سیّدناالقائد امروز از آقای پزشکیان تمجید کردن و فرمودن مردم هم باید قدرشناس باشن و ازشون حمایت کنن.
ولایتپذیری داره واردِ مراحلِ سختش میشه...
متوسّل میشم به جنابِ مقداد و قمرِ بنی هاشم، عبّاس بن علی علیه السلام.
خدا عاقبت بهخیرمون کنه.
سربهراه
که بلاهای وصالِ تو کم از هجران نیست حضرتِ آقای امام حسین ❣
پرچمهای سطح شهر رو جمع کردن...
از هر طرف که رفتم
بر وحشتم بیفزود...
در چنین فضای روحنوازی برنامهٔ دوازدهمام و میریزم😍
#مشهد
#خواجه_اباصلت رحمة الله علیه
درسته وابسته نمیشم و در حفظ و بقای چیزی نمیکوشم و نوشتههای دوستداشتنیم در وبلاگِ «باید موسی شوم» رو بهراحتیِ چای نوشیدن، شیفت+دیلیت کردم و دلیلی نمیدیدم قبل از به فنا رفتنِ وبلاگ، عمرم و بذارم و پشتیبانگیری کنم؛
صفحهٔ قشنگم در روبیکا رو به آسودگیِ خوابهای در مشّایه، صفر از مطلب کردم؛
عاشقِ استوریِ واتساپ بودم که بهترین تحلیلهام و بعد از ۲۴ ساعت پاک میکرد و لازم نبود من غصهٔ اِشغالِ فضایی از عالَم رو بخورم؛
سیزده سررسیدِ دورانِ دانشجویی رو دادم نمکی و در ازاش چیزی قبول نکردم و گفتم محتوای ارزشمندی نداره که به بهایی بیارزه، سرسختیهای یه دخترِ تلاشگر هست، اما ظهورسازیهای طیبهسادات زمانی و خانوم دبّاغ و ارتقای ادبیِ سیمین دانشور و اشعارِ موندگارِ تربیتیِ پروین اعتصامی که نیست! ببر باغتره بده توشون سبزی بپیچن!
قبل از سفرِ اربعین هم، وبلاگِ نازنینم با چهارصد مخاطب و کلی نوشتهٔ طولانی که کلی لینک خورده و پیوندِ وبلاگای دیگه شده بود بهخاطرِ بیحوصله کد وارد کردنم و اشتباهِ یه رقم، برای همیشه از دسترسم خارج شد و به تفالهچای ته فلاسکمم نیست؛
وَ همچنین میتونم همین الآن اراده کنم و کانالم رو حذف کنم،
اما خوبیِ نوشتن و موندگاریش اینه که وقتی داری از شدتِ حجمِ کلاسا و برگهها و برنامههای مهر به بعد با کلی آدم و کادرِ جدید، شاگردای جدید، از اضطراب حسِ قلبدرد میکنی،
میای روی کانالت و نوشتههای آبان به بعدِ سال گذشتهت و مرور میکنی و تهش یه نفسِ عمیق میکشی وآسوده میگی:
قبلاً از پسِ سختترش هم براومدم، اینبارم میام 😎
سربهراه
از بخشهای دوستداشتنیِ زندگی اینه که دیشب بعد از نوشتنِ آخرین فرسته، بلند شدم برم اتاقم که لباس عوض
هنوز همون دختری؛
با یک سال تجربهٔ بیشتر،
پختگیِ بیشتر،
سرسختیِ بیشتر.
روی خدا حساب کن❣
از امروز چند حکایت رو دوست دارم بنویسم:
اولیش اینه که مدیرِ دبیرستان وقتی فهمید کدوم مدرسهٔ خفنِ مشهد الآن پیگیرمه و برای همین نمیتونم همهٔ هفتهم و با اونا پُر کنم، بهم گفت دبیرِ قبلیِ من دکتری ادبیات فارسی داشت، اما در تدریسِ سادهترین مباحث مونده بود. شما بداهه و اتفاقی سر از کلاسِ دوازدهمام درآوردید و بداهه و اتفاقی سختترین مبحثِ ادبیاتِ نهایی (جملهٔ مجهول) رو در هفت دقیقه به کاملترین شکل تدریس کردید!
