من واقعاً سؤالمه!
واقعاً دردتون نیومد وقتی دیدید زیر آسمون شهر پخش میشه؟!
یعنی هیچ رگی در شما نجنبید که زنگ بزنید صداوسیما رو روی سرشون خراب کنید که اینهمه سال تو این سریال رو نذاشتی، حالا که برنامهٔ کثافتبازی زنک تو ترکیه سر زبونها افتاده، تو این و پخش کردی و قیافهش و داری با حجاب نشون میدی که نوجوانهامون به ریشِ هرچی مذهبیه بخندن؟!
من این حجم از بیرگی رو برنمیتابم(!)
خودتون اوکیاید؟!
آخرینباری که عروض و قافیه درس میدادم؛ سنگِ عقیقِ انگشترم رو چرخونده بودم به کفِ دستم که آسیب نبینه و با نقرهٔ رکابش روی تخته ضرب گرفته بودم و با دستِ چپم، سرِ بستهٔ ماژیک رو روی میزِ فلزیِ کلاس میزدم.
صدای تخته، هجای کوچیک بود و صدای میز، هجای بلند. [هِجا همون بخش کردنیه که کلاس اوّل همهمون یاد گرفتیم: با _ با. دو بخش. یعنی دو هِجا]
دخترای دوازدهمِ انسانی، همه بیرون از نیمکتهاشون، وسطِ کلاس بودن. چند نفری از خنده، درازکِش و دستبهروی دل و در حالِ اشک ریختن از شدتِ قهقهه،
چند نفری دورِ من، پای تخته در حالِ بشکن زدن، وَ دلقکهای کلاس، اون وسط در حالِ قِر دادن!
من با ضربآهنگ میخوندم:
مَتی ما تَلقَ مَنْ تَهویٰ
مَفاعیلُن مَفاعیلُن
دخترا یکصدا تکرار میکردن:
هَزَجْ سالم، مَفاعیلُن، هَزَجْ سالم
[هَزَج اسمِ وزنیه که مَفاعیلُن داره. به چنین شعری میگیم بحرِ هَزَج. سالم وقتی میگیم که مَفاعیلُن خودشه و ناقص نشده؛ مثلاً نشده مَفاعِلُن]
باز من میخوندم:
مَفاعیلُن مَفاعیلُن
دَعِ الدّنیا وَ اَهمِلها
دخترا قِر میدادن و یکصدا میگفتن:
وَ اَهمِلها، هَزَجْ سالم، دَعِ الدّنیا، هَزَجْ سالم
چون معنیِ مُلَمَّع (شعرِ دوزبانه) رو گفته بودم، تئاتری و مناسبِ معنا هم در شوروهیجان بودن؛ مثلاً دَعِ الدّنیا رو با حرکتِ دست نشون میدادن که ول کن دنیا رو! موقعِ گفتنِ دَع، قیافهشون رو چروک میکردن که یعنی دنیا چیه که چسبیدی بهش، دَع! رها کن! ولش کن! از ریشهٔ وَدَعَ، مثلِ کلمهٔ وِداع.
دیگه مدیر و معاون و دبیرا و کلاسای دیگه عادت کرده بودن. مثلِ جلساتِ اوّل سراسیمه خودشون رو به کلاس نمیرسوندن ببینن «ننه کی عروس شده»! من هم مجبور نبودم ایستاده در غبارِ وسطِ کلاسی بههمریخته و پر از بوی عرق و صدای خنده و شادی و شاگردانی پلاس و ولو و قِران و لرزان، قد عَلَم کنم بگم درسشونه! عروضِ سَماعیه! گوششون باید ریتم رو بشناسه!
دخترام شیر میشدن. برای استهزای مدیر و معاون، شروع میکردن به خوندن:
چینِ چینِ دامنت، بیرون نیا میدزدنت!
فاعِلاتُن، فاعِلاتُن، فاعِلاتُن، فاعِلُن!
