eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
اونایی که هنوز بیدارن و فرستهٔ قبلی رو دیدن😢 صحیفه سجادیه بخونین😊 عربی سخت بود، معنی فارسی‌شو. بعد از ده شب تراپی نشدی من و حواله بده به حضرت سجّاد علیه السلام.
زاویهٔ آسمونه از جایی که آسوده دراز کشیدم و به دقیقه نکشید که خوابم برد... نجف. حرم.
نجف. مدینة الرضا علیه السلام للزائرین.
کوفه. حیاطِ مرقدِ اباحمیده علیه السلام.
مشّایه... آه... مشّایه............. ..........
مشّایه... آه... مشّایه... .......... زیرِ سایه‌ش........
در همهمه... غوغا... شلوغی... غبار... تنگنای جای... سرمای شدید... گرمای شدید... نبودِ پتو... نبودِ کولر... مچاله... با ابری‌ها و بالش‌های نه‌چندان تمیز... بین کلی آدم... زیرِ دست‌وپای بقیه... اما آسوده... وَ سریع... مثلِ غرق‌شده‌ای در تلاطمِ اقیانوس که نجاتش دادن... اِحیاش کردن... با آبِ گرم دوشش دادن... لباسِ خشک تنش کردن... پتو پیچیدن دورش... سوپِ گرم بهش خوروندن... کنارِ آتیشِ بخاری روی یه تشکِ نرم گذاشتنش و آسوده و سریع به خواب میره...
من: حیاط بالا رو خودم می‌شورم. مامان: نه نمی‌خواد، می‌خوام سیم و کابل و طنابا رو جمع کنم، خودم می‌شورم. من: پتویی که با ماشین نمی‌شوری سنگینه، بذار میام تو لگن لگدشور می‌کنم. مامان: نه نمی‌خواد، اون کار خودمه. رو پسرا بوده بو عرق گرفته. من: آرد داریم اندازهٔ یه بشقاب حلوا درست کنم هوس کردم؟ مامان: نه نمی‌خواد. سخته آرد و اگه هم نزنی می‌سوزه. خودم برات درست می‌کنم. این و داشته باشید تا بیام بگم چرا مشّایه رو دوست دارم!
سربه‌راه
بذار اوّل یه دل سیر اشک بریزم و بعد بیام بگم که این شرح بی‌نهایت... کز زلفِ یار گفتند... حرفی‌ست از
من تو خونواده‌ای بزرگ شدم که زن‌ها، مردش هستن! مادرم و خاله‌م بدون پدر و برادر بزرگ شدن. بدون هیچ مرد و مَحرمی. از همون بچگی باید خودشون مرد می‌بودن! فوق‌العاده باجَنَم و عُرضه هستن و عادت کردن همه کارها رو خودشون انجام بدن، حتی وقتی شوهر و پسراشون هستن! از اون‌طرف پدرم بی‌خانواده بزرگ شده و در کودکی والدینش رو از دست می‌ده و حامی نداشته. در ترکیبِ با مادرم، ناخواسته از حس حامی داشتن بهره می‌بره و در انجامِ امور هیچ‌وقت اضطراب نداره، چون اگر نشه، مادرم حتماً سامونش می‌ده. این باعث شد ناخواسته و ناآگاه نذارن ما هیچ‌کدوم کار کنیم. نه من، نه برادرام! من اذیت شدم چون مدلِ مادر و خاله‌م هستم و فعالیت رو دوست دارم، برادرِ بعدیم کمااااااااااالِ استفاده رو بُرد و عمری تن پروراند و حالام که ازدواج کرده، تا روشن کردنِ آبگرمکنِ خونه‌ش و زنگ می‌زنه اسنپ بیاد و معتقده با پول می‌شه راحت زندگی کرد و نیازی نیست ما خودمون و شرحه شرحه کنیم... برادر کوچیکم نیمی از تربیتِ اولیه‌ش با من شکل گرفته و نیمی از مادرم، لذا حد وسط شده... مکه بود یادتونه؟ با این‌که وسط امتحانای بچه‌هام بود و برگه و برگه و برگه، ولی عاشقِ مسؤولیت‌های مضاعفم بودم و تلاش می‌کردم از پس همه‌شون بربیام. چون از مصرف‌کننده بودن بیزارم! ولی مامان دستم و برای یاد گرفتن و تبحّر تو خونه‌داری بسته... من کجا آشپزی یاد گرفتم؟ اردوی جهادی! تو دومین یا سومین اردوی جهادی، با این‌که فرهنگی و مربّی و پژوهشگر بودم، اما وقتی دیدم دربه‌درِ نیروی کمک‌آشپز هستن و جور نمی‌شه، گفتم من و بذارید! جز غذا پختن، می‌تونم کارای دیگه بکنم! جای من مربی پیدا می‌شه، ولی کسی نمیاد برای این کارا. (اردو مرزِ کلات بود، در روستایی بدون آب و گاز، روی کوه، وَ سخت. مثل الآن اردو نبود(!) واقعاً جهادی بود. برای همین خواهان نداشت... الآن که همه برای جهادی سرودست می‌شکونن، چون اردویه(!) می‌رن هوایی عوض می‌کنن، چهار تا عکس می‌گیرن، جایزه می‌دن دلشون آروم شه، شوهری شد پیدا کنن، دختری شد ببینن، رزومه‌ها رو پر کنن، برگردن باد بندازن غبغب! ) نیرو برای تدریس عربی و فارسی کنکوری پیدا نشد و خب ما می‌خواستیم تو زمانِ کم، کاری رو بکنیم برای درس‌خوناشون که مؤسساتِ nمیلیونیِ شهر می‌کنه و نمی‌شد هرکسی رو آورد. گفتم آقا من شبم شده می‌رم کلاس، مشکلی ندارم. هر دو نقش مال من. فداکاری نکردم، همه این بودن! گروه چمرانِ دانشگاه فردوسی همه این بودن! پونزده نفر بودیم جای پونصد نفر کار می‌کردیم... خالصاش بُردن! من خلوص نداشتم بگم برای رضای خدا، من از دلِ زندگیِ در رفاه و مصرف‌کننده بودن رفته بودم به زندگیِ مسؤولانه و عاشقِ اون سبک زندگی بودم! برای رضای خدا نبود، من داشتم کِیف می‌کردم! مثل بولدوزر کار می‌کردم! همه‌مون! کار می‌کردیم! وَ من اون‌جا، در بی‌آبی، در بی‌گازی، حتی اوقاتِ بسیاری در بی‌برقی، آشپزی کردن یاد گرفتم! خودم آب میاوردم... دقیقاً با مشک... یه مَشکِ سیاهِ بزرگ که رسمِ روستایی‌ها بود... سنگین... می‌رفتم از همون آب‌انباری که بقیه آب میاوردن، آب میاوردم... بعد روضهٔ حضرت عبّاس علیه السلام می‌ذاشتم و کلمن رو پُر می‌کردم... بعد قابلمهٔ غذا رو... شیشه‌های ذخیره رو تو یخچال... دبّه‌های ذخیره رو زیرِ میز... اون‌جا دخترای نوجوان گفتن ما مربی احکام جوان می‌خوایم. مربی احکام‌مون کمی پخته‌تر بودن. با مامانا هم بودن. دخترای روستا یکی رو می‌خواستن که با مامانا نباشه و راحت باشن. آشپزمون احکام بلد بود و مثلِ خودمون جوان و کوچولو. اون و کردیم مربی. کار تیمی بود. خوشگل و جهادی. نه مثل الآن که دخترا دستور می‌دن آقایون بیان سطل زبالهٔ سرویس بهداشتی دخترا رو خالی کنن........ جهادی ما رو آدم کرد! جهادی‌های الآن ابلیس می‌کنه! همه می‌رفتن سر کلاس و من و آشپز، غذا رو درست می‌کردیم، کانکس اسکان رو تمیز می‌کردیم، تا پیازا سرخ شه، تزئینات فرهنگی می‌کردیم، تا آبِ برنج جوش بیاد کاردستی‌های مونده رو سامون می‌دادیم که عصر مربیا میان خستگی از تن‌شون دربره و خوشحال شن... عصر اونا میومدن، من و آشپز می‌رفتیم سر کلاس. شب که برمی‌گشتیم می‌دیدیم لباس چرکامون و شستن... آشپزخونه رو مثل دسته گل کردن... برامون چای دم کردن... جهادی منِ مصرف‌کننده رو آدم کرد! داشتم از غصهٔ بیهودگیِ برگشت به خونه و لطفِ مادرم در عزیزکرده بزرگ کردنِ بچه‌هاش فرومی‌ریختم که... رفتم اربعین! مشّایه!