این نشون میده بیخود دنبالِ مدرکیم و خودمون رو میکُشیم... داریم راه رو غلط میریم... شما با مدرکِ کارشناسی در کارِ خودتون کمرقیبید!
(به همه نمیگم برای ارشدم چه اتفاقی افتاده... نمیگم ارشد رو کامل خوندم و فردوسی هم خوندم و با معدل الف هم خوندم... به کسی نمیگم سالِ آخرِ ارشدم، کنکور دکتری دادم که ببینم سخته یا آسون و قبول شدم و دعوتم کردن مصاحبهٔ دانشگاه فردوسی و بعد که گفتم هنوز ترمم تموم نشده و دفاع نکردم، خندیدن که پس چرا آزمون دادی دیوانه... نمیگم مدرک ارشدم به فنا رفت و راهِ دکتری خوندنم برای همیشه... برای همیشه... مسدود شد... نمیگم تنها نوزدهِ بلیغ کاربردیِ استاد مرتضایی و تنها بیستِ دستورزبانِ استاد مهدوی منم... بهجای همهٔ اینا میگم لیسانسهام... وَ هنوز هم بوی سوختنِ دلم به مشامم میرسه...)
نتیجهگیریش و دوست نداشتم و تذکر دادم که درس خوندن و تحصیلات عالیه برای تک تکِ شیعیان واجبه و باید هر شیعهای حتماً در درس و تحصیل به بالاترین درجات برسه،
بهخاطرِ داشتنِ مدرک نخونه، بلکه بهخاطرِ مجهز شدن به علم و دانش و ارتقای لشکرِ حق بهترین باشه و در عمل هم رشد کنه.
که بندهخدا قفل کرده بود و بهنظرم نفهمید چی گفتم و با دهانِ باز فقط نگام کرد!
اما گوشت شد به تنم چون شما که من و نمیشناسید که پُز بدم و تفاخر کنم و بخوام دورهای بفروشم و ازتون کاسبی کنم و هرچی اینجا بنویسم سودی بهم نمیرسونه و صرفاً خوانندهٔ زیستههای یک انسانید،
بلکه گوشت شد به تنم چون وقتی درس و علاقهم رو ازم سلب کردن، خیال کردن متوقفم کردن، افسرده و منزوی و خونهنشینم کردن، خیال کردن تو دنیای مدرکزدهمون دیگه پام به هیچکجا باز نمیشه و بهقولِ استادام، تفکراتِ عهدِ عتیقم اشاعه پیدا نمیکنه(!)، اما حالا دارم دکتریهای مدرکدارِ بیسواد رو کنار میزنم و با لیسانسِ مزخرفم مدیرها رو به تحسین وامیدارم.
هر وقت پای خدا موندم،
عزّتم داد
وَ هر وقت خدا رو کنار گذاشتم،
ذلیل شدم.
خدایا؛
بهخاطرِ همهچی
از شما ممنونم و به شما مدیون...
بهخاطرِ همهچی
از من بگذر و حلالم کن...
گرم دست گیری به جایی رسم
وَگر بِفکنی بر نگیرد کسم
ز لطفت همین چشم داریم نیز
بر این بیبضاعت ببخش ای عزیز
کس از من سیهنامهتر دیده نیست
که هیچم فعالِ پسندیده نیست
جز این کاعتمادم به یاریِ توست
امیدم به آمرزگاریِ توست❣
حکایتِ دوم اینه که یه خانمی به یه حاجاقایی گفت دخترم و گذاشتم کلاس زبان، اونجا همه لختن، اینم داره شل میشه. چه کار کنم حاجاقا؟ نمیتونم که نذارمش کلاس زبان! پس چه کنم؟
جوابِ حاجاقا رو دلم میخواد فریاااااااااد بزنم! البته از صبح که شنیدم تا این لحظه تقریباً فریاد زدم و به هرکی بهم رسید گفتم😂 اهلِ عملم و امون ندادم!