داشتم فکر میکردم اینقدر با عروض و قافیه فسق و فجور کردم، چند ساله خدا روزیم نمیکنه، در حالی که من هیچ علاقهای به شعر خوندن و کلمه معنی کردن و آرایههای ادبی رو کشف کردن و مثلِ خسرو معتضدِ باسوادِ دوستداشتنیِ خداحفظشون کنه، تاریخادبیات گفتن و تفاخر به مشاعرهٔ لوس و نمایشی و حوصلهسربر ندارم و بهجای همهٔ اینها حاضرم صبح تا عصر، بیوقفه و یکنفس، دستورزبان تدریس کنم و بعدش تا وقتی بیهوش شم، عروض و قافیه!
خدایا باور کن درسشون بود!
عروضِ سَماعیه!
گوششون باید ریتم رو میشناخت!🙄
خواستم از زیرِ روزهٔ فردا در برم که کاغذِ محاسباتِ نمازها و روزههای قضام از ۹ سالگی در سجّادهم برام دست تکون داد!
لطفاً همهتون روزه بگیرید! من نمیتونم فردا میوه و شیرینی و شربت بخورم، شمام نخورید😭 جشن و مولودی و موکبی رفتید، بگیرید افطار بخورید😭
اگر روزه نگرفتید و خوردید، از صمیمِ قلب دعا میکنم یبوست بگیرید.
#وفاق
این فرسته، فوقالعاده مهمه!
پیشاپیش میگم؛ از من گفتن بود!
متأسفانه در مجموعهٔ بدیهام، یکی از پررنگترین و اساسیترین و غیرمنعطفترینهاشون، اینه که اگر قهر کنم، تا طرفِ مقابلم برای آشتی نیاد، من هیچ اقدامی نمیکنم...
از این بدی راضی هستم؟
نه!
ازش خوشم میاد؟
نه!
سعی در اصلاحش نکردم؟
چرا!
ولی خب... خیری ندیدهام از این اختیارها!
هر وقت با برادروسطیم تو بچگیها دعوام میشد، دوست داشتم مادرم زودی آشتیمون بده. من دلِ قهر ندارم. نه از آدمیزاد، بلکه از خودِ قهر. از خودِ مقولهٔ قهر بدم میاد.
مادرم ولی اقدامی نمیکرد. من باید چشم میکشیدم تا برادرم خودش بیاد آشتی.
در مدرسه به معلمِ آشتیکنون مشهورم.
تقریباً همیشه در پایانِ برخی برگههای انشا، چنین محتوایی داشتم که خانوم؛ من با فلانی قهرم، میشه آشتیمون بدید، خودم روم نمیشه... غرورم علیلم کرده...
من این روم نمیشه رو میفهمیدم...
غرورم علیلم کرده رو میفهمیدم...
سریع دستبهکار میشدم...
سااااااااااعتها تو حیاط، وسطِ دادوبیدادهای دو نفر میایستادم و تلاش میکردم با هم حرف بزنن، ریشهٔ کدورت رو بفهمن و با هم بسازن...
پارسال اینقدر به آشتی دادن شُهره شدم که حتی مدیرمون با دبیرِ هنر به مشکل خورد، اومد بهم گفت... گفت میشه شما نخ بدید ما با هم به صلح برسیم؟ نمیتونم از جایگاهِ مدیریتی وارد بشم...
وَ من بهجای نخ، طناب بود که کشیدم و صلح برگشت...
خیلی روی اینکه کسی با کسی قهر باشه حساسم...
چون ازش رنج کشیدم و هرگز کسی نمیومده میونداری...
همیشه زحمتِ آشتی با طرفِ مقابلم بوده...
تمومِ سالهای رفاقت، زحمتِ آشتی با رفیقم بوده و جلوتر از من تو بهشته انشاءالله و شفیعم😭
من خیلی شرمسارم...
وَ همیشه به خودم میگفتم چرا دوستامون، آشتی دادن بلد نیستن؟!
