بکوب دهن‌شون! اگه اربعین موندی و بهت گفتن همین‌که دلت سوخته زیارت کردی، بکوب دهن‌شون! اگه اربعین موندی و بهت گفتن کربلایی شدن به دله، بکوب دهن‌شون! اربعین موندی، ولی دیگه نذار به عقیده‌ت رسوخ کنن! نمی‌گم که دل بشکونم، اتفاقاً دارم خیرخواهانه‌ترین دلسوزیم و در حقت می‌کنم؛ نباید اربعین می‌موندی اگر موندی یعنی نخواستی برای اربعینِ سالِ بعد از الآن به فکر باش درست کن وجودی که اربعین و برات نخواسته درست کن باوری که اربعین و کربلا توش جایگاهش تنزل پیدا کرده بگرد ببین کی دوروبرت از کربلا و اربعین اومده براش یه هدیهٔ مختصر بگیر و دست پر برو دیدنش به‌درک اگر اون کربلایی خیال کرد براش کادو بردی که سوغاتی بگیری به‌درک اگر اون اربعینی فهم و درک این هدیه و دیدار رو نداره تو به حرمتِ جایی که رفته، بیابونی که توش قدم برداشته، ائمه‌ای که زیارت کرده به شتاب برو که دورش بگردی منِ سربه‌راه کثیف و گناهکار، اما چشم‌های سربه‌راه که شش‌گوشه دیده! تاکستانِ علی علیه السلام رو دیده! صورتم زیرِ همون آفتابی سوخته که به صورتِ زینب سلام الله علیها تابیده! تو برای احترام و عزتِ اینها برو! کربلایی‌ها اربعینی‌ها شعائرالله هستن! تو برای تعظیمِ شعائرالله برو! بقیه رو هم ببر! دست دو نفر رو هم بگیر و بگو بریم صورتِ زائری رو ببوسیم که شش‌گوشه رو بوسیده! کربلا رفتن خیلی مهمه! کربلا رفتن مثل شمال رفتن نیست! کربلا رو که همه می‌رن نیست! اربعینی‌ها دارن از زیارتِ شش امام برمی‌گردن! شش امام! همین رو فهم می‌کردیم هزار سال ظهور جلو می‌افتاد!