حاجاقا گفتن خانوم! گذاشتید کلاس زبان و اصلاً تافل گرفت! رفت دانشگاه و اصلاً پروفسورا گرفت! ته ته ته علم و دانش و تخصص و مهارت و کامپیوتر و هوشِ مصنوعی و همهچی شد!
خب؟ تا چند سال اینا باهاشن؟
ناصرالدین شاه که حرمسرایی داشت و اروپاگردی کرد، تهش پنجاه سال دستش و پُر کرد. این چیزا براش موند؟
نه! بعد از پنجاه سال اونی که برای دخترت میمونه، ایمانشه...
برای اونی که موندگاره بیقراری کن!
الآن که تحت تأثیره، بذارش کلاس زبان مجازی، یا بیشتر خرج کن، معلم خصوصی بگیر، اما برای فرداهاش که میخواد بره دانشگاه، الآن بهش محبت کن، ببینش، بشنوش، رفیقش شو، اینقدر پُرش کن که خالی نره وسطِ گرگا و با هر نجاستی خودش و پر کنه...
هر خرجی میکنی
برای چیزی که براش میمونه باشه...
ایمانش!
عصر یکی داشت بهم میگفت پوستم فلان شده، باید برم فلان محصول رو بگیرم. گفتم تهش پنجاه سال برات میمونه. تهش میذارنت توی قبر. پوست زیبا اونجا بهدردت میخوره؟ نه! ایمان دستت و میگیره.
به سلامت و بهداشتت اهمیت بده، اما به حواشی و خودبینیها نپرداز. برای پنجاه سال بعدت تلاش کن، برای اونی که باهات تو قبرم میاد!
اون آدم: 😶😶🌫
چقدر قشنگ گفت نه؟
شمام مثل من ذوقمرگید؟😍
پنجاه سال بعد هیچی برامون نمیمونه...
هیچی...
هرچی خودمون و براش جر... چیز... ببخشید! شرحه شرحه کردیم، به باده...
الّا ایمان!
سربهراه
حکایتِ دوم اینه که یه خانمی به یه حاجاقایی گفت دخترم و گذاشتم کلاس زبان، اونجا همه لختن، اینم داره
حتی تو عِراق به خانومهای عِراقی گفتم من سالهاست دارم میام کشورتون. تو این سالها در شما خانمهای عِراقی، افول دیدم! تا قبل از ۱۴۰۰ صحبتهام با زنانِ کشورتون، غالباً پیرامونِ مقاومت و خبرگیری از وضعیتِ شیعیان بود. اما ۱۴۰۰ به بعد، زنِ عِراقی رو مشغولِ خودش دیدم! خیلی ظاهربین شدید. تقریباً جملاتِ آغازینِ گفتگوهاتون با ما ایرانیها؛ «أنت حلو» هست. یعنی تو زیبایی، شیرینی.
و وقتی بچههاتون رو میبوسیم یا بغل میکنیم، فارغ از پسر یا دختر بودنشون، اولین سؤال عجیبتون اینه که «حلوه؟» یعنی قشنگه؟
مکیاج (آرایش) در شما زیاد شده و دخترانِ جوانتون درگیرِ آینه و چهره هستن و زنانِ پختهتون در حالِ وارسیِ چهره و اندامِ دخترهای ایرانی!
خیلی وقته گفتگوی تمدنی با شما نداشتم و عمدهصحبتاتون چهره و زوج داشتن یا نداشتنه(!)