قبلاً هم نوشته بودم، واسطهگریِ آشتی و وصل رو به اهمیتِ واسطهگریِ ازدواج بدونید... چطور دو تا جوان رو به هم میرسونید؟ خب چرا بعدش ول میکنید؟! چرا وقتی در تلاطمِ زندگی، به کدورت میرسن، نمیرین وساطت کنید... از اینور به این یکی بگید شوهرت دوستت داره... از اونور به اون یکی بگید، این زن بین اونهمه خواستگار، تو رو انتخاب کرد و تو رو شاخص دید...
چرا دل، گرم نمیکنید؟
چرا طنابهای پارهشده رو گره نمیزنید؟
من از واسطهگریِ ازدواج بدم میاد. از فرهنگهایی که به جامعه تحمیل میشه و سطحِ پاییناومدهٔ پسرمذهبیهایی که جنیفر لوپز میخوان و دخترمذهبیهایی که حضرت سلیمان طلب میکنن و هر دو قشر شایستهٔ هم هستن و چیزی که عوض داره، گله نداره، متنفرم!
اما در آشتی دادن و سپید کردنِ کدورتها، دستی بر آتش دارم و حتی برای دعواهای دوساعتهٔ مدرسهای که برای مشاورمون مسخره و بچهبازیه، وقت و عمر و انرژی میذارم و هرکی رو آشتی میدم، خودم شیرینیشون رو میبرم کلاس.
چون تا به این سن، هیچکس وقتی من با کسی قهر بودم، وساطت نکرد من و از حصارِ غرورم نجاتم بده...
عاشقِ سریالِ پدرسالارم فقط بهخاطرِ اون ریشسفیدیبازیهایی که داره و همیشه عدهای تو اون فیلم، غصهٔ قهرها رو میخوردن و برای آشتیشون تلاش میکردن...
عاشقِ کارای تیمی هستم که توش قهر اتفاق بیفته و من برم آشتی بدم و بچههام آشتی دادن رو یاد بگیرن و دلشون برای قهرهای دنیا بجوشه...
سالهاست آشتیکنون رو به نیتِ پیامبر صلوات الله علیه انجام میدم چون ایشون، انسان رو با حقیقتِ گمشدهٔ خودش آشتی داد...
اصلاً اسمِ ایشون برای من، بوی آشتی میده... طعمِ حالا هم و بغل کنین و ببوسین... رنگِ یهچی تو گفتی، یهچی اون، از پسِ هم براومدین دیگه، حالا تمومش کنین...
قبول! غرورِ من و مثلِ منها بده... ولی شمام نذارید کسی با کسی قهر بمونه... ما مغرورا خودمون از دستِ خودمون در عذابیم...
فردا آشتیکنون راه بندازید.
حتی اگه دخترخالهٔ سهسالهتون با عروسکش که غذا نمیخوره، قهر کرده!
اگر شما مذهبیهای امروز
زمانِ پیامبر بودید
اسلام که بماند،
خودِ اسم و رسمِ پیامبر به امروز نمیرسید(!)
اونزمان هرکس مسلمون میشد
با اشتیاق و داوطلب
میرفت بقیه رو هم مسلمون کنه.
اون موقع مثل الآن نبوده که شما در امن و امانید و ته ته تهش بزن بزن بشه،
اون موقع خبرِ اسلام
داشته به حکومتها و امپراتوریهای خفنی میرسیده که
فقط سرِ اینکه اسمشون بالای نامه باشه یا نه
نامه رو نخونده پاره میکردن(!)
اجدادِ ساسانیِ خودمون این ننگ رو برامون به یادگار گذاشتن دیگه(!)
یعنی طرف باید قیدِ زندگیشم میزده... شاید یکی خوشش نمیومد، تعصب بوده، جاهلیت بوده، بتپرستی بوده، میزده تویی که داری از خدای یکتا میگی رو میکشته(!)
ولی دونه دونهشون
تنها یا جمعی، میرفتن تبلیغ و امر به معروف و نهی از منکر...