برای ملموس کردنِ بحثم، از اربعینی که گذشت می‌گم. تصور می‌کنم بهتر متوجه شی. اربعین رو با کاروان رفتیم. دربارهٔ کاروان و جمعی رفتن صحبت کردم. تو کاروان همه مُسن و پیرزن و پیرمرد بودن یا خونواده‌دار. برای همین هیچ‌کس پیاده‌روی نکرد و همه ده روز رفتن کربلا و حوصله‌شون سر رفته بود(!) تشتّت آرا بیداد می‌کرد! من فصل‌الخطابم و در تصمیم‌گیری راحت و سریع. روحیه‌م مدیری و فرماندهی. زبونم دراز. حوصلهٔ روابط عوامانه هم ندارم. هیچ کاری هم نباید با فس‌فس انجام شه. برای من شستنِ آدما در کسری از ثانیه است. اما در کاروان مجبور می‌کنم خودم رو تحمل کنم! صبوری! تاب‌آوری! خوددرگیرم؟ نه! دنبالِ رشدم! بهترین‌خواهم! بهترین‌طلبم! وقتی سیدناالقائد می‌گن اتحادِ مقدس رو دریابید، یعنی من مجبورم یه چیزایی رو یاد بگیرم... مجبورم چون ظهور می‌خوام! فردای ظهور آقا صاحب الزمان روحی له الفداء، بهم گفتن مسؤول خواهرانِ ما شمایی، ولی هستهٔ اولیهٔ تیمت نباید رفقات باشن، باید همین مذهبی خاک‌برسرای لب‌ودهن باشن! خب؟ من بدون رشد... بدون تمرین... بدون تلاش... اون‌جا بلدم بگم چشم؟ گفتم چشم، بلدم از تیمی که خوشم نمیاد کار بکشم؟ کاروان آماده‌م می‌کنه برای تاب‌آوری در تناقضات و تعارضاتِ خانوادگی... کاری... تحصیلی... من یک سال با شارلاتان گذروندن رو اثراتِ مشّایه می‌دونم! دقیق و بی‌تسامح می‌گم که ارشدم که دقیقاً برای من میدانِ جنگ بود و ندیدم تا حالا کسی تاب بیاره رو، صدقه‌سرِ مشّایه تاب آوردم و تا دستِ من بود، عقب‌نشینی نکردم و به خون بالاآوردن‌های شبانه در اتاقم، تا تهش رفتم... سخته نه؟😁 من این سختی رو باید تمرین کرده باشم. خوددرگیر نیستم! ظهور می‌خوام. مشّایه آدمم کرد!
روی تمیزی خی‌لی حساسم. آلرژی دارم مذهبیا پلشت و بوگندو باشن و بگن ما خاکی‌ایم(!) هیئتی‌ایم(!) سرِ این آلرژی خی‌لی تلاش می‌کنم بو‌ نگیرم، لباسام کثیف نشه. ذاتِ سفر اربعین و مشکلات ازدحام و کم‌آبی خب تا حدی این مسائل رو داره و به ایده‌آلم نمی‌رسم، ولی تلاشم و می‌کنم. تو اربعینی که گذشت، یه روز حس کردم تو مشّایه بوی گل‌باقالی گرفتم. خسته بودیم و برای چند ساعت توقف به اولین موکبی که رسیدیم رفتیم. برای توقف طولانی‌مون در ساعت‌های آفتابی، موکبای تروتمیز و دوست‌داشتنی پیدا می‌کردیم. ولی این موکب کثیفی که رفتیم، از سر خستگی بود. به‌قدری کثیف بود که زیراندازِ رفیق رو تو موکب پهن کردیم و بچه‌ها روش ولو شدن و بیهوش. من لباس برداشتم برم حمام. خدای من! با صحنه‌هایی مواجه شدم که... وَ در حمامی دوش گرفتم که تا دو وعده نتونستم غذا بخورم و تا پنج_شش ساعت جلوتر از دوستام حرکت می‌کردم که با کسی صحبت نکنم تا ذهنم آروم شه! تو حموم که رفتم داشتم به خودم می‌گفتم خب فقط لباس عوض کن! بعد گفتم نههههههه! بدن کثیف دوباره بو تولید می‌کنه، این‌جوری یه دست لباس از برنامه‌ریزیمم عقب میفتم. بعد گفتم بذار بعد از نماز صبح که رفتیم موکب توقف. گفتم نهههههه! تا اون موقع کسی بیاد نزدیکم نمی‌گه این مذهبیای پلشت... این‌قدر روی این مسأله حساسم! بلوچستان رفته بودیم، شبا فرماندهی و دستوری اعلام می‌کردم حتماً دوش بگیرید، مراقب باشید کسی اذیت نشه... (اما همون یک نفری که بو می‌داد و دوش نمی‌گرفت، نمی‌فهمید... خی‌لی بچه بود و جزو نیروهای متوسطه‌ایم بود... جای تشر نداشت... خدا می‌دونه در تحمل اون چقدر جهاد کردم😭) می‌دونید آخر با چی خودم و راضی کردم تو اون کثافت دوش بگیرم؟ به خودم گفتم فرداروزی جنگ شه... خدانیاره اون روز رو... ان‌شاءالله به حق حضرت زهرا سلام الله علیها، ما تل‌آویو و کاخِ ترامپ رو روی سرش با خاک یکسان می‌کنیم، ولی بخوایم بریم تل‌آویو رو برای مسلمون‌ها آباد کنیم، خب تا بسازیم حموم‌ها همینن دیگه... برای اون روز، باید امروز رو تمرین کنی... نمی‌شه که پلشت زندگی کرد چون امکانات نیست! وَ دوش گرفتم😭 مشّایه صبور و بزرگم کرد!