مسلّمه که نمیپذیرفتن و گارد میگرفتن، اما من ادامه میدادم که شما مردمانِ کریمِ سختیکشیدهای هستید. کشورتون اینقدر جنگ و ناامنی به خودش دیده که من پیکرهٔ نقشهٔ عِراق رو همیشه رنجور و زخمی میبینم. اما چرا از پسِ اینهمه بلا، زنان و دخترانتون بهجای تحصیل و ارتقای علمی و تربیتِ نسلِ نخبگانی برای ساختنِ کشورتون درگیرِ خودشون شدن؟! اینکه سرویس بهداشتیهای حرمهای عِراق غالباً بی آینه است و مبرهنه دلیلش چیه، خیلی جای تفکر و غصه و نگرانی داره...
اینهمه دعا داریم؛ برای درس، برای کار، برای ازدواج، برای اخلاق، برای پول، برای قسط و قرض، برای هر چیزی که فکر کنید،
اما دعایی نداریم که از خدا بخواد خوشگلش کنه... زیبایی بهش بده... پوست صاف... اندامِ موزون... قد بلند...
هرجا هم از اندام و بدن دعایی هست، برای خدمت به خداست...
من تا حالا روایت و حدیثی نخوندم بگه حضرت زهرا سلام الله علیها زیبا بودن... حضرت زینب سلام الله علیها دلربا بودن... حضرت معصومه سلام الله علیها خوشقدوقامت بودن...
حتماً بودن اما اینها که مهم نیست...
مهم اینه که حضرت زهرا سلام الله علیها الگوی ائمه علیهم السلام بودن... حضرت زینب سلام الله علیها، عقیلهٔ طایفهای بودن... حضرت معصومه سلام الله علیها در غیابِ پدر، پاسخگوی سختترین سؤالاتِ مراجعان بودن...
چرا اینها در کشورِ پرنورِ شما رشد نکرده؟!
برگردم عِراق، تکمله میزنم که تهش حلو بودن، پنجاه ساله! چی تو قبر و قیامت همراهِ شما میمونه و دستگیرتونه؟
ایمان.
سربهراه
چرا #مشّایه رو دوست دارم؟ تنهایی ترس داره؟ زود نگو آره! به استثنائات هم فکر نکن! عمیق فکر کن... می
سومین حکایت، مرتبط با فرستهای هست که روش گرفتم.
بحثی بود از کرهٔ جنوبی و ولاگها و بلاگرهاشون و سبک زندگیشون.
صحبتی که من داشتم این بود که شهید گفته ببینید دشمن کجا رو میزنه، همونجا سنگرِ خودیه.
خب یکی از جاهایی که دشمن میزنه خانواده، تشکیلات، جمع، کاروان، دور هم بودن و با هم بودنه.
شما نباید بلد باشی با دیگران تعامل کنی. ولاگها و کلیپها و فیلمهاشون پر از خونههای کوچیک، غذاهای خریدنی و بدون سفره و تنها و جلوی دوربین، تو ماشین خوابیدن، تا سر حد مرگ کار کردن، درس خوندن و خوردنه و بهوقتِ نیاز، ارتباطی گذرا با جنس مخالف و تهش باز تنهایی و تنهایی و تنهایی به اسم استقلال و درآمد(!)
برای همین سگ و گربه میذاره تو بغلت. برا همین توسعه فردی به خوردت میده. میگه فامیل فقط دردسر داره که ازش دور شی و از افسردگی و تنهایی بری تراپی. برا همین تراپی رو منجیِ تو کرده.
تو دلِ غیرمذهبیا با این اسامی وارد شده و تو دلِ مذهبیا با مراقبه و عرفان و خودسازی تنها کاریست که در عالَم داریم(!)
حتی من تو همکارای نمازشبخونم دیدم که بهجای همسر و فرزند و خانواده، دارن با هوش مصنوعی درد و دل میکنن...
تهِ این میشه طلاق (عاطفی یا فیزیکی)!