یعنی پا گذاشتن روی همهٔ ترسهاشون... منفعتهاشون... صلاحهاشون... مردم چی میگنهاشون... اثر داره یا ندارههاشون... من که خودم تازهمسلمونم و چیزی حالیم نیستهاشون... اگر بگم فامیل از هم میپاشههاشون... نونم آجر میشههاشون... دیگه بهم شغل نمیدنهاشون... اخراجم میکننهاشون... زن و بچهم چی میشههاشون...
وَ فقط مثلِ دومینو، سریع و بیوقفه و شونه به شونه، اسلام رو منتقل کردن...
اگه شما مذهبیای لالِ الآن بودید،
حتی اسمِ پیغمبر هم به ما نمیرسید!
از مذهبیهای حقیقی و خیرخواه و تمدنی و شجاع و بزرگوار و خالص و مؤمن و دغدغهمندِ اون زمان خیلی خیلی سپاسگزارم❣
بهترین سلامهای خدا بر آنها😭❣
الحمدلله که خدا گسترشِ اسلام رو
به اونها واگذار کرد و ما رو اسیرِ مذهبیلبودهنای سجادهآبکشِ وراجِ بیعمل نکرد...
یه سمیه با همهٔ زن بودن و ناچیز بودن در جامعه، چه مردانه پای اسلام موند...
خدا رو شکر که بارِ گسترشِ اسلام
به دوشِ اونها بود و
خفّتِ خاموش کردنِ نورِ اسلام و تحریفش
به شما مذهبیهای لالِ امروز خورده که یه امر به معروفِ ساده رو هم میپیچونین(!)
چه خطری از بیخِ گوشِ عاقبتِ عالَم گذشته...
عالَم!
میفهمین؟!
عالَم!
یعنی اون یک نفری که مسلمون شد و
با ذوق رفت به همسایهش گفت اسلام میگه منِ دارا و توی ندار برابریم
مگر در تقوا...
میتونست بگه من که یک نفرم...
همسایهم که به حرفم گوش نمیده...
وَ دونه دونه همین تفکر رو داشتن...
اسلام
حتی به مدینه نمیرسید...
ببین تا کجای تاریخ رو نگاه کرده که رفته و گفته!
۱۵۰۰ سال بعد!
الله اکبر!
انسانِ ۲۵۰ ساله این شکلیه...
انسانِ کامل این شکلیه...
انسانِ ظهوری این شکلیه...
بعد الآن به مذهبیه بگو تو بهجای چادر
عبا میپوشی
فرهنگ و ذائقهٔ نسلِ بعد از این رو عوض میکنی...
جواب میده به عبای من یک نفر که آسمون نمیتپه(!)
اگر یکی از اونها
شبیه مذهبیهای امروز بود
ما هنوز هَبَل میپرستیدیم و
دخترامون زنده به گور میشدن...
خدای من...
ما مدیونِ مذهبیهایی هستیم
که #باتفاوت بودن!
یه اویس!
هرگز پیامبر رو ندید...
اما برای موندگاریِ دینِ پیامبرش
هرگز از پا ننشست...
الآن به مذهبیا میگی برای ظهور کار کنید
برای ظهور دعا کنید
برای ظهور تلاش کنید
برای ظهور تربیت کنید
میگه از ما که گذشت... مگه خود امام زمان ظهور کنه(!)
یعنی چون از خودش گذشته
براش مهم نیست حداقل بچهش
نوهش
یا یه نسل بعدش
به ظهور نزدیکتر شه(!)
اگر اویسهای باتفاوت نبودن
ما هنوز داشتیم پای سنگ و چوب
نوزادهامون رو سر میبریدیم!
الله اکبر!
خونواده یه سفرِ کوتاه رفتن و من تونستم بیخوابیِ شبانه رو بیام پای تلویزیون.
فهمیدم شبکه چهار سریالِ شهریار رو میذاره.
