وقتی فرماندهٔ اردوهای جهادی هستم
عاشقِ نیروهای پیگیرم! حتی اگر استعدادی نداشته باشن.
وقتی نیروی اردوی جهادی هستم
عاشقِ فرماندههای پیگیرم! حتی اگر دستشون در خیلی چیزها بسته باشه.
وقتی معلم هستم
عاشقِ شاگردهای پیگیرم! حتی اگر کشش نداشته باشن.
وقتی دوست و رفیقِ کسی هستم
عاشقِ آدمای پیگیرم! حتی اگر بلد نباشن کمکی کنن.
وقتی اینجا مینویسم هم
عاشقِ پیلههای پیگیرم! حتی اگر ویژگیهاشون بابِ میلم نباشه.
پیگیرها
آدمِ
روزای سختن.
آدمِ دلِ جنگها.
آدمِ نترسیدن از نداشتنها.
آدمِ شدن.
آدمِ رسیدن.
آدمِ «این قله خیلی بلنده ها!» «نترس! فتحش که کنیم کوتاه میشه».
آدمِ قهر کردن اما کات نکردن!
آدمِ فردای ازدواج خودش و گم نکردن و تو رو فراموش نکردن!
آدمِ ساختن بهجای طلاق گرفتن!
آدمِ روزهای پیری و کوری و نداری!
این پیلههای پیگیرِ دوستداشتنی!
از بیخوابی رفتم سراغِ فیلم.
فیلمِ شریفی بود...
کاش سعید روستایی هم ببینه که میشه اینطوری هم دم از دردهای جامعه زد(!)
دختری تو گوش پدرش نزد... برادری خواهرش و نفروخت... بدبختیا هم رنگارنگ بود... اتوبوسنشینی سلیقه داشت... سولهنشینی صفا داشت... هارتوپورتیاش دل داشت... همهٔ مشکلات راه حل داشت... خانواده و همسایه داشت... بخشنامهها بالاخره خدای بالاسر داشت...
آخرشم جمع، داشت...
پایانِ خوش داشت...
با خانواده ببینید. با مامانبزرگ و بابابزرگ اگر انشاءالله دارید. صد در صد تمیز نیست، اما درصدِ آلودگیش کمه. وَ خیلی وقته نشده بگیم فلان فیلم و با خانواده ببینید...
با خانواده ببینید و با خانواده بخندید...
من اگر صاحباختیار بودم، سینما فامیلی میذاشتم خونهمون، یه صلهٔ رحم بعد از محرم و صفر به صرف خنده و چای. واقعاً همین. داشتم میوهای، تخمهای، کتلتی هم بغلش، نداشتم همون خنده و چای و روی گشادهم.
مسجدی میچیدم آقایون ردیف جلو و خانوما عقب که خندیدن تو دیدِ نامحرمای فامیل نباشن.
قدیما دستگاه ویدئو کرایه میکردن، الآن میشه دیتاپروژکتور کرایه کرد، ملافه سفید زد دیوار یا کلاً انداخت روی خود دیوار و با فلش کار و پیش برد.
شادی و همدلی و باخبر شدن از حالوروزِ همدیگه و دستگیریها و وساطتها و آشتیکنونها و جَوونها رو به هم رسوندنهای دلِ این مهمونی هم
نذرِ ظهور❣
اونایی که هنوز بیدارن و فرستهٔ قبلی رو دیدن😢
صحیفه سجادیه بخونین😊
عربی سخت بود، معنی فارسیشو.
بعد از ده شب تراپی نشدی
من و حواله بده به حضرت سجّاد علیه السلام.
زاویهٔ آسمونه از جایی که آسوده دراز کشیدم و به دقیقه نکشید که خوابم برد...
نجف.
حرم.
#خوابهای_آسوده
در همهمه... غوغا... شلوغی... غبار... تنگنای جای... سرمای شدید... گرمای شدید... نبودِ پتو... نبودِ کولر... مچاله... با ابریها و بالشهای نهچندان تمیز... بین کلی آدم... زیرِ دستوپای بقیه...
اما آسوده...
وَ سریع...
مثلِ غرقشدهای در تلاطمِ اقیانوس
که نجاتش دادن...
اِحیاش کردن...
با آبِ گرم دوشش دادن...
لباسِ خشک تنش کردن...
پتو پیچیدن دورش...
سوپِ گرم بهش خوروندن...
کنارِ آتیشِ بخاری روی یه تشکِ نرم گذاشتنش و
آسوده و سریع
به خواب میره...
من: حیاط بالا رو خودم میشورم.
مامان: نه نمیخواد، میخوام سیم و کابل و طنابا رو جمع کنم، خودم میشورم.
من: پتویی که با ماشین نمیشوری سنگینه، بذار میام تو لگن لگدشور میکنم.
مامان: نه نمیخواد، اون کار خودمه. رو پسرا بوده بو عرق گرفته.
من: آرد داریم اندازهٔ یه بشقاب حلوا درست کنم هوس کردم؟
مامان: نه نمیخواد. سخته آرد و اگه هم نزنی میسوزه. خودم برات درست میکنم.
این و داشته باشید تا بیام بگم چرا مشّایه رو دوست دارم!