چون تراپی، روانشناسی، توسعه فردی، هوش مصنوعی، بهت میگن خودت و دوست داشته باش... تو هم حق داری گاهی خسته شی... تنهایی بخوای... خطا کنی... تو هم گوگولیای... دنیا منتظر تویه... اگر نباشی دنیا چیزی کم داره و...
مرکزِ همهٔ دنیا رو میکنه خودت!
نه سازندگی و رشد کردن و رشد دادن!
همهٔ اینا درست نقطهٔ مقابلِ تعالیمِ تشیع هستن و
ظهور!
تو تعامل بلد نباشی
شجاعتِ رفتن به دلِ جامعهای پر از گناه رو نداشته باشی
صبر و تحملِ زندگیِ جمعی رو نداشته باشی
یه مهمونی رو تاب نیاری
لختیِ خیابونات به هیچجات نباشه
تو تنها باشی و در مراقبه و خودسازی و سفرهای شجاعانه(!) [احمقانه]
به چه دردِ ظهور میخوری که فقط مسؤولینش ۳۱۳ نفرن؟!
سربهراه
بعد از ۶۱ ساعت بیداری و دور از خونه بودن، رسیدم خونه. تابی هستم که اینقدر بلند هولش دادن و پیوسته و
وَ اختتامیهٔ نوشتارهای امشبم
مرورِ روزهای سختی که از پسش براومدم...
۶۱ ساعت بیخوابی...
کلاس پشتِ کلاس...
شبکاری و جلسه...
برگه...
برگه...
برگه...
اما به بهترین شکل انجامش دادم.
نوشتن اینش خوبه.
فراموش نمیکنی هیچ سختیای پایدار نیست و هیچ خوشیای هم.
اما تلاش و امید و توکل
همیشه پایداره.
هی دختر!
go for it😎
سربهراه
سیّدناالقائد امروز از آقای پزشکیان تمجید کردن و فرمودن مردم هم باید قدرشناس باشن و ازشون حمایت کنن.
داشتم این و به یه مذهبی_ولاییِ زر زرو در اتوبوس میگفتم...
شروع کرد به تفسیر کردن که نه منظورِ آقا که تقدیر نبوده، فلان و بهمان بوده...
گفتم تو از اون خوارجِ خاکبرسری هستی که تو کرونا واکسن نزدن و واکسن زدنِ آقا رو هزااااااار تفسیر کردن؟!
خفه شد.
گفتم حتماً تو کرونا، اربعین هم رفتی و به خودت افتخار میکنی درحالی که آقا مستقیم گفتن از خونه عرض ارادت کنید؟!
چیزی نگفت.
گفتم شما مذهبیون که دین و تاریخ نخوندید، مُشتی مردندیدهٔ هپروتی هستین که دینتون، میلتونه و تا پا از خونه میذارین بیرون عاشق میشین و شکست عشقی میخورین و تا ته عمرتون دنبالِ نورید که از شکافِ زخماتون، ظلمتِ چرکِ درونتون رو روشن کنه(!) چه میفهمین ولایت یعنی چی!
ولایت فقیه
تفسیر کردن نداره!
باید بگی چشم.
چشمِ خالی.
بی چون و چرا.
بی امر و نهی.
بی تفسیر و تأویل.
بی شک و تردید.
واکسن بزنیم؟
چشم.
اربعین نریم؟
چشم.
از تلاشای پزشکیان تقدیر کنیم؟
چشم.
از تلاشای دولت حمایت کنیم؟
چشم.
کمکحالِ دولت شیم؟
چشم.
مثلِ مقداد. مثلِ عباس بن علی. مثلِ مسلم. مثلِ عابس. مثلِ حبیب. مثلِ امام حسین برای امام حسن. مثلِ امام علی برای پیامبر.
علیهم السلام.
تا کپه مرگتون و نذاشتید راحتمون کنید، کتاب ولایت فقیه امام خمینی رو بخونید بلکه رستگار شدید و حماقتتون مایهٔ آبروریزی نبود(!)