دانشگاه که رفتم، دورهٔ مزخرفِ لیسانسِ مزخرفتر، یکی از استادام گفت آبروی هرچی ادبیات و ادبیاتیه با اون سریال بردن! پر از دروغ و تحریفه! پر از لاطائلاته!
چهل نفر هم تو کلاس، سر تکون دادن و تأیید کردن که حق با شماست استاد!
ترمولک بودیم و سوادی نداشتیم، معلومه تأییدِ استاد، راهِ صواب بود!
ولی من دست بلند کردم و گفتم استاد؛ دیگه چه سریالی از شعرا و نویسندههامون داریم؟! کی وقت میذاره برای ادبیات؟! برای زبان فارسی؟! هیچکس کارِ تصویری که موندگاری و اثرگذاریش بیشتره نمیکنه، اونوقت یه سریال به این لطیفی ساخته شده که دیده هم شده، مردم دیدن، دوست داشتن، شما هی میزنی به سرش! خب شما بلدید، درستش و بسازید! بهترش و بسازید! اصلاً شما فیلمنامه بنویسید براشون بفرستید! گر تو بهتر میزنی، بِستان بزن!
الآن میدونم واقعاً این سریال، خیلی تحریف داره و خیلی پرخطاست، اما نظرم همونیه که به استادم گفتم!
فیلمه، تاریخ که نیست!
کلیات درسته، جزئیات نه.
این یعنی هنر!
من زندگینامهٔ شهید دلواری رو بنویسم، بگم آهی کشید و به پشتِ سرش نگاهی کرد، خب مگه بودم و دیدم که آه کشیده؟! نه دیگه، این جزئیات میشه ادبیات! سرِ همینم میخوننش و لذت میبرن! واگرنه ویکیپدیای دلواری مشهور میشد که نوشته به جنگ رفت و فلان(!)
همینقدر یه نوجوون گوشیش بیشارژ شه، از ناچاری شبکهای بزنه و چند دقیقه بشینه پای سریالی از همین مملکت، بده؟!
باید فانتزیهامون و از حقایق جدا کنیم!
تو پیامای شما زیاد این محتواست که فلان رمانِ ادبیِ خفن رو خوندم ولی مشکل شرعی داره، چه کنم؟!
عزیزانم؛
ادبیاتِ شرعی و مذهبیِ خفن میخواید، فقط سیدمرتضی آوینی.
وَ تمام!
اینکه میبینید انقلابیا روی نادر ابراهیمی و جلال آل احمد هم خیلی رزمایش میرن و عَلَم میکنن، واسه اینه که یهچی شنیدن! خودشون نمیدونن!
نادر ابراهیمی انقلابیِ دوآتیشه بوده، بله! ولی اواخرِ عمرشون دیگه راهپیمایی هم شرکت نمیکردن و نسبت به مسائلی نقد و اعتراض داشتن.
جلال که اگر الآن بود، بعید میدونم سمتِ جمهوری اسلامی بود(!)
قرار باشه با نگاهِ شرعی و انقلابی، اشخاص رو بسنجیم، هیچکس انقلابی نیست(!)
تو شعرا و نویسندهها که هیچکس!
اصلاً ادبیات، محل تشتتِ آرا و منهای متکثر هست!
یه مثال بزنم بهتر متوجه شید:
در ویراستاری
هر دانشگاه
یه آییننامه داره!
هر مجله
هر نشریه
هر انتشارات
برای رسمالخط
یه قانون داره!
شما برای یکی باید بنویسی «بهشدت» برای اون یکی بنویسی «به شدت».
یا نامههای اداری رو نگاه کنید؛
یه اداره تاریخ رو باید زیرِ پیوست بنویسی،
ادارهٔ دیگه بالای پیوست!
هرکدومشون هم معتقدن مال خودشون درسته و اونیکی غلط(!)
هر استادی هم معتقده تو اگر شبیه اون ننویسی، بیسوادی(!)
حالا این وضع درسته یا غلط، چاره داره یا نداره، بماند!
میخوام بگم رشتههای علوم انسانی، چون اندیشهمحور و انسانمحوره، به تعدادِ انسانها، نظر و قانون و نگاه و بُعد داره!
ما فرمولی و الگوریتمی و عنصری نیستیم که تعداد و اندازه و مقدار داشته باشیم و همیشه ثابت!
علوم انسانی، آب در صد درجه میجوشد، نیست!
سیدناالقائد تهِ شرعیات هستن دیگه؛
کی میتونه بگه از آقا عابدتر و باتقواتره؟
ایشون به ادبیات تسلط دارن!
تسلط!
تسلط یعنی ادعای من و شما در کتابخونی نه!
یعنی اونقدری خوندن که میتونن مقایسه کنن، میتونن تحلیل کنن، استنباط کنن، سبک رو تشخیص بدن.
این یعنی باید روی محتوا پیش رفت. شخص رو بخوای نگاه کنی، اصلاً ادبیات میشه رشتهٔ ضالّه(!) بهجز استثنائاتِ کمیاب، غالباً نویسندهها و شعرای بهنام، ضدانقلاب و اپوزیسیون هستن!
حتی همونایی که فکر میکنید نیستن(!)
فضای شعریِ هرکس رو هم باید با گفتمانی که توش بزرگ شده سنجید.
من خیلی ناراحتم در کتابهای مدرسه پروین هست، فروغ نیست!
مگه ما چند تا زنِ شاعر داریم که جهانی باشن و شعرشون همدوشِ حافظ و سعدی و مولوی، بر پیشونیِ فرهنگِ این خاک بدرخشه؟!
خب چرا سانسوره؟
چون خط قرمزها رو رد کرده و اهل طغیانه و بدآموزی داره!
پروین ولی، مامانبزرگطور و اهلِ ادب و خانواده.
بله، شاید بهظاهر درست باشه، ولی گفتمانِ زندگیِ اینها رو باید ببینید!
فروغ اگر اینه حاصلِ چه سبکِ زندگیایه؟
پدرش به مادرش خیانت کرده... با همسرش نتونسته به تفاهم برسه... بعد پسرش و ازش جدا میکنن...
این زن از همه مردهای زندگیش آسیب دیده... به زنهای زندگیش ظلم شده... به خودش ظلم شده... حقوقی ازش سلب شده...
حالا رخشنده (پروین) تو چه پارادایمی زندگی کرده؟
پدرش پشت و پناه و حامی... برادرش همینطور... خونواده فرهیخته... منزلِ پدر، پاتوقِ فرهیختهها... خیلی لطیف، برادرش از بیرون میومده ازش میپرسیده امروز شعری، چیزی نگفتی؟ بعد پروین میگفته چرا! برادرش میشسته گوش میداده، نقد میکرده، تحسین میکرده... ازدواج میکنه تا کوچکترین تفاوتی به روحش فشار آورده، بدوبدو طلاقش و گرفتن... با ناز و نوازش برش گردوندن منزلِ پدر...
این زن رو برابر میکنید با فروغ و به فروغ میتازید که فمنیسته؟!
از نگاهِ شرعی
به هیچوجه منکرِ خط قرمزها نیستم ها!
قاطی نکنید!
اعتقادی معلومه که سمتِ پروینم!
دارم از «ادبیات» حرف میزنم!
شما نمیتونی شاهکارِ شعرِ فروغ رو از ادبیاتِ قحطیزدهٔ زنانهٔ ما حذف کنی!
نمیتونی وقتی زنها یا در پستو بودن، یا زیرابرو برمیداشتن، یا الآن پی کج و راستِ قیافهشونن، اونوقت یکی مثلِ فروغ رو که از پسِ اینهمه تلخیِ مدام، شعر میگه و ادبیات رو غنی میکنه، بذاریش کنار و قایمش کنی!
پروین ادبیات میدونسته و شعر میگفته،
فروغ وزنها رو نمیشناخته و شعرِ نیماییِ وزندار گفته! این نبوغِ ادبی رو میتونی تو مردهای ادبیاتِ ایران پیدا کنی، ولی چند تا زنِ دیگه تو ادبیاتِ فارسی به این نبوغ داریم؟!
من شعرِ «آفتاب میشود»ِ فروغ رو برای دوازدهم انسانی خوندم که هم شعر نیمایی رو بلدن، هم وزنها رو، گفتم بررسیش کنن.
بعد که به بچهها گفتم این زن، عروض و قافیه بلد نبوده اما وزن رو اینطور خفن، اونم نه توی شعرِ سنتیِ ریتمدار، که در نیمایی نگه داشته، از شدتِ غرور و افتخار داشتن کف بالا میاوردن!
بهشون گفتم وقتی زنها مشغولِ وسمه و غالیه بودن بلکه سوگلیِ یه مرد بشن، میزاییدن بلکه پسر شه و عزیزِ خونواده شوهر بشن، عمرشون به خالهزنکبازی میگذشته، از دلِ این تاریخِ پر از مرد، همین چند تا اسمِ زن رو داریم که تو ادبیات میدرخشه...
یه رابعه... یه پروین... یه فروغ... یه سیمین...
الآن کسی نیاد بگه فلان خانمِ شاعر... فلان نویسنده...
بله بله میدونم!
اما
دارم از سطحِ بینالمللی حرف میزنم!
نه از جوّ اینستاگرام و دو سال تو اوج بودن و بعد یه اسمِ دیگه!
دارم از ماندگاری در تاریخ حرف میزنم!
دنیا از ادبیاتِ ایران، همین چند اسمِ زن رو میشناسه... چطور میشه ادبیاتِ اینها رو زیر پا گذاشت که یهوقت کسی نفهمه فروغ فلان...؟!
حتماً زیاد شنیدین که میگن تاریخ رو مردها نوشتن، برای همین از زنها ننوشتن، واگرنه بیشتر بودن(!)
برخی استادام هم این و میگفتن(!)
من یه بار دست بلند کردم گفتم استاد حرفتون پنجاه درصد درسته، ولی پنجاه درصدِ بقیهش نه! من جنسِ خودم و میشناسم، زنها درگیرِ چیزهای بیهوده میشن... اینکه زمانهٔ پروین، دخترها بدوبدو پی شوهر کردن و زاییدن بودن و پروین دغدغهش شرکت در دورهمیهای ادبیِ پدرش و دیدنِ بزرگان بوده، تقصیرِ مردهاست؟!
اینکه هرکی جای فروغ بود میگفت خب دیگه، این زندگی، مالِ من نبود، حالا که تا اینجاش گند شده، بذار بقیهشم گند شه وُ همهچی رو ول میکرد، ولی فروغ سر از انجمنهای ادبی درآورد و اینقدر رشد کرد که واردِ حلقهٔ ادبیِ چهار مردِ کلهگندهٔ ادبیاتِ نیمایی شد و تنها زنِ حاضر در اون حلقه، از خباثتِ مردهاست یا کوتاهیِ خودِ زنها؟!
من با افتخار این زن رو به شاگردانم معرفی میکنم و با افتخار اشعارش رو براشون میخونم. همونطور که سربلند و مفتخر دیوانِ پروین رو دستم میگیرم و تو کلاس بلند بلند شعر میخونم و همونطور که سووشون رو روی دستم بالا میبرم بهعنوانِ تنها رمانِ ادبیاتِ ایران که یک زن نوشته و پابهپای کلیدر و آتش بدونِ دود و چشمهایشِ مردنویس، تو دنیا سر بلند کرد و به زبانهای مختلف ترجمه شد!
اینها هم میتونستن دنبالِ پسرها باشن و از این آرایشگاه به اون سالن که اندامشون فلان شه و قیافهشون بهمان(!)
اما انتخاب کردن بهجای چند روزی بازیچه شدن،
در تاریخ بمونن،
برای همیشه!